|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
خاطرات نخستين سفير كبير ايران درمصر
محمود جم از زمان كودتاى ۱۲۹۹ و بعداز آن در طول زمامدارى بيست ساله رضاخان سردار سپه از همكاران و دوستان نزديك او بود.
جم بعد از يك دوره تصدى پست نخست وزيرى، وزير دربار پهلوى شد. در زمان وزارت دربارى او وقايع شهريور ۱۳۲۰ پيش آمد واو بعد از انتقال خاندان سلطنتى به اصفهان همراه شاه مستعفى به بندرعباس رفت وبعداز عزيمت شاه به سوى مقصد نامعلوم، به تهران بازگشت ودربار شاه جديد را به فرزين مدير كل بانك ملى سپرد و آنگاه به عنوان نخستين سفيركبير ايران در مصر راهى آن كشور شد.
در آن تاريخ مصر تحت نظارت مستقيم انگلستان اداره مى شد و هيچ دولتى جز انگلستان اجازه نداشت كه درقاهره سفيركبير داشته باشد و نمايندگان سياسى دولت هاى خارجى حداكثر در سطح وزير مختار بودند، ليكن به دليل خويشاوندى دربار مصر با ايران و اينكه ايران عملاً در تصرف قواى متفقين بود موافقت شده بود كه ايران در قاهره سفيركبير داشته باشد لذا محمود جم به عنوان نخستين سفيركبير عازم مصر شد.
از آنجا كه خاطرات محمود جم از جهت اطلاع از مسائل فيمابين كشور ايران و مصر اهميت ويژه دارد اينك خلاصه اى از خاطرات اين ديپلمات ايرانى را از نظر خوانندگان گرامى مى گذرانيم.
جم در خاطرات خود مى نويسد:
بعد از رفتن شاه و حركت ايشان از بندرعباس به تهران بازگشتم.
مرحوم فرزين مدير كل بانك ملى ايران به جاى من به وزارت دربار منصوب و من هم با عنوان اولين سفيركبير ايران مأمور دربار مصر شدم. سفر من به مصر با مشكلات طاقت فرسا توأم بود زيرا جنگ با شدت هرچه تمامتر ادامه داشت ووسيله عزيمت به مصر چه هوايى و چه زمينى و چه دريايى اصلاً وجود نداشت. به هر زحمتى كه بودتوانستم ازتهران به بيروت رهسپار شده واز بيروت با كشتى به اسكندريه بروم. نكته مهم اين بود كه من دومين سفيركبير خارجى در مصر به حساب مى رفتم براى اينكه دولت انگليس طبق معاهده اى كه با دولت مصر منعقد ساخته بود اجازه به آن دولت نمى داد كه سفارتخانه هاى خود را در كشورهاى خارجى حتى ممالك عربى به درجه سفارت كبرايى ارتقاى بدهد وتنها سفارت كبرايى كه مصر مى توانست در يكى از كشورهاى خارجى داشته باشد لندن بوده و سفير انگليس در قاهره نيز تنها سفير خارجى مقيم آن كشور بود كه درجه سفير كبيرى داشت. قبل از من امور سفارت ايران در مصر با على اكبر بهمن بود و دولت مصر با وجودى كه خاك مصر در اشغال قواى انگليس بود و فرمانفرماى واقعى مصر يك نفر انگليسى به نام (مايلزلامپسن كلرن) بود واين آقاى كلرن چندى است لقب لردى پيدا كرده و به عضويت مجلس لرد هاى انگليس در آمده وسال قبل هم سفركوتاهى به ايران نمود و با من ملاقات به عمل آورد. از نظر وصلت خاندان سلطنتى ايران ومصر به دستور ملك فاروق از طرف وزارت امور خارجه مصر سفارت مصر در تهران درجه سفارت كبرى پيدا كرد و من هم با مقام سفيركبيرى رهسپار كشور فراعنه شدم. سفير كبير انگليس نه تنها فرمانفرماى حقيقى مصر بود بلكه از نظر داشتن مقام سفيركبيرى رئيس هيأت هاى نمايندگى سياسى خارجى مقيم مصر محسوب مى شد. دولت مصر براى استقبال از دومين سفيركبير خارجى در قاهره تشريفات خاصى به عمل آورده بود و وقتى كشتى حامل من وارد آبهاى اسكندريه شد ده ها قايق كه پرچم ايران روى آن به اهتزاز درآمده بود به استقبال من آمدند ودرساحل نيز گارد احترام صف كشيده بود و چند نفر از وزيران و اغلب اعضاى وزارت امور خارجه مصر و رؤساى تشريفات سلطنتى به پيشواز من آمده بودند.
طرز تسليم استوارنامه ها به ملك فاروق هم تماشايى بود ومرا با كالسكه سلطنتى كه شش اسب عربى آن را مى كشيد و يك اسواران در جلو و اسواران ديگر در پشت سر كالسكه در حركت بودند از محل سفارت ايران به «قصر عابدين» انتقال دادند. البته اين اولين بار نبود كه فاروق را مى ديدم. در موقع انجام مراسم عقد وازدواج ولايتعهد چندين بار باملك فاروق ملاقات كرده بودم.
فاروق در آن روزها عاقل به نظر مى رسيد و شر و شورى در او ديده نمى شد و تمام صحبت آن روز و روز بعد كه در مهمانى ناهار خصوصى او شركت كرده بودم در اطراف جنگ و طرز پيروزى متفقين و نيز پيشرفت هاى سريع آلمانى ها بود. محل اقامت من در همان عمارت استيجارى سفارت ايران بود و اين محل را مدتها بود به شصت ليره از يكى از يونانى هاى مقيم قاهره اجاره كرده بودند و در آن موقع كه من وارد قاهره شدم اجاره محل مزبور بيش از دويست ليره مصرى (هر ليره در حدود بيست تومان) بوده است ولى يونانى مالك عمارت سفارت ايران جرأت دريافت اضافه بر مبلغ ۶۰ليره پيدا نمى كرد. وقتى من وارد مصر شدم شاه به اتفاق اعضاى خاندان سلطنت وارد جزيره استوايى موريس شده بودند.
اخبار مربوط به حال واحوال ايشان به ندرت به دست من مى رسيد تا اينكه انگليسيها محل اقامت شاه و والاحضرتها را از موريس تغيير داده و به ژوهانسبورگ انتقال دادند. به علت نزديكى راه ژوهانسبورگ به مصر كم و بيش اخبارى از ايشان دريافت مى كردم و گاهى از اوقات نيز بسته هائى كه شاه جديد براى پدر خود تهيه مى كردند به وسيله من ارسال و از راه قاهره به ژوهانسبورگ مى فرستادم. محتويات بيشتر بسته هاى سيگار مورد علاقه ايشان بود و رضاشاه به سيگار مشتوك دار ايرانى علاقه وافر داشت و توتون اين سيگار به قدرى تند بود كه بخاطر دارم يكى از روزها كه شرفياب بودم صحبت از تندى سيگار مخصوص ايشان به ميان آمد و اعليحضرت دست در قوطى سيگار نموده و يك سيگار به من مرحمت نموده و فرمودند همين الساعه در حضور من دود كن تا متوجه شويد زياد تند نيست. در برابر چشمان تيزبين ايشان سيگار مشتوك دار را آتش نموده و پكى به آن زدم باور كنيد پك اول درست مثل اين بود كه باروت در دهان من منفجر شود. به قدرى خنديدند و تا آن موقع خنده شاه را به اين اندازه نديده بودم. فرمودند بنابراين كسى جز من از عهده استعمال اين سيگار برنمى آيد. در آن ايام پيشخدمت مخصوص ايشان از تهران عازم ژوهانسبورگ شد چون شاه ميل نداشتند در ديار غربت با پيشخدمت هاى بومى زندگى نمايند. پيشخدمت مخصوص وارد قاهره شد كه از طريق مصر به ژوهانسبورگ برود براى اينكه هيچ راهى براى عزيمت به ژوهانسبورگ وجود نداشت و از طريق درياى هند به علت جنگ شديد خاور دور و مينهاى دريايى كه ژاپنى ها كار گذاشته بودند فقط زيردريايى متفقين قادر به عبور از اقيانوس هند و عزيمت به ژوهانسبورگ و آفريقاى جنوبى بود. پيشخدمت مخصوص با خود چندجعبه سيگار مشتوك دار حمل مى كرد و من ديدم بهترين موقع است كه يكى ديگر از لوازم زندگى مورد علاقه ايشان را تهيه و به عنوان تقديمى به ژوهانسبورگ بفرستم.رضاشاه دوست داشت در استكان بلورى چاى بنوشد و كمتر اتفاق مى افتاد در استكانهايى كه جدار آن نقره بود به نوشيدن چاى بپردازد و در آن مواقع هم استكان را از جدار آن خارج مى ساخت و به نوشيدن چاى مى پرداخت. يك دست استكان و نعلبكى فراهم نموده و در جعبه نهاده و با تهيه نامه حاكى از احوالپرسى به وسيله همان پيشخدمت براى اعليحضرت رضاشاه فرستادم.
جنگ در العلمين ادامه داشت و وحشت و ناراحتى در سرتاسر مصر سايه افكنده بود. يك روز (لامپسن كلرن) سفير كبير انگليس در قاهره از من ملاقات به عمل آورد و نگرانى شديد خود را از جنگ و پيشروى قواى مارشال رومل در صحرا خاطرنشان ساخت. روز بعد اطلاع رسيد كه صداى گلوله هائى كه به وسيله توپهاى صحرايى قواى آلمان شليك مى گردد در اسكندريه به خوبى شنيده مى شود. دوروز بعد آژير در قاهره به صدا درآمدو ساعتى بعد وزارت امورخارجه مصر به يك يك سفراى خارجى مقيم قاهره اطلاع داد قاهره در معرض بمبارانهاى هوايى است و بدين جهت ما تعهدى براى حفظ جان شما و اعضاى سفارتخانه ها نداريم و بجاست هر چه زودتر قاهره را ترك و به جاى امن ترى نقل مكان نماييد. دسته دسته سفرا و اعضاى سفارتخانه ها به طرف يمن، حبشه و سودان رهسپار شدند. تنها كارى كه من كردم اين بود كه زن و فرزندان اعضاى سفارت ايران و برخى از ايرانيهاى مقيم مصر را به فلسطين فرستادم تا از حملات هوايى در امان باشند. به وزارت امورخارجه مصر اطلاع دادم من و چندنفر از اعضاى سفارت از قاهره خارج نمى شويم و از خطر استقبال مى كنم. همان روز اطلاع پيدا نمودم سفارت كبراى انگليس در قاهره مشغول سوزانيدن اسناد و مدارك محرمانه خود است كه در صورت سقوط قاهره به دست آلمانيها نيفتد.
خطر حملات هوايى به وضوح نمودار بود و ارتش انگليس براى مقابله با هواپيماهاى بمب افكن دشمن شهر قاهره را شبها غرق در نور مى كرد به اين ترتيب حومه قاهره در حلقه محاصره نورافكنهاى بسيار قوى قرار گرفته بود و اين نورافكن ها به محض اينكه هوا تاريك مى شد روشن مى گرديد و تا صبح صادق مى سوخت. نورافكن ها تماماً متوجه آسمان قاهره بود و به قدرى زيبايى به قاهره مى داد مثل اينكه آسمان قاهره را چراغان كرده اند. اين نورافكنها وظيفه دار پيدا كردن هواپيماهاى آلمانى بود و همين كه هواپيماهاى آلمانى وارد آسمان قاهره مى شدند نورافكنها به گردش درآمده و با اشعه خود هواپيماها را در شش هزارپايى پيدا كرده و سپس توپهاى ضدهوايى را به سوى آنها نشانه مى گرفتند. در سفارت ايران ايوان بزرگى وجود داشت كه پنجره هاى آن به سوى شهر باز مى شد و در مقابل اين پنجره ها مى توانستيم قسمتى از شهر و دورنماى حومه قاهره را كه نورافكنها و توپهاى ضدهوايى كار گذاشته شده بود ببينيم. چقدر زيبايى خيره كننده اى داشت و چه اندازه نور اين نورافكنها قوى كه ستارگان را از چشمك زدن بازمى داشت. شبى از شبها كه آژير هم به صدا درآمده بود و همه ساكنين قاهره به پناهگاه ها هجوم برده بودند من در جلوى پنجره هاى آن ايوان ايستاده به زيبايى آسمان قاهره چشم دوخته بودم كه ناگهان صدايى برخاست مثل اينكه شهر زير و رو شد و در يك چشم به هم زدن ديدم تمام شيشه هاى عمارت سفارت ايران خرد گرديد و كليدهاى درب اتاق هاى سفارت كه داخل سوراخ بود از جاى خود حركت كرد و از سوراخها پريد. خوشبختانه آسيبى به عمارت نرسيد و چنددقيقه بعد معلوم شد يكى از هواپيماهاى آلمانى از زير اشعه نورافكنهاى قوى انگليس خارج شده و موفق گرديده است بمب هاى خود را روى قاهره بريزد و اين بمبها روى عجله اى كه بمب اندازان آلمانى به كار برده بودند به جاى اينكه روى عمارات شهر ريخته شود در محوطه وسيعى كه ميدان ورزش بود ريخته شد و شدت انفجار به حدى بود كه تا شعاع چندكيلومتر شيشه هاى تمام ساختمانها را شكست واز جمله يك شيشه سفارت ايران سالم باقى نماند.
ادامه دارد
|
|
|
|
|
دكتر پرويز عدل
امضاى قرارداد مودت بين ايران و اتحاد جماهير شوروى
اواخر سال ۱۳۴۷ شمسى، داشتم روى گزارشى درباره روابط ايران با روسيه از هنگام روى كار آمدن لنين و برقرارى رژيم كمونيستى در آن كشور كار مى كردم، رسيدم به آن جائى كه لنين كليه امتيازاتى را كه دولت تزارى بر ايران تحميل كرده بود لغو مى نمايد و به دولت ايران اطلاع مى دهد كه براى امضاى يك پيمان مودت بين دو دولت آمادگى دارد. به اداره دوم سياسى كه امور شوروى و اروپاى شرقى را به عهده داشت زنگ زدم و تاريخ امضاى اين قرارداد مودت را جويا شدم. پس از مدتى جستجو گفتند بهتر است به آرشيو و كتابخانه مراجعه فرمائيد. به آرشيو و كتابخانه كه مراجعه كردم وضع آن جا را آن چنان آشفته يافتم كه پيدا كردن مدارك و بعضى از اسناد مهم تاريخى، يا ساعت ها طول مى كشيد و يا اين كه اصلاً پيدا نمى شد. چون وضع اسفناك آرشيو به آگاهى آقاى اردشير زاهدى وزير امورخارجه رسيد، شخصاً از كتابخانه و آرشيو بازديد به عمل آورد و از وضع نگهدارى پرونده ها و خصوصاً اسناد مهم تاريخى مانند عهدنامه گلستان و عهدنامه تركمانچاى خيلى متأثر شد و بلافاصله يك مؤسسه ايرانى را مأمور كرد تا پرونده ها و مدارك را به روى كامپيوتر بياورد و چند تن از كارمندان وزارتخارجه را نيز به طرز كار كامپيوتر آشنا سازد. از طرف ديگر دستور داد ترتيباتى داده شود كه اسناد مهم تاريخى در محفظه مخصوص از نظر درجه حرارت و رطوبت نگهدارى شوند. در آن زمان كامپيوتر گسترش امروزى را نداشت بيشتر براى بايگانى پرونده ها به كار مى رفت ولى در هر حال آينده نگرى وزير در خور توجه بود.
در انتظار اين كه آرشيو سر و سامان پيدا كند، به آقاى عبدالحسين مسعود انصارى سفير پيشين در مسكو كه آن زمان بازنشسته بود و در خيابان آمل تهران زندگى مى كرد مراجعه كردم. وى كتابخانه مجهزى داشت و با مهربانى اطلاعات جالبى در اختيارم گذاشت و علاوه كرد براى شما يك هديه جالب دارم و آن عكس امضاى قرارداد مودّت بين ايران و اتحاد جماهير شوروى است، متأسفانه عكس اصلى را پيدا نمى كنم و اين هم جاى تعجب نيست زيرا از انقلاب تا به حال ۲۶ خانه و آدرس عوض كرده ام.
عكس در روز ۲۶ فوريه ۱۹۲۱ در مسكو گرفته شده است. پايتخت تزار پتروگراد بود. قرارداد مودت در اين روز در خانه مصادره شده بازرگان قند به نام خاريتوتف امضاء گرديد. افراد از چپ به راست عبارتند از: ۱-غلامرضا نورزاد دبير اول سفارت ايران در مسكو ۲-علينقى مسعود انصارى (مشاورالممالك) سفير فوق العاده كه براى امضاى قرارداد مودت به مسكو اعزام شده بود. ۳-حميد سياح مستشار و مترجم روسى سفارت ۴-ASETROF عضو اداره شرق نزديك كميسيارياى امورخارجه شوروى ۵-نفر كنار ديوار روبرو فلورنيسكى رئيس تشريفات كميسيارياى امورخارجه ۶-نفر سمت راست با ريش بزى شخصيت بسيار معروف كئورگى و اسيلوويچ چيچرين كميسر امورخارجه اتحاد جماهير شوروى ۷-شخصى كه از پشت ديده مى شود ميخائيلوويچ معروف به قاراخان قائم مقام كميسرامورخارجه.
|
|
|
|
|
اميد پارسانژاد
سوگند وفادارى
۱۹ آبان ۱۲۸۶
«روز دوشنبه نوزدهم آبان (۱۲۸۶) چنانكه نهاده بودند، ابتدا وزيران و ديگران به مجلس آمدند و سپس ظل السلطان و وليعهد و خويشان ديگر (محمدعلى) شاه رسيدند.
سپس خود شاه در كالسكه روبازى نشسته آهنگ مجلس كرد. در راه مردم گاهى آواز به» زنده باد «در مى آوردند. بدين سان به در مجلس رسيد. نمايندگان و وزيران پيشواز كردند و چون به مجلس درآمد، پس از پذيرايى، نخست ناصرالملك (صدراعظم) سپاسنامه اى از سوى شاه و سپس حاجى سيد نصرالله پاسخى از سوى مجلس خواند.
پس از همه آنها شاه چون پس از تاجگذارى به مجلس نيامده و اين نخستين بارِ آمدن او مى بود، چنانكه نهاده شده بود سوگند دلبستگى به مشروطه خورد كه: تمام هم خود را مصروف حفظ استقلال ايران نموده... قانون اساسى و مشروطيت ايران را نگهبان و بر طبق آن قوانين مقرره سلطنت كند.
نشست بدين سان پايان يافته شاه بازگرديد. ولى خواهيم ديد كه چگونه او اين پيمان و سوگند را شكست، بلكه بايد گفت اين پيمان و سوگند جز براى فريب نمى بود و دلش از آن آگاهى نمى داشت.» («تاريخ مشروطه ايران» احمد كسروى).
مواجهه
مظفرالدين شاه تنها چند روز پس از امضاى قانون اساسى مشروطه درگذشت و پسرش به سلطنت رسيد.
محمدعلى شاه كه در دوران وليعهدى براى تحكيم موقعيت خود، با مشروطه خواهان همراهى نشان داده بود، پس از مرگ پدر رفتارش را تغيير داد و بناى بى اعتنايى به مجلس و مشروطيت را گذاشت. او نمايندگان مجلس را به مراسم تاجگذارى خود دعوت نكرد، به وزيران گفت به مجلس اعتنا نكنند، ميرزا على اصغرخان امين السلطان، اتابك اعظم (صدراعظم مقتدر و مستبد سابق) را كه در اروپا بود براى صدارت به ايران فراخواند و با دامن زدن به اختلافات قومى و فرقه اى كوشيد جنبش مشروطه خواهى را از نفس بيندازد.
از سوى ديگر در جبهه آزاديخواهان نيز به تدريج تندروى هائى آغاز شد و امكان هرگونه مصالحه را از ميان برد.
نمايندگان مجلس شوراى ملى از ابتدا به سه فراكسيون تقسيم شده بودند. اكثر نمايندگان مجلس ميانه روهايى بودند كه رهبران روحانى جنبش مشروطه (طباطبايى و بهبهانى) از آنها حمايت مى كردند. يكى از دو فراكسيون ديگر را روشنفكران ليبرال و كوچكترين فراكسيون را هواداران استبداد تشكيل مى دادند.
مجلس بلافاصله پس از تشكيل، كار بر روى متمم قانون اساسى را كه در واقع موضوعات اصلى آن را شامل مى شد، آغاز كرد. روحانيون سرشناسى چون سيدمحمد طباطبايى، سيدعبدالله بهبهانى و شيخ فضل الله نورى بر تدوين اين متمم نظارت داشتند. اختلاف معروف ميان «مشروعه» و «مشروطه» از همين مرحله و بر سر ميزان و نحوه نظارت علما بر كار مجلس و قوانين مصوب آن آغاز شد. در پيش نويسى كه بر اساس قانون اساسى يكى از كشورهاى اروپايى تهيه شد، پيش بينى شده بود شاه در برابر نمايندگان سوگند وفادارى به قانون اساسى بخورد، بودجه دربار به تصويب مجلس برسد و اعضاى خانواده شاه حق حضور در كابينه را نداشته باشند.
اين متمم در واقع قدرت را در مجلس متمركز مى كرد و نشانه اى از بى اعتمادى و شكافى عميق بود كه ميان «ملت» و «دولت» وجود داشت. اتابك كه با وجود مخالفت گروهى از مشروطه خواهان سرانجام به عنوان صدراعظم مشغول به كار شد، مذاكرات مفصلى را بر سر افزايش نقش دولت با مجلس آغاز كرد. اما يك روز هنگامى كه به همراه سيدعبدالله بهبهانى مجلس را ترك مى كرد توسط شخصى به نام عباس آقا تبريزى ترور شد و آخرين شانس مصالحه از ميان رفت.
شاه متمم پيشنهادى مجلس را نپذيرفت و همراه با شيخ فضل الله نورى و عده ديگرى از علما بر واژه «مشروعه» پاى فشرد. اما اعتراضات گسترده مردم و مشروطه خواهان در سراسر كشور و تحركات وسيعى كه در تهران صورت گرفت او را به عقب نشينى واداشت؛ بنابراين جمعى از شاهزادگان را براى اداى سوگند وفادارى به مجلس فرستاد، قول داد به قانون اساسى احترام بگذارد و ناصرالملك (آزاديخواه تحصيلكرده انگلستان) را به صدارت برگزيد.
آرامش قبل از توفان
با وجود آرامش ظاهرى كه پس از قتل اتابك و عقب نشينى محمدعلى شاه به وجود آمد، خصومت عميقى در بطن روابط دو طرف جريان داشت. شايد بتوان مقاله معروف سلطان العلماى خراسانى در روزنامه «روح القدس» را نشانه اين خصومت تلقى كرد. اين مقاله كه خشم شاه را به شدت برانگيخت و به تعطيلى موقت روح القدس و حتى قتل نويسنده پس از كودتاى محمدعلى شاه انجاميد، چنين آغاز مى شد: «اى كاش در اين مملكت يك شاه پرست پيدا مى شد، چند كلمه بدخواهى روح القدس را به شاه دادخواه مى رساند (!)» نويسنده سپس سرگذشتى افسانه اى از پادشاهان گذشته و آسايش مردم در عهد آنان سروده و سپس به تغيير اين رويه در عصر قاجار اشاره كرده بود: «چون سلطنت به اعليحضرت (محمدعلى شاه) رسيد، مال ملت تمام غارت شده غير از يك جانى براى ملت باقى نمانده است. در اين عهد دست به جان ملت زده شد.»
آنگاه خطاب به شاه مى افزود: «خوب است قدرى از مستى سلطنت به هوش آمده چشم باز كرده نظرى به دولت خود و باقى دولت ها بنمايى. آيا تمام سلاطين عالم از وظيفه و شغل خود خارج شده مشغول قصابى گشته اند؟» مقاله سلطان العلما با اين تهديد آشكار به قتل شاه پايان مى يافت: «باغ مشروطيت از دو ماه قبل (قتل اتابك) آب نياشاميده، بى نهايت تشنه شده وقت آن است كه به توسط باغبانان فدايى غيبى، شاداب و سيراب شده گل ها و رياحين در باغ مشروطيت شكفته شود، يا طبيب حاذق غيبى عضو شقاقلوس را قطع كند تا باقى اعضا از آن مرض سالم بماند.» در اين هنگام كميسيون مالى مجلس پيشنهاد تعديل بودجه دربار و كاستن از مستمرى و امتيازات شاهزادگان را به نمايندگان ارائه كرد.
شاه موقتاً اعتراضى نكرد و طبق قرار قبلى در روز نوزدهم آبان به مجلس آمد و سوگند ياد كرد. اما او پس از تصويب پيشنهاد كميسيون مالى در مجلس و پذيرش دولت، حمله ديگرى را آغاز كرد كه به عزل و تبعيد ناصرالملك و واقعه توپخانه انجاميد. توفان در راه بود.
|
|
|
|
|
اميد پارسانژاد
بازداشت هويدا
۱۶ آبان ۱۳۵۷
يكى از حوادث قابل توجه و عبرت آموز آبان ماه در تاريخ معاصر ايران، بازداشت اميرعباس هويدا نخست وزير پيشين، در بحبوحه انقلاب و در دولت نظامى ارتشبد ازهارى بود. هويدا كه حدود ۱۳ سال از مهمترين سال هاى سلطنت شاه را به عنوان نخست وزير خدمت كرده بود، نماد حكومت پهلوى دوم محسوب مى شد و بازداشت او معنايى ژرف داشت. عبدالمجيد مجيدى رئيس اسبق سازمان برنامه و بودجه ماجراى بازداشت هويدا را چنين به ياد آورده است: «يك روز در آبان ماه ۱۳۵۷ من منزل رفتم. من آن موقع دبيركل بنياد فرح بودم. جلسه اى گذاشته بودم براى روز يكشنبه كه هيأت امناى بنياد جمع بشوند و يك مقدار مسائلى بود كه [لازم بود] راجع به آنها تصميم گيرى شود. چون هويدا هم جزء هيأت امناى بنياد فرح بود، به او گفته بودند كه روز يكشنبه در جلسه از ساعت ده منتظرشان هستيم. آن روز [۱۶آبان] اگر اشتباه نكنم چهارشنبه بود.
ساعت شش بعدازظهر تلفن زنگ زد. هويدا گفت: (من خواستم بگويم به آن جلسه اى كه روز يكشنبه براى هيأت امناى بنياد فرح گذاشتى، من نمى توانم بيايم. شما جلسه را بدون من تشكيل بدهيد و براى يك مدت هم نمى توانم بيايم. «گفتم:» چرا؟ چطور؟ مگر خبرى است؟... (با اشاره به شايعه بازداشت هويدا كه از چند روز پيش منتشر شده بود) مگر آن داستان بازداشت دارد عملى مى شود؟ «گفت:» بله! «گفتم:» كِى؟ «گفت:» همين امشب!) «خاطرات عبدالمجيد مجيدى» طرح تاريخ شفاهى ايران)
صعود
هويدا سرنوشتى عجيب داشت. او فرزند حبيب الله خان عين الملك بود و به واسطه مأموريت هاى پدرش در دمشق، بيروت و عربستان، تقريباً تمام دوران كودكى و جوانى را در خارج از ايران گذراند. او پس از به پايان رساندن تحصيلات متوسطه در مدرسه فرانسوى بيروت و تسلط يافتن به زبان هاى فرانسوى و عربى براى ادامه تحصيل به اروپا رفت و در دانشگاه آزاد بروكسل به تحصيل پرداخت. هويدا در سال ۱۳۲۱ با مدرك ليسانس علوم سياسى به ايران بازگشت و به خدمت وزارت خارجه وارد شد. او مدتى به عنوان ديپلمات در فرانسه و آلمان بود. چندى نيز در دفتر وزارت خارجه در تهران كار كرد. در اين مدت با حسنعلى منصور، پسر منصورالملك، دوستى صميمانه اى به هم زد. اين دوستى بعدها در سرنوشتش نقش تعيين كننده اى ايفا كرد.
هويدا همزمان با اوج گرفتن نهضت ملى شدن نفت ايران شغلى در كميسيون پناهندگان سازمان ملل به دست آورد و به ژنو رفت. او چند سال بعد به دعوت رجبعلى منصور كه سفير ايران در آنكارا شده بود به وزارت خارجه بازگشت و پس از آن توسط عبدالله انتظام رئيس شركت ملى نفت ايران به شركت نفت انتقال يافت.
هويدا در شركت نفت به سرعت پيشرفت كرد و به عضويت هيأت مديره درآمد. او همچنين مجله اى روشنفكرانه به نام «كاوش» منتشر كرد. اين مجله علاوه بر اينكه ابزارى براى طرح انديشه هاى او و همفكرانش فراهم مى كرد، باعث مى شد روابط نزديكش با گروهى از روشنفكران ايران تقويت شود. هويدا و منصور در سال هاى آخر دهه سى و اوايل دهه چهل گروهى از تحصيل كردگان همفكر خود را در جمعى به نام «كانون مترقى» گرد آوردند كه بعداً مبناى تشكيل حزب «ايران نوين» شد. در اواخر سال ۱۳۴۲ منصور با حمايت آمريكايى ها و موافقت شاه براى تشكيل دولت جديد در نظر گرفته شد و سرانجام در اواسط اسفند فرمان نخست وزيرى را دريافت كرد. هويدا به عنوان وزير دارايى، عضو كابينه منصور شد اما وقتى ۱۱ ماه بعد منصور هدف گلوله هاى جوانى از اعضاى هيأت هاى مؤتلفه اسلامى قرار گرفت و كشته شد، به گونه اى غيرمنتظره به نخست وزيرى رسيد.
سقوط
دكتر علينقى عاليخانى وزير اقتصاد وقت در مورد انتخاب هويدا به نخست وزيرى پس از مرگ منصور گفته است: «شاه به هيچ وجه به مسئله ارشديت (در ميان وزرا) توجهى نكرد و بسيار تصميم صحيحى گرفت. . . از نقطه نظر شاه بايد كسى را مى آورد كه از وزيران ديگر به منصور نزديك تر بود. . . »
نخست وزيرى هويدا را ابتدا كسى جدى نگرفت. همه عقيده داشتند كه او موقتاً و تا زمانى كه شاه مهره اصلى را پيدا كند مأمور تشكيل دولت شده است، اما صدارت او نزديك ۱۳ سال طول كشيد. او به عنوان كسى كه طولانى ترين دوره خدمت را ميان نخست وزيران دوران سلطنت مشروطه ايران داشت، به نماد حكومت شاه بدل شد و به گمان بسيارى از صاحبنظران جان خود را بر سر همين موضوع گذاشت.
هويدا در سال ۱۳۵۶ و هنگامى كه نخستين نشانه هاى بى ثباتى رژيم آشكار مى شد جاى خود را به جمشيد آموزگار داد و به وزارت دربار رفت. او مدتى بعد و با بالا گرفتن آتش انقلاب از وزارت دربار نيز كنار رفت و مدتى خانه نشين شد. سرانجام همزمان با تشكيل دولت نظامى ازهارى، گروهى از مشاوران شاه كه عقيده داشتند دستگيرى و محاكمه هويدا مى تواند خشم مردم را فرو نشاند در جلسه اى با حضور شاه و ملكه تصميم گرفتند هويدا را بازداشت كنند. شاه موافقت كرد. حتى مشاجره اى ميان او و ملكه فرح در مورد اينكه چه كسى اين موضوع را به هويدا اطلاع دهد درگرفت. سرانجام شاه ناچار شد شخصاً اين وظيفه را به عهده بگيرد. او تلفنى به هويدا گفت براى امنيت خودش تحت نظر قرار مى گيرد، اما بازداشت هويدا به حفظ امنيت او منجر نشد.
انقلاب پيروز شد و سرنوشت هويدا به عنوان سرشناس ترين زندانى انقلاب در دستان آيت الله خلخالى قرار گرفت. او در دو جلسه هويدا را محاكمه و به عنوان مفسدفى الارض به اعدام محكوم كرد. حكم اعدام دقايقى پس از پايان دادگاه در حياط زندان قصر اجرا شد.
|
|
|
|
|
ميرمهرداد ميرسنجرى
بازگشت به مام ميهن
به رغم اين كه اشغال گرى انگليسى ها همواره با اعتراض دولت هاى ايران روبه رو بود، سياست انگلستان در درياى پارس و در راستاى اجراى مقاصد استعمارى تحرك بيشترى يافت. لرد كرزن نايب السلطنه هندوستان در جايى نوشته كه: «ما احداث پايگاه نيروى دريايى يا بندر مستحكم در خليج فارس را توسط هر قدرتى كه مى خواهد باشد، به عنوان خطر بزرگى براى منافع بريتانيا تلقى خواهيم كرد و در برابر اين امر با كليه وسايلى كه در اختيار داريم، مقاومت خواهيم كرد.»
انگلستان كه در سال ۱۸۵۳ در راه تثبيت سلطه خود در منطقه قراردادى را با عنوان «صلح جاويدان» با شيوخ عرب منعقد كرده بود اين اجازه را يافت كه نه تنها به بهانه مبارزه با دزدان دريايى بلكه به بهانه حفظ امنيت خليج فارس نيز بتواند در هر حادثه اى كه در كرانه هاى خليج فارس اتفاق مى افتد مداخله كند.
انگلستان جهت تثبيت موقعيت خود در شيخ نشين هاى خليج فارس ضمن تحريك شيوخ منطقه به عدم تبعيت از ايران، جهت ايجاد شيخ نشين هاى كوچك و متعدد كوشش بسيار كرد.
انگليس پس از اشغال بحرين و گماردن افراد خود در ديگر مناطق ساحلى از جمله شارجه و راس الخيمه كوشش بسيار كرد تا ناحيه لنگه در كرانه شمالى خليج فارس را كه شامل بندر لنگه، مغو، چارك و جزاير ابوموسى، سيرى و تنب بزرگ و كوچك بود، به صورت يك شيخ نشين وابسته به خود درآورد. انگلستان در تداوم سياست هاى استعمارى خود در خليج فارس در سال ۱۸۹۱ از ضعف حكومت قاجار استفاده كرد و جزاير ابوموسى و تنب بزرگ و كوچك را به اشغال خود درآورد. كه اين اشغال گرى تا هنگام بازپس گيرى مجدد جزاير همواره مورد اعتراض ايران قرار گرفت.
انگلستان در سال ۱۹۲۱ ميلادى درصدد برآمد جزاير تنب بزرگ و كوچك را به امارت راس الخيمه و جزيره ابوموسى را به شيخ نشين شارجه ببخشد كه اين مسئله با واكنش شديد دولت ايران مواجه شد. دولت رضاشاه در سال هاى، ،۱۹۲۳ ۱۹۲۶ ۱۹۲۸ ميلادى (، ۱۳۰۲ ۱۳۰۵ و ۱۳۰۷ هجرى شمسى) حق حاكميت ايران بر جزاير تنب و ابوموسى را اعلام كرد و در تاريخ ۵ اسفند ۱۳۰۸ هم وزارت خارجه ايران نامه اعتراضى را مبنى بر برافراشتن پرچم انگليس بر فراز جزاير ابوموسى و تنب بزرگ به وزير مختار آن كشور در تهران نگاشت.
در سال ۱۹۳۳ (۱۳۱۲ ش) يك رزمناو ايرانى به تنب بزرگ سركشى و گروهى را در جزيره پياده كرد كه از چراغ راهنماى دريايى آن بازديد كردند.
در سال ۱۹۳۴ (۱۳۱۳ ش) حاكم بندر عباس همراه عده اى از مقام هاى دولتى و محلى ايران از جزيره تنب بزرگ ديدن كرد و يك رزمناو ايرانى قايقى از امارات متصالحه را در آب هاى كرانه هاى جزيره توقيف كرد. در همان سال دو بار ديگر رزمناو ايرانى از تنب بزرگ بازديد و شمارى را در آن جزيره پياده كرد.
اين رفت و آمدهاى پياپى ايرانى ها به جزيره تنب بزرگ سرانجام اعتراض شديد بريتانيا را برانگيخت.
حكومت ايران در طول سال هاى بعد هم همواره ضمن انجام اقدام هائى مشابه و نامه نگارى هاى متعدد كه همگى از اسناد معتبر حق حاكميت ايران محسوب مى شوند، بر احقاق حق خود در جزاير پاى مى فشرد تا اين كه براساس توافقات بين المللى، سرانجام در تاريخ ۹ آذر ۱۳۵۰ (۳۰ نوامبر ۱۹۷۱ ميلادى) ايران نيروهاى خود را براى بازپس گيرى جزاير به جزيره هاى مسكونى ابوموسى و تنب بزرگ و جزيره غيرمسكونى تنب كوچك اعزام كرد.
پيش از آغاز عمليات بازپس گيرى، نيروهاى ايرانى با استفاده از دو فروند بالگرد اعلاميه هائى را بر روى قسمت هاى مسكونى جزيره تنب بزرگ ريختند كه در آن نوشته شده بود: «برادران عزيز در اين موقع كه ما به جزيره وارد مى شويم شما برادران عزيز تامين كامل داريد و اين جزيره و مردمش به مام ميهن برمى گردند.»
در مراحل بعدى مأمور پرچم توانست پرچم سه رنگ ايران را بر چهار گوشه دكل چراغ دريايى و بر قله ارتفاعات جزاير نصب كند و ايرانيان با اهداى سه شهيد با نام هاى سروان رضا سوزنچى (اهل كاشان)، مهناوى كهريزى (اهل تهران) و سرباز وظيفه آيت الله خانى (اهل شيراز) توانستند سه جزيره ايرانى را بازپس گيرند.
|
|
|
|
|
اميد پارسا نژاد
دوروئى اعراب با محمدرضاشاه بر سر تعيين قيمت نفت
• ۱۳۵۲
سال ۱۳۵۲ را، به گفته دكتر علينقى عاليخانى، مى توان سال نفت ناميد. بازار جهانى نفت در اثر به هم خوردن توازن عرضه و تقاضا داغ شده بود و افزايش قيمت اجتناب ناپذير به نظر مى رسيد. در چنين شرايطى حمله ناگهانى مصر و سوريه به اسرائيل كه به جنگ رمضان يا يوم كيپور شهرت يافت، بحران گسترده اى را در يكى از مهمترين مناطق نفت خيز جهان به وجود آورد و باعث افزايش چشمگير قيمت جهانى نفت خام شد. در اين ميان شاه ايران با اينكه با رهبران تندروى عرب كه خواستار استفاده از اهرم نفت در مناقشه اعراب و اسرائيل بودند موافق نبود، عقيده داشت دوران نفت ارزان سپرى شده است. رشد سريع اقتصاد جهان در دو دهه منتهى به دهه ۱۳۵۰ هجرى شمسى و محدوديت توليد و عرضه نفت خام باعث شده بود نقش تعيين كننده مصرف كنندگان در بازار نفت به تدريج كاهش يابد و نقش توليدكنندگان پررنگ شود. شاه استدلال مى كرد كه نفت ماده بسيار با ارزشى است و مى توان از آن فرآورده هاى گوناگون صنعتى و حتى مواد غذايى به دست آورد، اما قيمت ارزان باعث شده است كه از آن به شكل غيرمسئولانه اى به عنوان سوخت استفاده شود. بنابراين افزايش منطقى قيمت نفت مى تواند در ميان مدت مصرف آن را به عنوان سوخت تعديل و استفاده اصولى تر از اين ماده ارزشمند را امكان پذير كند. او عقيده داشت بهاى نفت بايد متناسب با سوخت هاى ديگر (مثل ذغال سنگ) و با توجه به بهاى كالاهاى توليد شده افزايش يابد. به اين ترتيب بهاى نفت خام به سرعت رو به افزايش گذاشت و كشورهاى غربى را به وحشت انداخت. نيكسون، رئيس جمهور وقت آمريكا، در پيام هائى به سران كشورهاى نفت خيز از جمله شاه درخواست كرد در قيمت نفت تجديد نظر شود. اين پيام روز يكشنبه ۹ دى ماه ۱۳۵۲ توسط سفير ايالات متحده در تهران به اسدالله علم، وزير وقت دربار، ابلاغ شد. علم همان روز پيام نيكسون را به همراه نامه اى براى شاه (كه تعطيلات زمستانى خود را در سنت موريتس سوئيس مى گذراند) فرستاد. مرور بخش هائى از نامه علم و پاسخ شاه (به نقل از يادداشت هاى علم) مى تواند جالب باشد.
عريضه
«۹ دى ماه ۱۳۵۲/ پيشواى بزرگ من! چنانكه بعدازظهر امروز [تلفنى] به عرض خاكپاى همايونى رساند، ساعت دوازده و نيم امروز سفير آمريكا پيش غلام آمد و تا ساعت دو آن پيام را خواند كه غلام يادداشت كرده و به عرض خاكپاى همايونى رساند. البته غلام دستش انداختم. چون (به علت وجود برف روى زمين) چكمه پوشيده بود. غلام گفت پيام شما با لباس شما هماهنگى دارد! گفت چطور؟ گفتم چند سال قبل در زمان دكتر مصدق كه من محرمانه چريك هائى در بيرجند تهيه كرده بودم، هر وقت براى سركشى از آنها با جيپ مى رفتم چكمه مى پوشيدم. تا بالاخره خانم علم اعتراض كرد كه تو كه با جيپ مى روى چرا چكمه مى پوشى؟ گفتم احساس مى كنم با چكمه سخت تر و رذل تر مى شوم! خيلى خيلى خنديد. گفت اتفاقاً امروز به عنوان يك ديپلمات به ديدن تو آمده ام، چون كيسينجر به من دستور داده كه پيش تو بيايم و اين پيام را فورى تسليم كنم كه در سوئيس فورى به عرض خاكپاى همايونى برسد. غلام بعد از اينكه حرف هاى او تمام شد (متن پيام را مبنى بر درخواست تجديد نظر در قيمت نفت خواند) گفتم: تعجب مى كنم كه چطور شما ايشان (نيكسون) را در جريان نگذاشته ايد؟ آنچه به خاطرم مى آيد پيش از اين جريان (نشستى در تهران كه در آن وزراى نفت كشورهاى نفت خيز پس از مشورت با شاه ايران قيمت نفت را تعيين كرده بودند) افتخار شرفيابى داشتيد و مطمئن هستم اين كه برنامه تعيين قيمت منصفانه نفت بايد منطبق بر مبناى واحد سوخت هاى ديگر باشد، شاهنشاه براى شما تشريح فرمودند. چنان كه سفير انگليس هم همان وقت افتخار شرفيابى حاصل كرد و به من گفت كه در اين زمينه با او مذاكراتى فرموده بودند. گفت اتفاقاً به من هم فرمودند. گفتم به نظر شما از اين منطقى تر مى شود حرفى زد؟ كجاى آن مى تواند ايراد داشته باشد؟ گفتم اين حرف ديگرى است و من عيناً آن را به عرض خاكپاى همايونى مى رسانم.بعد گفت مطلبى محرمانه مى خواهم از تو بپرسم، اگر خيلى زياد نباشد. گفتم نه! روابط ما طورى است كه عيبى ندارد، همه چيز مى توانيد بپرسيد. گفت تقريباً اغلب عرب هائى كه اينجا بودند و سردسته آنها زكى يمانى (وزير نفت عربستان) به ما اطلاع دادند كه ما مى خواستيم قيمت پايين ترى بدهيم ولى چون امر شاهنشاه بر اين قيمت تعلق گرفت ما اطاعت كرديم. تو در اين زمينه مى توانى خبر صحيحى به من بدهى؟ چون من بايد روابط اينجا و واشينگتن را مستقيم نگاه دارم. غلام گفت من در جريان مذاكرات نبودم، فقط سر ناهار بودم و اگر هم در جريان بودم در اين زمينه، تا اجازه از شاهنشاه نمى گرفتم، به شما جواب نمى دادم. اما آنچه مسلم است و مى توانم به شما بگويم اين است كه اينها بعدازظهر رفتند همه با هم مذاكره كردند و نتيجه آن به عرض شاهنشاه رسيد و آنچه را من از دورويى اعراب مى دانم، يعنى اعتقاد دارم، فكر مى كنم آنچه مى گويند صحيح نباشد... بعد غلام گفت بر فرض هم چنين باشد كه اعراب مى گويند. ما بيمى نداريم. مگر چه شده؟ مگر حرف از اين منطقى تر ممكن است زد؟ بر فرض منطقى نبود، باز هم بيمى نبود! ... جسارت است غلام عرض بكند، ولى خيلى لذت از حرف هاى غلام برده بود. قرار شد جمعه شب هم شام خصوصى با هم بخوريم. خودش مى گفت مى خواهم چشم و گوشم قدرى باز بشود! چقدر تعارف بود نمى دانم...»
دستخط پاد شاه در حاشيه نامه علم: «مى توانيد عيناً به سفير آمريكا بگوئيد، حتى بنويسيد: نماينده عراق مى گفت اين قيمت كم است. زكى يمانى مى گفت زياد است. مابقى همه موافق با نظر ما بودند، گو اينكه فرداى آن روز در كويت وزير نفت كويت گفته بود كه قيمت تهران كم است!! گو اينكه اگر همه اعراب با قيمت مخالف بودند و فكر مى كردند زياد است باز ما سر نظر خود باقى مى مانديم.»
|
|
|
|
|
پايان كار رومل
فيلد مارشال «اروين رومل» ، ملقب به «روباه صحرا» از مشهورترين فرماندهان جنگ جهانى دوم و از نوابغ نظامى عالم بود. وى در خانواده اى به دنيا آمد كه همگى اهل كتاب و مطالعه بودند ولى او در سال۱۹۱۰م وارد خدمت ارتش شد. رومل در جنگ جهانى اول ستوان دوم ارتش امپراتورى آلمان بود و به خاطر بى پروايى هائى كه در صحنه جنگ از خود نشان داده بود مدال شجاعت گرفت. در جنگ جهانى دوم در تسخير فرانسه و بويژه سقوط پاريس نقش اساسى داشت.
هيتلر در سال۱۹۴۱ رومل را به فرماندهى نيروهاى زمينى آلمان در ليبى برگزيد. رومل در شمال آفريقا با تاكتيك هاى متحرك خود نيروهاى متفقين را با مانورهاى اعجاب انگيز خود شكست داد و شهرت جهانى يافت. روزنامه ها و منابع خبرى او را «روباه صحرا» لقب دادند و او را در رديف سزار و ناپلئون در رديف نوابغ نظامى عالم جاى دادند.
«رومل» سرانجام به خاطر كمبود سوخت و نفرات و دورى از سرزمين اصلى خود از «مارشال مونتگمرى» در خاك مصر شكست خورد و به جبهه جنگ فرانسه اعزام شد. در اين هنگام رومل بر اثر حمله هوايى مجروح و بسترى شد. در سوءقصد نافرجامى كه به هيتلر شد «رومل» را به شركت در توطئه متهم كردند. دستگير شدگان به شركت «رومل» در براندازى هيتلر گواهى دادند اما از آنجا كه وى قهرمان ملى به شمار مى رفت تصميم پيشوا به او ابلاغ شد كه: يا خودكشى كند و با احترامات نظامى به خاك سپرده شود و يا آماده محاكمه و اعدام باشد. «رومل» خودكشى را ترجيح داد. رومل در ۱۴اكتبر ۱۹۴۴ خودكشى كرد و با تشريفات كامل نظامى به خاك سپرده شد. از شركت اودر سوءقصد عليه هيتلر نيز به دستور پيشوا سخنى به ميان نيامد.
اين عكس در سال۱۹۴۴ از تشريفات تشييع جنازه فيلد مارشال رومل گرفته شده است. بيوه رومل با لباس سياه در مراسم حضور دارد.
|
|
|
|
|
اميد پارسانژاد
محمدعلى ميرزا در تهران
۱۲۸۵
مظفرالدين شاه قاجار در اواخر پاييز سال ۱۲۸۵ آخرين روزهاى عمر خود را در شرايطى مى گذراند كه جنبش مشروطه به نخستين هدف خود (تشكيل مجلس شوراى ملى) رسيده بود اما هنوز قانون اساسى سرانجام نيافته بود. بيمارى مظفرالدين شاه از ابتداى آذرماه تشديد شد و او محمدعلى ميرزاى وليعهد را كه در تبريز حكومت داشت فراخواند تا زمام امور كشور را به دستش بدهد. «محمدعلى ميرزا با شتاب بسيج راه كرد، شاهزاده امامقلى ميرزا را به جاى خود (در تبريز) گذاشت و روز سه شنبه دوازدهم آذر (۱۷ شوال) با پيرامونيان خود از تبريز روانه گرديد. مردم پاسدارى نمودند و آن روز بازارها را بسته و براى راه انداختن او در خيابان و بيرون شهر گرد آمدند. اين رفتن او يك سود و يك زيانى داشت. سودش اين بود كه تبريز آزاد گرديد و كوشندگان آزادانه توانستند انديشه هاى خود را درباره پديد آوردن مجاهدان و ديگر چيزها به كار بندند. زيانش آن بود كه تهران كه پايتخت كشور است، گرفتار كارشكنى هاى او گرديد.» ( «تاريخ مشروطه ايران» احمد كسروى)
وليعهد
محمدعلى ميرزاى وليعهد در مراحل اوليه جنبش مشروطه با مشروطه خواهان همراهى نشان داد، اما واقعيت اين بود كه از درون با مشروطيت مخالف بود و بعدها اين مخالفت را آشكار كرد. علت آنكه او در ابتدا با جنبش همدلى نشان مى داد، ترسى بود كه از مقاصد عين الدوله صدراعظم، داشت.
عبدالمجيد ميرزا عين الدوله كه پس از بركنارى على اصغر خان امين السلطان، اتابك اعظم، به صدارت رسيد، از ابتدا در نهان مى كوشيد ترتيبى بدهد كه ولايتعهدى به جاى محمدعلى ميرزا به شعاع السلطنه (پسر ديگر مظفرالدين شاه) برسد. بنابراين محمدعلى ميرزا كه از كوشش هاى نهانى عين الدوله گمان هائى برده بود، هنگامى كه جنبش مشروطه برخاست و ناظران آينده را از آن آزاديخواهان و رهبران روحانى جنبش (بهبهانى و طباطبايى) ديدند، به سوى آنان گرايش نشان داد تا آينده سلطنت خود را تضمين كند. بايد به خاطر داشت كه يكى از خواست هاى تاكتيكى مشروطه خواهان بركنارى عين الدوله بود؛ ضمن اين كه سيدعبدالله بهبهانى از هواداران اتابك بود و پس از بركنارى او مورد بى اعتنايى عين الدوله قرار گرفته بود و ميان آن دو عداوتى وجود داشت.
مهمترين نمونه همراهى محمدعلى ميرزا با مشروطه خواهان هنگامى آشكار شد كه علما پس از واقعه مسجد جمعه به قم كوچيدند. خواست كوچندگان علاوه بر گشايش دارالشورا، عزل عين الدوله بود و همين امر باعث مى شد وليعهد به همراهى با آنان بيشتر تشويق شود. محمدعلى ميرزا ابتدا گروهى از علماى تبريز را از وقايع تهران آگاه كرد و ايشان را واداشت تلگراف هائى در حمايت از علماى كوچنده به شاه بفرستند. پس از آن خود نيز در تلگرافى كه به پدرش فرستاد نوشت: «امروز كه به تلگرافخانه حاضر شده[ام] محض آن است كه شخصاً از علماى مهاجر دارالخلافه شفاعت نمايد. در كمال عجز و ضراعت به عرض جسارت مى نمايم كه قاطبه رعاياى ايران ودايع الهى و به منزله اولاد اعليحضرت اقدس ظل اللهى هستند. حفظ شئونات اهل اسلام هم از فرايض ذمه سلطنت است. معهذا هرگاه در اين موقع از طرف قرين الشرف همايونى از مامضى (آنچه گذشته) صرف نظر شود و در مقام تسليه و ترضيه و اعاده محترمانه آنها (علماى مهاجر) برآيند، مزيد شكوه دولت و قوت اسلام و افتخار اين غلام خانه زاد در بين الدول خواهد شد.»
به سوى پادشاهى
مهاجرت علما به قم و تحصن گروهى از بازاريان و مردم در سفارت بريتانيا سرانجام هواداران استبداد را در دربار تسليم كرد و مظفرالدين شاه درخواست هاى معترضان را پذيرفت. به اين ترتيب عين الدوله عزل و فرمان مشروطيت صادر شد. محمدعلى ميرزا در اين بين توانسته بود اعتماد بهبهانى و طباطبايى را تا حدود زيادى جلب كند. افكار عمومى نيز پيرو رهبران بودند، بنابراين هنگامى كه محمدعلى ميرزا روز بيست و پنجم آذر به تهران رسيد، [از سوى آزاديخواهان و ديگران پيشواز باشكوهى به جا آمد و از سوى مجلس نمايندگانى براى گفتن «خوش آمديد» به پيش او رفتند... از همان روزهاى نخست شاه او را جانشين گردانيده، خود را كنار كشيد، و از اين سوى محمدعلى ميرزا هنوز خود را نيازمند پشتيبانى بهبهانى و طباطبايى مى ديد.]
در اين هنگامه گفتگو و اختلاف بر سر قانون اساسى در جريان بود. گروهى از درباريان با پيش نويس پيشنهادى مجلس مخالف بودند و عقيده داشتند جايگاه مجلس سنا بايد بلندتر از دارالشورا باشد. محمدعلى ميرزا دو نماينده (محتشم السلطنه و مشيرالملك) را براى مذاكره در اين مورد به مجلس فرستاد. گفته مى شود وليعهد در گرفتن امضاى شاه بر پاى قانون اساسى نيز با مجلس همراهى نشان داده است كه احتمالاً به دليل نيازى بود كه هنوز به حمايت آزاديخواهان براى نشستن بر تخت سلطنت داشت. كما اين كه پس از چند روز كه پدرش درگذشت و او پادشاه شد، از همان ابتدا بى اعتنايى به مجلس را آغاز كرد و نمايندگان مجلس را به جشن تاجگذارى خود دعوت نكرد. غوغا ميان محمدعلى شاه و مشروطه خواهان كه از همان روز اول سلطنت او شروع شده بود، تا مدت ها ادامه يافت و به كودتا، استبداد صغير و نهايتاً بركنارى و تبعيد او انجاميد.
|
|
|
|