Nimrooz
Vol. 17, No. 845, August 5, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۴۵ - جمعه ۱۴ مرداد ۱۳۸۴
نوشته: فهيمه رحيمى
ماندانا
همگى از اتومبيل پياده شدند و مينا در ميان احد و كاوه به راه افتاد. احساس ضعف مى كرد و تشنگى آزارش مى داد. به كاوه گفت:
-من تشنه ام، مثل آدمى هستيم كه از صحرائى خشك و لم يزرع آمده باشد.
كاوه گفت:
-بچه ها صبر كنيد تا مينا آب بنوشد و اگر توانست بار ديگر حركت مى كنيم.
آنها به روى تختى نشستند و مردى كه بساط چاى و قليان به راه انداخته بود پيش آمد تا مهمانان را پذيرائى كند. كاوه براى همه نوشيدنى خنك سفارش داد و بعد نگاه گرم و مهربانش را به ديده مينا دوخت و پرسيد:
-حالت خوب است؟
مينا سر فرود آورد اما از نگاهى كه ميان ان سه رد و بدل شد چيزى نفهميد. آنها پس از نوشيدن و استراحت بار ديگر به راه افتادند و ساعتى پياده روى كردند. كاوه در منزل ديگر كه نشست گفت:
-هوا تازه دارد خنك مى شود بد نيست شام را اينجا بخوريم.
كيومرث مخالفت كرد و قرار با دوستانش را خاطرنشان كرد و كاوه مجبور شد كه بگويد باشد برمى گرديم خانه. آنها به سوى اتومبيل به راه افتادند اما احد رغبتى براى زود رسيدن نداشت و مادر را در شهر گرداند و زمانى كه به راستى تصميم گرفت به خانه برگردد همگى گرسنه بودند. آنها شام را در رستورانى صرف كردند و با هم به خانه بازگشتند. مينا احساس شادى مى كرد و ديگر نگران نبود. او روحيه خود را به دست آورده بود و به محض ورود به خانه براى فراهم كردن چاى به آشپزخانه رفت. احد از غيبت او استفاده كرد و به آن دو گفت:
-اُما نبايد بفهمد كه ما در چه حالت او را پيدا كرده ايم. امشب هم كه خوب استراحت كند از فردا همان آدم هميشگى مى شود.
كاوه گفت:
-بهتر است يكى دو روزى بيايد خانه شما و با ورده باشد.
احد گفت:
-برعكس من فكر مى كنم كه اُما بهتر است چند روزى برود پيش عمه كتايون، آنجا هم ساكت است و هم عمه مى تواند او را سرگرم كند. به هر حال عقيده من اين است كه تنها در خانه نماند.
با فراهم شدن چاى مينا چند فنجان چاى ريخت و به سالن آورد و كنار آنها نشست. كاوه گفت:
-از شب ازدواج صالح از كتايون بى خبر مانده ايم، بد نيست فردا كه مى روم شركت تو را خانه كتايون بگذارم تا هم تنها نباشى و هم او را از تنهائى درآورى.
مينا گفت:
-اخلاق كتايون را كه مى دانى، رفتنت با خودت است اما برگردنت را او بايد رضايت بدهد.
كيومرث گفت:
-عمه با رفتن تارخ به خارج خيلى تنها شده، اخلاق آقابهروز را هم كه مى دانيد دائماً با دوستانش در حال شطرنج بازى است و كمتر در خانه پيدايش مى شود.
مينا راضى شد و گفتك
-بسيار خُب فردا به او سر مى زنم، حالا تا چايتان يخ نكرده بنوشيد.
احد آن شب را پيش آنها ماند و با گفتن شب خوب بخوابيد اُما او را به اتاق خوابش روانه كرد. وقتى خانه در سكوت و خاموشى فرو رفت مينا گفت:
-كاوه تا وقتى از خانه دور بوديم خودم را شاد و سرحال حس مى كردم اما به محض اين كه وارد خانه شدم مثل اين كه وزنه اى سنگين روى سينه ام گذاشته اند، نمى توانم خوب تنفس كنم.
كاوه چراغ اتاق خواب را روشن كرد و به سوى مينا خم شد و گفت:
-تو خسته اى و مقصر من هستم كه تو را براى چند روزى به سفر نبردم تا از هواى خنك و سكوت كوهستان استفاده كنى. كنكور كيومرث و هيجان امتحان او مرا از تو غافل كرد. دوست دارى چند روزى مرخصى بگيرم و با هم برويم سفر؟
مينا گفت:
-نه، من تا نتيجه كنكور كيومرث را ندانم حال و حوصله سفر را پيدا نمى كنم. اين چند روز را هم هر طور باشد مى گذرانم. تو فكر مى كنى او قبول شود؟
كاوه با شيطنت گفت:
-اگر هوش تو را به ارث برده باشد كه برده، يقين دارم كه قبول است، اما اگر در دانشگاه سراسرى قبول نشود شانس قبولى در دانشگاه آزاد را خواهد داشت. در اين فكر هستم كه بايد راهى براى تهيه مخارج دانشگاه او پيدا كنم.
مينا گفت:
-خدا بزرگ است و به موقع مشكل را حل مى كنيم.
كاوه موى مينا را نوازش كرد و گفت:
-تو هميشه حرفهايت اميدبخش و دلگرم كننده بوده است، اميدوارى تو به آينده مرا هم اميدوار مى كند و يأس و نوميدى را فراموش مى كنم. مينا من دخترى كه روزى برايم نوشت، من سياهى را نه موقت، سه طلاقه كردم و هر چه صفحه درد و غم و هجر و ناكامى بود زير پا له كردم، همتى لازم بود نه بلند! تا به برويم به سرانگشت اميد خاك يأس را از دل. گرچه شب تاريك و تاريكتر از آن دل آدم ها بود، اما من سياه يرا نه موقت، سه طلاقه كردم، را دوست داشتم و با مشعل عشقى كه در جانم افروخت پيچ و خم هاى اين راه دور و دراز را طى كردم. من با عشق توب ود كه از كوه ها بالا رفتم و هفت خوان را طى كردم و شيشه عمر ديو را شكستم. مينا اما هنوز هم مى ترسم، در پيرى دلشوره جوانان را پيدا كرده ام و گاهى شب ها دلم يكهو فرو مى ريزد و هول مى كنم كه نكند خوابم و اگر چشم باز كنم بفهمم كه همه چيز رويا بوده. من هم با تو سياهى را سه طلاقه كردم پس با من تا آخر اين راه بيا.
فصل دوازدهم
من نمى خواهم كه تارُخ فرمانبردار من باشد، من دوست ندارم كه او زندگى اش را رها كند و بيايد اينجا با غم و درد من آشنا شود. من دارم او را فريب مى دهم كه خوشم و از زندگى راضى. من تمام دردها را با داروى او سلامت باشد مداوا مى كنم اما دل من غالباً زار مى زند. دل من بيهوده از چشم توقع گريستن دارد، من دارم با يك فريب بزرگ هم خودم را و هم او را گول مى زنم. حقيقت اين است كه دل من تنگ شده، دل من براى قد و بالاش، براى بهر و اخمش تنگ شده. دل من براى آهنگ صداش تنگ شده، اما چه فايده كه بى وفاست. اون چه مى دونه اينجا سازها مارش عزاست، اون چه مى دونه كه ناوك دلدوز خداى عشق از تيزى خود كاسته است. او مى نويسه مى دونم، مى شنوم اما شنيدن كى بود مانند ديدن!
تو پس از مدتى به ديدن من اومدى و من دارم با سوگنامه اى كه هر روز مى نويسم دل تو را هم به درد مى آورم. ما هميشه با هم راحت بوديم و حرف هاى راست و دروغ را با صميميت پيش هم اقرار مى كرديم. من به تو مى گم كه دارم مى پوسم و بهروز نمى فهمه. او اصلاً توجهى به من و تنهائى من نداره، او فقط خودش را مى بينه و به شطرنجش عشق داره. او هر روز از صبح تا شب توى فرهنگسراست و با هر گروه سنى شطرنج بازى مى كنه. از وقتى كه تارُخ رفته اصلاً نمى پرسه من دارم تنهائى مو با كى و با چى قسمت مى كنم. مى دونى مينا دنيا با همه بزرگيش خيلى كوچيكه اما من مى ترسم پامو بردارم و بذارم اونجا، احساسم به من ميگه اون جا يك زندون بى قفسه.
چى مى شد اگر راستى راستى مرزى وجود نداشت، يك چيزى مثل درد غريبى و غربت وجود نداشت، چى مى شد كه همه آدم ها با هر سليقه اى با هم دوست بودند و دشمنى و خصومت وجود نداشت. چى مى شد كه همه عاشق سادگى و يكرنگى بودند و چيزى مثل زور و جبر و قدرت وجود نداشت. چى مى شد اگه همه حرف يكرنگى مى زدند و دوروئى و كلك وجود نداشت. آخ چه بهشتى درست مى شد اگر منم وجود نداشت.
-آره حق با توئه، اما يك چيز هم هست كه اگر هر فردى سعى بكنه خودش و بشناسه اونوقت ديگه منى باقى نمى مونه. امام على مى گه اگر كسى خود را شناخت خدا را شناخته. بدبختى ما اينه كه فط عيب ديگران را مى بينيم و زبان به انتقاد باز مى كنيم اما در اصل عيب در وجود خودمونه. ما بايد آنقدر آگاهى داشته باشيم كه قادر باشيم تفاوت هاى فكرى و عقايد و نظريات ديگران را هم درك كنيم و روش درست انديشيدن و تميز دادن بد را از خوب بدانيم. تو مى تونى تنهائى تو با فراگيرى چيزهاى تازه پر كنى، مى تونى يك برنامه منظم بنويسى و از روى اون ساعت هايت را پر كنى. به جاى نشستن و غصه خوردن فكر كن كه فقط امروز و اين ساعت وجود داره. كارى كه بايد در آن ساعت انجام بگيره با دقت انجام بده، به كار ساعت ديگه در وقت خودش فكر كن و انجامش بده.
مى بينى كه همه چيز آسون ميشه و ديگه وقتى و جائى براى غصه خوردن باقى نمى مونه. معمولاً تو فرهنگسراها كارهاى هنرى متعدد وجود داره برو تو يكى از آنها عضو بشو. به بهروز هم نزديكى و با هم ميرين و با هم برمى گردين. من مطمئنم كه بهروز از اين كار استقبال مى كنه، امتحانش كن ضرر نداره.
***
كاوه از شركت كه خارج شد يكسر به سوى مطب احد به راه افتاد، كنجكاوى او براى دانستن و كشف معماهائى كه به وجود آمده بود او را آرام نمى گذاشت. وقتى در مقابل مطب از اتومبيل پياده شد پيش از آن كه بالا برود نگاهى به ساعت دستش انداخت و سپس راهى گرديد. در مطب را كه گشود آن را شلوغ يافت، كودكى در آغوش مادر گريان بود و او براى آرام كردن طفل در اتاق راه مى رفت. منشى از روى برگه كه سر بلند كرد با ديدن كاوه و به رسم آشنائى بلند شد و گفت:
-به آقاى دكتر مى گويم شما تشريف آورده ايد.
كاوه او را از انجام اين كار بازداشت و گفت:
-احتياجى نيست، من وقت كافى براى صرف كردن دارم، مزاحمشان نمى شوم.
بيمارى از در خارج شد و بيمار ديگرى وارد گرديد و در اين ورود و خروج احد چشمش به كاوه افتاد، احد شاد از ديدن او پيش آمد و پرسيد:
-اَبى حالتان چطور است؟ چى شده، مشكلى پيش آمده؟
كاوه گفت:
-نه كارى نداشتم گفتم بيايم تو را ببينم و كمى با هم گپ بزنيم، اما گويا سرت خيلى شلوغ است؟
احد گفت:
-يك اپيدمى در ميان كودكان شايع شده و سرم شلوغ شده. مى خواهيد بيماران را جواب كنم و....
كاوه گفت:
-نه اصلاً، بچه ها مهمتر هستند. به كارت برس من منتظر مى مانم.
احد اجازه گرفت و به داخل مطب بازگشت، هنگاميك ه كاوه بر جاى خود نشست با ديدن كودكان بيمار با خود گفت خدا را شكر كه اين مراحل را طى كرده و كودكى در خانه ندارد. اما اين انديشه زياد نپائيد و با خود انديشيد كه آن دو مى توانستند با يك و يا دو بچه ديگر خانه شان را از اين حالت سوت و كورى درآورند و چه بسا ممكن بود كه مينا با داشتن دخترى از خودش كمتر به فكر فانى و بازگشت روح او مى افتاد. اى كاش احد هرگز در مورد آنچه در ذهنش گذشته با او گفتگو نكرده بود و او را به ياد خاطرات گذشته نينداخته بود. دگرگونى و تغيير رفتار مينا نگران كننده شده بود، نگاه هاى عميق و زل زدن هايش به يك نقطه كه گوئى دارد به اعماق چيزى يا كسى نفوذ مى كند. صحبت هايش در مورد فانى و بازگشت او كه بدون هيچ ترديد و شك و دو دلى بيان مى كند و خلاصه كارهائى اين چنينى نگرانى به وجود آورده و مى بايست راه چاره اى انديشيد.
فكرى سريع و تند از ذهن كاوه گذشت و نقش تصويرى از مقابل چشمانش عبور كرد كه چون خوشايند نبود سعى كرد فراموشش كند و به آن فكر نكند. اما فرار و نينديشيدن به آن چاره كار نبود چرا كه به خاطر آن آمده بود تا معمائى را كه با چشم شاهد بود به كمك احد حل كند و جوابى منطقى بيابد. به خود گفت اگر به كمك احد نتوانستم مسئله را حل كنم از پزشك كمك مى گيرم. ميناى من نبايد بيمار شود و اگر به راستى بيمار است بايد هر چه زودتر پيش از آن كه كهنه و ريشه دار شود معالجه شود. با دستى كه روى شانه اش گذاشته شد به خود آمد، سر بلند كرد و احد را ديد كه متبسم نگاهش مى كند. هيچ بيمارى در اتاق ديده نمى شد اما احد هنوز روپوش سفيد برتن داشت. كاوه گفت:
-فكر مى كنم نوبت من است.
با اين سخن بلند شد و هر دو وارد مطب شدند. احد زنگ روى ميز را به صدا درآورد و منشى را طلبيد و دستور دو فنجان چاى داد، سپس رو به كاوه كرد و گفت:
-اَبى مى دانم شما را چه نگرانى به اينجا كشانده و به دنبال حل چه موضوعى هستيد.
كاوه گفت:
-از نگرانى و اضطراب چيزى نمانده كه ديوانه شوم. خودت كه شاهد بودى آن روز در خانه چه پيش آمد.
احد لبخند زد و گفت:
-مى دانم كه باور اين حقيقت برايتان مشكل است، شما اُما را در حالى يافتيد كه نشسته بود و در مقابل رويش عروسكى ميان زمين و هوا بالا و پائين مى رفت. دكترهاى روانشناس به اين كار مى گويند تمركز و عقيده دارند كه انسان قادر است افكارش را طورى پرورش دهد كه بتواند بدون هيچ تزلزلى آن را به جهات عينى زندگى مرتبط كند. تمركز در عرفان ايرانى از ارزشى والا برخوردار بوده و عرفا تنها با نگاه كردن به كسى و يا چيزى كُنه ضمير آن را خوانده و درون آن را بيان مى كرده اند. همه مردم قادر به انجام اين كار هستند و محدود به افراد خاص نيست اما در برخى از انسان ها اين قدرت به صورت خدادادى است ولى ديگران كه بخواهند به اين قدرت دست پيدا كنند مى بايست به دنبال راه و روش اين كار رفته و به تدريج اين نيرو را در خود بارور كنند.
اُما قادر است كه از حس باصره خود با تمركز بر آن شيئى كه عروسك بود كمك بگيرد و آن را به ميل خود به حركت درآورد. اُما نه تنها بيمار نيست بلكه از لحاظ جسمى و روانى بسيار هم سالم است. او داراى حافظه اى قوى و ذهنى فعال است. پدرم از وجود اين قدرت در اُما باخبر بود اما هرگز سعى نكرد او را به شناخت و تقويت و يا بهره گيرى از اين قدرت تشويق كند و يا به او آگاهى دانستن بدهد. او فقط يكبار به من گفت اُما زن فوق العاده اى است و روزى متوجه مى شود كه چه نيروى خارق العاده اى دارد. اَبى، اُما جزء آن معدود انسان هائى است كه مى تواند انسانى را خواب كند، او را به گذشته و يا آينده رهسپار كند، مى تواند شخص خواب رفته را به اراده خويش بگيرد و هر چه دوست دارد به او القاء كند. اُما با انتقال فكر از راه دور قادر به احضار روح فانى است. من خود در يكى دو مورد اُما را امتحان كرده ام و به نتيجه هم رسيده ام. ما بايد اُما را حمايت كنيم تا بتواند از اين قدرت خداداديش به سود انسان ها بهره بردارى كند. او بايد زير نظر روانشناسان و پژوهشگران قرار بگيرد.
كاوه با لحنى مغموم گفت:
-تا موش آزمايشگاهى شود، بله؟
احد سر تكان داد و گفت:
-نه اَبى، آنها خود خيلى پيش از ما به وجود اين قدرت پى برده و آن را شناخته اند. اُما مى تواند با آنها و در كنار آنها بسيارى از معماهاى پيچيده و لاينحل را حل كند. متأسفانه هنوز در كشور ما اين علم با همه باستانى بودنش شناخته نشده و كمتر روانشناسى روى اين موضوع كار كرده است. بيائيد و با همت و همفكرى با هم مادر را آماده سفر كنيم و برويم به كشورى كه مادر بتواند نيروى بالقوه اش را بالفعل درآورد.
كاوه بلند شد و در طول و عرض اتاق به قدم زدن پرداخت و گفت:
-به راستى نمى دانم كه چه بايد بكنم؟
احد گفت:
-اجازه بدهيد من با اُما صحبت كنم و راضى اش كنم كه براى بهره بردارى از اين استعداد خداداد سفر كند و به جامعه پزشكى كمك كند. من مى دانم كه مى توانم او را متقاعد كنم، فقط اجازه شما را براى اين كار لازم دارم.
كاوه پرسيد:
-پس تكليف كيومرث چه مى شود، درس و دانشگاه؟
-براى آن هم چاره اى هست، اما در حال حاضر مهم اُما است كه بايد به او توجه شود. اَبى مى خواهم اعترافى نزدتان بكنم و اميدوارم مرا ببخشيد كه بدون اجازه از شما اقدام كردم. راستش من با تارخ تماس داشتم و او را از قضيه اُما باخبر كردم و از او خواستم تا تحقيق كند و بپرسد كه آيا روانشناسان آنجا حاضر به پذيرفتن اُما هستند يا نه؟ جواب تارُخ اميدبخش بود و او برايم فكس زد كه همه چيز در آنجا براى ورود اُما فراهم است. اَبى شما نبايد بگذاريد كه كسى پى به قدرت اُما ببرد، متأسفانه هنوز علم اسپرتيسيم يا احضار ارواح كه از رشته هاى علوم پاراپسيكولوژى است در ايران جدى گرفته نشده و عناوين جادو و جادوگرى در ميان ما مردم متداول است. اين است كه به خاطر اُما هم كه شده بايد اين مسئله كتمان بماند تا اُما به راحتى از كشور خارج شود. شما و اُما برويد، من هم مراقبت از كيومرث را به عهده مى گيرم. مطمئن باشيد كه هيچ بهاى سنگين مالى نيز پرداخت نمى كنيد.
كاوه به فكر فرو رفته بود و احد با درآوردن روپوش و پوشيدن كت، مقدارى كاغذ از روى ميزش برداشت و در كيف دستى اش گذاشت، سپس خود را آماده رفتن نشان داد. وقتى ان دو مطب را ترك مى كردند كاوه گفت:
-آنقدر نگرانم كه فكر مى كنم مشاعرم را دارم از دست مى دهم.
وقتى كاوه در حال پياده شدن از اتومبيل احد بود گفت:
-خودت با او صحبت كن و از طرف من هم اطمينان داشته باش. من هر دوى شما را دوست دارم و مى دانم كه بايد هر چه به صلاح زندگيمان است انتخاب كنم. اگر تو يقين دارى كه مينا از نيروى خاصى برخوردار است خودت مى دانى، من نمى دانم كه بايد چكار كنم. با خودش حرف بزن و اگر متقاعد شد من دنبال كار رفتن را مى گيرم و كيومرث را دست تو مى سپارم.
احد دست كاوه را در دست گرفت و گفت:
-اَبى از اين كه به من اعتماد كردى ممنونم. آيا دوست داريد از اُما بخواهم كه بار ديگر قدرتش را به شما نشان دهد؟
كاوه نه بلندى گفت و ادامه داد:
-من نمى خواهم ببينم، همان يكبار كافى بود. من نمى خواهم از مينا و از قدرت او بترسم، دلم مى خواهد كه مينا برايم همان ميناى گذشته باشد، زنى كه براى رهائى از ترس لازم مى داند كه دستم را زير سرش بگذارم و آنقدر با موهايش بازى كنم كه به خواب برود. من مى خواهم هنوز بر اين باور باشم كه از لحاظ نيرو و توان از او قويتر و كاراتر هستم. مرد بدون اقتدار مثل درختى است كه ريشه اش خشكيده باشد. شايد بهتر باشد كه تو به همراه او بروى و من اينجا بمانم، تو پزشكى و بالطبع نمى گذارى كه آنها مادرت را آزار بدهند. نمى دانم دارم چه مى گويم؟ آزار و اذيتى در ميان نيست اما به هر حال يك نفر وارد به اين اصول كنار مادرت باشد بهتر است تا من كه اصلاً در اين خصوص كوچكترين اطلاع و آگاهى ندارم. مى توانى در اين مورد هم از مينا سئوال كنى و انتخاب را به عهده خودش بگذارى. احد باور كن دستم و پايم مى لرزد و گوئى اولين بار است كه مى خواهم با او روبرو شوم، مى ترسم او با نگاه كردن به من همه چيز را بفهمد و به ترس من پى ببرد.
احد خنديد و گفت:
-اَبى نگران نباشيد، اُما خود هنوز به قدرت خويش آگاه نيست. فراموش كرديد كه وقتى آن روز با ما روبرو شد از حال رفت و بيهوش شد. او خودش بيشتر از شما مى ترسد و نگران است.
كاوه در خانه را باز كرد و با احد وارد شدند. مينا و كيومرث در حياط كوچك خانه فرش گسترده و روبروى يكديگر نشسته بودند، ظرف ميوه ميانشان و صداى خنده كيومرث فضاى حياط را پر كرده بود. با ورود آن دو مينا شادان بلند شدو پرسيد:
-پدر و پسر كجا بوديد كه با هم آمديد؟
كاوه گفت:
-من رفتم مطب و احد را آوردم، چقدر هم مطب شلوغ بود نشستم تا بيمارها رفتند و با هم به خانه آمديم. خُب چه خبر؟ حالا نوبت من است كه بپرسم مادر و پسر چى بهم مى گفتيد كه صداى خنده تان به گوش فلك هم مى رسيد.
مينا گفت:
-هوا گرم است، تا هر دوى شما تغيير لباس بدهيد من برايتان شربتى خنك مى آورم و بعد مى گويم كه چه چيز آن طور مى خنديديم.
مينا وارد اتاق كه شد كاوه هم او را تعقيب كرد، احد خواست به دنبال آنان حركت كند كه كيومرث دستش را كشيد و او را بر جاى خود نگهداشت. كيومرث به او اشاره كرد كه كارش دارد، احد نشان داد كه آماده شنيدن است. كيومرث تند و سريع به برگ هائى كه روى آب حوض افتاده بودند اشاره كرد و گفت:
-داداش آن برگ ها را مى بينى؟ آنها با اشاره انگشت مادر بر زمين افتادند. او خيال مى كرد كه برگ ها پوسيده هستند و باد آنها را انداخته اما باور كن اينطور نبود. ما داشتيم از گل مرداب بندرانزلى صحبت مى كرديم و مادر به شوخى گفت ما هم حوض را با برگ تزئين مى كنيم، بعد به درخت نگاه كرد و با انگشت چند برگ كه از شاخه آويزان شده بودند را نشان گرفت و پرسيد آنها چطورند؟ ناگهان برگ ها كنده شدند و افتادند. مادر بلند خنديد و من هم خنديدم اما باور كنيد داشتم از ترس سكته مى كردم كه شما رسيديد. داداش مادر يك تغييراتى كرده! آن روز را به خاطر داريد كه....
احد لب به دندان گزيد و گفت:
-من و اَبى هم مى دانيم اما تصميم گرفته ايم كه اُما را آرام آرام با حقيقت روبرو كنيم. تو هم بايد خوددار باشى و خونسردى ات را حفظ كنى، فهميدى چى گفتم؟
كيومرث بلند شد و پرسيد:
-پس حقيقت دارد؟
احد پرسيد:
-چه چيز حقيقت دارد؟
-اين كه مادر مى تواند هيپنوتيزم كند.
احد با صدا خنديد و گفت:
-بله، تو دارى روز و شب تمرين مى كنى اما اُما مادرزاد قادر به انجام اين كار است. او ذاتاً داراى نيروئى است كه همانطور كه مى دانى به آن هيپنوتيزم مى گويند و مادرت يك عامل است كه قادر است با نگاهش و تمركز كارهاى فوق العاده انجام دهد.

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
خواندنى ها
مقاله ها
جدول
گزارش
بازتاب
جهان
ايران
ورزش
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
خانواده
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   • 
•   خواندنى ها   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ايران   •   ورزش   •   داستان   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   • 
•   از لابلاى متون   •   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   •   خانواده   •   فال هفته   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •