Nimrooz
Vol. 17, No. 847, August 19, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۴۷ - جمعه ۲۸ مرداد ۱۳۸۴
رهى معيرى
ناله جويبار
منوچهر آتشى
پرسش
هوشنگ ابتهاج
غزل تن
محمد على بهمنى
نيازمند توام
فخرالدين رازى
وگرنه....
شيخ احمد غزالى
ذوق نيم شب

رهى معيرى
ناله جويبار
گر چه روزى تيره تر از شام غم باشد مرا
در دل روشن، صفاى صبحدم باشد مرا
زر پرستى خواب راحت را ز نرگس دور كرد
صرف عشرت مى كنم گر يك درم باشد مرا
خواهش دل هر چه كمتر، شادى جان بيشتر
تا دلى بى آرزو باشد، چه غم باشد مرا
در كنار من زگرمى بر كنارى، اى دريغ
وصل و هجران غم و شادى، بهم باشد مرا
در خروش ايم، چو بينم كج نهادى هاى خلق
جوبيارم، ناله از هر پيچ وخم باشد مرا
گرچه در كارم چو انجم عقده ها باشد، رهى
چهرهُ بگشاده اى، چون صبحدم باشد مرا

منوچهر آتشى
پرسش
اين ابرهاى سوخته سوگوار
تابوت آفتاب را به كجا مى برند؟
اين بادهاى تشنه هار و حريص وار
دنبال آبگون سراب كدام باغ
پاى حصارهاى افق سينه مى درند؟
اكنون درخت لخت كوير
پايان نااميدى
و آغاز خستگى كدامين مسافر است؟
مرغان رهگذر
مرگ كدام قاصد گمگشته را
از جاده هاى پرت به قريه مى آورند؟
اى شب! به من بگو
اكنون ستاره ها
نجواگران مرثيه عشق كيستند
هنگام عصر بر سر ديوار باغ ما
باز آن دو مرغ خسته چرا مى گريستند؟

هوشنگ ابتهاج
غزل تن
تن تو مطلع تابان روشنايى هاست
اگر روان تو زيباست از تن زيباست
شگفت حادثه اى نادر ست معجزه طبع
كه در سراچه تركيب چون تويى آراست
نه تاب تن كه برون مى زند ز پيراهن
كه از زلال تنت جان روشنت پيداست
كه اين چراغ در آيينه تو روشن كرد؟
كه آسمان و زمين غرق نور آن سيماست
ز باغ روى تو صد سرخ گل چرا ندمد
كه آب و رنگ بهارت روانه در رگ هاست
مگر ز جان غزل آفريده اند تنت
كه طبع تازه پرستم چنين بر او شيداست
نه چشم و دل كه فرومانده در گريبانت
كه روح شيفته آن دو مصرع شيواست
نگاه من ز ميانت فرو نمى آيد
هزار نكته باريك تر ز مو اينجاست
حريف وسعت عشق تو سينه سايه ست
چو آفتاب كه آيينه دار او درياست

محمد على بهمنى
نيازمند توام
نگاه مى كنى و من زشوق مى ميرم
شبانه هاى مرا مى شود سحر باشى
و مى شود كه از اين نيز خوبتر باشى
تداوم من و دريا و آسمان با تو
هميشگى ست،- اگر هم تو رهگذر باشى
نيازمند توام مثل زخم لب بسته
خوشاتر آنكه تو گهگاه نيشتر باشى
غروب و سوختن ابر و من تماشايى ست
ولى مباد تو اينگونه شعله ور باشى
ببين چه دلخوشى ساده اى: همينم بس
كه ياد من- به هر اندازه مختصر باشى
چقدر دفتر كم رنگ و روح مى گيرد
تو در حواشى اين متن هم اگر باشى
دوباره جذبه به پرواز مى دهد شعرم
كبوتران مرا گر تو بال و پر باشى
نگاه مى كنى و من زشوق مى ميرم
هميشه بهر من اى چشم خوش خبر باشى
من عاشق خطرى با توام- خوشا آنروز
كه بى دريغ تو هم عاشق خطر باشى

فخرالدين رازى
وگرنه....
اگر با تو نسازد دشمن اى دوست
ترا بايد كه با دشمن بسازى
گرت رنجى رسد مخراش و مخروش
توكل كن به لطف بى نيازى
وگرنه چند روزى صبر فرما
نه او ماند نه تو نه فخر رازى

شيخ احمد غزالى
ذوق نيم شب
چون چتر سنجرى رخ بختم سياه باد
با فقر اگر بود هوس ملك سنجرم
تا يافت جان من خبر از ذوق نيم شب
صد ملك نيمروز به يك جو نمى خرم

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
خواندنى ها
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ايران
افغانستان
ورزش
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
خانواده
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   • 
•   خواندنى ها   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   • 
•   جهان   •   ايران   •   افغانستان   •   ورزش   •   داستان   •   تاريخ   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   خانواده   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •