|
سيمين بهبهانى
يك بوسه!
ديگر نه عاشق مى شوم، نه هواى بوسه دارم،
اما گاهى دلم براى شعر عاشقانه تنگ مى شود: اين هم براى عاشقان!
|
|
|
|
منوچهر آتشى
طرح
|
|
|
|
|
|
|
|
نعمت ميرزا زاده م.آزرم
شكفتن
|
|
|
|
|
سيمين بهبهانى
يك بوسه!
ديگر نه عاشق مى شوم، نه هواى بوسه دارم،
اما گاهى دلم براى شعر عاشقانه تنگ مى شود: اين هم براى عاشقان!
يك بوسه بس است از لب سوزان تو ما را
تا آب كند اين دل يخ بسته ى ما را
من سردم و سردم، تو شرر باش و بسوزان
من دردم و دردم، تو دوا باش خدا را
جان را كه مه آلود و زمستانى و قطبى ست
با گرم ترين پرتو خورشيد بيارا
از ديده برآنم همه را جز تو برانم
پاكيزه كنم پيش رُخت آينه ها را
من بركه ى آرام و تو پوينده نسيمى
در ياب ز من لذت تسليم و رضا را
گر دير و اگر زود، خوشا عشق كه آمد
آمد كه كند شاد و دهد شور فضا را
هر لحظه كه گل بشكُفد آن لحظه بهار است
فرزانه نكاهد ز خزان ارج و بها را
مى خواهمت آن قدر كه اندازه ندانم
پيش دو جهان عرضه توان كرد كجا را
از باده اگر مستى جاويد بخواهى
آن باده منم، جام تنم بر تو گوارا.
آذر ۸۳
|
|
|
|
|
منوچهر آتشى
طرح
باد در دام باغ مى ناليد
رود شولاى دشت را مى دوخت
قريه سر زير بال شب مى برد
قلعه ماه در افق مى سوخت
|
|
|
|
|
م. آزاد
گلهاى ياد
چشمهاى تو گلهاى يادند
در زمستان خاموش بيداد
وه چه تاريك و افسانه زادند
خون نيلوفران بهارند
با رگ شاخساران بى برگ
چشمه سارند و آيينه وارند
آن شكوه گريزان اندوه
اى دو چشم هراسان شماييد
در زمستان خاموش بيداد
ياد را برترين پادشاييد
|
|
|
|
|
محمد زهرى
صدف تهى
يك قطره از آسمان به دريا چكيد
در سينه من ستاره اى گشت پديد
يك چند چنان نرمى قويى وحشى
امواج به روى بستر من لغزيد
روزى ز پريشانى سر رشته بخت
غواص به درياى دل آرامم ديد
بگرفت و شكست و گوهرم را بربود
بگذاشت مرا شكسته و بى اميد...
در ساحل روزگار پوچم اكنون
كس دست نياز بر سر من نكشيد
افتاده و داده گوهر دل از دست
من يك صدف م تهى دل از مرواريد
|
|
|
|
|
نعمت ميرزا زاده م.آزرم
شكفتن
لبخنده تو راز شكفتن
چشمانت آسمان عميقى كه پرواز را به اوج دهد بال
من نا شكفته بال فروبسته
|
|
|
|