Nimrooz
Vol. 17, No. 847, August 19, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۴۷ - جمعه ۲۸ مرداد ۱۳۸۴
شب هاى تهران
شب هاى تهران، مى كند پنهان
صحنه بسيار، از چشم انسان
يكى از قديمى ترين ترانه هائى كه مشخصا در باره شهر «تهران» سروده و اجرا شده، ترانه «شب هاى تهران» است كه اول بار خواننده اى به نام «پروانه» آن را خواند. اين «پروانه» همان خواننده اى است كه اول بار نيز ترانه معروف «مرا ببوس» را خواند. ترانه اى كه ما بيشتر آن را با صداى «حسن گلنراقى» شنيده ايم. ترانه «شب هاى تهران» با صداى «پروانه» از آن ترانه هاى اگر نگوييم ناياب، ولى خيلى كمياب است كه كمتر كسى آن را شنيده و به ياد دارد...
شهر، شهر فرنگه، از همه رنگه، خوب تماشا كن!

شب هاى تهران
شب هاى تهران، مى كند پنهان
صحنه بسيار، از چشم انسان
يكى از قديمى ترين ترانه هائى كه مشخصا در باره شهر «تهران» سروده و اجرا شده، ترانه «شب هاى تهران» است كه اول بار خواننده اى به نام «پروانه» آن را خواند. اين «پروانه» همان خواننده اى است كه اول بار نيز ترانه معروف «مرا ببوس» را خواند. ترانه اى كه ما بيشتر آن را با صداى «حسن گلنراقى» شنيده ايم. ترانه «شب هاى تهران» با صداى «پروانه» از آن ترانه هاى اگر نگوييم ناياب، ولى خيلى كمياب است كه كمتر كسى آن را شنيده و به ياد دارد...
در كنار حضور «سرود ملى» كه از قرار مثل «پرچم» كشور، جايگاهى ويژه و رسمى دارد و از آداب و تشريفات هر مملكت به شمار مى آيد، «اشعار وطنى» يا سروده هائى كه شاعران در طول تاريخ ادبيات هر كشور در تعريف و ستايش از مرز و بوم ميهن سروده اند نيز وجود دارد.
سروده هائى كه يا از شدت حس وطن پرستى شاعر، گاه به سراشيب تند ناسيوناليسم و خود نژاد برتر بينى افتاده، و يا در مقطع خاصى از زمان و وقايع تاريخى، و در جهت تهييح و به همت و غيرت وا داشتن ملت در انجام وظيفه حفظ خاك و احترام به مام وطن به نظم كشيده شده است.
اشعارى از اين دست، غالبا توسط شاعران متقدم و بيشتر در سبك كلاسيك و در وزن و قافيه هاى مطنطن و با كلامى شسته رفته و فاخر سروده و خلق شده اند.
]عمرى اگر باقى بود، در آينده به اتفاق نمونه هائى از اين سروده ها را مرور مى كنيم و حكايت چگونگى خلق اولين «سرود ملى» در ايران را هم مى نويسيم كه در جاى خود بسيار جالب و خواندنى ست.]
جدا از مقوله «سرود ملى» و قيل و قال «اشعار وطنى» كه گفتيم، در ضمن سروده هائى هم هست كه در آن شاعر به تعريف از يك «شهر» به خصوص پرداخته، و يا پيچيده در حسى از فراق زدگى و نوستالژى، به توصيف كوى و برزن و خاطراتى كه از آن شهر دارد پرداخته. اين سروده ها بيشتر كار «ترانه سرا» هاست كه ما آن را در آميزه اى از صداى خواننده اى و موسيقى آهنگسازى به شكل ترانه شنيده و مى شنويم.
ترانه هائى كه در تعريف و توصيف و دلتنگى براى «شهر» ى مشخص سروده و اجرا شده، مثل «اشعار وطنى» ، در اكثر قريب به اتفاق كشورهاى جهان و به زبان هاى مختلف وجود داشته و دارد. يكى از قديمى ترين ترانه هائى از اين دست و شايد شناخته ترين آنها ترانه «نيويورك نيويورك» با صداى «فرانك سيناترا» است كه حتما شما هم شنيده ايد.
گفتن ندارد كه كشور خودمان ايران نيز از اين قاعده مستثنى نيست. گرچه برخى از شهرها مثل «شيراز» و «اهواز» ، و اين اواخر به طور چشمگيرى «آبادان» ، بيشتر از ديگر شهرها مورد توجه ترانه سرايان بوده، و در ترانه هاى محلى، نام شهرستان هاى كوچك ترى مثل «بيرجند» و «جهرم» و «كازرون» را مى شنويم، ولى بالاخره اين «تهران» است كه بيشترين آمار ترانه هائى از آن دست را كه گفتيم به خود اختصاص داده.
علت بيشتر بودن ترانه هائى كه در توصيف و تعريف شهر «تهران» سروده و خوانده شده البته پايتخت بودن اين شهر نيست، بلكه به نظر مى رسد كه بافت اجتماعى اين شهر كه مجموعه اى از گونه گونى قوميت ها و زبان و فرهنگ هاى موجود در ايران است، و هم چنين شكل و ساختار شهرسازى تهران كه آميخته اى از سنت و نوگرايى ست، و مهم تر از اين، شايد ضرباهنگ زندگى و ويژگى هاى كلان شهرى آن است كه دست ترانه سرا را در سرودن و پرداختن باز مى گذارد. آنچنان كه ويژگى «بهار شيراز» و جريان و جارى بودن «رود كارون» از ميان شهر «اهواز» و ساحل و اسكه هاى «آبادان» و غروب هاى تماشايى «بندر» دست مايه ترانه سرايان براى صدور اين همه ترانه قرار گرفته و مى گيرد.
يكى از قديمى ترين ترانه هائى كه مشخصا در باره شهر تهران سروده و اجرا شده، ترانه «شب هاى تهران» است كه اول بار خواننده اى به نام «پروانه» آن را خواند. [اين «پروانه» همان خواننده اى است كه اول بار نيز ترانه معروف «مرا ببوس» را خواند. ترانه اى كه ما بيشتر آن را با صداى «حسن گلنراقى» شنيده ايم و باز اگر عمرى باقى بود، حكايت آن را حتما روزى در همين جا برايتان روايت خواهيم كرد]
ترانه «شب هاى تهران» با صداى «پروانه» از آن ترانه هاى اگر نگوييم ناياب، ولى خيلى كمياب است كه كمتر كسى آن را شنيده و به ياد دارد. بخشى از اين ترانه را چند سال پيش در فيلم «آب و آتش» ساخته «فريدون جيرانى» با بازى «پرويز پرستويى» و «ليلا حاتمى» شنيدم. در صحنه اى كه «فريماه فرجامى» در نقش مادرى شوريده سر و پريشان احوال، همراه با صداى آوازى كه از گرامافونى قديمى پخش مى شود، در ميان اتاق خود كه در و ديوارش مزين به تابلوهاى نقاشى قهوه خانه اى و گليم و جاجيم هاى رنگى و دست باف است، ذر حال و فضايى ماليخوليايى، به حالتى شبيه رقص و سماع دور خود مى چرخد. آن صدا از گرامافون، صداى «پروانه» است كه دارد ترانه «شب هاى تهران» را مى خواند. اين ترانه را بعدها «پرى ملكى» خواننده و مدرس موسيقى در ايران، بازخوانى كرد كه به نوعى نجات اين ترانه از دست فراموشى و خاموشى بود.
ترانه «شب هاى تهران» با آن صداى زنگ دار و خسته اى كه «پروانه» مى خواند، يعنى جنسى از صحنه آغازين فيلم «خشت و آئينه» [ابراهيم گلستان]. يعنى رنگى به رنگ فيلم «زير پوست شب» [فريدون گله]، يعنى طعم تلخ صحنه پايانى فيلم تنگنا [امير نادرى].
«شب هاى تهران» فقط كلام و صدا و آهنگ نيست، تعداى عكس سياه و سفيد و قديمى است از شب هاى تهران. درست مثل همان فيلم هاى سياه وسفيدى كه گفتم. براى ديدن و حس آن، بايد آن فيلم ها را ديده باشى. بايد شتاب گذر اين شب هاى پر تب و تاب را در آن شهر از سر گذرانده و تاب آورده باشى. و بايد كه به هر دليل، اين همه سال را از آن شهر و آن شب ها دور و پرت افتاده باشى.




شب هاى تهران، مى كند پنهان
صحنه بسيار، از چشم انسان.
زين شب هاى تار، مانده يادگار
راز بى شمار، بهر عاشقان.
هرشب اين سرزمين پر ز ماجراست
يك سو عيش و طرب، يك سو رنج و تعب
برخيزد همه شب غوغاى تهران
قلب يار بى قرار، كام او رواست
عاشق در همه حال، باشد فكر وصال
بر او داده مجال، شب هاى تهران
ياران جام باده بر دست دارند
هر شب چون ماه و پروين بيدارند
اى كه چون من بيدارى
مستى خود ياد آرى
چون شنوى بانگ مستان
منتظرى روز آيد، عقده دل بگشايد
اين شب غم يابد پايان.
شب هاى تهران، مى كند پنهان
صحنه بسيار، از چشم انسان.
زين شب هاى تار، مانده يادگار
راز بى شمار، بهر عاشقان.
از: راوى حكايت باقى

شهر، شهر فرنگه، از همه رنگه، خوب تماشا كن!
به شهادت تاريخ، ايران در شمار اولين كشورهايى است كه سينما را شناخت و با علاقه و مستمر به اين هنر پرداخت. هنوز پنج سالى از اختراع دستگاه سينماتوگراف در فرانسه توسط برادران «لومير» و نمايش اولين فيلم متحرك در ۲۸ دسامبر سال ۱۸۹۵ ميلادى، كه در زير زمين «گران كافه» پاريس نگذشته بود كه «مظفرالدين شاه قاجار» در فروردين ماه سال ۱۲۷۹ شمسى [۱۹۰۰ ميلادى] در اولين سفر خارجه خود به فرانسه و در ديدار از نمايشگاه جهانى كه در پاريس برگزار بود، نظرش به اين دستگاه جلب شد.
چهار ماه بعد يعنى دقيقا در ۲۷ مرداد ماه سال ۱۲۷۹ شمسى [۱۸ اوت ۱۹۰۰ ميلادى]، وقتى «ميرزا ابراهيم خان عكاسباشى» از ملتزمين ركاب همايونى، در شهر «اوستاند» بلژيك دسته دوربين مدل «گومون» را براى گرفتن فيلم از درشكه سوارى «قبله عالم» در مراسم «جشن گل» مى چرخاند، در ضمن اولين برگ از كتاب تاريخ سينماى ايران را هم به نوعى قلم و رقم مى زد.
مردم در ايران اما تا صنعت فيلم سازى و آشنايى ملت با اين هنر بيايد و جا بيفتد، با گونه و نمونه اى ديگر از اين فن و صنعت كه «شهرفرنگ» مى ناميدندش آشنا شدند. جعبه اى چهارگوش سوار بر چهار چرخه اى قابل حمل، با يكى دو دريچه گرد، كه چشمى هائى براى ديدن عكس هائى اكثرا رنگى اى بود كه به ترتيب از پى هم به رؤيت مى رسيدند. انتخاب و ترتيب آمدن عكس ها البته بستگى به ذوق مرد «شهر فرنگى» و ذهن داستان پرداز او داشت.
خوب تماشا كن، شهر فرنگه!
رنگ و وارنگه، خوب تماشا كن!
مرد ريش باريك، با رنگ تاريك
گرفته دستش، يك چوب باريك
خوب تماشا كن!
گرگ بيابون، ميون هامون
داره مى گرده، حيرون حيرون
خوب تماشا كن!
بازار بلخه، بادوم تلخه،
توى طبق ها، براى جنگه،
خوب تماشا كن!
مردم كاشون، خوشحال و خندون
با گله هاشون، با چوپوناشون
خوب تماشا كن!
رستم زاله، از راه رسيدش
سوار اسبه، اسب سفيدش
خوب تماشا كن!
اون جنگلارو، كوه طلارو
غار كبودو، شهر بلارو
خوب تماشا كن!
ميدون جنگه، توپ و تفنگه
آدم و اسبا، پشت اون سنگه
خوب تماشا كن!
سنگر دشمن، اون قلوه سنگه
شهر فرنگه، رنگ و وارنگه
خوب تماشا كن!
اون دسته گل ها، سر زده بيرون
تو خاك و خل ها، توى چمن ها
خوب تماشا كن!
باغ عمومى، خانوم رومى
اون بالا بالا، دوريش مولا
خوب تماشا كن!
گوشه ميدون، عنتر رقصون
اون ها كه مى رن، ترسون و لرزون
خوب تماشا كن!
باغ بهشته، پر گل و كشته
قصر طلاس اين، خونه ماس اين
خوب تماشا كن!
شهر فرنگه، رنگ و وارنگه،
خوب تماشا كن
رنگ تموم شد.
استقبال عامه و مردم كوچه و بازار از اين نمايش و رسانه سمعى بصرى چنان بود كه «شهر فرنگى» بودن براى خودش شغلى به حساب مى آمد و بودند كسانى كه از طريق گرداندن جعبه «شهر فرنگ» خود در كوى و برزن، امرار معاش مى كردند و شب ها نان به خانه مى بردند.
امروزه روز ديگر نه تنها نسل «شهر فرنگى»ها كه مجموعه اى از تخيل و داستان پردازى، نقالى و بازى با اصوات و صدا و آشنايى به زير و بم كلام موزون و مسجع بود منقرض شده، بلكه خود «سينما» نيز با پيشرفت تكنولوژى در شكل هاى مختلف وئديو، (DVD) و (VSD)، حالا نگوييم شكسته، ولى عقب نشسته.
غرض از اين صحبت اينكه، داشتم در پى مطلبى شماره ۲۸۵ از «ماهنامه فيلم»، ويژه نامه «صد سالگى سينما» را ورق مى زدم. در فصل «دايره اطفال» كه مربوط به فيلم هاى كودكان مى شد چشمم افتاد به عكس سياه و سفيدى از جعبه «شهر فرنگ» و در بالاى آن متن كوتاهى كه به شيوه و كلام «شهر فرنگى» ها نوشته شده بود.
«اينجا شهر، شهر فرنگه، از همه رنگه، خوب سياحت كن. چه تماشايى داره. اينجا رو كه مى بينى شهر فرنگستونه كه جماعت كفار، گوش تا گوش وايسادن كنار رودخونه كه كشتى بزرگى رو تموشا كنن. آقاجون خوب سياحت كن. چه تماشايى داره. اينو كه مى بينى امير ارسلان رومى يه كه به قمر وزير حرام زاده مى گه: من پسر خواجه طاووس هستم ولى اون حرام زاده قبول نمى كنه. خوب سياحت كن آقاجون. اينو كه مى بينى، پسر امير ارسلان نيست، بچگى هاى خود منه كه با مادرش داره بانك كارگشايى تا يه سينى رو به گرو بگذاره، و اينجام خيابون فردوسى يه كه مث قلعه سنگ بارون بايد با شمشير زمرد نشون بازش كرد. شهر، شهر فرنگه، از همه رنگه، خوب تماشا كن. اينو كه مى بينى...»
عكس و مطلب بالا را در آن شماره از ماهنامه فيلم ديدم و خواندم، فكرم كشيده شد به آن ايام و خاطرات آن روزگار، و اينكه چرا و چطور نام و موجوديت اين فن و هنر و اشتغال از خاطره ها رفته و فراموش شده، كه يادم افتاد به دو نمونه از پاس داشت و به ياد آوردنى كه دو هنرمند به نام و معاصر در عرصه هنرهاى نمايشى، از «شهر فرنگ» و روزگار مرد نقال «شهر فرنگى» ، از خود براى ما اكنونيان به جا و يادگار گذاشته اند.
يكى از اين به جا مانده ها، كار «بيژن مفيد» در نمايشنامه «شاپرك خانم» است. شعر و كلام آن نوشته خود اوست، و صدا و اجرا، كار «رضا رويگرى» كه ايفاى نقش «كرم شب تاب» را به عهده دارد.
يادگار دوم از آن روزگار اما كار «على حاتمى» شرقى ترين فيلم ساز ايرانى ست در اولين كار سينمايى خود به نام «حسن كچل» . نمايشنامه اى كه در آغاز براى اجرا در تئاتر نوشته شده بود و بعداً به فيلم در آمد.
فيلم كه مقدمه اى بر معرفى و حكايت قصه قديمى و فولكلور «حسن كچل» است، با لحن و كلام معروف و خاص شهرفرنگى ها، و تصاويرى از همان دست كه از چشمى هاى جعبه «شهرفرنگ» ديده ايم شروع مى شود. روايت اين مقدمه را «مرتضى احمدى» هنرمند ارزنده و شاخص ترين نام در اجراى ترانه هاى مردمى و كوچه و بازار، به عهده دارد.

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
خواندنى ها
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ايران
افغانستان
ورزش
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
خانواده
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   • 
•   خواندنى ها   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   • 
•   جهان   •   ايران   •   افغانستان   •   ورزش   •   داستان   •   تاريخ   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   خانواده   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •