|
تاريخچه سرود «بهاران خحسته باد!»
تاريخ اين ايام را
هر كس كه خواهد خواند،
جز اين سخن از ما نخواهد راند:
اين نسل سر در گم،
بر توسن انديشه هاشان لنگ،
فرسنگ در فرسنگ
جز سوى تركستان نمى رانند
تاريخ پيش از خويش را بارى نمى خوانند.
ع.شجاع پور
كمتر كسى از ما ايرانيان است كه سرود «بهاران خحسته باد!» را تا به حال نشنيده باشد. عمر اين سرود اين گونه كه به گوش ما رسيده و شنيده ايم، بيست و شش هفت سالى بيشتر نيست، ولى واقعيت مربوط به خلق آن در چنان غبارى از حدس و گمان و اطلاعات مخدوش و مغشوش و حتى تحريف شده پيچيده كه شايد سنگ نبشته هاى باستانى دوران داريوش و كوروش نباشند!
و اين تازه فقط مربوط به تاريخچه آن سرود بيست و شش هفت ساله نيست. بسيارى از حقايق تاريخى، فرهنگى، ادبى، هنرى و حتى سياسى عصر معاصر ما هست كه هر كدام از ما بخشى از آن را و چه بسا همان را هم به اشتباه و مخدوش خبر داريم و از آنجايى كه به سابقه تاريخى نيز از آن دست مللى هستيم كه تاريخ را چندان جدى و از آن تجربه نگرفته و نمى گيريم، پس گذشت زمان كه همان تاريخ باشد كار خودش را مى كند كه همانا گذران و گذشتن است، و ما كار خود را، كه همين ايستايى و سردرگمى و ندانستن است.
مطلبى كه خواهيد خواند در واقع سعى اى است در ثبت تاريخچه اى مستند از سرود «بهاران خجسته باد!» كه با توسل به منابع و ماخذ موجود و جمع آورى مدارك معتبر انجام گرفته و باشد كه اين، دستمايه و پايه اى باشد براى آنهايى كه در آينده شايد بخواهند آثارى از ايندست را كه از بطن مردم و مقطع تاريخى خاصى برآمده، حرمتى آنچنان كه لازم و سزاوار بگذارند، و اى بسا كه به قلم واقعيت به تاريخى بى دروغ بسپارندش.
در عصر و روزگار ما پيوند و به هم پيوستگى و در غم هم بودن آدم ها ضرورتى است كه از مقولاتى چون رنگ پوست و زبان و مذهب و حتى مرزهاى جغرافيايى گذشته و جداست. نمونه آن قتل «پاتريس لومومبا» رهبر جنبش ملى كنگو در آفريقا به دست «موسى چومبه»، است و تاثيرى كه مرگ مظلومانه او بر ادبيات و حس همبستگى انسانى از جمله در شاعران معاصر ايرانى مى گذارد.
شايد يكى از اولين اشاره ها بر مرگ به ناحق رهبر «جبهه ملى كنگو» را به توان در سروده «در سوگ لومومبا» از «اديب برومند» ديد، و همچنين در شعر «اشكى بر گذرگاه تاريخ» سروده «فريدون مشيرى» . آنجا كه مى گويد:
]قرن ما، روزگار مرگ انسانيت است.
سينه دنيا ز خوبى ها تهى ست.
صحبت از آزادگى، پاكى، مروت ابلهى ست.
صحبت از «موسى» و «عيسى» و «محمد» نابجاست،
قرن «موسى چومبه» هاست...[
ولى بدون شك «سرود بهار» از دكتر «عبدالله بهزادى» كه در اسفند ماه سال ،۱۳۳۹ يعنى چند هفته اى بعد از كشته شدن «لومومبا» در هفته نامه «سپيد و سياه» به چاپ رسيد، اولين اظهار همدردى و همدلى يك شاعر ايرانى در رابطه با مرگ اين رهبر انقلابى آفريقايى است. در بخشى از اين سروده كه ما بيشتر آن را با عنوان «بهاران خجسته باد» مى شناسيم، آمده:
«به بانوى سوگوار، كه در ماتم شهيد
بناليد و زان نوا، دل عالمى تپيد
بهاران خجسته باد!»
در واقع اين شعر به همسر «پاتريس لومومبا» هديه، و در تسلا و همدردى با او سروده شده. البته مى توان حدس زد همسر داغدار آن رهبر انقلابى، شايد كه هيچگاه از اين همدلى شاعر ايرانى آگاه نشده باشد، ولى مى دانيم كه همين چند بيت و چهار پاره از بهمن ماه سال پنجاه و هفت به بعد تا امروز حتى سرود بهاران ما بوده و هست.
سرودى كه «كرامت دانشيان» آن را در سلول هاى دوران دربند بودنش زمزمه كرده بود و بعد به همت «اسفنديار منفردزاده» براى آن آهنگ نوشته و اجرا شد.
مى دانيم كه بسيارى سراينده شعر سرود «بهاران خجسته باد!» را «كرامت دانشيان» مى پندارند. دليل آن همين كه اين سرود را اولين بار از زبان او شنيده اند. حتى در نشريات مختلفى كه در سال اول بعد از انقلاب منتشر شد، بر بالاى متن چاپ شده ابيات اين سروده، مى نوشتند: «سروده اى از كرامت دانشيان» . و چه بسا اين باور و برداشت عموم مردم از مطالعه همان نشريات سرچشمه گرفته باشد، حال اينكه شعر اين سروده كه «سرود بهار» نام داشت از دكتر «عبدالله بهزادى» بود و در اسفند ماه سال ،۱۳۳۹ يعنى چند هفته اى بعد از ترور و كشته شدن «پاتريس لومومبا» و در همدردى و تسلى به همسر او، در هفته نامه «سپيد و سياه» به چاپ رسيد.
نمونه اى از اصل اين شعر به شكلى كه در «سپيد و سياه» چاپ شده
از ياران و دوستان نزديك «كرامت دانشيان» و هم بندانان با او كه بگذريم، ما همه اين سرود را در اولين روزهاى پيروزى انقلاب در بهمن ماه سال ۱۳۵۷ شنيديم. آنهايى كه با «كرامت» هم سلولى بودند البته قبلا از ما اين سرود را بارها با صداى خوشى كه او داشت و آهنگى كه خود او بر آن نهاده بود، شنيده بودند. در واقع همين همدلان و ياران او بودند كه اين يادگار از او را به بيرون از زندان آوردند و به ما سپردند.
سرودى اميدبخش و روحيه دهنده كه مى رفت در پشت ديوارهاى قطور و ميله هاى سربى رنگ سلول هاى زندان از يادها برود و خاكستر شود، در ساعت يازده و نيم صبح روز بيست و نهم بهمن ما ه سال پنجاه و هفت دوباره جان گرفت و متولد شد. در تالار اجتماعات مدرسه عالى تلويزيون، همان جا كه سالى پيش «كرامت دانشيان» دانشجوى رشته كارگردانى اش بود. اولين اشاره به چگونگى خلق اين سرود را در نشريه «فرهنگ نوين» شماره بهمن ماه ۱۳۵۹ مى خوانيم:
در اسفند ماه سال ۱۳۳۹ در مجله «سپيد و سياه» شعرى با عنوان «سرود بهار» در سوگ «پاتريس لومومبا» و خطاب به همسر او، از دكتر «عبدالله بهزادى» چاپ شد.
سال ها بعد «كرامت دانشيان» با چند بيت از اين شعر سرودى ساخت كه به نام «بهاران خجسته باد!» معروف است. سرودى كه كرامت با صداى گيرايش آن را مى خواند. حتا به بچه هاى مدرسه روستاى «سليران» هم آن را ياد داده بود، به طورى كه صبح ها، سر صف بچه ها «بهاران خجسته باد» را مى خواندند.
بعدها اين سرود همراه با «كرامت» به زندان رفت و سرود جمعى بچه هاى سياسى شد. «بهاران خجسته باد!» يادگار «كرامت» بود كه در ياد رفقاى هم بندش در زندان باقى ماند.
هر كه «كرامت» را مى شناخت، «بهاران خجسته باد!» را حتما از زبان او شنيده بود و هم صدا با او خوانده بود.
پس از آزادى زندانيان سياسى، «بهاران خجسته باد!» هم به ميان مردم آمد.
در يك هفته فاصله ميان بيست و دوم بهمن پنجاه و هفت تا سالروز مرگ «كرامت» و «خسرو گلسرخى» رفقاى نزديك «كرامت» كه خود را آماده برگزارى بزرگداشت سالروز مرگش مى كردند، به پيشنهاد «پدرام اكبرى» تصميم به اجراى سرود «بهاران خجسته باد!» مى گيرند.
«پدارم اكبرى» و «حسن فخار» ، سرود را آن چنانكه از كرامت به ياد داشتند مى خوانند، «اسفنديار منفردزاده» نت موسيقى آن را مى نويسد و به علت نبودن امكانات كافى و دسترسى نداشتن به اركستر، خود به تنهائى تمام سازها را ابتدا تك تك مى نوازد و بعد همه را با هم ميكس مى كند.
خوانندگان سرود عبارت بودند از: «على برفچى» ، «عبدالله» و «ابوالفضل قهرمانى» ، «فرهاد مافى» ، «حسن فخار» «پدرام اكبرى» و «اسفنديار منفردزاده» .
پس از چند روز تمرين، سرانجام در ساعت يازده و نيم صبح روز بيست و نهم بهمن پنجاه و هفت، «بهاران خجسته باد!» ضبط مى شود. مسئول ضبط «شبخيز» بود. مخارج استوديو را هم «منفردزاده» مى پردازد.
سرانجام، هنگامى كه مراسم يادبود و بزرگداشت «كرامت» و «خسرو» در مدرسه عالى تلويزيون در حال برگزار شدن بود، رفقا خسته، نوار ضبط شده و آماده «بهاران خجسته باد!» را مستقيما از استوديو به سالن برگزارى مراسم مى آورند و نخستين بار در آنجا پخش مى شود.
«بهاران خجسته باد!» جزو نخستين سرودهائى بود كه پس از انقلاب از راديو و تلويزيون پخش شد و مى شود...
برگرفته شده از نشريه «فرهنگ نوين» چاپ تهران بهمن ۱۳۵۹ (يادنامه دانشيان) صفحات ۱۱-12.
«اسفنديار منفرد زاده» كه خود نيز در رابطه با پرونده «خسرو گلسرخى» دستگير و مدتى را در زندان اوين گذرانده بود، با سابقه درخشانى كه به عنوان آهنگساز هم در سينما و هم در خلق ترانه هاى كه به «ترانه معترض» شهرت يافت، در واقع كسى است كه سرود «بهاران خجسته باد» را به شكلى كه امروز مى شنويم خلق و ماندگار كرد.
او در يادداشتى به تاريخ بيست و چهارم آوريل سال دوهزار و چهار در استكهلم سوئد ما را با گوشه اى ديگر از تاريخچه اين اثر آشنا مى كند. «منفرد زاده» در يادداشت خود توضيح مى دهد كه چون در ابتدا هيچيك از ياران و هم بندان «كرامت» نام سراينده اصلى شعر را نمى دانستند، به «سياوش كسرايى» مراجعه مى كنند. و مى نويسد:
«... سياوش كسرايى گفت شاعرش را نمى شناسد. شعر روى كاغذ، نغمه مى طلبد. حسن [فخار] و پدرام [اكبرى] در حافظه خود گردش مى كنند تا ملودى سرود را بيابند. زمزمه مى كنند و آن چه مى خوانند هربار شكلى متفاوت دارد و گاهى شباهت هائى به كارهاى شنيده شده پيدا مى كند.»
مى پرسم: «شايد كرامت اين شعر را بر بستر آهنگى شناخته شده نوشته باشد؟»
پاسخ اما چيزى را روشن نمى كند. آن گاه آن چه را اين دو عزيز روايت مى كنند، بر «پنج خط» مى نويسم و سپس، بنابر ضرورت هاى فُرم موسيقايى در تلفيق با شعر موجود، حركتِ ملودى را رسم مى كنم و به تمرين و تنظيم و ضبط آن مى پردازم. البته صداى «مينو وزيرى» و «شهلا فاطمى» را نيز همراه با تكرار صداهاى خودم، در آميختن (ميكس) نهايى، براى پوشش خطاهاى اجتناب ناپذير در ضبط، اضافه مى كنم تا با وجود شتاب، به اجرايى قابل تحمل از سُرود «بهاران خجسته باد!» كرامت دانشيان رسيده باشم...
آنگونه كه پيداست سرودى كه امروز ما با نام «بهاران خجسته باد!» مى شنويم نه آن است كه در آغاز با صداى «على برفچى» ، «عبدالله و ابوالفضل قهرمانى» ، «فرهاد مافى» ، «حسن فخار» و «پدرام اكبرى» تمرين و در استوديو «شبخيز» ضبط شده، بلكه نسخه اى است كه با صداى «اسفنديار منفرد زاده» و هم صدايى همسر او «شهلا فاطمى» و يكى از دوستان مشتركشان «مينو وزيرى» اجرا شده.
«منفرد زاده» همانطور كه گفته شد به علت وضعيت خاصى كه در روزهاى اول پيروزى انقلاب وجود داشته، امكان دسترسى به نوازندگان و گروهى كه بتوانند يك جا جمع شوند و آهنگ را اجرا كنند نبوده و به همين دليل خود او تمام سازها را يك به يك و جدا مى نوازد و آنها را با همان امكانات فنى موجود، با صداى سرودخوانى خود و آن دو ديگر، ميكس مى كند. او ضمن يادداشتى ديگر كه به تاريخ بيست و نهم ژانويه سال دوهزار و پنج ميلادى در سايت رسمى خود «بالاى گود، رخصتى براى نوشتن» منتشر كرده، سابقه اجراى اين سرود را بر همگان بيشتر روشن مى كند و مى نويسد:
]... سرود «بهاران خجسته باد» با شتاب و با سازهايى در حد اسباب بازى، با وسائل ضبط زير متوسط سال انقلاب يعنى بسيار ابتدائى امروز با صداهايى كاملاً غير حرفه ئى در منزل و نه در استوديو، ضبط شده است... اگر سرود «بهاران خحسته باد» بدون كمك امتيازات ويژه با چنين اقبالى ماندگار مى شود، عشق و ايثار انسانى بزرگ و عاشق، نيروى پرتوان ماندگارى آن بوده است، نه موسيقى و اجرا با صداى من...[
و اما حكايت اين سرود كوتاه از قرار بلندتر از آنى است كه ما نوشتيم و شما خوانديد. همانطور كه نوشتيم هاله اى از حدس و گمان هائى كه در اينجا و آنجا بوده و آمده نيز، چهره تابناك و روشن اين سرود را در پرده شك و ابهام پوشانده كه از آن ها درمى گذريم.
روايت ديگرى اما در اين باره وجود دارد كه آن نيز به قلم «عباس سماكار» در كتاب «من يك شورشى هستم» به چاپ رسيده. «سماكار» متهم رديف پنجم پرونده اى بود كه به گروه «كرامت دانشيان» و «خسرو گلسرخى» شهرت يافت و اين كتاب شرح خاطرات اوست از چگونگى تشكيل، دستگيرى، محاكمات و طى دوران محكوميت آن گروه.
آن بخش از اين خاطرات كه مشخصا مربوط به سرود «بهاران خجسته باد!» مى شود را در اينجا مى نويسيم.
[... اكنون هم، هرساله به هنگام بهاران، با شنيدن نغمه ترانه «بهاران خجسته باد!» خاطره ميليون ها تن از مردم سرزمين ما به دوردست بهاران انقلاب پرواز مى كند و ياد آغازه بهار آزادى و شور زندگى در دل ها زنده مى شود.
شنيدن اين ترانه، ياد «كرامت دانشيان» را هم در دل ها زنده مى كند، چون خيلى ها گمان مى كنند كه شعر اين ترانه را او سروده است. ولى واقعيت اين است كه چنين نيست. اين شعر در اصل سروده سرهنگ «بهزادى» يكى از اعضاى حزب توده است.[
اما اين كه چرا آن را به كرامت منتسب كرده اند، ماجرايش به اين صورت است كه در يكى از روزهاى نزديك عيد سال چهل و هفت، وقتى من با «كرامت دانشيان» از سر كلاس مدرسه سينما و تلويزيون برمى گشتيم، در خيابان نادرى با ديدن بساط ماهى فروشى هاى شب عيد و تنگ هاى بلور و ماهى هاى قرمز كوچك و سبزه و چراغ زنبورى هاى روشن، حال خوشى يافتيم و به كافه نادرى رفتيم و لبى تر كرديم و در آن جا، تحت تأثير همان فضا، من همين شعر «بهاران خجسته باد!» و يك شعر ديگر را كه در مجله «سپيد و سياه» چاپ شده بود و در دفترچه بغليم يادداشت كرده بودم براى او خواندم.
«دانشيان» هم كه از اين شعرها خوشش آمده بود، فورا دفترچه اش را از جيب درآورد و اين شعرها را در آن يادداشت كرد. [...] بعدها، وقتى «كرامت» بار اول به خاطر فعاليت هاى سياسى اش به زندان افتاد، اين شعر را كه به صورت يك ترانه سرود درآورده بود با ديگر زندانيان سياسى مى خواندند. وقتى از زندان آزاد شد، من آهنگ اين سرود را به همان شكلى كه بچه ها در زندان مى خواندند چند بار از دهان او شنيدم...
برگرفته شده از كتاب «من يك شورشى هستم» به قلم «عباس سماكار» ، چاپ اول، بهار هشتاد، ناشر: شركت كتاب لوس آنجلس، صفحات صد و شصت و يك و صد و شصت و دو و بالاخره روايت حكايت آن سرود را در اينجا به پايان مى بريم. جز «كرامت دانشيان» كه در سحرگاه بيست و نهم بهمن سال پنجاه و دو «تن به نور» سپرد و ديگر نيست، خوشبختانه بقيه و همه آنهايى كه در شكل گرفتن و خلق و ماندگارى اين اثر دست اندر كار و سهيم بودند، هنوز هستند و اميد كه باشند.
|