كيومرث پرسيد:
-مثل آن مردى كه در تلويزيون نمايش اجرا كرد و مردى را به خواب مغناطيسى برد؟ آيا مادر هم قادر است؟
احد سر فرود آورد و گفت:
-بله شايد هم از او قويتر باشد.
كيومرث هيجان زده گفت:
-پس به راستى اين نيرو وجود دارد و سر كارى نيست!
احد سر فرود آورد و گفت:
-بله وجود دارد اما تو نبايد در جائى اين راز را فاش كنى چون ممكن است جان اُما به خطر بيفتد. منظورم اين است كه مردم اُما را جادوگر به حساب مى آورند وآزارش مى دهند، پس ساكت باش و به كسى چيزى نگو تا اُما را بفرستيم پيش تارُخ.
كيومرث وحشت زده پرسيد:
-پس تكليف من و پدر چه مى شود؟
-اگر حاضر به رفتن و سفر شد يا پدر با او مى رود يا من همراهش مى روم. در خارج بايد از اُما امتحان به عمل بياورند و هنگامى كه قدرت او را تأييد كردند آن وقت همگى مى رويم و با او زندگى مى كنيم. اما كيومرث يكبار ديگر تأكيد مى كنم كه اين راز بايد ميان من و تو و اَبى بماند و از جائى درز نكند. مى دانم كه به خاطر حفظ جان اُما هرگز لب باز نمى كنى اما بد نيست كه هوشيار باشى.
كيومرث به عنوان دركحرف هاى احد سر فرود اورد و به فكر فرو رفت. در ذهن جوان و پر شور او هياهوى عجيبى به راه افتاده بود و زمانى كه توانست بر خود مسلط شود و حقيقت را قبول كند خود ا به جاى مادر گذاشت كه اگر از چنين قدرتى برخوردار شود با آن چه كارها كه نمى كند. به خود گفت اول از همه كارى مى كردم كه بفهمم آيا قبول شده ام يا نه و اگر قبول نشده بودم برگه را تغيير مى دادم و خود را شاگردد ممتاز كنكور مى كردم. بعد بدون آن كه لاى كتاب را باز كنم كارى مى كردم كه همه درس ها در مغزم جاى بگيرند و بعد توى دانشگاه هم با رتبه اى بالا فارغ التحصيل مى شدم، سپس يك مطب مجلل و لوكس باز مى كردم و بدون نسخه بيمارانم را شفا مى دادم. از فكر خود به خنده افتاد و به خود گفت: پسر ديگر لازم نبود كه دنبال درس برى، همين نيرو كار همه تخصص ها را مى كرد.
كنجكاو بلند شد تا به آنها بپيوندد، اما خود خوب مى دانست كه مايل است بيشتر در حركات مادر دقت كند و او را زير نظر بگيرد. وقتى به جمع آنها پيوست مادر را شاد و سر حال مشغول صحبت با احد ديد، پدر به حمام رفته بود و صداى دوش آب به گوش مى رسيد. احد داشت مى گفت:
-اُما عمه كتايون بايد برود و تارُخ را ببيند آنوقت دلش آرام مى شود.
مينا گفت:
-من كتايون را خوب مى شناسم، او هم اخلاق كاوه را دارد و هيچ كجا را چون خانه خودش دوست ندارد. به خاطر همين است كه ما كمتر به سفر مى رويم.
احد گفت:
-اما تنوع لازم است و آدم بايد به جز پيرامون خودش جاهاى ديگر را هم ببيند.
مينا گفت:
-وقتى در جائى كه دوست دارى زندگى مى كنى گمان دارى كه همه چيز دارى. دلتنگى ها هم با اندكى تلقين از بين مى روند، كاش بودى و مى ديدى كه وقتى از كتايون جدا شدم چطور او شاد و خوشحال بود و ديگر زنى غمگين و افسرده مانند آن وقتى كه با او روبرو شدم نبود. با دادن اميدوارى به او متقاعدش كردم كه از خانه نشينى و بيكارى دست بردارد و برود فرهنگسرا عضو شود و هنر بياموزد. با هم رفتيم و ثبت نام كرد، حالا ديگر كمتر غصه دورى از تارخ را خواهد خورد. همين امروز صبح با من تماس گرفت و گفت كه با بهروز راهى فرهنگسراست و قرار است كه ناهار را هم در پارك ساندويچ بخورند و بهروز مهمانش كرده. نمى دانى چقدر خوشحالم كه توانستم كارى براى كتايون انجام بدهم.
نگاه كيومرث و احد درهم گره خورد و با خارج شدن كاوه از حمام احد راهى حمام شد و مينا براى سركشى به غذا رفت. وقتى همگى در حياط به گرد يكديگر نشستند خود مينا خندان و شگفت زده كاوه و احد را مخاطب قرار داد و به برگ هاى روى آب اشاره كرد و گفت:
-ببينيد چه اتفاق بامزه اى رخ داد، من و كيومرث داشتيم از زيبائى گل هاى نيلوفر آبى حرف مى زديم، من براى آن كه شوخى كرده باشم به كيومرث گفتم كارى ندارد ما هم حوض خانه را با برگ آرايش مى كنيم. بعد شاخه اى را به كيومرث نشان دادم و گفتم ان چند برگ را مى بينى حالا از شاخه جدا مى شود و مى افتد روى آب، جالب اين كه در همان وقت باد هم آمد و برگ ها را انداخت روى آب، هر دو به قدرى از اين تصادف خنديديم كه نگو. وقتى شما رسيديد ما داشتيم به همين اتفاق مى خنديديم.
كاوه به خنده اى كوتاه اكتفا كرد و به چهره مينا نگاه نكرد اما منتظر بود كه بشنود احد به او چه خواهد گفت. احد گفت:
-من دوستى دارم كه مى تواند با تمركز و نگاه كردن به يك ليوان آن را بشكند، او نه دكتر است و نه تجربه اى در اين كار دارد فقط نگاهش و قوه تمركزش قوى است.
مينا گفت:
-پس چشم دوست تو شور است، قديمى ها اينگونه چشم را شور مى دانستند و از آن حذر مى كردند.
احد خنديد و گفت:
-آن وقت ها مردم به خاطر جهالتشان اين حرف را مى زدند اما امروز علم ثابت كرده كه آنها از حس بينائى قوى ترى نسبت به ديگران برخوردارند و به اينگونه آدم ها چشم شور هم نمى گويند. مى دانيد اُما انسان ها توانائى خيلى از كارها را دارند كه به آن توجه نمى كنند و يا خيلى آسان از آن مى گذرند، مثل خود شما كه با تلقين و تأثير گذاشتن بر ضمير ناخودآگاه عمه توانستيد روحيه او را دگرگون كنيد و اميدوارش سازيد. اين مى رساند كه شما به راحتى مى توانيد اعتماد ديگران را جلب و بر ذهنشان تأثير بگذاريد، همان كارى كه دوست من با چشمش انجام مى دهد. البته دوست من براى نشان قدرت و مهارت خود ليوان را شكست اما خودش انسان مثبتى است و بسيار نيك و خيرانديش و اما من مى خواهم بگويم و عقيده دارم كه شما از هر دوى آنها برخورداريد، هم چشم تيزبينى داريد و هم زبان قدرتمندى و اگر از من بپرسيد مى گويم كه افتادن برگ در آب تصادفى نبوده.
مينا با صدا خنديد و گفت:
-تو به من خيلى اعتماد دارى پسر جان، اما اين واقعيت ندارد و تنها يك تصادف بود. تو از بچگى هم مرا بالاتر از ديگر مادران مى ديدى و كوچكترين كار مرا بزرگ مى كردى. من هرگز به محبت تو شك نكرده ام ولى گاهى راه غلو در پيش مى گيرى كه...
كيومرث گفت:
-مادر امتحان كن شايد احد راست بگويد.
مينا نگاه متعجب خود را به كيومرث دوخت و پرسيد:
-چى را امتحان كنم؟
كيومرث گلدان گل را روى لبه حوض گذاشت و گفت:
-امتحان كنيد و ببينيد با نگاه كردن به گل ها آيا آنها پژمرده مى شوند؟ يا اين كه آنها را از گلدان درآوريد و روى زمين بگذاريد.
مينا با صداى بلند خنديد و كاوه را به استمداد طلبيد و گفت:
-پسرهايت چه مى گويند؟
كاوه به زور لبخند بر لب آورد و گفت:
-اگر از من نرنجى من هم با آنها هم عقيده هستم.
مينا نگاه بهت زده خود را بر هر سه آنها گرداند و پرسيد:
-راستى راستى مى خواهيد كه امتحان كنم؟
همه به علامت آرى سر فرود آوردند و مينا براى ان كه به آنها ثابت كند اشتباه كرده اند گفت:
-بسيار خُب، امتحان مى كنم.
احد گفت:
-كاملاً دقت كنيد، همان كارى را بكنيد كه با برگ هاى درخت كرديد.
مينا گفت:
-حواسم را پرت نكن!
لحن شوخ مينا موجب شد كه اندكى از نگرانى جمع كاسته شود اما وقتى گل هاى گلدان شروع به حركت كردند و از گلدان درآمدند و به سوى بالا حركت كردند، دهان و چشم فراخ شده كيومرث و كاوه از اين منظره ديدنى تر بود. گل ها وقتى از گلدان جدا شدند به روى زمين قرار گرفتند، سكوتى مرگبار به يكباره حاكم شد و هيچكس جرأت حرف و يا حركتى را نداشت. از چشم مينا به آرامى اشك فرو مى ريخت و آنها نفهميدند كه آيا اين اشك شادى است يا از ترس و نگرانى منشاء گرفته. احد دست پيش برد و دست مينا را در دست خود گرفت و گفت:
-اُما گل ها آسيب مى بينند، آنها را به گلدان برگردانيد.