Nimrooz
Vol. 17, No. 846, August 12, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۴۶ - جمعه ۲۱ مرداد ۱۳۸۴
مهدى قاسمى
اسلام در مهار بنيادگرائى به كجا كشيده مى شود
بخش سوم
بحثى در بقاى «جزميت هاى دينى»
003666.jpg
مهدى قاسمى
يك مشكل بزرگ روشنفكران ما در ۶دهه گذشته اين بود (و هنوز هم در بخشى از ماندگان آن دوران) هست كه على رغم اطلاعاتى كه آن هم نه چندان ژرف از دگرديسى و دگرگونى جوامع غربى داشتند، از ويژگى هاى جامعه خود كه پاره اى سَر به تاريخ و برخى حتى به حوادث نزديك مى كشيد، كمترين اطلاعى نداشتند و خواه ناخواه به ركود و «جزميتى» مبتلا شدند كه ثمر زهرآگين آن در يكى از پيچ هاى تند تاريخ وطنشان به گلوى مردم و پيشاپيش خود آنها ريخته شد.....
در دو بخش پيشين، ضمن پرداختن به پاره اى از عللِ رويش «بنيادگرائى اسلامى و عوارض برآمده از آن» به نكته اى نيز كه جنبه حاشيه اى و كلى داشت اشاره كردم و اين نكته كه: در جهان و طبيعتش، پديده اى نمى توان يافت كه خلقت آن «تك علتى» بوده باشد.
هر پديده مفروضى اعم از جاندار و بى جان محصول يك رشته عوامل گوناگون بوده است كه در شرائط خاص بر هم اثر گذاشته و با هم وجود و ظهور آن پديده را زمينه ساخته اند. به همين سياق بنيادگرائى اسلامى امروز و خشونتى كه از درون آن ميتراود را، نبايد مخلوق يك عامل و مثلاً تنها سياست هاى نابهنجار غرب تلقى كرد و بر ساير عامل ها و از جمله «بناى دينى» و خصوصاً ركود مزمنى كه در بستر قرن ها ذهنيت متوليان ديانت اسلام را از هرگونه نوآورى و تطابق با الزامات زمان بازداشته است، يكسره چشم بست. در عين حال توضيح دادم كه مفهوم اين نظر آن نيست كه ساير اديان از قبيل مسيحيت و يهوديت (موسوم به اديان ابراهيمى كه دلالت بر ريشه مشترك آنها دارد). از آغاز پيدائى مكانيسم تحول را در متن خود داشته اند، عوامل بسيار، مثلاً زمينه هاى فرهنگى از آن دست كه در يونان باستان با ظهور «فلسفه» و گرايش هاى «عقلى» شكل گرفته بود و مهمتر از آن، تحولات توليدى و اقتصادى و پيدايش طبقات نوخواهى كه چنين تحولاتى را نمايندگى مى كردند، گام به گام سبب شدند اروپاى مسيحى، خود را از قفس تنگ ركود خلاص كند و با گذر از گذرگاهى آكنده از اشك و خون به «نوزائى» خود ميدان دهد و در فرجام ديانت را در جاى خود و حكومت دنيائى را كه در سيطره كليسا خلاصه مى شد در مكان خود بنشاند و طرفه اين كه نطفه هاى اين دگرديسى، در اندرون همان كليسا بسته شد و تخته بند «جزميت» را شكست. پيرو اين گفتار (DISCOURS) بود كه در زنجيره علل بسيار متفاوت عقب ماندگى جوامع اسلامى- از نقش بازدارنده متوليان دينى كه اكثر، تا زمان حال دوام آورده است در مقام (يكى) از علل كليدى شمه اى نقل كردم و اينك، خاصه در پيوند با جامعه خودمان، به پاره اى ديگر از «علت ها» و عمدتاً نقش روشنفكران غير دينى (سكولار و لائيك) و نيز روشنفكران موسوم به «دينى» روى مى كنم.
***
و نخست از روشنفكران غير دينى، در يكى از طوفانى ترين مراحل تاريخ معاصر ايران:
از اين واقعيت نمى توان روى گرداند كه متأسفانه اين دست از روشنفكران ما كه على القاعده بايد مبشر و پيشاهنگ انديشه هاى نو باشند، در دهه هاى متوالى (دقيق تر بگويم، از آغاز فروپاشى سلطنت رضاشاه كه از باب «انديشه سياسى» به نوعى خلاء مبتلا بود) و طبعاً با ظهور يك فضاى نيمه آزاد كه ميراث آن خلاء را با خود داشت، دربند كشش هاى غالباً يكسويه «ايدئولوژيك» افتادند و منجمد ماندند. به بيان ديگر در اين دوره نسبتاً طولانى، علاوه بر حزب توده ايران كه به عللى موفق شد، با جذب نسل جوان و تحصيل كردگان و نوطلبان جامعه بخش قابل ملاحظه اى از آن خلاء را پر كند (حزبى كه در بيشترين سال هاى عمر خود، حتى ايدئولوژى ماركسيسم را در محدوده دفاع بى چون و چرا از سياست هاى مسكو قلب و حبس كرد)
مابقى نيز هر كدام در خطى به آفت «جزميت» گرفتار ماندند و طبعاً پاگيرى دوباره استبداد كه كورسوهاى آن فضاى نيمه آزاد را هم برنتابيد و فرو كشت، به سهم خود به دوام اين آفت كمك رساند.
يك مشكل بزرگ روشنفكران ما اين بود (و هنوز هم در بخشى از ماندگان آن دوران) هست كه على رغم اطلاعاتى كه آن هم نه چندان ژرف از دگرديسى و دگرگونى جوامع غربى داشتند، از ويژگى هاى جامعه خود كه پاره اى سر به تاريخ و برخى حتى به حوادث نزديك مى كشيد، كمترين اطلاعى نداشتند.
در اين باره شايد بتوان با يك قياس، ميان دنياى روشنفكران پس از فروپاشى سلطنت رضاشاه و طبعاً از ميان رفتن خلاء «انديشه سياسى» زاده آن دوران و دنياى روشنفكران دوره ظهور انديشه مشروطه خواهى- روال بحث را آسان تر كرد.
روشنفكران بسيار معدود عصر «مشروطه خواهى»- كه در آن زمان «طبقات منورالفكر» خوانده مى شدند- اين فضيلت را داشتند كه هم تحولات غرب و نوزائى آن را به درستى مى شناختند و هم با جامعه خود و مايه هاى ركود آن آشنا بودند. مسلماً يكى از عمده ترين دلايلى كه آن معدود موفق شدند قانونگرائى را شالوده بريزند، پارلمانى به وجود آورند و اصولاً «دمكراسى سياسى» را زمينه بسازند، همان بود كه آگاهانه عمل مى كردند و تركيبات جامعه فرومانده خود را مى شناختند و براى دستيابى به مقصود مى دانستند كه چگونه تاريكى ها را بشكافند.
پيشتر گفته ام، اين كه مشروطه در ايران قوامى نيافت و در عوالم كودكى چراغ زندگيش، خاموش شد، دليل بنيانى اش عقب ماندگى اقتصادى و بالطبع غيبت يك طبقه نيرومند ميانه بود كه كلاً مى توان آن را به «فضاى نامساعد» تعبير كرد ولى اين به آن معنا نيست كه ثمر كار آن روشنفكران آب در هاون سائيدن بود. اين درست است كه نظام مشروطه در كوتاه زمانى پژمرد، ولى واقعيت اين است كه فضاى فكريِ حاصل از آن زنده ماند و چه بسا مايه ساز حوادثى شد كه از تب و تاب جامعه در خط پيشرفت و كسب شرائطى كه آن را از چهار ديوار عقب ماندگى برهاند- روايت داشت. مسلماً اين هم از آن زمينه ها است كه به تحليل و تفصيل نيازمند است و از حوصله اين نوشته خارج است. به هر روى كارى كه از همان معدود روشنفكران برآمد، با توجه به مقياسات زمانى، خدمتى سترگ بود و به همين دليل است كه از انقلاب مشروطيت ايران، نه فقط در مقام يك حادثه بومى كه به عنوان رويدادى كه در غرب آسيا بيشترين اثرها را به جاى گذاشته، ياد شده است.
يكى از جلوه هاى فضيلت روشنفكران آن دوره در عرصه هاى انديشه و عمل آن بود كه با علم به اين واقعيت كه در دنياى متوليان مذهبى، مفهوم «آزادى» (آن هم به معناى دمكراسى) محلى از اِعراب ندارد، ولى هوشمندانه موفق شدند از جمع همان ملايان بيگانه با افكار نو، نيروئى در پسِ خود بسيج كنند و توده اى را از اين رهگذار مخاطب قرار دهند. كارى كه متأسفانه از روشنفكران خَلَف آنها هرگز برنيامد و اين سهل است معكوس آن برآمد، ملايان را در مرحله اى حساس به پيشتازى پذيرفتند و خود به پس تازى قناعت كردند.
روشنفكران عصر مشروطه حتى موفق شدند، مقاومت «مشروعه خواهان» را به دست ملايان همراه خود بشكنند و اجازه ندهند، «حسينيه ها» به قصد تحميق توده ها در انحصار آخوندهاى ضد مشروطه بماند.
گمان مى كنم تنها به عنوان شاهدگيرى، نقل سخن يكى از پيشوايان فكرى ترقيخواه آن دوران، خود نمونه اى باشد براى آشنائى به طرز برداشت و قضاوت آنها در بسيج بخشى از روحانيت زمان.
ميرزاآقاخان كه سخت بر انقراض نظام استبدادى و پاگيرى نظم مشروطه پاى مى فشرد، در عين حال كه به بنيان فكر ملايان باور نداشت. با توجه به كاستى هاى زمان در نامه اى به «ملكم» نوشته بود «چون هنوز در مردم فيلاسوفى قوت ندارد و همه مستضعفين محتاجِ فناتيزم هستند براى اصلاح آنها پاره اى وسائل به نظر مى رسد» به زبان امروزى ها معتقد به توسل به تاكتيك هاى خاص بود و به دنبال چنين برداشتى نتيجه مى گرفت: «اگر از طايفه نيم زنده ملايان، تا يك درجه محدود معاونت بطلبيم احتمال دارد زودتر مقصود انجام گيرد.»
ديگر از پيشوايان مترقى جنبش مشروطه طالبوف تبريزى بود كه از درس خواندگان مدارس نو بود و از طريق زبان روسى كه به خوبى آن را آموخته بود نه تنها با جنبش هاى آزاديخواهانه روسيه آشنائى داشت بلكه به آثار متفكران اروپائى قرن هيجدهم و نوزدهم نيز دست يافته بود.
طالبوف كار خود را در اين صحنه پيش مى برد كه با تأليف و ترجمه آثار سودمند انديشه خصوصاً نسل جوان را به خط پرورش بيندازد.
او با نشر كتاب هائى (كه اغلب هم به هزينه خود چاپ مى كرد) نظير نُخبه سپهرى، كتابِ احمد، ترجمه فيزيكى يا حكمت طبيعيه، ترجمه پند نامه ماركوس قيصر روم، ايضاحات درباره آزادى و انبوهى ديگر از اين دست در برانگيختن افكار آزاديخواهانه نقش جاندارى بازى كرد. گفتنى است كه طالبوف به دليل همين روشنگرى ها، سخت مغضوب ملايانى نظير شيخ فضل الله نورى قرار گرفت (به گفته كسروى شيخ فضل الله او را تكفير كرده بود) و حتى برخى از روحانيان «مشروطه خواه» نيز با او ميانه خوشى نداشتند ولى مهم اين است كه چنين برخوردهائى از احترام و مقبوليت او نمى كاست. آدميت در كتاب «انديشه هاى طالبوف تبريزى» مى نويسد: «طالبوف را طبقات گسترده اجتماعى مى شناختند و تأثير زياد بخشيده بود. آثار او را از نوآموزان مدارس گرفته تا مردم طبقه متوسط از رده هاى گوناگون تا اهل دولت و واعظان و خطيبان مشروطه طلب مى خواندند و بهره مى گرفتند...»
به گواهى از پيشتازى و «مهاردارى» روشنفكران عصر مشروطه همين بس كه در مجلس اول، هنگامى كه طرح قوانين جديد و به ويژه قانون اساسى و متمم آن مطرح شد و «علماى» مشروطه خواه تازه دريافتند كه «مشروطه» آن نيست كه مى پنداشتند و آن نيست كه به «رياست فائقه ى» آنها بيانجامد و سر به اعتراض برداشتند، مجلسيان ترقيخواه سخت ايستادند و كار خود را پيش بردند و هر چند (بدانگونه كه پيشتر هم گفته ايم) دو اصل اول و دوم (مبتنى بر مذهب رسمى و حق وتوى مجتهدين) را به صورت «معامله» اى به قانون آوردند ولى اصول عُرفى و كليدى متمم قانون اساسى را چنان تنظيم كردند كه به آن دو اصل (دقيقاً مانند حقوق پادشاه) جنبه تشريفاتى مى بخشيد و به همين سبب هم تا از مشروطه نام و نشانى بود، در هيچيك از مجالس مقننه ان دو اصل رعايت نشد.
من مى دانم كه اين مختصر آن طور كه بايسته است منظور را جواب نمى دهد ولى به هر حال شايد در آن حدّ باشد كه قياس ما را كامل كند- قياس ميان «منورالفكرهاى» دوران مشروطه خواهى و «روشنفكران» بيش از ۶دهه گذشته كه با پايان عصر رضاشاهى به ميدان آمدند.
مسلماً پندار من آن نيست كه در تمامى اين سال ها هيچ نشانى از فروزش هاى روشنفكرى ظاهر نشد. در دوره نهضت ملى (سال هاى ۳۰) با روشنفكرانى روبرو شديم كه با ارزش هاى (دمكراتيك- ملى) بيگانه نبودند ولى متأسفانه آن دوره چندان نپائيد كه رسوب جزميت ها را بشويد و به همين دليل بود كه با شكست نهضت ملى دُمل جزميت ها كه مى رفت سرباز كند، بسته شد و نيروى روشنفكرى در تاريكخانه جزميت ها ويلان ماند و آن نيروى ناپخته به پيچ و تاب انقلابى گرى افتاد و سرانجام به پيروى محض از نيروى «نوخاسته اى» مبدل شد كه كوله بارى از استبداد و پس گرائى تاريخى در ايران را به دوش مى كشيد.
اينك، عمدتاً در قياس با روشنفكران عصر مشروطه، به خاطر آوريم كه چطور «روشنفكرانِ» حتى بى خدا، در دوره جديد، به بهانه مبارزه با استبداد حاكم، زير شعار عاميانه «بگذار اين برود هر چه پيش آيد غنيمت است» تمامى توش و توان خود را در پناه عنصرى مى نهند كه هم بارِ استبدادى مزمن را با خود مى كشد و هم مبشر عقب مانده ترين باورهائى است كه خود در قلم و زبان و عمل آفتابى كرده است.
آنها در خلوتى دست كم از خود سئوال نكردند كه «امام» نوظهور اگر جنگى را آغازيده است، جنگ با جوهره استبداد نيست. درد او اين است كه رژيم وقت، «شريعت» را ناديده گرفته، دختران را به سربازى (و به گفته او- فاحشگى) كشانده و اصل «الناس مسلطون على اموالهم) را نسبت به «پاره اى» از مالكان شكسته و قاعده «چند همسرى» را نه اين كه از ميان برداشته با مشكل تراشى روبرو ساخته و از همه «كافرانه تر» به زنان حق رأى داده است. حالا اگر آن «امام» به اشاره رِندانى چند صباحى به شعارهاى خود طعمى «ملى» و «وطنى» بخشيد حكايت ديگرى است و فراموش هم نكنيم كه ديرى نگذشت و آنگاه كه تخت «ولايت» را زير پا يافت آن «طعم» را هم زدود و او كه روزى در چرخش از شعارهاى صرفاً شريعتى به شعارهاى «ملى» بر «عظمت» شكسته شده ايران ناليده بود، به خانه اول بازگشت و گفت: «اين حساب هائى كه پيش مردم مادى مطرح است كه ما ايرانى هستيم و براى ايران چه بايد بكنيم، اين حساب ها در اسلام نيست. اين قضيّه كه شايد صحبتش در همه جا هست كه به ملت و مليت كار داشته باشيد، اين يك امر بى اساس است در اسلام، بلكه متضاد با اسلام است- خطاب آقاى خمينى به خانواده موسى صدر، ۶شهريور ۱۳۵۹».
و در جاى ديگر خطاب به همه روشنفكرانى كه چشم بسته به «وفاى» او گرويده بودند و در اين توهم غرق، كه امام خواهد آمد و حكومت را از شاه خواهد گرفت و دو دستى به آنها واگذار خواهد كرد، گفت:
«بايد به اين روشنفكران هشدار داد كه اگر از فضولى دست برندارند سركوب خواهيد شد. ما با شما به ملايمت رفتار كرديم كه شايد دست از شيطنت برداريد و اگر دست برنداريد، كلمه آخر را خواهيم گفت.
اين چپ روهاى آمريكائى و غير آمريكائى بدانند آن روز كه ما بخواهيم، در ظرف چند ساعت تمام آنها به زباله دانى هاى فنا ريخته خواهند شد- نقل از پيام آيت الله خمينى به ملت ايران- ۱۷مرداد ۱۳۵۸».
قياس ميان روشنفكران (طبقات منورالفكر) عصر مشروطه و روشنفكران دوره جديد، طبعاً به طرح اين پرسش ها زمينه مى دهد كه:
آيا گروه اخير با آن همه سندها و شاهدها كه بر شناخت جوهره «فكرى» آقاى خمينى و ياران او پيش رو داشتند، مى توانند ادعا كنند كه ما به شعارهاى «آزاديخواهانه» و «ضد استبدادى» او دلبستيم؟
آيا قادرند با اين دعوى عوامانه- رسالت تحقيقى خود را زمين بگذارند و جاذبيت شعارهائى كه از شيطان هم نامنتظر نيست، چراغ راه خود قرار دهند؟
آيا گرويدن به اين آرزوى موهوم كه «بگذار اين رژيم (رژيم شاه) برود، هر چه پيش آيد غنيمت و خوش است» سواى ابتلا به يك بغض كودكانه، مايه ديگرى داشت؟
اشتباه نشود، به هيچ روى سخن از رسالت بزرگ روشنفكران واقعى، در مبارزه با استبداد نيست. «روشنفكر» اگر با استبداد مى جنگد، به دفاع از آزادانديشى است و اين حق مسلم اوست، پرسش اين است كه آيا هيچ در تاريخ پيش آمده است كه استبدادى را بتوان در پناه استبدادى ديگر برافكند؟- سخن بختيار در آن آخرين دم ها كه دولتش در سراشيب بود به ياد مى آيد. در بيانيه اى خطاب به مردم گفته بود: «قدرتى فاسد، حكومتى خودكامه ولى فرسوده بر شما مسلط بود. به جاى آن يك ديكتاتورى بسيار تازه نفس تر و خطرناكتر ننشانيد! اگر اين راه را انتخاب كنيد، ايران به آتش و خون كشيده خواهد شد، مملكت تجزيه خواهد شد، اقتصاد ورشكسته خواهد شد.»- اين همه اتفاق افتاد و اگر تاكنون «تجزيه اى» روى نكرده است، چشم ها را بايد گشود و زمينه هاى شوم آن را در اينجا و آنجا بازيافت.
كوتاه سخن، در آن مرحله طوفانى، از روشنفكران ما (مگر معدودى) نه فقط تكانى به قصد روشنگرى و مقابله با ظهور خطرى كه اينك بيش از ربع قرن است، بر هستى ما پيچيده است، ظاهر نشد، بلكه به عكس از اين طايفه كارى كه برآمد، راهگشائى بر روى اين وانفسا بود.
***
اينك نگاهى زودگذر به نقش روشنفكران موسوم به «دينى».
گمان مى كنم اگر بخواهيم به شرحى جامع بر اين زمينه دست يازيم، ناگزير بحث را بايد به عقب بازگردانيم و به چند و چون ظهور گرايش هاى ظاهراً تجددخواهانه «دينى» در دوران گذشته كه به وسيله افرادى چون «شريعتى» و «آل احمد» نمايندگى مى شد بپردازيم كه اولى با مشرب انقلابى خود هر چند بر انديشه هاى ماركسيستى مى تاخت ولى عملاً از الگوى ماركسيسم يارى مى گرفت و با تحريف آشكار تمدن غرب، قالبى را كه براى «فلاح» بشريت پيشنهاد مى كرد، به اصطلاح خود او «تشيع علوى» بود، آنهم مبتنى بر يك رشته «اخبار و احاديث شيعى».
مثلاً وقتى مى خواست «مقام زن» را در اسلام (تشيع) توضيح دهد، بناى استدلال او «رفتار و سلوك» زنانى چون فاطمه فرزند پيامبر و زينت خواهر امام حسين بود (رجوع كنيد به رساله يا سخنرانى شريعتى در حسينيه ارشاد زير عنوان «زن مسلمان» ) بى آن كه حتى اشارتى به نصوص كرده باشد.
به بيان ديگر «شريعتى» خصوصيات آن دو بانوى اسلامى را مبناى داورى قرار مى داد ولى مطلقاً آنجا كه به موجب نصّ مردان نسبت به همسر و (همسران) خويش، حق كتك زدن پيدا مى كنند و يا آنجا كه «زن چون مزرعه اى در اختيار مرد خوانده مى شود و حق مى يابد تا به هر جاى از مزرعه خويش اراده كند وارد شود» و يا مردان همچنان به حكم نص «قوامون على النساء» تلقى مى شوند و دهها مورد از اين قبيل سخنى ندارد.
و آن ديگرى «آل احمد» كه درفش جنگ بر ضد «غرب زدگى» را به دوش مى گيرد، وقتى به اصطلاح روى به «استدلال» و «شاهد نظر» مى آورد، نشان مى دهد كه حتى نسبت به ابتدائى ترين مسائل حادثى و تاريخى، سخت بى اطلاع است.
مى دانم كه در اين زمينه ها هم به تفصيل بايد پيش رفت و از قديم گفته اند «اقامه دليل با مدعى است- البينّته على المدّعى» ولى من براى احتراز از كلى گوئى تنها به يكى دو مثال اكتفاء مى كنم:
آل احمد در كتاب «غرب زدگى» آنجا كه مى خواهد نهضت ملى مشروطه را با توطئه غرب جفت كند، به قرينه سازى تاريخى دست مى زند.
مى نويسد: «امتياز نفت درست در سال اول قرن بيستم ميلادى (۱۹۰۱) داده شد از طرف شاه قاجار به «ويليام نوكس دارسى» انگليسى كه بعد حقوق خود را به كمپانى معروف فروخت و ما درست از ۱۹۰۶ به بعد است كه جنجال مشروطيت داريم...»
در آن زمان مگر يكى دو تن، كسى برنخاست تا از اين «محقق نوظهور اسلامى» سئوال كند كه بسيار خوب اين «سخن تو» چه ربطى به شقيقه دارد؟ اما او حرف هاى ديگرى باز هم از اين تهى تر كه با هزار شاهد عينى در تقابل اند فراوان دارد. براى «اثبات» اين باطل كه مشروطه جز جلوه اى از غرب زدگى نبود، پس از دفاع جانانه از شيخ فضل الله نورى كه در جمع ملايانِ زمان، به رشوه خوارى، جاه طلبى، ثروت اندوزى و خدمتگزارى در پيشگاه محمدعلى شاه، ركود شكن محسوب مى شد و نيز پس از انتقاد شديد به «علماى نجف» كه چرا بهنگام كشتن شيخ دست روى دست گذاشتند و دم بر نياوردند، ادامه مى دهد كه كشتن «شيخ شهيد نورى.... آن هم در زمانى كه پيشواى روشنفكران غرب زده ما، ملكم خانِ مسيحى بود و طالبوفِ سوسيال دمكراتِ قفقازى!» به منزله «داغى بود كه به علامت غرب زدگى بر پيشانى ما زدند و من نعش آن بزرگوار را بر سَرِدار همچو پرچمى مى دانم كه به علامت استيلاى غرب زدگى پس از دويست سال كشمكش بربامِ سرايِ اين مملكت افراشته شد و اكنون در لواى اين پرچم ما شبيه به قومى از خود بيگانه ايم...»
حالا قصه آن «پرچم كه بر بام سراى اين مملكت افراشته شد» به جاى خود بماند. همچنان كسى پيدا نشد از اين «روشنفكر» ضد غرب و دين پناه بپرسد:
اصولاً چه ايرادى است اگر يك «مسيحى» و «يك قفقازى» به هوادارى از مشروطه برخيزند؟
وانگهى، كجا ملكم خان مسيحى بود؟- آرى او به يك خاندان مسيحى تعلق داشت ولى سال ها بود كه اسلام آورده بود و اتفاقاً روابط بيش از اندازه اى با ملايان زمان داشت.
گذشته از او. طالبوف از اهالى قفقاز نبود تا قفقازى خوانده شود مولد و موطن او «سرخ آباد تبريز» بود كه به دلايلى رخت به قفقاز كشيده و در عين حال شور وطنخواهى و ايران دوستى را به آنجا رسانده بود كه مى گفت: «ديگر آن زمان گذشته است كه بگوئيم:
اين وطن مصر و عراق و شام نيست
اين وطن آنجا است كاو را نام نيست
[بلكه] بايد بفهميم اين وطن كه وظيفه ما در حفظ او و ترقى او هر نوع فداكارى و جانسپارى است «ايران» است كه اسامى شهرهاى معروفش شيراز، اصفهان، يزد، كرمان، كاشان، طهران، خراسان، قزوين، رشت، تبريز و خوى و ساير مُلحقات اوست. غيرت و حميّت بشرى فقط در حفظ عزت وطن و ناموس وطن و اِزدياد ثروت وطن و تربيت اولاد وطن و احترام مذهب و رسوم وطن است و بس.- نقل از كتاب احمد.»
اينكه مى گويم، اين دست از به اصطلاح «روشنفكران دينى» آن روزگار نيز با واقعيت هاى دنياى خود بيگانه و تنها «عَلَمِ اعتراض» را شاهد روشنفكرى خود قرار داده بودند مبتنى بر اين يكى دو نمونه و مثال نيست. در همين «رساله ى» غرب زدگى، آنجا كه نويسنده به چاره جوئى روى مى كند، ناخواسته عمق بى خبرى خود را روى دايره مى ريزد. ناگزير در اين باره هم تنها به يك مورد استناد مى كنم:
مبشر دشمنى با «غرب زدگى» در پى يك رشته اِسنادهاى ناسزاگونه در حق تحصيل كردگان غرب از قبيلِ: هُرهُرى مذهب- بى شخصيت- قِرتى- زن صفت و «آنهائى كه (چه دختر و چه پسر) بكارتشان در فرنگ و آمريكا برداشته مى شود» و دهها «ناسزاى» ديگر سرانجام بر يك «رهنمود» گويا نجات بخش اصرار مى ورزد تا اين آفت شوم «غرب زدگى» از وجدان روشنفكران ما زدوده شود و اين رهنمود كه:
«... به گمان من اكنون ديگر رسيده است وقت آن كه براى تحصيلات عالى با يك نقشه مرتب و مناسب با احتياجات فنى و علمى مملكت براى يك مدت مثلاً بيست ساله شاگرد فقط به هند يا ژاپن بفرستيم و نه به هيچ جاى ديگر از فرنگ يا آمريكا....»
نبوغ را مى توانيد اندازه بگيريد؟
كاشف بيمارى «غرب زدگى» دست كم تا اين حد نازل به آنچه در هند و ژاپن از اوائل قرن نوزدهم گذشته نظرى نينداخته است تا بداند همه وجوه پيشرفت در اين دو كشور، برخوردار از الگوهاى غرب بوده است. آنها حتى وقتى به بناى نهادهاى سياسى و فرهنگى جديد خود قيام كردند، به همان راهى رفتند كه غرب رفته بود نهادهاى سياسى و فرهنگى و اقتصادى هند و ژاپن از قبيل تأسيس مجالس قانونگذارى، ايجاد دانشگاه و نظام قضائى، همه براساس خط و رسمى انجام گرفت كه در غرب جارى بود. گذشته از اين اگر سرگذشت رهبران جنبش استقلال و دمكراسى در هند و يا در ژاپن را دنبال كنيم متوجه خواهيم شد كه همه آنها حتى در سطح گاندى و جواهر لعل نهرو و ديگران پرورش يافته دانشگاه هاى غرب بودند و (همان غرب فسادانگيز و قرتى پرورى كه نويسنده «غرب زدگى» در غايت بى اطلاعى تبعات فكرى آن را، به خيال خام زير شلاق «نقد» مى گيرد.)
و اين است شمه اى از دنياى روشنفكران ما كه به سهم قابل توجهى فاجعه استبداد مذهبى را زمينه ساخت.
يك تحليلگر فرانسوى وقتى گفته بود: «اگر قرار مى بود تا در جوامع اسلامى، انقلابى به سود حكومت مذهبى درگيرد جامعه ايران به دليل دور بودن از جزميت ها و عصبيت ها و خشكى هاى مذهبى، آخرين آنها بود و يا اصولاً در اين رديف نبود» و نتيجه گرفته بود كه «دلايل انقلاب ايران و انحراف آن را در عوامل ديگرى سواى كشش هاى مذهبى بايد جست.»
و بگمان من، در زمره اين دليل ها، دست گذاشتن بر خامى روشنفكران ما، قضاوتى دور از عقل نيست.
***
در بخش آخرين (چهارم) اين رشته مقالات، مرورى در دنياى «روشنفكران» موسوم به مذهبى را كه اينك در نظام ولائى موجود ظاهر شده اند، بى سبب نمى دانم همراه با مرورى در يك طيف جديد از روشنفكران غير مذهبى كه پيدا است با ذهنيتى شسته و پر مايه به ميدان آمده و اميد ساز شده اند...

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
خواندنى ها
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گزارش
بازتاب
جهان
ايران
افغانستان
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
خانواده
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   • 
•   خواندنى ها   •   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   بازتاب   • 
•   جهان   •   ايران   •   افغانستان   •   داستان   •   تاريخ   •   شعر   • 
•   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   خانواده   •   فال هفته   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •