كاميار: مگه عاشق گندم نيستى؟
-چرا اما چه ربطى داره؟!
كاميار: ربطش اينه كه اگه ما الان به اين نصرت كمك كنيم، اونم به وقتش بهمون كمك مى كنه! اگه حقيقت رو بهمون بگه و معلوم بشه اون واقعاً برادر گندمه و به گندم خبر بديم كه برادرش پيدا شده، حتماً برمى گرده خونه! حالا فهميدى؟!
«ديدم راست مى گه اما برام خيلى سخت بود كه برم جلو اين همه آدم!»
-آخه چه جورى بريم رو صحنه!؟
كاميار: كارى نداره كه! قرار نيس كه كارى بكنيم!
-آخه مى ترسم!
كاميار: ترس نداره! اصلاً وقتى رفتيم رو صحنه، به مردم نيگاه نكن! همش منو نيگاه كن، منم ترو نيگاه مى كنم!
-من نمى تونم آخه!
كاميار: ببين سامان! من فقط به خاطر تو دارم اينكارا رو مى كنم وگرنه گندم براى من يه دختر عمه است، همين! اگه نياى رو صحنه، منم ول مى كنم و با همديگه از اينجا مى رويم اما اگه از اينجا رفتيم ديگه نبايد حرف گندم رو بزنى! قبوله؟!
-آخه اگه يكى ما رو بشناسه چى؟!
كاميار: اولاً كه دزدى نمى كنيم و يه كار هنرى داريم مى كنيم! بعدش هم، مى گم يه ريشى چيزى بچسبونن رو صورتت كه قيافه ات عوض بشه! وقتى تو اينو مى گى، پس من چى بگم كه دارن تبديلم مى كنن به معشوقه يه شاگرد تاجر!
-خب اگه ناراحتى، تو بيا بشو سرباز، من بشم دختر پادشاه!
كاميار: نه، من از بچگى آرزو داشتم بابام سلطان باشه!
رجب خان: ياله بابا دير شد!
كاميار: رجب خان قربون دستت، يه ريش بچسبون به صورت اين فاميل ما!
رجب خان: بيا اينجا زود! بدو!
«رفتم پيش رجب خان، جلو آئينه و اونم يه ريش بلند سياه و يه سبيل كلفت، چسبوند به صورتم و يه لباسم داد بهم كه پوشيدم رو لباسم و يه نيزه هم دادن بهم با يه سپر. تا برگشتم كه به كاميار بگم ديگه سپر مى خواهيم چيكار كه ديدم داره با وسواس يه لباس زنونه تنش مى كنه و همه اش ازش ايراد مى گيره!»
كاميار: اين چه لباسى يه آخه! با اين لباس كه هيچ شاهزاده اى خواستگاريم نمى آد! دختر سلطان ديدين مثل گدا گشنه ها لباس بپوشه؟! بگرد تو اون صندوق رو شايد يه چيز ديگه پيدا كنى!
نصرت: بابا فقط همينو داريم كه مدل زمانِ قديمه!
كاميار: مُرده شور اين تئاترتونو ببرن! شنلم كو؟
نصرت: بيا، ايناهاش!
كاميار: اينكه پائين اش قلوه كن شده! اين پادشاهِ كدوم مملكته؟! پادشاه زيمبابوه است يا آنگولا كه انقدر سر و وضع دخترش بايد فلاكت زده باشه!؟
نصرت: بابا اينا معلوم نمى شه! تو همه اش پشتت به مردمه!
كاميار: حداقل يه گوشواره اى، سينه ريزى، النگوئى چيزى بدين وصل كنم به خودم! صد رحمت به تئاتراى پائين شهر!
رجب خان: بابا تو يه ربع هم رو صحنه نيستى آخه!
كاميار: كفش چى؟ با همين اورسى هاى مردونه برم رو صحنه؟! مردم نمى گن دختر پادشاهه يه جفت كفش نداشته بپوشه؟!
رجب خان: اون كفش پاشنه بلنداكو؟ مال اون دختره بود!
«نصرت دوئيد و يه جفت كفش پاشنه بلند از يه جا آورد و داد به كاميار».
كاميار: خدا كنه اندازه پام باشه! جوراب چى؟! جوراب نايلون دارين؟
رجب خان: جوراب نمى خواد كه!
كاميار: پس زير اين دامن شلوار بپوشم؟! آخه دختر پادشاه زير دامنش شلوار گاباردين پاش مى كنه؟!
نصرت: جوراب نداريم آخه!
كاميار: پس قبلاً اين دختره چى پاش مى كرده؟
نصرت: خب شلوار ديگه!
كاميار: من نمى تونم زير اين دامن شلوار پام كنم! دامن هى مى چسبه به شلواره، تموم جونم معلوم مى شه!
«همه زديم زير خنده كه كاميار از زير دامن، شروع كرد شلوارش رو درآوردن و گفت:»
-روتونو بكنن اونور ببينم!
«اين رجب خان ديگه مُرده بود از خنده!»
كاميار: خيلى رو صحنه رفتن آسون بود حالا بايد با گريه برم رو صحنه! اونم دفعه اول!
«شلوارش رو درآورد و تا كرد و گذاشت يه گوشه و گفت:»
-بلوز چى؟ حتماً بايد با اين پيرهن مردونه و دامن برم جلو مردم!؟
«نصرت كه از خنده اشك از چشماش مى اومد يه بلوز زنونه داد بهش كه كاميار گفت و يه نگاهى بهش كرد و گفت:»
-اينو بپوشم؟! بابا حداقل مى گفتين بلوز يكى از دخترعمه هامو با خودم مى آوردم! اينكه پارچه اش متقاله! حداقل ديگه كم كم اش دختر پادشاه بايد يه پارچه حرير تنش باشه يا نه؟! الان ديگه تو خيابون، فقير بيچاره هاش كرپ و ژرژت تنشونه! واى خدايا گير چه باباى سلطان بدبخت بيچاره اى افتادم!
«انقدر ماها اونجا خنديدى كه صدامون رفت بيرون و صاحب تئاتر اومد ببينه اونجا چه خبره! وقتى كامياررو با لباس زنونه ديد، تعجب كرد و گفت:
-اون دختر خانم نيومده؟
رجب خان: الان مى رسه! تا ما شروع كنيم و اومده!
«صاحب تئاتر يه نگاه ديگه به كاميار كرد و گفت:»
-زود باشين! صداى مردم الان درمى آد!
«اينو گفت و رفت كه كاميار گفت:»
-كرم پودرتون كجاست؟
«نصرت از تو يه قوطى يه خورده پودر زد به صورتش.»
كاميار: رُژ! رُژلب چى؟
نصرت: بابا ممنوعه! اين دختره هم بدون آرايش مى رفت رو صحنه!
كاميار: بابا اون دختره بوده من كه مَردَم! حداقل بذار يه خرده شبيه دخترا بشم كه گند كار درنياد!
نصرت با خنده يه خرده رژ رو لبش ماليد كه صداى كاميار بلند شد!»
-مگه دارى پنجره رنگ مى كنى! خط لبم رو بپا! تا تو دماغم رفت اين ماتيك! بده خودم بمالم!
«خلاصه با خنده و شوخى، كاميار كلاه گيس و نيمتاجش رو هم گذاشت سرش و يه تورم انداخت رو سرش و همگى آماده شديم كه بريم رو صحنه! من داشتم سر و وضع خودم رو نگاه مى كردم كه كاميار گفت:»
-رجب خان!
رجب خان: ديگه چيه؟
كاميار: من مى ترسم!
رجب خان: از مَردم؟!
كاميار: نه. از اين عربه نكنه راست راستى منو بدين به اين؟!
«يه مرتبه صداى خنده ماها بلند شد كه دوباره مدير تئاتر اومد تو و دعوامون كرد! ماهام ساكت شديم و راه افتاديم طرف صحنه و رفتيم رو سن. هنوز پرده نمايش پائين بود كه كاميار دست رجب خان رو كه نقش پادشاه رو بازى مى كرد گرفت و گفت:»
-رجب خان نكنه يه مرتبه همه چى خراب بشه؟!
«رجب خان آروم بهش اشاره كرد و گفت:»
-هيس! مردم مى شنون! تو خيالت راحت باشه، هيچى نمى شه! تو فعلاً اون پشت واستا. وقتى اعلام شد كه «دختر سلطان وارد بارگاه مى شوند» تو آروم بيا و بشين رو صندلى پيش من. ديگه كاريت نباشه.
كاميار: من بايد چى بگم؟!
رجب خان: تو اصلاً نمى خواد حرف بزنى!
كاميار: خب بگين چى بايد بگم يه جورى مى گم!
رجب خان: نه! تو الان ترسيدى و هول شدى ممكنه تپق بزنى و خراب كنى! ما خودمون جورش مى كنيم.
كاميار: پس من الان كجا برم؟!
رجب خان: بابا نترس! چرا انقدر هول شدى؟!
«ديدم راست مى گه! كاميار حسابى هول شده بود! آروم بهش گفتم:»
-كاميار جون تو فقط برو يه گوشه بشين! چيكار دارى اينا چيكار مى كنن! خودشون حتماً مى دونن چكار بايد بكنن ديگه!
كاميار: آخه مى ترسم كار اين بيچاره ها هم خراب بشه! نمى دونم چرا انقدر هول شدم!
نصرت: بابا الان پرده مى ره بالاها!
كاميار: يه دقيقه صبر كنين بابا! چه خبره آخه!
رجب خان: عزيزم هول نشو! تو بيا پشتِ در واستا. تا بلند گفتن: «دختر سلطان وارد مى شود» تو آروم بيا طرف من! من خودم دستت رو مى گيرم مى شونم بغل خودم. همين. ديگه تو اصلاً هيچ كارى نمى كنى تا پرده اول تموم بشه! فهميدى؟
«كاميار سرشو تكون داد».
رجب خان: هيچى نگى آ! برو اون پشت در.
«كاميار رفت اون پشت و رجب ان منو برد پشت تخت خودش و گفت:»
-توام اين نيزه و سپر رو نگردار تا آخر نمايش! همين!
«خلاصه و قتى همه سر جاشون واستادن، رجب خان به مدير تئاتر اشاره كرد و پرده رفت بالا كه دل من هُرّى ريخت پائين! دهنم شد عين چوب خشك! زانوهام شروع كرد به لرزيدن! كم كم لرزش رسيد به دستام! همچين مى لرزيد كه نيزه و سپر داشت از دستم مى افتاد! جرأت نداشتم برگردم و تو سالن رو نگاه كنم! مى ترسيدم اگه چشمم به مردم بيفته، از تر همونجا غش كنم! دلم براى كاميار مى سوخت! نمى دونستم چطورى مى خواد از اون پشت بياد تا اينجا! اونم با اون كفشاى پاشنه بلند! هم خنده ام گرفته بود و هم گريه ام!
تو همين موقع مردم شروع كردن كف زدن و رجب خان شروع كرد به بازى و گفت:»
-چه روز باشكوهى است امروز! دخترمان، شاهدخت كجايند؟
«نصرت كه صداشو عوض كرده بود و مثل كسائى حرف مى زد كه مثلاً لكنت زبون دارن، گفت:»
-دخترون بيرانن قربان!
پادشاه: بيران كجاست؟!
نصرت بيران پشت در!
پادشاه: آهان! مى خواهى بگوئى بيرون هستند؟!
نصرت: بعره قربان.
پادشاه: بعره نه! بعله! بگو داخل شوند!
«تا اينو گفت: نصرت بلند داد زد.»
-بانوى بانوان! تخمِ چُسمِ پادشاه! تاج سرِ همه مملكت! شاهدخت وارد مى شوند.
«ماها همه اش چشم مون به اونجا بود و دل تو دل مون نبود كه كاميار بدبخت چه جورى مى آد روى صحنه! اما هر چى صبر كرديم از كاميار خبرى نبود! رنگ نصرت و رجب خان پريد! من كه گفتم يا كاميار فرار كرده يا همونجا غش كرده! دوباره نصرت همونارو با صداى بلند گفت كه ديديم يه دقيقه بعد در واشد و كاميار در حالى كه داره با موبايلش حرف مى زنه و تورى كه قرار بود روسرش باشه، تو دست شه و يه آدمس هم گوشه لبش، با اون كفشاى پاشه بلند، تلق و تلق اومد رو صحنه! نصرت و رجب خان و اوناى ديگه فقط مات بهش نگاه مى كردن كه از همونجا يه باى باى با دست با پادشاه كرد و بعد دستش رو گرفت جلو موبايل كه مثلاً صدا نره تو تلفن و به پادشاه گفت:»
-هاى دَدى!
«تا اينو گفت و صداى خنده مردم بلند شد! ماها فقط به كاميار نگاه مى كرديم!
صداشو عين صداى زن ها نازك كرده بود و با عشوه حرف مى زد و با اون كفشاى پاشنه بلند هى مى رفت اينور و برمى گشت اونور و يه نازى تو راه رفتن مى كرد كه مردم مُرده بودن از خنده!
دوباره دستش رو گذاشت رو تلفن و به پادشاه كه همون رجب خان بود و بيچاره زبونش بند اومده بود گفت:»
-از خارج از كشوره دَد! الان تموم مى شه!
«بعد شروع كرد با تلفن حرف زدن.»
-الو! بگو ديگه جونت دربياد! مى گم نمى تونم بيام!
-عجب خرى يه ها! مى تونستم كه يه بليط هواپيما مى گرفتم و خودمو مى رسوندم بهت!
-بار عام مى دونى چيه؟ بابام بارعام داده!
«مردم زدن زير خنده! آروم اومد جلو صحنه و يه مرتبه پاش رو گذاشت رو دسته صندلى و دامنش رو زد بالا و شروع كرد پاى لخت و پشمالوش رو خاروندن كه ديگه سالن مثل توپ تركيد! زن و مرد و بچه داشتن از خنده مى مُردن! كاميار يه نگاه بهشون كرد و گفت:»
-ساق پا نديدين چسونه ها؟! خوبه حالا وقت نكردم مومك بندازم!
«دوباره صداى خنده رفت هوا! چرخيد اومد اين طرف و تو تلفن گفت:»
-گم شو كَنه! چه سمجى! مى گم بابام سر از تن ات جدا كنه ها! برو ديگه خسته ام كردى! خداحافظ! باى باى!
«تلفن رو قطع كرد و تلق تلق اومد جلو پادشاه و گفت:»
-امروز چه خبر دَدَ؟
«نصرت دوئيد جلو و گفت:»
-بانوى بزرگ! تور از سرِ مبارك تان فرود آمده است!
«كاميار يه نيگاه بهش كرد و با صداى زنونه و عشوه گفت:»
-خودمان فرودش آورديم! دختر پادشاه فرنگ كه حجاب نداره داهاتى! خودتم انقدر به من نمال رنگ مى گيرم!
«مردم زدن زير خنده كه به پادشاه گفت:»
-دَد! حواست كجاس؟! مى گم امروز چه خبره؟!
«تازه رجب خان متوجه شد و گفت:»
-دخترم امروز چقدر شادى!
«كاميار يه عشوه ديگر اومد و گفت:»
-دوست پسرمو عوض كردم! يعنى رنگ موهامو عوض كردم پدر جون!
«دوباره مردم زدن زير خنده كه برگشت طرف شونو گفت:»
-اى زهر مار و هِرهِر هِرهِر! چه خبرتونه نقشم يادمم رفت! بلندشين برين بيرون بذارين كارمو بكنم!
«دوباره مردم زدن زير خنده! بعضى ها كه از خنده دل شونو گرفته بودن! رجب خان و نصرت بدبخت انقدر هول شده بودن كه نمى دونستن چى بايد بگن. رجب خان آب دهنش رو قورت داد و گفت:»
-دخترم امروز از سرزمينى بيگانه، شاهزاده اى والا، به قصد خواستگارى تو بدين جا خواهد آمد!
«كاميار تا اينو رجب خان گفت يه خرده خودشو لوس كرد و مثلاً خجالت كشيد و آروم اومد جلو من كه پشت پادشاه واستاده بودم و گفت:»
-راست مى گى پاپا؟!
پادشاه: آرى!
كاميار: خواستگارم به خوشگلى اين بادى گاردت هست؟
«رجب خان ديگه نفهميد چى بايد بگه و فقط نگاهش كرد كه كاميار يه دستى به ريش من كشيد و گفت:»
-واه چه ريش پرپشتى! با چه شامپوئى مى شوريشون عزيزم كه انقدر براقه!؟
«دوباره مردم زدن زير خنده كه نصرت آروم به كاميار گفت:»
-بابا قرار بود تو ساكت باشى و من نمايش رو اجرا كنم! تو كه اَمون به من نمى دى!
«كاميار بلند گفت:»
-ساكت شو! انقدر درِ گوش دختر پادشاه وزوز نكن سياه!
«بعد به پادشاه گفت:»
-پاپاجون من فعلاً قصد ازدواج ندارم! اگرم بخوام ازدواج كنم بايد با اون كسى كه دوستش دارم بكنم!
«پادشاه يه مرتبه با تحكم گفت:»
-چه بكنى؟!
كاميار: همون كارى كه همه مى كنن!
«دوباره مردم زدن زير خنده! اين دفعه رجب خان هم شروع كرد خنديد كه زود نصرت براى اين كه نمايش خراب نشه گفت:»
-بانوى من خواستگار شما مردى است از خاندان سلطنتى!
«كاميار يه ناز ديگر كرد و گفت:»
-سلطان كجا هس حالا اين اكبيرى؟!
«نصرت دستش رو بلند كرد و يه طرف رو نشون داد و محكم گفت:»
-سلطان عرب از كشور همسايه بانوى من!
«كاميار يه نگاه به دستش كرد و گفت:»
-تو چرا رنگ دستات سفيده و صورتت سياه؟! دو رگه اى؟! مال كدوم قبيله اى؟!
«ديگه مردم غش و ريسه رفتن! نصرت بدبخت تازه يادش افتاد كه دستاشو سياه نكرده!»
كاميار: عيبى نداره بلاكى! من از نژاد ابلق خوشم مى آد! گفتى خواستگاره كجائى هست؟
«نصرت دوباره دستش رو بلند كرد و يه طرف رو نشون داد و گفت:»
-سلطان عرب از كشور همسايه!
كاميار: پدرسوخته اين طرفى رو كه تو نشون مى دى روسيه است! ولاديمير پوتين مى خواد بياد خواستگاريم؟!
«ديگه اين مردم سرجاشون هى بلند مى شدن و هى مى شستن و مى خنديدن! نصرت بدبخت زود جهت دستش رو عوض كرد و گفت:»
-سلطان عرب، از كشور همسايه!