مرا از زندگى بيزار كردى، بارك الّله
جهان را پيشِ چشمم تار كردى، بارك الّله
تقاضاى كرامت از تو من هرگز نكردم
خودت با صد زبان اصرار كردى، بارك الّله
محبّت رشته پيوندِ ما شد، زود آن را
به دورِ گردنم افسار كردى، بارك الّله
خرم كردى به افسونِ سخنهاى دروغت
چه نكبتها كه بر من بار كردى، بارك الّله
سحر بر خاكِ پايت سجده كردم، شب كه آمد
به اشك و خونِ من افطار كردى، بارك الّله
همان يك لقمه نانى را كه مى خوردم، به كامم
به تلخى عينِ زهرِ مار كردى، بارك الّله
نبردى از دلم غم، ماتم آوردى و بيباك
از آن روحِ مرا سرشار كردى، بارك الّله
شنيدى ناله از آزارِ دشمن دارم، اى دوست
مرا بد تر از او آزار كردى، بارك الّله
زمانى داشتم در پيشِ هر بيگانه ارجى
تو در چشمِ جهانم خوار كردى، بارك الّله
خودت در غارتِ ايمانِ من كافى نبودى
كه با خود ناكسان را يار كردى؟ بارك الّله!
دهان تا بازشد بر شِكوه، بد جورم پشيمان
به مشتِ محكم از اين كار كردى، بارك الّله
طلب مى داشت از من خونِ بابا، كس نمى كرد
به اين زشتى كه تو رفتار كردى، بارك الّله
ولى با نارفيقيهاى خود از خوابِ غفلت
مرا ناخواسته بيدار كردى، بارك الّله
برايم بعد از اين بى اعتمادى را به ناچار
براى دوستى معيار كردى، بارك الّله
تو هم زشك جنونِ حقّ پرستى را بهانه
براى گفتنِ اشعار كردى، بارك الّله!