شبِ جمعه ست و بايد شد روانه
به سوى دادگاهِ شرعِ خانه
عيالِ بنده را در دست شّلاق
شكافِ آستينش پُر بهانه
تمامِ روز دل در سينه مى كوفت
زِ بيمِ اُشتُلمهاى شبانه
اگر دارم دلِ پُر، دستِ خالى
گناهِ من چه باشد در ميانه
سراپا سوختم چون شمع و هستم
بسانِ موم در دستِ زمانه
عرق چون حلقه بر در كوبم امشب
زند از شرم بر رويم جوانه
كه از من انتظارِ مرغ دارند
برم همراه نان و هندوانه
نمازِ ظهر، فردا، در دعايم
بگويم اى خداوندِ يگانه
بيا و چرخ را وارونه گردان
جهانت كهنه شد، نو كن فسانه
تمامِ روزها گر جمعه باشد
شوم آسوده از غم جاودانه
بخوابم شامها تا صبح راحت
بخوانم صبحها تا شب ترانه
به دور از محتسب، گاهى چو زشكى
زنم جامِ مى نابِ مغانه!