|
مهدى قاسمى
حوادث خاورميانه و درس هائى كه با خود دارند
«ليبى زاسيوان» يا «دموكراتيزاسيون»؟
آن زمان كه ما صاحب همان نيروئى شويم كه به دشمنان ما فرصت داد تا ما را خرد كنند، آرى در آن زمان است كه ما قادر خواهيم بود، دشمن را از پاى درآوريم.
شارل دوگل- هيجدهم ژوئن سال ۱۹۴۰
|
|
مهدى قاسمى
|
گروه هائى از مجموعه آنچه خود را «اپوزيسيون» رژيم فاشيستى «جمهورى اسلامى» مى خوانند ولى همچنان به ظهور «رحمتى» از ماوراء درياها چشم دوخته اند، بگمان من يا بايد به تجديدنظرى در «انتظارات» خود تن دردهند و يا لااقل، در برابر حوادث تيره منطقه به پرسش هاى چندى پاسخ بگويند- پرسش هائى كه به ويژه در پى جنگ عراق و سقوط حكومت بربرى صدام، به اظهارنظرها و «پيش بينى ها» و در مجموع خوشباورى هاى آنان گره خورده است و اين همه را با توسل به امكانات صوتى و تصويرى كه در اختيار دارند، دمادم براى مردم ايران سوغات فرستاده و طبعاً اميدهاى كاذب آفريده اند.
نخست به محتواى اين «ارمغانهاى» اميدپرداز، مى پردازم تا بِرسَم به آن پرسش ها:
آنگاه كه جنگ عراق، در پى فتح افغانستان شعله كشيد، پيام آوران ما جشن گرفتند و به نوش خوارى نشستند كه در پى صدام نوبت به حاكمان ايران خواهد رسيد و موكب ارتش آزاديبخش از امروز تا فردائى، در دروازه هاى ايران ظاهر خواهد شد و اين مژدگانى براى آنها قوت قلب بيشترى مى آورد، وقتى به ياد مى آوردند كه آقاى بوش در اجلاس مشترك كنگره آمريكا با حرارتى كه عزمِ قلع وقمع ملايان ايران از آن ساطع بود، جمهورى اسلامى را در كنار نابكارانى چون «خداوندان» كره شمالى و عراق در «محور شرارت» نشانده و بازتاب آن جهانگير شده است.
ولى نيازى به تفصيل نيست كه جنگ عراق هر چند با شكست سريع و فضاحت بار ارتش صدام ظاهراً به پايان رسيد ولى برغم آن بشارت ها و اعدام عجولانه آقاى بوش (MISSION ACCOMPLISHED) نانى كه به سفره مردم عراق نرسيد، سهل است، آنچه رسيد، مصيبت تازه اى بود كه مصيبت صدّامى را جايگزين شد و افزوده بر اين، چشم اندازى از يك آينده تيره و مبهم در برابر اين مردم شوربخت قرار داد و هر اندازه زمان جلوتر آمد، قصّه معروف «طرح خاورميانه بزرگ» مبنى بر «دمكراتيزه» كردن منطقه نيز به جمع افسانه هاى خيال انگيز پيوست.
در اين ميان مردم ساده انديش آمريكا كه در زير يك بمباران تبليغاتى چندى به دلخوشى گذراندند كه دست جنايتكارى قطع شده است و اگر قطع نمى شد ديرى نمى گذشت كه موشك هاى قاره پيماى او، مزارع و شهرهاى كشورشان را به كِشتگاه «قارچ هاى اتمى»- آن هم در فاصله چند ساعت- مبدل مى ساخت، خرده خرده بيدار شدند، زيرا مى ديدند كه اين بار، كَمانِ پيامدهاى حادثه، پيكره آنها را نشانه گرفته است و همه روزه گروهى از جوانانشان را هرس مى كند و به خاك و خون مى كشد و سِواى آن، منظر آينده عراق و منطقه نيز كه قرار بود به زيور يك «دموكراسى جاندار» آراسته شود، بيش از هر زمان به تيرگى مى گرايد و بالطبع پرسش هائى از اين قماش در ذهنشان زمينه يافت كه:
كِى و چگونه، ارتش ما، كُشتارگاه عراق را رها خواهد كرد؟ وانگهى اگر پاى ارتش ما از عراق كنده شود با اين غوغاى تجزيه طلبى و خصومت هاى ديرپاى قومى و مذهبى، سرنوشت اين كشور مصيبت زده در چه قالبى شكل خواهد گرفت؟
هم اكنون كُردها (هر چند با شيعى ها به نوعى مغازله بر سر «قانون اساسى» نشسته اند) پايه هاى استقلال طلبى را كه سال ها است، در پى اش بوده اند، «عملاً» با تشكيل دولتى مستقل، ارتشى خاص، مجلسى خود ساخته و حتى پرچمى جدا از پرچم عراق (و همه در قالب يك نظام عُرفى) استوار ساخته اند.
سُنى ها كه بيش از نيم قرن، مَهار قدرت و حكومت را به دست داشتند اگر چه در يك اقليت بيست و چند درصدى، همچنان چشم به روزگار سرورى دارند و مخالفت با هرگونه «فدراليسم» را بهانه ساخته اند و به تازگى شيعيان جنوبى نيز با تأييد «آيت الله العظمى سيستانى» داعيه خودمختارى كامل را سر داده اند و ناگفته همان را مى طلبند كه كردها پس از جنگ اول عراق، به دست آوردند.
در اين ميان گفتنى است كه آقاى كيسينجر، سياست پرداز معروف به «پراگماتيست» همه قول و قرارهاى پيشين، مبنى بر حفظ يكپارچگى عراق را فراموش مى كند و تلويحاً مى گويد: آمريكا تعهدى به وحدت و يكپارچگى عراق ندارد و اين، سياست تكه تكه كردن امپراطورى عثمانى را تداعى مى كند كه پشت به نيرنگ هاى «امپراطورى بريتانياى كبير» اين نظر را دنبال مى كرد كه مِكيدن عناصر حياتى مردم منطقه ثروتمند (ولى بى نوا مانده ى) خاورميانه از راه تكه تكه شدن و بر هر تكه شيخى را به امارت نشاندن آسان تر دست مى دهد- همان سياستى كه در دهه ۲۰ الگوى «رفيق استالين» نيز در ايران قرار گرفت و حوادث سال ۲۴ را زمينه ساخت و عوارض آن تاكنون همچنان ادامه دارد و گروهى تشنه رياست و قدرت را بر سَرِ تصرف تكه هائى از ايران به وسوسه انداخته است.
خلاصه كنم: در وَراى كُشتارها و ويرانى هاى روزانه و روزافزون در عراق كه غالباً، آن را منحصراً به ريش آدمخوران «القاعده» مى بندند، در حالى كه به هزار شاهد، سَر به تضادهاى درونى نيز بسته است و على رغم «انتخاباتى» كه سرگرفت و قانون اساسى اى كه (تا هنگام تهيه اين مقاله در پيچ و تاب تناقضات مذهبى و قومى گير كرده است و اگر هم به تصويب برسد، نه فقط با دعوى اوليه يِ ساختن يك عراق دمكراتيك و غير مذهبى، ناخوانى اصولى دارد، بلكه مشكلات بنيانى اين كشور تيره بخت را هم چاره اى نخواهد ساخت. )- چشم انداز مَهيبى از آينده مبهم به روى مردم عراق ظاهر شده است كه «تجزيه» و جنگ خانگى از مُميزه هاى چشم گير آن است و اين را هم در حاشيه داشته باشيم كه حاصل آن «انتخابات» نيز جز اين نبود كه دو گروه اسلامى ذاتاً بنيادگراى شيعى كه هر دو دوران كارآموزى خود را در مكتب ملايان ايرانى گذرانده اند، با رأى سنگين در مجلس منتخب جا خوش كرده اند كه در شناخت آن چشم انداز تيره، نبايد مُهمل بماند.
اينهم گفتنى است كه به دنبال آن انتخابات وقتى از «صاحب نظرى» وابسته به آن گروه «اپوزيسيون» در گفتگوئى سئوال شد كه پيروزى «حزب الدعوه» و «شوراى عالى انقلاب اسلامى» را چگونه ارزيابى مى كند، پاسخ شگفت انگيز او اين بود كه: اين را نبايد مهم گرفت، مهم آن است كه براى اولين بار در عراق «انتخاباتى» برگزار شده است كه خود نشانه اى از پاگيرى «دمكراسى» در اين كشور استبداد زده است و اين «داورى» نشان مى داد كه از ديدگاه «صاحبنظر» ما، مفهوم دموكراسى در نفسِ انتخابات خلاصه مى شود و ظاهراً به اين واقعيت اِشراف ندارد كه دمكراسى مجموعه اى تركيبى از نهادها و مفاهيمى است كه تجزيه ناپذيرند وگرنه همانگونه كه انتخابات آلمان در سال ۱۹۳۳ به پيروزى نازى ها منتهى شد و در زمان نزديكتر انتخابات سال ۱۹۹۰ الجزيره به انتقال اكثريت قاطع به بنيادگران اسلامى انجاميد- چه بسا «انتخابات» به تنهائى و بى پيوند با ساير لازمه هاى دمكراسى، به يك ديكتاتورى موحش بيانجامد.
به هر روى آنچه در عراق رويداد، نتايجى به بار آورد كه آن را به هر نگاهى بنگريم هيچ جز سردرگمى تحويل ذهن خود نخواهيم داد.
نكته ديگر، داستان «اتم بازى» جمهورى اسلامى است كه از همه سو پيدا است آن هم به نوعى «اشتغال سياسى» در جهان تبديل شده و سببى جور كرده است- كه رژيم ملايان به تركتازى خود شتاب دهد و فراموش هم نمى كنيم كه اين ماجرا نيز از آغاز تا حال، ديگر از مايه هاى «خوشباورى» آن گروه از «اپوزيسيون» ما بوده است كه ظاهراً به خود نويد داده اند، رژيم با چنين قلدر منشى ها و سبكسرى، به دست خود گور خود را مى كَند و به مصداق مثل معروف، سَرِ سبز را به زبان سرخ» بر باد مى دهد. در حالى كه اگر طرح ها و حوادث چند سال گذشته را به هم پيوند بزنيم، متوجه خواهيم شد، در اين صحنه ها مصداق «به مرگ گرفتن و به تب راضى شدن» هم از سوى رژيم و هم از سوى غرب و عمدتاً آمريكا بيشتر زمينه پيدا كرده است تا پيكارى كه در آن طَرَفى قصد شكست حريف را پخته باشد.
ماجراى «اتم بازى» رژيم را از آغاز تاكنون دنبال كنيم، ببينيم آيا چنين مصداقى با واقعيت سازگاراست و يا نيست؟
فريد زكريا از مفسران معروف آمريكا، ضمن مقاله اى در روزنامه واشنگتن پست (دوشنبه ۱۵ آگوست) مى گويد: «چندى پيش در مذاكراتى كه با محمد برادعى (رئيس آژانس بين المللى انرژى اتمى) داشتم او به من گفت: قصد جمهورى اسلامى، تا آنجا كه من دريافته ام، تنها رسيدن به يك معامله است.»
و اما نشانه هاى ديگر:
تا پيش از بالا گرفتن جنجال پيرامون فعاليت هاى هسته اى رژيم اسلامى، مسأله «حقوق بشر» در ايران ظاهراً جاى معتبرى داشت. از زبان آقاى بوش و ساير دست اندركاران دولت او به تكرار مى شنيديم «يك اقليت نامنتخب آرزوى ملت ايران را در برخوردارى از دمكراسى پايمال كرده است» و يا همان قرار دادن جمهورى اسلامى در «محور شرارت» و يا شيوع دست داشتن جمهورى اسلامى در اقدامات تروريستى مانند بمب گذارى در خوابگاه آمريكائيان كه به قتل دهها سرباز و افسر آمريكائى منتهى شد و نمونه هاى بسيار و ديگر از اين قبيل، خوشباوران ما را بيش از پيش با همان توّهم دلخوش مى داشت كه رژيم از سَرِ خودسرى و جهل به دست خود دارد زمينه هاى انقراضش را جور مى كند و هيچ مبالغه نيست كه اين گروه به دنبال هر حادثه اى مژده خود را تازه تر مى كردند تا آنجا كه وقتى با اِتقانِ تمام گفتند «رژيم در حال فروپاشى است» و عنقريب در مردابى كه خود ساخته است غرق خواهد شد ولى جاى انكار نيست كه رژيم با يكدندگى خود در زمينه مسائل هسته اى، مسير تعرضات خارجى را عملاً تغيير داد و يكسره نظرها را به سوى اين مسائل سوق داد و در نتيجه اروپائى ها كه بنابر «منافع خود»، هيچگاه از دوام رابطه و مذاكره با جمهورى اسلامى خوددارى نكرده اند، به جمهورى اسلامى قول دادند كه چنانچه از وسوسه دستيابى به سلاح هاى هسته اى روى بگرداند، متقابلاً خواهد توانست از مناسبات عادى و مسالمت آميز و حتى دريافت كمك هاى تكنولوژيك برخوردار شود و طُرفه اين كه آمريكائى ها نيز پس از ظهور معضلات پى در پى در عراق و درك اين واقعيت كه قادر نيستند، جبهه جنگى تازه اى در منطقه باز كنند، موافقت كردند كه اروپائيان به راه خود ادامه دهند و در معناى دقيق تر بر قول اروپائى ها به جمهورى اسلامى صحّه گذاشتند و آنها را به وكالت خود در به سامان رساندن كار پذيرفتند و چنين بود كه در عمل، دعويِ «محور شرارت» را پشت گوش انداختند و اعتراضاتشان را به همان محدوده «فعاليت هاى هسته اى رژيم» نزول دادند و به بيان روشنتر، همه آن، رجزها كه ترجيع بند اصلى اشان «حقوق بشر» در ايران بود، كم كم رنگ باخت ولى باز شگفتا كه خوشباوران ما هرگز از خود نيز سئوال نكردند: پس آن نوبت كذا (پس از عراق، ايران) چه شد؟ و آن آواهاى «دلسوزانه» كه «در ايران گروهى معدود و نامنتخب بر سرنوشت ملت ايران چنگ انداخته اند» به كجا رسيد؟ و چرا افسانه «طرح خاورميانه بزرگ» براى دمكراتيزه كردن منطقه لااقل درباره ايران در اين «طلب» خلاصه شد كه «ايران از سلاح اتمى چشم بپوشد» و در عوض از مزاياى حضور در عرصه بين المللى برخوردار شود؟ و اما براى من و امثال من اين پرسش نيز مطرح شد كه آيا در پس آن هياهوها اجراى «سياست رام كردن رژيم قذافى» را براى ايران تدارك نديده اند؟
گفتن ندارد كه ظهور چنين پرسشى در ضمير ما، مسلماً نيازى به نبوغ و كارشناسى و كاويدن در زواياى سياست ها و سياست بازى ها نداشت. زيرا، همينقدر كه نُخست اروپائى ها و در حال، آمريكائى ها مشتركاً به راضى كردن «جمهورى اسلامى» نسبت به «دست برداشتن از سلاح هسته اى» قانع شده اند آيا خطا است اگر تصور شود- در مورد ايران- دست كم، طرح «ليبى زاسيون»، در محافل «دوستان» بر طرح «دمكراتيزاسيون» چربيده است؟
به گمان من، كافى است، تمامى حوادث (خصوصاً بعد از ۱۱ سپتامبر) را، در كنار هم بگذاريم و مبناى قضاوت قرار دهيم كه مسلماً به اين نتيجه مى رسيم كه همه آن نويدهاى آتشين كه از چرخش فضاى منطقه به فضائى آزادتر روايت داشت، عملاً نقش بر آب شده است. در اين باره رجوع به گزارش دو تن از خبرنگاران روزنامه واشنگتن پست (RABIN WRIGHT) و (ELLEN KNEKMEYER) مندرج در شماره (يكشنبه ۱۴ آگوست) فهم اين برداشت را آسان تر مى كند.
اين دو گزارشگر به استناد تحقيقات مفصّل خود از مسئولان دولت آمريكا و نيز برخى كارشناسان معتبر مى نويسند:
«دولت بوش به نحو جدّى، آنچه را كه درباره عراق طرّاحى كرده بود تعديل كرده است... ايالات متحده ديگر آن انتظار را ندارد كه در عراق مُدلى از دمكراسى پا بگيرد كه براساس آن مردم در سرنوشت خود شركت جويند» و از قول يكى از پايوران دولت آمريكا ادامه مى دهند: «آنچه را كه ما به تحقق اش انتظار داشتيم، معلوم شد با واقعيت سازگار نيست» و بر اين اضافه مى كند كه «برنامه ما اين بود كه وضعى پديد آيد و به عراقى ها اجازه دهد كه كنترل كشور خود را به دست گيرند، به ملتى آزاد تبديل شوند و بتوانند حكومتشان را خود اداره و دفاع از خود را تصدى كنند و ما هم در اين راه به آنها كمك بدهيم... اما واقعيت هاى زندگيِ روزانه به ما فهماندند كه اين هدف ها بدانگونه كه ما پيشِ رو نهاده بوديم برآوردنى نيست».
خبرنگاران واشنگتن پست همچنان نظر «جوديت. س. ياف» تحليل گر سابق (C. I. A) و استاد دانشگاه «پدافند ملى» آمريكا را در اين عبارات نقل مى كنند: «ما ژرفاى خواست كُردها و جامعه شيعى عراق را به درستى محاسبه نكرده بوديم. و به نقل از «لارى دياموند» استاد دانشگاه استانفورد كه از آگاهان مسائل عراق است و مدت ها با فرماندار آمريكائيِ عراق كار كرده است. مى نويسند: «ما مسلماً طرح هاى قبلى خود در پيوند با ايجاد يك نظم دموكراتيك در عراق را كنار گذاشته ايم» و همو افزوده است كه «تدوين يك قانون اساسى براى عراق، در زير فشار آمريكا سرانجام به نتيجه اى خواهد رسيد كه از هدف هايِ نخستين ما بسيار فاصله دارد.
همچنين ما آنگاه كه قانون اساسى موقت عراق [دوره انتقالى] را مى نوشتيم، زمان كافى در اختيار نداشتيم» در پرده مى خواهد بگويد، «با واقعيات پيش نرفتيم»- در اين ميان آنطور كه در محافل آمريكائى شايع است، مقامات اين كشور، براى آن كه تدوين «قانون اساسى» به نحوى سرهم بندى شود به عراقى ها توصيه كرده اند كه با درخواست شيعى ها مبنى بر پايه قرار دادن قواعد اسلامى در قانون، زياد كلنجار نروند كه اين نيز به خاطر مى آورد سخنان سال قبل رامسفيلد (وزير دفاع) را كه با قطعيت گفته بود محال است اجازه دهيم كه يك حكومت اسلامى ديگر در منطقه سبز شود. (كه البته وقتى متن اين «قانون» نشر پيدا كند، فاصله از «كجا تا به كجا» بيشتر روشن خواهد شد). به هر روى در اين ميان اختلافات درونى ميان جمهوريخواهان و از جمله مقاله تند و بى پرده «ويليام كريستول» سردبير مجله راستگراى (THE WEEKLY STANDARD) كه از سران دو آتشه (نيوكنسرواتيسم «NEO CON» ) محسوب مى شود بر ضد وزير دفاع (رامسفيلد) كه او نيز در صف اول «عقاب ها» قرار دارد، خواندنى است. كريستول، وزير دفاع را متهم مى كند كه مى خواهد راهى براى «فرار از مسئوليت» باز كند و نتيجه مى گيرد كه پرزيدنت بوش «يا بايد او را به جاى خود بنشاند و يا معزولش كند». زيرا «نظريات او با نظريات رئيس جمهورى سازگار نيست.»
و اما در قلمرو مسائل مربوط به ايران نيز، وقتى سلسله حوادث و «پندارها» را كنار هم مى گذاريم كه از افسانه «محور شرارت» و طرح سركوب نظامى رژيم تهران آغاز شد و حال به مرحله «معامله اى بر سر مسأله سلاح هاى اتمى» افول كرده و عملاً مسأله حقوق بشر در ايران را واپس زده است، در خط مستقيم به اين برداشت مى رسيم كه مجموعه غرب در مقابله با رژيم تهران خط مشخصى نداشته است و هنوز هم ندارد و همين جا است كه پرسش آغازين من از آن گروه خاص «اپوزيسيون» زمينه پيدا مى كند كه آيا همچنان با اميد (دستى از «غير» برون آيد و كارى بكند) به سر مى برند؟ و هنوز هم به توّهم «دمكراسى وارداتى و صادراتى» دلبسته اند؟ و فراتر از اين ها، آيا هيچ مى پذيرند كه تزريق اميدهاى بى مايه و پى در پى اشان، سهمى در سرخوردگى و دلزدگى مردم داشته است؟- مردمى كه با آن اميدهاى كاذب، به جاى تكيه به خودباورى، چشم به دروازه ها دوخته و نقش خود را خرده خرده فراموش كرده اند؟
بديهى است كه حكايت از آن زنان و مردان پر دلى نيست كه در قعر سياهچال هاى رژيم و در شرائطى نامساوى، تن به تلاش سپرده و جان خود را بى دريغ وثيقه طلب خود ساخته اند. سخن از اكثريت توده ها است كه گمان نمى كنم كسى انتظار داشته باشد كه يكايك زره قهرمانى به بَر كنند و به ميدان آيند.
نكته ديگرى هم دارم كه هر چند به تكرار است ولى يادآوريش، بى مناسبت نيست و اين نكته كه اگر من هر بار با اساس پندار «دمكراسى صادراتى» مخالفت ورزيده ام- اگر دائماً بر نشر اين نظر تأكيد داشته ام كه حلاّل مشكل ما عمدتاً درونى است، هرگز بر آن نبوده ام تا نفسِ آثار حوادث و روابط بين المللى را ناديده بگذارم و بگذرم.
من مى دانم در عصرى كه به عصر «انقلاب انفورماتيك» و «اينترنت» شهرت گرفته است، مفاهيم قرن نوزدهمى حتى درون كلمه «استقلال» و «حكومت مردم» دگرگون شده است. جهان مى رود تا به يك «قريه بزرگ» مبدل شود. در چنين جهانى البته كه ارزش هاى مبتنى بر «حق حاكميت مردم» و مفاهيم «دمكراسى» در حوزه تقسيمات ملى پابرجا است. ولى اين معانى در يك جهت، در پيوند با مقوله «توسعه مناسباتِ تصاعديِ فرهنگى و اقتصادى» و در جهت ديگر در اتصال با اصول «حقوق بشر» شكل و محتواى تازه اى به خود گرفته اند. به همين دليل، به باور من، در سلسله حوادث اين جهانِ بهم پيوسته و محاسبه قدرت هاى درون آن، خاصه آنجا كه تلاش هاى يك ملت براى دستيابى به آزادى مطرح است، بر آن ملت فرض و وظيفه مى آورد كه از جنبه هاى مثبت اين رابطه ما با فراست بهره بگيرد. پس اين نيست كه گفته شود مردمى كه طالبِ آزادى اند تنها و تنها به خود بچسبند و از دنيا و حوادث زشت و زيباى آن، چشم بپوشند. آنچه من گفته ام و تا نقيض آن پيدا نشود.
باز خواهم گفت: اين است كه تنها به عنايت و رحمت ديگران دلبستن و از نقش خود غافل ماندن، نسخه اى نيست تا براى ملتى كه در انديشه آزادى است، دَرمانى بياورد. حرف اين است كه چنين ملتى آنگاه قادر است در خط آرزوهاى خود پيش برود كه در چنته خويش نيز چيزى داشته باشد. چمپاتمه زدن و نظر بر دَرِ خانه دوختن تا «ارمغان آزاديِ بسته بندى شده اى» از راه برسد، هيچ نيست مگر تسليم به اوهام.
از اين كه در دستگاه هاى «صدا پَراكنى» و نشريات ناشر افكار پاره اى از گروه هاى موسوم به «اپوزيسيون» تاخت و تاز به اروپائيان: فرانسوى ها و آلمانى هاى «سودپرست» و انگليسى هاى «بازيگر» رواج دارد كه چرا با متوليان آدمخوار و غدار جمهورى اسلامى به مغازله نشسته اند. وقتى دست خود ما خالى است، يقين بدانيم كه نه آنها را از راه خود جدا خواهد كرد و نه بر «شكوائيه هاى ما» اثرى مترّتب خواهد ساخت.
فرانسه اى كه با ده ميليون بيكار روبروست. آلمانى كه همواره بر توانائى هاى اقتصادى خود مى باليد و امروز، در پى فروريزى ديوار برلن و وحدت دو پاره شده اش، به انواع گرفتارى ها از بيكارى تا كسر بودجه و عدم موازنه بازرگانى مبتلا است و ديگرى ديگرى- طبيعى است اگر به هر دَرى مى كوبند تا دردى از دردهاى خود را دوا كنند و ملت هاى معترض خود را راضى نگهدارند كلاهمان را قاضى كنيم، در دنيائى كه حكومت با سرمايه است. اگر ما به جاى آنها بوديم چه مى كرديم؟
مگر آنها با ما صيغه برادرى خوانده اند؟- مگر مى توان مناسبات بين المللى را با روابط خاندانى در يك تراز نهاد؟
درد ما آنگاه درمان خواهد شد و حتى وقتى همين «سودپرستان بى عاطفه!» گوش ها را براى شنيدن صداى ما باز خواهند كرد كه ما مردم را در برابر رژيم ستمگر، صاحب اراده و قدرتى بيابند كه نشود و نتوانند آن اراده و قدرت را از دايره حساب هاى خود بيرون بگذارند.
به سرگذشت و سرنوشت يكايك ملت هاى آزاد شده دست كم در همين دو دهه گذشته بينديشيم، مسلماً درخواهيم يافت كه آنها پيروز شدند زيرا از توانائى هاى خود مايه گذاشتند و به رحمتِ محضِ آن و اين دل نبستند.
كوتاه كنم: توفيق در كسب آزادى به همتى استوار و برآمده از خودباورى گره خورده است. همتى كه در زبان شارل دُگل، هنگامى كه نهضت مقاومت فرانسه شالوده مى گرفت (هيجدهم ژوئن سال ۱۹۴۰) با اين عبارات تعريف روشنى يافت:
«آن زمان كه ما صاحب همان نيروئى شويم كه به دشمنان ما فرصت داد تا ما را خُرد كنند. آرى در آن زمان است كه ما قادر خواهيم بود، دشمن را از پاى درآوريم.»
|