|
دكتر عزت الله- همايونفر
نامه اى به شجاع الدين شفا يا شفاءالدين شجاع
خاك مشرق شنيده ام كه كنند
به چهل سال كاسه چينى
صد به روزى كنند در بغداد
لاجرم قيمت اش همى بينى
«سعدى»
|
|
Homayounfar
|
دوست فاضل و با فضيلتم. اين نامه را در كنار بستر بيمارى و با قلم دلم برايت مى نويسم. چند هفته پيش خبردار شدم كه نخستين دوره تازه «فرهنگنامه جهان ايران شناسى» را منتشر فرموده اى كه به قول لوطى ها دست مريزاد كه «گل كاشتى» باز به دروازه دشمن فرهنگ ايران كه آخوند باشد «گل» زدى دشمن فرهنگ ايران هم به ميدان آمد و از اين اثر جاويدت «شبيه سازى» كرد كه به قول خودت عرض خود مى برد و زحمت ما مى دارد. گله يا به فرموده سعدى عزيزمان «صد به روزى كنند در بغداد... لاجرم قيمت اش همى بينى»
كارهاى شما هميشه حكم چينى سازى با خاك مشرق بوده و عمرى به پاى آنها صرف شده. شما دوست نازنين از معدود (دانش مردانى) هستى خستگى ناپذير مانند بزرگانى چون روانشاد كريم امامى كه رستم ميدان ترجمه بود يا احمد آرام كه از نوجوانى تا پيرى و از پا افتادن قلم از دست اش نيفتاد يا شادروان محمد قاضى كه ترجمه هاى فصيح اش ذهن پذير بود و دلپذير يا شادروان سعيد نفيسى استاد همه مان كه اگر مجموعه اى از آثارش را فراهم كنند به فضائى برابر يك اطاق نياز دارد و بسيارى ديگر كه همگى خادمان عاشق صفت فرهنگ ايران زمين بوده و هستند.
نحوه كار شما انديشمندان سرمشقى است از پشتكار داشتن و خسته نشدن و مزد تحسين توقع نكردن، همه اينها مى تواند سرمشق جوانان مان باشد.
شما بزرگانى كه نام چند نفرشان را آورده ام فضل و دانش را در چهارچوبى از فضيلت و تواضع قاب كرده ايد. استقبال مردم از زحمات شما و در نتيجه به دست آوردن شهرت، شما را مست و مغرور ننموده. درس سعدى عزيز را خوب به خاطر سپرده و خوبتر به كار برده ايد.
در راه بيلقان برسيدم به زاهدى- گفتم مرا به تربيت از جهل پاك كن
گفتا برو چو خاك تحمل كن اى فقيه- يا هر چه خوانده اى همه در زير خاك كن
در ميان شما انديشمندان كمتر كسى را سراغ دارم كه دنبال مال و مقام رفته باشد مثلاً خوب به خاطرم هست كه از شادروان عباس اقبال آشتيانى دو بار براى تصدى مقام وزارت دعوت كردند و او هر بار آن را رد كرد و جواب داد كه وزارت مرا از كار معتبر تحقيقات تاريخى بازمى دارد. عجيب اين كه او درست همان جوابى را داده كه ابوريحان انديشمند قرن پنجم حدود يك هزار سال و اندى پيش به سلطان مسعود غزنوى داده بود. به اين شرح كه وقتى يكى از كتاب هايش «كه گويا در علم نجوم بود و به نام سلطان و براى سلطان فرستاد سلطان براى قدردانى از او بارى از نقره بر پشت فيلى گذارد و براى ابوريحان فرستاد، اما ابوريحان آن را نپذيرفت و به سلطان پيغام داد كه نقره مرا از خدمت علمى بازميدارد و آنگهى نقره مى رود اما علم مى ماند.
نكته مهم ديگر اين كه شما عزيزان چه در تأليفات و چه در ترجمه هاتان و چه در راه و شيوه انديشيدن تان خط عوض نكرده ايد. چنانكه مركب قلم خود تو عزيز به همان رنگ است كه در شصت و اندى سال پيش كتاب هائى را از جمله كتاب «گر ازيلا» ى لامارتين را ترجمه نمودى.
***
به طورى كه مى دانيد و مى بينيد در اين ربع قرن اخير نه تنها بيشتر سرمايه هاى مادى تان از ميان رفته بلكه سرمايه هاى معنوى مان نيز مورد تهاجم قرار گرفته. برگرداندن سرمايه هاى مادى كار مشكلى است اما امر محالى نيست. تحمل و كوشش و نباختن روحيه آب رفته را به جوى برخواهد گرداند. چنانكه با نگاهى گذرا به تاريخ مان مى بينيم كه ما بارها و بارها غارت شده ايم و از بام تمكن به زمين فقر افتاده ايم اما در سايه صبورى و كوشش زندگى مان را دوباره ساخته ايم.
مثلاً اين خراسان بزرگ بارها غارت شده شهرها و دهكده هايش خراب گرديده. نيشابورش چندين بار به دست مهاجمين خراب و ويران و با خاك يكسان گرديده اما هر بار بر روى خرابه هاى آن عمارتى نو ساخته ايم.
معلمان تاريخى مان به تناسب زمان و توجه به جذر و مد حادثه ها درس هائى به ما داده اند كه به موقع حكم مسكن را داشته و يا به موقع حكم معالج را، يك جا درس قناعت داده اند
قناعت توانگر كند مرا- خبر كن حريص جهانگرد را
جاى ديگرى درس كار و كوشش- داده اند
برو كار ميكن مگو چيست كار- كه سرمايه جاودانى است كار
جاى ديگرى گفته اند
همت اگر سلسله جنبان شود- مور تواند كه سليمان شود
يا
همت بلند دار كه مردان روزگار- از همت بلند به جائى رسيده اند
مزيد بر اينها اين كه عنصر ايرانى ذاتاً مادى نيست و مانند غربى ها از گم شدن مال حالش را از دست نمى دهد بيشتر مال را از بهر آسايش عمر مى خواهد نه اين كه عمر را براى گرد كردن مال. غير از اين عنصرى است سراپا نرمش و سازنده با سرنوشت آنجا كه بايد هشيارانه تسليم مى شود و به تدريج در روح مهاجم رخنه مى كند اما محكوم مهاجم نمى شود بلكه مهاجم را در خود حل مى نمايد و آنجا كه دست اش برسد بر دوش سرنوشت سوارى مى كند.
مهمتر از همه غرورى است و منيتى است كه در ذات اش خانه دارد همه ذلتى را مى پذيرد اما حاضر نيست كه غرورش و شخصيت اش- كه هويت و ايرانيت اش باشد- بميرد. مهاجمين بارها او را بى صورت كرده اند اما نتوانسته اند بى سيرت اش كنند بلكه خود سيرت ايرانى گرفتند و در فرهنگ و منيت ايرانى ذوب گرديدند. طغرل سلجوقى ترك در جنگهايش از شاهنامه مدد و الهام مى گرفت و سلطان مسعود غزنوى بارگاه اش در تصرف شاعران ايرانى بود. سلطان سنجر به احترام خيام او را در كنار خود و بر تخت سلطنت مى نشاند. خيام هاى ايرانى بر عليه عرب خيام هائى ملى بود ايرانى عصر بنى اميه نمى توانست كه عرب او را برده و مولا صدا كند. ابومسلم قيام اش نخست براى رهائى هويت ايرانى و بعد براى رسيدن به حكومت آن هم كه اگر كشته نشده بود رسيدن به حكومت ايرانى.
از ميان يكصد و شصت و دو فرقه كه در اسلام خاصه شيعه به وجود آمد (كتاب خاندان نوبختى تأليف شادروان عباس اقبال) نزديك به دو ثلث آن فرقه ها را ايرانيان به وجود آوردند تا تمركز قدرت عرب را تضعيف كنند و ايرانيت جامعه شان را به نوعى و صورتى از زير چتر عرب بيرون بكشد.
سرودن شاهنامه قيامى ملى بود و نمودار عشق بى نظير فردوسى به ايران، عشقى كه به او شجاعتى بخشيد كه نه از فخر عرب (خليفه) ترسيد و نه از شمشير ترك (محمود غزنوى) جرأت مى خواهد شجاعت مى خواهد جرأت و شجاعتى كه فقط در عاشق پيدا مى شود تا دست از جان بشويد و هر چه در دل دارد بگويد. ترك را مظهر سبعيت (ترك نژاد، نه ايرانى ترك زبان) معرفى كند و عرب را جيره خوار شتر آنهم در عصرى كه سرها و سرها با شمشير متعصبين از تن ها جدا مى شد.
نگاهى هم به احوالى كه در اين سال ها بر ايران مى گذرد، بياندازيم نگاه كنيم به تلاش هائى كه در داخل كشور مى شود و فداكارى هائى كه گردانندگان روابط عمومى با دست خالى و به همت هموطنان مقيم خارج، خارج انجام مى دهند. گوش بدهيم به صداى ايران كه بلند است و به گوش جهانيان رسيده و مى رسد اين صدا صداى عشق به ايران است، اين صداى ايران عزيزمان است صداى زنده بودن ايرانى صداى غرور ايرانى جاى ترديد نيست كه ايران دير يا زود به موضع و مقامى كه داشت برمى گردد و از آن نيز مى گذرد. همين نسل جوان دلير و عزيزمان كه در اين ۲۶ سال به انواع و اقسام مختلف در صحنه مبارزه براى آزادى حضور داشته و خواهد داشت اشتباه پدران و مادران اش را جبران مى كند و از نو ايرانى مى سازد كه به قول سيمين بهبهانى ولو با خشت جان خويش و نسلى مطلع، روشنفكر جهان شناس و وارث عشقى كه ابومسلم ها و بابك ها و يعقوب ها به ايران داشتند.
نسلى كه تكنولوژى اين عصر ديوارها را از دور و برش برداشته و مى تواند در دور افتاده ترين دهات به آسانى آزادى و رفاه و حقوق انسان ها را در جوامع غربى ببيند و در وطن خودش شاهد به دار زدن دختر و پسرها باشد. او آرام نمى گيرد و آتش مى گيرد كه چرا دنيا دنياى آزادى است و او از آن محروم است. آرام نمى گيرد وقتى مى بيند مى خورند غربيان و او گرسنه نظاره كند آتش مى گيرد كه وطن اش زندانى بزرگ شده و خانه هر يك از هموطنان اش سلولى از اين زندان. در هيچ كشورى نيست كه صداى ايرانيان به گوش مردم آن كشور نرسد. اينها نشانه ايراندوستى است. اين صداهاست كه اخبار و احاديثى از اوضاع جهنمى ايران را كه كمترين اش گرسنگى باشد به خارج مى رساند. نشانه اى از هشيارى و شجاعت جوانان است و از اين كه جامعه بيدارتر كتابخوان تر و مطلع تر گرديده. اينها همه نويد رهائى ايران و رهائى (ايرانيت) را به گوش ما جهانيان مى رساند.
تاريك شبم را سحر آيد روزى- در گمشده يادم خبر آيد روزى
اين دلو تهى كه در چه انداخته ام- نوميد نيم كه پر برآيد روزى
***
حكومت آخوند با تمام فن و فوت هائى كه براى زدودن هويت ايرانى و «امت» كردن مردم به كار برده توفيقى نصيب اش نشده، ملت ايران (ملت باقى مانده آنچنان كه در تمامى تاريخ ملت بوده و هرگز لقب امت را نپذيرفته. مسئله جالب توجه ديگر تعرض و گزندهائى است كه به اسلام شده. كار معتاد كردن مردم به افيون خرافات آنهم با بهره بردارى از وسائل ارتباط جمعى و با صرف پول بى حسابى كه در دسترس معتادسازان به خرافه قرار گذارده شده سهم بزرگى از جامعه را كه (بى خبران و ساده انديشان باشند) از تفكر و تعقل دور كرده.
كار نشر خرافات از طريق جعل روايات و حديث ها و با بهره بردارى از منبر و مسجد و روزنامه و تلويزيون و مجامع ظاهراً دينى، به خود مكتب مقدس اسلام هم لطمه زده و با كمال تأسف اسلام راستين را آلوده به بيمارى خرافه كرده تا آنجا كه اگر حضرت رسول اكرم سر از خاك برآرند اين چنين اسلامى را نمى شناسند. بالاى پنج قرن پيش شيخ عبدالرحمن جامى شاعر بزرگ با وجودى كه يك رگ آخوندى داشته و يا مسنى يكجور و با شيعه جور ديگرى كنار مى آمده مى گويد:
دين ترا در پى آرايش اند- در پى آرايش و پيرايش اند
بسكه ببستند بر او برگ و ساز- گر تو ببينى نشناسيش باز
***
دوست انديشمندم شجاع الدين، تو غير از خدماتى كه تا فرا رسيدن فتنه سال ۵۷ به فرهنگ مان كرده بودى در اين سال هاى به اصطلاح غربت با تأليفات مستدل و مستندت غبار خرافه و جعل را از چهره مبارك اسلام زدودى و آن را از عارضه هائى كه طى قرن ها و به خصوص در ربع قرن اخير بر آن وارد شده نجات دادى با كمال شجاعت. با ادب و با استدلال و استناد به منابع و مآخذ معتبر و اين كار عظيم تأليفاتت در غربت است. تأليفات احوال يك جنگ و حمله و تعرض نداشته. يك نوع پرده بردارى از چهره مقدس دين است كه بيمارى خرافه بر آن عارض شد. كارهايت از قلك يك محقق است نه يك متعصب و اين صفت اولى است كه بايد هر محققى آن را در نظر بگيرد اين است كه اگر ترا به جاى شجاع الدين شفا- شفاءالدين شجاع بناميم مصداق واقعى سلسله تأليفات ات مى شود.
اما مطلب آخر را هم عرض كنم كه محرك من ناچيز در نوشتن اين نامه بيشتر اشاره آن مطلب است و آن اين كه كار اخير تو «دانشى مرد» نازنين، يعنى نشر نخستين دوره تازه (فرهنگنامه جهان ايران شناسى) كارى است كارستان كه مرگ ندارد و من اميدوارم و جامعه منتظر است كه دوره هاى بعدى اين كار بزرگ منتشر شود. اگر اشتباه نكنم حدود سى سال پيش بود كه طرح تأليف و انتشار آن را آماده و يك دوره از آن را هم منتشر فرمودى و اگر روزگار ناسازگارى نكرده بود از آن سال تا امروز چندين دوره اش چاپ و در دسترس عموم قرار مى گرفت.
اين كار بزرگ نه تنها بسيارى از جوامع غرب را با هويت تاريخى و عيار و ارزش فرهنگ ايرانى آشناتر و نزديكتر مى كند بلكه چهره «شهرت جهانى» مان را كه در اين ربع قرن اخير مكدر و ملكوك شده به احوال واقعى اش باز مى گرداند و اين كار خدمتى است بسيار و بسيار با ارزش.
البته رهائى نام و «شهرت جهانى» مان از گرد سياهى كه بر آن نشسته وظيفه و تكليف هر فرد ايرانى است و در رأس همه رسالت تاريخى انديشمندانمان.
خوشبختانه رفتار پسنديده ايرانيان مقيم كشورهاى غرب افكار غربيان را به اين واقعيت جلب كرده كه اقليت ايرانى در هر يك از اين كشورها، اقليتى است با رفتارى پسنديده-متمدن و- از آن گذشته بسيارى از جوانان ايرانى كه در دانشگاه هاى خارج مدارج علمى را تا بالاترين درجه پيموده و به تصدى مقامات مختلف علمى و اقتصادى رسيده اند عامل ديگرى براى جلا دادن شهرت جهانى ايران و ايرانى شده و تا آنجا كه اطلاع پيدا كرده ام بسيارى از جوانان عزيزمان به تأليف تاريخ ايران به زبان كشورى كه مقيم آن هستند دست زده كه به واقع مايه كمال تقدير و تحسين است.
اما نشر فرهنگنامه جهان ايران شناسى قدمى است بلند و جهانگير در راه بالا بردن اعتبار و اشتهار و شخصيت جهانى مان چرا كه جوامع غربى با تمام اطلاعاتى كه از هويت و خصوصيات فرهنگى ما دارند باز هم آن طور كه بايد ما ايرانى ها را نشناخته اند خاصه كه خبرهاى ناجور و مذمومى كه در اين سال ها از ايران به گوش شان مى رسد شهرت مان را در ذهن شان زشت كرده.
ترديد ندارد كه دير يا زود ماه بخت ايران از پس ابر حادثه بيرون خواهد آمد و روابط متقابل ايران و غرب كه امرى الزامى است به صورت بهترى برقرار خواهد شد. بنابراين هر چه سعى كنيم تا ذهن آلوده شده غرب نسبت به ايران پاك شود كم كرده ايم. به نظر نارساى من نشر اين رشته فرهنگنامه ها سهم بزرگى در پاك كردن چهره شهرت جهانى مان خواهد داشت و به تدريج در داد و ستدهاى سياسى و دادوستدهاى اقتصادى مان اثرى تدريجى و مثبت خواهد داشت. چرا كه بالا بودن اعتبار جهانى كمك به توسعه روابط مان با غرب دارد. هر چه ما را بيشتر- كه بهتر بشناسند با دست گرم ترى به ما دست مى دهند.
اين نكته را هم عرض كنم كه كار امثال شما فرزند عشق و همت شماست عشق به وطن مان، به نظر نارساى من اصولاً دنيا را عاشق ها مى سازند و هم عاشق ها آن را خراب مى كنند يك وقت عاشقى پيدا مى شود مثل پاستور كه عاشقانه عمر خود را در راه خدمت به بهسازى جامعه بسترى مى گذارد و از اين كار لذت مى برد. يكى هم مى شود چنگيز كه عمرى عاشقانه (!) دنيا را خراب مى كند و از اين كار لذت مى برد.
آثارى كه تو دوست دانشمند از خود باقى گذارده اى سند و قباله عشق ات به وطن است و به هموطنان ات. فرهنگنامه جهان ايران شناسى خواننده اش را با شناسنامه تاريخى مان مأنوس كرده و يادآورش مى شود.
اين وجد و سماع ما مجازى نبود- اين رقص كه مى كنيم بازى نبود
با بى خبران بگوى كاى بى خبران- بيهوده سخن به اين درازى نبود
زندگى ات دراز باد و نام ات جاويد
|