Nimrooz
Vol. 17, No. 849, September 2, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۴۹ - جمعه ۱۱ شهريور ۱۳۸۴
بازتاب- آوازه
«بدرود سرودها»
*شهريور ماه است. از نو به سالگرد «كشتار بزرگ» رسيده ايم. كشتارى كه در نوع خود ديكتا بود. زيرا هيچ علت و دليلى نمى طلبيد. هدفى بيرون از خود نداشت. به تاوان نوشيدن جام زهر، فرمان پاكسازى انسانى صادر شد. جلاّدان دست به كار شدند و هر كسى را كه «خودى» نبود از چپ و راست پير و جوان از دم تيغ گذراندند. در اين ميان «زندانيان»، قربانيان اصلى بودند. نيازى به بگير و ببند تازه نبود. از پيش در سياهچال ها به بند كشيده شده بودند. كار، ولى به كشتار آنان پايان نگرفت. آنهائى را هم كه دوره زندان خود را گذرانده و مرخص شده بودند. از نوبه قربانگاه فرا خواندند و در برابر جوخه مرگ قرار دادند.
قربانيان كشتار را ميان چهار تا ده هزار نفر تخمين مى زنند. اين البته نه آغاز تبهكارى ها و نه پايان آن بود، ولى نقطه اوجى بود كه «كشتار بى دليل» را، بى جرم و تقصير را، در نظام اسلامى «نهادينه» مى كرد. از آن پس تبهكارى ها ادامه يافت تا به قتل هاى زنجيره اى رسيد. به قول احمد شاملو «گورستانى بى مرز، شيار كردند‎/ كه بازماندگان را‎/ هنوز از چشم‎/ خونابه روان است. »!
*
*و اما آنها كه از كشتار بزرگ، جان سالم به در بردند و توانستند در گوشه امنى پناه بگيرند، در سال هاى اخير، ياد مانده هاى خود را از روزهاى پيش و پس از كشتار به روى كاغذ آورده اند كه برخى از آنها را پيش از اين بررسى كرده ايم. نويسنده يكى از اين يادداشت واره هاى زندان، حتى خود قربانى كشتار بزرگ شده است و دست هاى امينى نوشته هاى او را پس از كشتار به بيرون از ايران آورده و انتشار داده است. كتاب كه عنوان «بگذار زمان بگذرد» را بر پيشانى دارد، مجموعه اى است از «بدرود سروده ها» كه در «زندان گوهردشت» نوشته شده است.
نويسنده نام مستعار «ف. خاور» را بر خود نهاده يا «رفقا» ى ناشر بر او نهاده اند. ف. خاور به گفته ناشر در يكى از گورستان هاى گروهى، شايد در گورستان خاوران خفته باشد كه خانواده هاى قربانيان آن را «گلستان خاوران» مى نامند. تكه هائى از مجموعه «سروده- يادداشت هاى» بگذار زمان بگذرد را پيش از اين- در نيمروز ۷۶۰- آورده ايم، اينك در آستانه سالگرد كشتار بزرگ ديسك صوتى سروده ها نيز به دستمان رسيده است كه مناسبت مضاعفى پديد مى آورد براى نگاه كردن دوباره به آن. گوينده خوش صداى «بگذار زمان بگذرد» كه خود را با نام «پدرام» معرفى مى كند، شانزده فقره از سروده- يادداشت هاى «ف، خاور» را، همراه با ديباچه اى كه ناشر بر مجموعه نهاده به همراه موسيقى و به صورتى تأثيرگذار بازمى خواند.
*
*ناشر در ديباچه خود از جمله به قربانيان گمنامى اشاره مى كند كه در گورستان هاى دسته جمعى به خاك سپرده شده اند. «چه تفاوتى دارد كه تعلق گروهى آنها را برجسته كنيم» و «چه فرق مى كند كه نام كداميك را زير لب زمزمه كنيم» مهم آن است كه همه «اين نامداران گمنام» در راه «آزادى و سربلندى ميهن جان باخته اند.» ناشر سپس يادى از «رحمان هاتفى» روزنامه نگار جان باخته مى كند كه سال ها پيش از زبان اين «نامداران گمنام» گفته است:
- «من هزار بار مرده ام و هزار بار متولد شده ام‎/ كدام نامم را مى خواهى بدانى؟ ‎/ در پشت هر يك از نام هاى من، سرهاى از بدن جدا شده، مناره شده اند، تن هاى در آتش سوخته و پيكرهاى به دار آويخته، صف كشيده اند...»
-نخستين سروده «ف. خاور» كه در «ديسك» آمده «فرسايش در خزان» نام دارد: (خاور در سروده هاى خود بيش از وزن به قافيه توجه داشته و نتيجه نثر مسجع از كار درآمده است.)
- «... چشم در آسمان دوختيم‎/ آتش افسانه هاى شيرين را برافروختيم‎/ هركول را برافراشتيم‎/ برگى پشتش را به خاك كشاند‎/ آشيل را كاشتيم‎/ نقصان در ريشه داشت‎/ اسفنديار را روئين ساختيم‎/ تير زمان دو چشمش را بى امان دوخت... چون ابرها در باد گريستيم، زار، زار‎/ اسپار تاكوس از رم برخاست، با رده هاى بى شمار، بهر كارزار! ...»
ف. خاور، در «بمباران»، سهمگين ترين صحنه هاى ايام جنگ را تصوير مى كند. در شب تيره اى كه خفقان سكوت گرفته است و «زنجره ها، حاكميت شب را جار مى زنند»، دختركى، مشق فردايش را زمزمه مى كند: «ستاره زيباست. من ستاره ها را دوست دارم.» ناگهان از «ديولاخ شب»، مرغى با بال هاى آهنين، «تخم مرگ و تخريب، در دامن جذاب جاذبه زمين مى نهد» و بعد «خاك بر افلاك، خروار خروار» و «دخترك بر سياه مشق فردايش خفته است... »!
-خاور، شعرگونه ديگرى «كه در آن، خشم از اين «روزگار غريب» به تمامى بازتابيده است. روزگارى كه بر «پيراهن چاك چاك يوسف «وصله ها مى زنند» و «خورشيد را انكار مى كنند» و «مشت مشت رنگ شب را به روى ستاره ها مى پاشند.» از همين روست كه مى خواهد تا پايان راه برود. زخم هاى خود را زخم تر- و شعله ورتر- مى خواهد تا بتواند به يارى شرار آنها فردا را از دل تيرگى بلند يلدا بيرون بكشد!
*
*در عاشقانه هاى «ف. خاور» نيز پايمردى و مبارزه از ياد نمى رود. در شعرگونه «هديه» مى گويد: هنگامى كه از «تبعيد انديشه هايش» بازگردد، «زخم هاى بر طبق ماه نهاده اش» را و شعرهائى را كه بر «پهنه» چرم ياخته هايش نوشته است، چون گل هاى سرخ وحشى، به يار يگانه اش هديه خواهد كرد:
- «گل كينه هاى مُشته شده ام را‎/ ياد شاد پايمردى مردان را‎/ و نفرت از خوارى فرومايگان را، هديه خواهم داد... .»
يادداشت هاى زندان يا به گفته ناشر «بدرود سرود» هاى ف. خاور، اگر چه شعر نيست، ولى جرقه هاى شاعرانه اى در خود دارد كه مى توانسته با تمرين و ممارست گيرانده شود. زندان و شكنجه و مرگ، اين فرصت را از نويسنده اش دريغ داشته است. بيان خوش «پدرام» كه با بينش متن خوانى او توأم شده، در ديسك تازه انتشار يافته (از سوى انتشارات فروغ در آلمان)، آن جرقه هاى پنهان را به درستى برجسته ساخته و بر ارزش يادداشت ها افزوده است و اما ناشر بر پيشانى ديباچه كتاب، دو بيت شعر از هـ. ا. سايه را نهاده است كه حرف آخر را مى زند:
- «زندگى زيباست، اى زيباپسند‎/ زنده انديشان به زيبائى رسند‎/
آنچنان زيباست اين بى بازگشت‎/ كز برايش مى توان از جان گذشت!» *
***
ترانه هاى تازه
*روحيه مبارزه و ايستادگى در برابر خودكامگى و آرزوى برآمدن صبح آزادى و عدالت، هميشه در هنر و ادبيات ايران بازتابيده است. از آنجا كه خودكامگى هيچگاه از پاى درنيامده، آرزوى آزادى نيز پابرجا باقى مانده است. چه بسا سرهاى آرزومند كه بر خاك افتاده اند ولى آرزومندان ديگر سر برافراشته اند. زيبا پسندانى كه به قول «سايه» آنقدر زندگى را دوست دارند كه حاضرند جان خود را براى آن فدا كنند. اين عشق بزرگ سودائى، تنها به يك سرزمين، يك زمان و يا يك مسلك و مرام هم مربوط نمى شود.
در هر جا و هر زمان يافت شدنى است. همين عشق است كه تداوم وقفه ناپذير پيكار را ميسر مى سازد و خواب خوش را بر خودكامگان حرام مى گرداند.
-محمدرضا شفيعى كدكنى، شاعر پژوهنده، گروندگان به اين عشق را «عاشقان شرزه» مى نامد:
- «آن عاشقان شرزه كه با شب نزيستند‎/ رفتند و شهر خفته ندانست، كيستند‎/ فريادشان تموج شط حيات بود‎/ چون آذرخش در سخن خويش زيستند‎/مرغان پر گشوده توفان كه روز مرگ‎/ دريا و موج و صخره بر ايشان گريستند‎/ مى گفتى اى عزيز! «سه قرنى شده است خاك‎/ اينك ببين برابر چشم تو، چيستند: ‎/ هر صبح و شب به غارتِ توفان روند و باز‎/ باز، آخرين شقايق اين باغ نيستند»!
-اين شعر گرم برانگيزاننده را شفيعى كدكنى در سال ۱۳۵۱ و در پى اعدام جوانانى كه عليه استبداد نظام پيشين مى جنگيدند، سروده است. ولى پيامى دارد همه زمانى كه چه بسا در زمانه ما، بيشتر به دل بنشيند! شايد از همين روى نيز هست كه «اسكندرآبادى»، نوازنده و آهنگساز مقيم شهر كلن، در آلمان به سراغ «عاشقان شرزه» رفته، آهنگى بر آن نهاده و آن را در ميان ديسك تازه انتشار يافته خود، «پيكر تراش»، جاى داده است.
*
*اسكندرآبادى، نابيناست، ولى دنياى تيره ما را بسيار روشن تر از ما مى بيند و مى شناسد. او در سال ۱۳۳۸ در بندر ماهشهر زاده شده و تحصيلات دبيرستانى خود را در اصفهان گذرانيده و بعد يك سال هم در دانشگاه تهران حقوق خوانده است. با برپائى انقلاب اسلامى، او نيز رهسپار برونمرز شده و در دانشگاه شهر ماربورگ، در آلمان، همزمان در دو رشته حقوق سياسى و زبان شناسى به تحصيل پرداخته كه در اولى فوق ليسانس گرفته و در دومى، به دريافت درجه دكترا نائل شده است.
-و اما در زمينه موسيقى، به طور كلى مى توان گفت: آنچه مى داند و مى تواند، نزد خود فراگرفته است. از دوازده سالگى ويولن مى نواخته و پنج سالى را در راديو اصفهان كار كرده است. مى گويد «نت خوانى» را از يك نوازنده نابيناى ديگر در اصفهان آموخته و همان به او امكان داده تا پس از مهاجرت به آلمان بتواند با «اركستر دانشجوئى دانشگاه» همكارى كند.
-اسكندر آبادى در حال حاضر در بخش فارسى راديو آلمان كار مى كند و تاكنون هشت مجموعه كاست و ديسك از نواخته ها و ساخته ها و خوانده هاى خود انتشار داده كه «پيكر تراش» آخرين و چه بسا بهترين آنهاست و در خود پيكر تراش، نيز شايد «عاشقان شرزه»، دلپذيرتر باشد. از جاذبه شعر كه بگذريم، آبادى، نمى دانيم آگاهانه، يا به تصادف، چهارگاه را ميدان عمل خود قرار داده است كه مى گويند تلقين غرور سربلندى مى كند. آهنگ، روده درازى و مويه پردازى ندارد و چفت و بستش با شعر دقيق است.
-حسن بزرگ ديسك پيكر تراش، اين است كه به كارگيرى شعر معاصر فارسى را تجربه مى كند. از «شعر شفيعى و رودكى كه بگذريم كه قالب كلاسيك دارند، بقيه از آنِ نوپردازان است: نادر نادرپور، نيما يوشيج، مهدى اخوان ثالث و سياوش كسرائى. ضعف ها و سستى ها در كار پيوند را نيز بايد در كار روى اين شعرها جستجو كرد. تلفيق موسيقى سنتى و شعر نو را پيش از اين ديگرانى با سابقه و شهرت بيشتر نيز تجربه كرده اند، بى آن كه توفيق در خورى به دست آورند. گناه از هيچكس هم نيست. آن موسيقى و اين شعر از دو جنس پيوند ناپذيرند. يكى مال امروز است و يكى به صد و پنجاه سال پيش تعلق دارد. تنها راه اين است كه با تكيه بر جوهر موسيقى سنتى- و نه سنت اجرائى آن- چيز تازه اى پديد آورد كه با شعر نو كنار بيايد. مثلاً ريتم ها را بايد شكست، خط سير ملودى ها و شتاب آنها را عوض كرد. به هيچ جاى موسيقى «ارزشمند» سنتى هم برنمى خورد. آن، سرجايش محفوظ مى ماند، ولى از درونش نيز چيز ديگرى آفريده مى شود.
-در همين ديسك «پيكر تراش»- هر جا كه آبادى و عارف ابراهيم پور آهنگساز و تنظيم كننده همراه او كوششى براى تغيير در «سنت» به كار زده اند، نتيجه پيوند بهتر شده و هر جا كه يكسره دل به موسيقى سنتى سپرده اند، ناموزونى پيوند رخ نشان داده است. نمونه اين ناموزونى درونى را در «قاصدك» مهدى اخوان ثالث مى توان ديد- و شنيد. دشتى و شور بر همه چيز غلبه پيدا كرده و قاصدك را از پرواز بازداشته است!
در چنين فضائى كه ديگر قافيه و رديف هم تأثير هميشگى سنتى خود را ندارد، تنها مى توان شعر را مثل بحر طويل پشت سر هم خواند.
در برابر، ترانه «زمانه» بر روى شعر معروف «رودكى» ساخت و پرداخت بهترى پيدا كرده است.
- «اى آن كه غمگنى و سزاوارى‎/ وندر نهان سرشك همى بارى‎/
هموار كرد خواهى، گيتى را‎/ گيتى است، كى پذيرد هموارى؟ ‎/
مُستى مكن كه نشنود او مُستى‎/ زارى مكن كه نشنود او زارى‎/...
رو تا قيامت آيد، زارى كن‎/ كى رفته را به زارى، باز آرى؟! ...»
متن و موسيقى «زمانه» با دقت و سليقه درهم بافته شده اند. بى آن كه «واقع بينى» رودكى را با آه و ناله هاى موسوم سنتى بياميزد، تلخى آن را در كام شنونده مى ريزد و چه مى چسبد در اين زمانه سرخوردگى ها و حسرت خوردن ها!
متن هاى دشوار
*نخستين ترانه، كه نام خود را به مجموعه نيز داده بر روى شعر معروف پيكر تراش، از نادر نادرپور بنا شده است. پيكر تراش يكى از تصويرى ترين شعرهاى نادرپور است، سرشار از لحظه هاى ناب تخيل.
شاعر چون پيكرتراش، معشوق خود را در خيال از مرمر شعر مى آفريند، هر چه زيبائى در هر كجا مى بيند، در چهره و اندام او مى گذارد. براى اين كار البته از تجربه هاى عاشقانه خود بهره مى گيرد: «از هر زنى تراش تنى» وام مى كند و از هر قدى كرشمه رقصى مى ربايد، تا بتواند پيچ و تاب اندام معشوق خيالى را دلنشين بسازد. تخيل از اينها نيز فراتر مى رود:
- «بر قامتت كه وسوسه شستشو در اوست‎/ پاشيده ام شراب كف آلود ماه را‎/ تا از گزند چشم بدت ايمنى دهم‎/ دزديده ام ز چشم حسودان نگاه را!»
با تمامى اين تكاپوها و عشق ورزى هاى خيالى، شاعر هشدار غرورآميز خود را از ياد نمى برد. در برابر بى مهرى و بى وفائى، تاب نخواهد آورد: «يك شب كه خشم عشق تو ديوانه ام كند‎/ بينند سايه ها كه تو را هم شكسته ام»!
آهنگ و تنظيم پيكر تراش از «عارف ابراهيم پور» است و همان عيبى را دارد كه در «قاصدك» او بر رسيديم. شتابى در كار او هست كه هر چه زودتر همه بيت ها و بندهاى شعر را پشت سرهم رديف كند. آن هم شعرى مثل پيكر تراش را كه دريافت تصويرسازى هاى پياپى آن نياز به فاصله و زمان دارد. حتى در موسيقى سنتى نيز در پى هر بيت و يا مصرع حتى، پاسخ ساز، فاصله اى را به وجود مى آورد كه محتواى شعر دريافت شود. اشاره كرديم كه وقتى بيت هاى شعر پشت سر هم خوانده مى شود گاه با تكرار بعضى از آنها، نوعى بحر طويل پديد مى آيد كه راه هرگونه دقت و تأمل در ترانه را مى بندد.
-با اين همه پيكر تراش كه در مايه اصفهان دور مى زند، از لحظه هاى خوب خالى نيست. پايانه اش نيز كه هشدار شاعر را بيان مى كند، اوج خشمگينانه مناسبى دارد.
*
*شعرهاى نيما شايد دشوارترين متن براى ترانه پردازى باشد. زيرا كه روان نيست و دست انداز دارد، تا آنجا كه حتى خواندنِ بدون موسيقى آن نيز چندان آسان نيست. آدم بايد آن قدر شعر او را خوانده باشد تا به آن عادت كرده باشد. از همين روى نيز هست كه آهنگسازان در ميان شاعران، نو، كمتر از همه به سراغ او رفته اند. وقتى هم چنين كرده اند، تنها دو سه تا شعر از او را برگزيده اند كه به ظاهر براى پيوند با موسيقى مناسب تر مى نمايد. «مهتاب» يكى از آنهاست. هيچيك از تجربه ها نيز تاكنون آنگونه كه بايد با توفيق همراه نبوده است. با اين همه آبادى نيز اين كار را آزموده و آهنگى بر روى «مهتاب» نيما نهاده است:
- «مى تراود مهتاب‎/ مى درخشد شب تاب‎/ نيست يكدم شكند خواب به چشم كس و ليك‎/ غمِ اين خفته چند‎/ خواب در چشم ترم مى شكند‎/ نگران با من، استاده سحر‎/
مى خواهد از من‎/ از مبارك دم او‎/ آورم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر‎/ در جگر خارى ليك‎/ از پى اين سفرم مى شكند...»
-حضور همين كلمه «ليك» در كنار «كش» و «خار» كافى است تا ترانه ساز متوجه دست اندازها بشود. آبادى هم حتماً توجه داشته ولى نخواسته از لذت تجربه تازه محروم بماند! ريتم آهنگ را البته گسترده گرفته تا راحت تر از روى دست اندازها رد شود، در نتيجه، به نوعى «آزادخوانى» شعر رسيده است.
*
* «پرواز» از «سياوش كسرائى» نيز محتوائى شده است براى ترانه اى ديگر از «عارف ابراهيم پور» كه اين بار رفته است در فضاى «نوا» و خود را زير تأثير «نينوا» ى عليزاده نشان مى دهد. بيشتر به برنامه هاى سنتى «گل ها» شبيه شده است. شعر سياوش كسرائى، قصه گونه اى است كه طبق معمول از آن برداشت هاى آرمانى كرده است...
*
* «پيكر تراش» اسكندرآبادى كه با همكارى عارف ابراهيم پور انتشار يافته با همه خرده هائى كه از روى مهر بر آن گرفتيم، گام تازه اى است در راه ترانه پردازى هاى جدى تر در برونمرز. وجه برجسته آن، همانطور كه اشاره كرديم، گرايش به بهره گيرى از شعر پر بار معاصر- به ويژه شاخه نوآورانه آن- است. بايد با تمرين و تجربه، زبان موسيقائى مناسب با آن را پيدا كرد. آبادى نشان مى دهد كه قريحه آهنگسازى دارد و ابراهيم پور نيز خود را در «آهنگ آرائى»، با ذوق و سليقه مى نماياند.... پس چرا نبايد به آينده اميدوارتر بود؟
توضيح: در بازتاب هفته پيش ستون آخر يك سطر جا افتاده و در نتيجه دكتر صدرالدين الهى به جاى گوئل كهن، نويسنده دوران رضاشاهى در «آئينه مطبوعات» معرفى شده است. دكتر الهى در ويژه نامه تلاش، درباره مجله افسانه مقاله اى نوشته است.
butilpa@aol. com

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گزارش
بازتاب
جهان
ايران
احزاب
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   اينترنت و وبلاگ   • 
•   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ايران   • 
•   احزاب   •   داستان   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •