«.... در صفحه اينترنت «نيمروز» نام ترا مى بينم كه يادآور سال هاى بسيار دور است، آن روزها هم در صفحه اول «به سوى آينده» نام «شرنگ» اميدها برمى انگيخت و خوشا به تو كه هنوز و همچنان مبشر اميدى.... خواستم اين شعر را اگر پسنديدى در «نيمروز» بياورى كه بسيارى مشتاق خواندن آن هستند. به اميد ديدار در تهران- ميم- حامد.»
در قرنِ ما كه هست، درخشان ترين قرون
انسان، كم از سگ است، تو اين گفته گوش دار
افسانه نيست، قصه ديو سفيد نيست
اين واقعيتى است كه مى بينى آشكار
ارزان و مفت، جانِ بسى مردم فقير
ليكن بهاى يك سگِ اين دوره، بى شمار
سگ ها، در اين زمانه، همه سير و بهره مند
از بهترين تمتع و لذات روزگار
اما، هزار مردم محروم، خفته اند
در گوشه و كنار همين شهر، بى قرار
نه آب و نه غذا و نه يار و نه ياورى
نى مسكن و دوا و نه غمخوار و غمگسار
در چنگ ديو فقر، پريشان و خسته دل
در پنجه حوادث دوران، ذليل و خوار
اى هموطن، من و تو به اندازه سگى
در سرزمين خويش، نداريم اعتبار
خوشبخت سگ، كه قالب انسان به خود نديد
ورنه بمُرد بايد، روزى هزار بار
خيال مى كنم دوست ناديده ام «ميم- حامد» در مورد سگ هم در آن خراب آباد، اشتباه مى كند.... در حكومت اين جانوران، هيچ جانورى غير از خودشان، حق حيات ندارد... سگ ها كه ديگر كافر حربى هستند و نجس!!!....
شرنگ