Nimrooz
Vol. 17, No. 845, August 5, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۴۵ - جمعه ۱۴ مرداد ۱۳۸۴
نوشته اى به بهانه پنجم مرداد
از سالار تا كلاغ سياه!
دكتر مصطفى الموتى
دكتر جواد نوربخش يا (نورعلى شاه كرمانى)
محسن حيدريان
مهاجرت سوسياليستى و سرنوشت ايرانيان

نوشته اى به بهانه پنجم مرداد
از سالار تا كلاغ سياه!
آهاى ملت، اخبارى كه در سطح فرماندهى نقل ميشد حاكى از پذيرش قطعنامه و شروع عقب نشينى بود. شايد به همين دليل از قبل تمامى نيروهاى پدافند را عوض كرده بودند تا در زمان تخليه از نظر روحى نيروها تعلق خاطرى به خاك پشت سر نداشته باشند. بچه هاى اطلاعات عمليات خيلى شاكى بودند و بصورت رسمى ياغيگرى ميكردند.
بهر حال منطقه تخليه شده بود. در چهل و هشت ساعت. هر چى قابل انتقال بود بار كاميون ها شد و هر چى سنگين بود همونجا تخريب شد. داغون كردن بازمانده ها وظيفه ما بود. طبق اسناد و مدارك آخرين نفرى بودم كه پس از هشت سال جنگ از خاك عراق در منطقه غرب خارج شدم و به سمت كرمانشاه حركت كردم.
جنوب شلوع شد. يك عمليات سنگين براى اسير گرفتن توسط عراقى ها در جريان بود. براى تعويض اسرا بعد از پذيرش قطعنامه لازم داشتند. هر كى دستشون ميرسيد ميگرفتن. به كرمانشاه نرسيده بودم كه دستور ديگرى رسيد. فروغ جاويدان مجاهدين شروع شده بود. هنوز جاى زخم هاى عمليات چلچراغشون روى تنم خوب نشده بود. از رودررو شدن با ايرانى ها در جنگ متنفر بودم ولى مسير گلوله اونها همون مسيرى بود كه در هشت سال گذشته در حركت بود.
تمام پادگان هاى خالى رو تصرف كردن. توى شهرها رژه رفتن و براى مردم سخنرانى كردن. هواپيماهاى عراقى با پرواز در ارتفاع پائين حمايتشان ميكردن. در غرب كسى نبود جلوشون واسته. تا ساعت دو بعدازظهر. هواپيماها ديگه پرواز نكردن و بجاى اونها هلى كوپتر هاى ايرانى شروع كردن به هلى برد نيروهاى تازه نفسى كه از تهران اومده بودن. دانشجوهاى مدارس نظامى در لباسهاى تميز.
هيچ فرماندهى در خط نبود. دانشجوها در كمتر از سه ساعت قلع و قمع شدند. ساعت پنج بعدازظهر در اطراف جاده پر از جنازه بود. يك خاكريز كوتاه و تانكى در حال سوختن. نيروهاى مجاهدين از جاده پراكنده شدن و به كوه ها رفتند. ديگه گلوله ها مسير مشخصى نداشت. از روبرو و پشت سر. به همين سادگى در يك تله تنگ گرفتار شديم. پس از هشت سال تازگى نداشت.
قبل از غروب آفتاب از جمع پنج نفره ما چهار نفر توسط تك تير اندازها از بين رفته بودند. امير دانشجوى شيمى از تهران، سعيد پاسدار رسمى از تهران، على دانشجوى كشاورزى از گرگان و رسول فيلمبردارى از سنندج. گروهى كه تمامى مراحل عقب نشينى ماه هاى قبل را ثبت كرده بود. شايد براى آرشيو خاطرات.....
قبل از نيمه شب چهار جنازه را به سردخانه تعاون سپاه تحويل داده بودم. سرعت حوادث اجازه تحليل و تفسير نميداد. با خبر متوقف شدن حركت مجاهدين فرماندهان به منطقه بازگشته بودند. وارد قرارگاه كه شدم همه سراغ مابقى گروه را مى گرفتند. تا صبح بالاى تخت هر كدومشون واميستادم و واسه خودم زمزمه ميكردم. روز قبل سعيد آدرس خونه پدر زنش در تهران رو داد و گفت بعد از جنگ بهمون سر بزن سالار. بايد ميرفتم تهران.
اول صبح فرمانده قرارگاه اومد سراغم. گفت ممنونم كه بچه ها را روى زمين جا نذاشتى. ميخوايم امروز بچه ها رو به خونواده شون تحويل بديم. بد نيست كه كسى از طرف ما اونجا باشه. آماده شو كه برى عقب. قبل از ظهر برادر سعيد خودشو رسونده بود قرارگاه. خبر داشت و ميخواست منو ببينه. گفتم نميخوام. گفتن اصرار داره. لباس هاى خونى مو عوض كردم. نميتونستم توى صورتش نگاه كنم. گفت ممنونم كه نذاشتى بچه ها زير آفتاب بمونن. ميخوام بدونم آخرين لحظه سعيد چى گفت. آخرين لحظه؟
وفتى سعيد رو برگردوندم يك حفره روى سينه اش بود. گفت سالار اشتباه كردم اومدم جلو. گفتم سعيد اين كه چيزى نيست. لبخند زد و گفت واسه شما چيزى نيست. و ديگه هيچى نگفت. فقط يك كم كشوندمش روى جنازه امير كه از ناحيه سر گلوله خورده بود و كنارشون دراز كشيدم كنار جاده. رسول چشماشو بسته بود و گريه ميكرد و على هم دچار شوك شده بود. شايد اگر اونها هم كنار سعيد و امير دراز ميكشيدن هدف تك تير اندازهاى طرف مقابل نميشدن. هر چند كه تمام شواهد نشون ميداد كه رسول از طرف خودى ها گلوله خورده. به على هم گفته بودم كه تكون نخور، چون زير تير هستيم اما گوش نداد.
تنها ماشينى كه توى قرارگاه بود يك مينى بوس بود كه گاهى براى آوردن ناهار قرارگاه ازش استفاده ميكردن و گرنه دائم داخل محوطه قرارگاه دور ميزد. قرار شد با اون بريم تهران. راننده اش از خوشحالى بال درآورده بود كه يك مأموريت به تهران نصيبش شده اما وقتى شنيد كه بايد دو تا جنازه رو هم با خودش ببره ترسيد. قبول نكرد كه تابوتها رو توى ماشين بذاريم. بخاطر همين اونها رو بستيم روى سقف مينى بوس. دو نفر ديگه همراه ما شدن. دو تا قارى خون حرفه اى كه ميدونستن وظيفه شون چيه. بايد در طول يك ساعت تمام فشار روانى خونواده سعيد و امير را توسط گريه تخليه ميكردن. الحق هم كه كارشون را خوب بلد بودند. بخاطر گرما شبانه حركت كرديم. جاده ها خلوت بود. چند تا سرباز را هم كه ميخواستن برن مرخصى تو جاده با خودمون همسفر كرديم. مجرى راديو داشت خودشو جر ميداد. تازه داشتن نيروهاى كمكى به سمت كرمانشاه ميومدن. خط هنوز شلوغ بود. در واقع فقط جلوى پيشروى مجاهدين گرفته شده بود و حالا بايد منطقه پاكسازى ميشد. از همدان كه رد شديم راننده فرمون رو داد دست من. گفت اگه اون برونه همه مون شهيد ميشيم. چاره اى نبود. بايد قبل از صبح سعيد و امير را به تعاون سپاه تهران تحويل ميداديم. در طول هشت سال همه چى رونده بودم. ديگه برام فرقى نميكرد. همينكه يك گاز و يك فرمون داشته باشه كافيه. اون روزا ترمز توى قاموس ما معنى نداشت. صداى زوزه مينى بوس در اون شب كذائى هيچ وقت از حافطه من پاك نشد. اولين بارى نبود كه كسى را به خونواده اش تحويل ميدادم اما دائم فكر ميكردم كاشكى آخريش باشه.
همسر سعيد خيلى بى تابى ميكرد. همونجورى بود كه سعيد تعريف كرده بود. از جنس ديگه اى بود. دختر يك خانواده مرفه و غير انقلابى با دوتا بچه كه توى دانشگاه با هم همكلاس بودن. پسرشون عجيب شبيه سعيد بود با اين تفاوت كه بر خلاف سعيد هر دو تا پاش سالم بود. همسر سعيد دائم وسط گريه و زارى ميگفت صد بار بهش گفتم با اين پاى فلجت نرو خط مقدم. همون عقب بمون كه هم تو راضى باشى هم ما. اما گوش نكرده و رفته جلو. البته اين تنها توصيه همسر سعيد نبود. همه ما همينو ميگفتيم ولى اون روز خودش ميخواست با ما بياد. گفت ديگه جنگ داره تموم ميشه بذار با شماها بيام و براى آخرين بار اين خاك لعنتى رو ببينم. حتى فرمانده قرارگاه بهش گفت سعيد جان با مسئوليت خودت ها. و اون با خنده گفت اگر بلائى سر من اومد يقه سالار رو بچسبين و منو نشون داد و لنگ لنگان سوار ماشين شد.
مادر امير هم به اين نتيجه رسيده بود كه من شبيه امير هستم. منو نشونده بود روبروش و گريه ميكرد. البته درست ميگقت. خيلى ها توى خط فكر ميكردن كه ما دوتا برادر هستيم. دوتا خواهر امير هم با مادرشون همراهى ميكردن. ازم قول گرفتن كه هر چند وقت يكبار برم پيششون. محض تسلى روح اونها و اينكه آخرين كسى بودم كه با امير بوده. ولى ديگه هيچوقت از اون روز ببعد اونها رو نديدم. امروز دقيقا ۱۷ سال از اون روز ميگذره.
نميتونستم فضاى آشناى تهران رو تحمل كنم. برگشتم كرمانشاه. در طول سه چهار روز اوضاع آرومتر شده بود. تعداد كشته هاى قرارگاه در عمليات مرصاد زياد بود. موندم تا اينكه گروه سازمان ملل اومدن براى بازديد از خطوط مرزى. فرمانده قرارگاه فرستاد دنبالم. گفت ميخوام همراه اينا برى بعنوان راهنما. براى روحيه ات خوبه. در ضمن تو كل منطقه غرب رو مثل كف دستت ميشناسى و از طرف ما هم امين هستى. در طول دو هفته در همراهى با گروه اعزامى از سازمان ملل تمامى خاطرات هشت سال گذشته اش را مرور كردم. از تپه هاى الله اكبر و پادگان ابوذر در روزهاى اول جنگ تا..... از گروه تخريب تا..... از ۱۴ سالگى تا.... از جراحت و تركش تا..... از رزمندگى تا....... و از سالار تا.......... كلاغ سياه.

دكتر مصطفى الموتى
دكتر جواد نوربخش يا (نورعلى شاه كرمانى)
002967.jpg
الموتى
004278.jpg
دكتر نوربخش
دكتر نوربخش بعد از انقلاب خانقاهى در لندن تأسيس كرد كه گروهى از ايرانيان و خارجى هاى اهل تصوف در آن شركت مى كردند. دكتر نوربخش توانسته در انگلستان و ساير كشورها چند خانقاه داير كند و گروهى از خارجى ها با او همكارى دارند و به طور كلى از همه سازمان هاى تصوف دايره فعاليتش وسيع تر است.
دكتر مسعود همايونى درباره او چنين نوشته است:
بعد از فوت حاج ميرزاعبدالحسين ذوالرياستين (مونس عليشاه) عده اى مدعى جانشينى او شدند كه دكتر جواد نوربخش ملكيت خانقاه را از وراث ذوالرياستين خريد و در آنجا به رتق و فتق امور خانقاه پرداخت. در آن زمان دكتر نوربخش ۲۷ سال داشت و به اظهار خود در ۱۶ سالگى در كرمان نزد ذوالرياستين به فقر مشرف شده بود.
دكتر نوربخش با خانم پروانه دانشور ازدواج كرد كه فرزندشان دكتر عليرضا نوربخش است كه احتمالاً جانشين او است.
دكتر نوربخش در سال ۱۳۰۵ شمسى در كرمان متولد شد. پس از پايان تحصيلات ابتدائى و متوسطه در كرمان به دانشكده پزشكى رفت و به دريافت درجه دكترا نائل گرديد و دوره تخصصى پزشكى خود را در پاريس به پايان رسانيد و مدتى استاد روان پزشكى و مدير گروه دانشكده پزشكى تهران بود.
دكتر نوربخش بعد از انقلاب به لندن آمد و مقيم شد و در سال ۱۹۸۴ براى اداره خانقاه ها، سازمان خيريه اى تأسيس نمود كه دكتر نوربخش و عليرضا نوربخش فرزندش و چند تن ديگر عضو هيأت امناى آن هستند. دكتر نوربخش به تأسيس يكصد و بيست خانقاه در ايران و ۹خانقاه در آمريكا و ۵خانقاه در اروپا و چند خانقاه در آفريقا پرداخته است و درباره چگونگى اداره اين تأسيسات مى گويد: تمام اينها خودكفا هستند و از محل اجاره واحدهاى مسكونى متصل خانقاه ها آن را توسعه مى دهيم. ما از فقرا هيچگونه پول و مقررى نمى گيريم مگر آن كه خودشان بخواهند به خانقاه كمك كنند.
دكتر نوربخش مجله صوفى را به سردبيرى فرزندش دكتر عليرضا در لندن منتشر مى سازد كه به دو زبان فارسى و انگليسى نشر مى يابد و حاوى معالم عرفانى استو شمار بسيارى از اساتيد و دانشمندان ايرانى و خارجى در آن مقاله مى نويسند، دكتر نوربخش ديوان شعرى مشتمل برقصيده و غزل و مثنوى و رباعى دارد و كتاب هاى متعددى درباره بزرگان و اولياى طريقت طى سال هاى اقامت در خارج تأليف كرده است كه بعضاً به زبان هاى انگليسى، فرانسه، ايتاليائى و اسپانيولى ترجمه شده اند.
قطب الدين محمدعلى عنقا
يكى از خانواده هائى كه طريقه اى از دراويش را رهبرى مى كنند خانواده عنقا هستند كه به رهبر خود (پيراويسى) مى گويند. با چند تن از اعضاى اين خانواده كه كارمند مجلس شورايملى بوده اند آشنائى داشته و با نويسنده در كار مجلس موقعى كه نايب رئيس بودم همكارى صميمانه اى داشته اند. هم اكنون يكى از افراد اين خانواده كه معروف به (نادر شاه اويسى) است در آمريكا به سر مى برد و تشكيلاتى در كشورهاى مختلف از جمله در انگلستان دارند گاهگاهى به لندن مى آيد و پيروانش اجتماع كرده مراسمى برپا مى دارند كه از چگونگى آن بى خبرم.
حسن مرسلوند مى نويسد: قطب الدين محمدعلى عنقا فرزند جلال الدين ابوالفضل تحصيلات مقدماتى را در مدرسه شرف انجام داد سپس به دارالفنون وارد شد و به تحصيل ادامه داد. پس از فراغت از تحصيل وارد كارهاى دولتى گرديد و همچنين به نويسندگى نيز اشتغال داشت.
ساليان دراز با پايه ۹ ادارى رياست دبيرخانه مجلس شورايملى را برعهده داشت. آثار به جاى مانده از او چنين است:
ادبيات عنقا، تجليات شعر.
در كتاب چهره هاى آشنا چنين خواندم:
ميرقطب الدين محمد فرزند روحانى و جسمانى پير كامل جلال الدين ميرابوالفضل متخلص به (عنقا) اويسى است كه در سال ۱۲۶۶ شمسى تولد يافت. پس از فراگرفتن مقدمات فارسى و عربى و صرف و نحو و منطق و رياضيات نزد استادانى چون سرتيپ عبدالرزاق خان، نجم الدوله، ميرزاعلى ممتاز و فراگرفتن زبان فرانسه به كارهاى دولتى پرداخت ولى جهان روحانيت را بر كار ترجيح داد.
در ۱۹ سالگى به درجه اجتهاد رسيد. اساتيد معقول و منقول ايشان عبارت بودند از سيد رضى حكيم الهى، على مدرس، سيدعلى صائب شيخ محمد صادق ابن شهيد، آخوندملاعلى خيارچى قزوينى، حاج ملا هادى، سيدعلى قزوينى معروف به علاقبند، حاج سيد قريش قريشى صاحب ارشاد در سلسله ذهبيه، حاج آقا آخوند مراغه اى و سيف الله همدانى و شيخ جاسبى و....
ايشان در مكتب بزرگان اويسى تلمذ كرده و از محصرت عارف بزرگ عبدالقادر جهرمى اويسى بهره برده اند. چند اثر مهم از ايشان به چاپ رسيده كه از جمله ديوان غزليات شوقيه و آئين جهاندارى است. انتساب ايشان به حضرت موسى ابن جعفر با ۳۸ واسطه در مجله ارمغان سال ۱۳۴۰ مذكور است.
فرزند او محمد صادق عنقا است كه در سال ۱۲۹۴ شمسى در تهران متولد شد. تحصيلات متوسطه را در دبيرستان هاى علميه و دارالفنون و رشته حقوق را در دانشكده حقوق و ادبيات را در همان دانشگاه به پايان رسانيده و به زبان عربى تسلط يافت و در عرفان و علوم اطلاعاتى دقيقى دارد.
محمدصادق عنقا در سال ۱۳۱۹ با طلعت اعتماد مقدم ازدواج نمود و داراى سه فرزند به اسامى نادر، ناهيد، طناز است. تأليفاتى دارد كه از جمله چنين است:
مثنوى مزاميرحق، مثنوى گلزار اميد، مثنوى چنته، ديوان قاصد و غزليات، عشق و سرنوشت، نيروان (رساله اى است درباره شهاب الدين سهروردى) كه به زبان هاى فرانسه و انگليسى ترجمه شده، پديده هاى فكر، سير خرقه، مثنوى كوكب ادب، آواز خدايان كه به زبان هاى فرانسه و انگليسى ترجمه شده، سيرالحجر در صنعت.
او مى گويد روزگار را به مطالعه و تحقيق در اصول دقايق الهى و عرفان علمى و عملى مى گذراند. پيام او چنين است:
من ز پس علم نگويم سخن
علم چو آيد به تو گويد چه كن-صادق عنقا در سال ۱۳۵۷ درگذشت.
دكتر مسعود همايونى
هنگام اقامت در لندن چند بار دكتر مسعود همايونى از من دعوت كرد كه در جلسات انجمنى كه در دانشگاه لندن تشكيل مى دهد شركت كنم كه در يك جلسه حضور يافتم. در آنجا به تدريس و تفسير مثنوى پرداخته و هفته اى يكبار اين جلسات را تشكيل مى داد. دكتر مسعود همايونى را هنگامى كه در حزب ايران نوين فعاليت داشتم شناختم كه با سازمان كارگرى حزب همكارى داشت و رئيس شورايعالى كارگران بود و يكبار هم عضو انجمن شهر تهران گرديد. پس از انقلاب در جلسات شوراى مشروطه خواهان فعاليت داشت و يك بار هم با رأى شركت كنندگان در جلسه به رياست انتخاب گرديد ولى فعاليت به امور معنوى را بر فعاليت سياسى ترجيح داد تا اين كه در سال ۱۳۷۲ در لندن درگذشت. يكى از نزديكان او دكتر محمدعلى مولوى رئيس سابق بانك مركزى ايران است كه از دانشمندان و اقتصاددانان مشهور ايران و شخصيتى ممتاز و برجسته است كه در مراسم خاكسپارى دكتر مسعود همايونى ضمن نطق مفصلى گفت:
دكتر مسعود همايونى در سال ۱۳۰۰ شمسى در مراغه متولد شد. تحصيلات ابتدائى و متوسطه را در مراغه و تبريز به پايان رسانيد و در دانشكده حقوق به تحصيل پرداخت و ليسانسيه در رشته قضائى گرديد. سال ها در وزارت دادگسترى به مشاغل قضائى پرداخت و سپس به فرانسه رفت و از دانشگاه سوربن پاريس در رشته حقوق فلسفه درجه دكترى دريافت داشت و رساله خود را پيرامون (احول و آثار شيخ ابوسعيد ابى الخير) زير نظر پروفسور ماسينيون مستشرق و ايران شناس معروف با درجه ممتاز گذرانيد و از محضر استادانى چون پروفسور هانرى ماسه و پروفسور هانرى كربن كسب فيض كرد و در بازگشت به ايران ضمن خدمت ادارى به تدريس رشته هاى حقوق و اقتصاد و قوانين كارگرى پرداخت.
دكتر مسعود همايونى از اوائل جوانى در خدمت (محبوب على شاه) پيرمراغه از اقطاب نعمت اللهى قرار داشت و پس از فوت او سخت اندوهگين شد و در خارج از ايران با بسيارى از عرفاى شرقى و غربى ملاقات هائى داشت و بيش از ۳۰سال در ايران و انگلستان به تدريس و تفسير مثنوى پرداخت و در لندن «بنياد عرفان مولانا» و فصلنامه ارشاد را پايه گذارى كرد و چند كتاب در زمينه هاى عرفان و تصوف منتشر ساخت از قبيل (تاريخ سلسله هاى نعمت اللهيه در ايران، سرچشمه عرفان ايران به فارسى و انگليسى، خاطرات استاد، پاسخ به ۷پرسش درباره تصوف به انگليسى) .
دكتر مسعود همايونى روز ۲۸ آذرماه ۱۲۷۲ در ۷۲ سالگى درگذشت و در قبرستان پاتنى ويل به خاك سپرده شد.
بر سر تربت ما چون گذرى همت خواه
كه زيارتكده رندان جهان خواهد بود.
مريدانش او را «باباشاه چراغ» ناميده اند.

محسن حيدريان
مهاجرت سوسياليستى و سرنوشت ايرانيان
ايرانيان مقيم كابل در محلى به نام مكرويان نو در كابل اسكان داده شده بودند. ساختمان هاى مكرويان نو از نوع واحدهاى مسكونى از پيش ساخته بود كه پس از به اصطلاح انقلاب ثور در افغانستان از سوى شوروى طراحى و احداث شده بود. اما علاوه بر مكرويان نو يك محله ديگر به نام مكرويان كهنه نيز در كابل وجود داشت كه در زمان ظاهرشاه ساخته شده بود كه بخش اصلى ساكنان آن را كادرهاى رهبرى حزب دموكراتيك افغانستان و كادرهاى شوروى تشكيل مى دادند. كارمندان عاليرتبه افغانى نيز در اين محل زندگى مى كردند و به همين دليل تمام مكرويان كهنه زير مراقبت بسيار شديد انتظامى قرار داشت و در واقع به شكل يك قرنطينه شبه نظامى اداره مى شد. افراد بسيار معدودى از رهبران حزب و سازمان نيز در اين منطقه اسكان داشتند.
يكى از ايرانيان كهنسال مقيم كابل رحيم نامور نويسنده، روزنامه نگار و مترجم قديمى ايران بود. نامور در سنين كهولت براى بار دوم مجبور به مهاجرت شده بود و چون در بهار سال ۱۳۶۲ تهران در همان مدارى زندگى مى كرد كه يكى از افراد فعال آن وظيفه خارج كردن كادرها و برخى از رهبران و افسران سازمان مخفى حزب از تهران به كابل را به عهده داشت، از همان كانال به افغانستان كوچ داده شده بود. اما اين مهاجرت دومى به افغانستان آن هم در سن ۷۹ سالگى از هر نظر با مهاجرت دوران جوانى و زندگى گذشته نامور در بلغارستان تفاوت داشت. پيرمرد ۵ سال پايانى عمر را با درد تنهائى و انتظار براى انتقال به اقامتگاه سابق خود در بلغارستان، گذراند. در كابل رحيم نامور نه حال و حوصله نوشتن داشت و نه هيچ كار جدى ديگر. به او گفته بودند كه بعد از برگزارى كنفرانس ملى در كابل در سال ۶۵ كه او نيز در آن به عنوان عضو كميته مركزى برگزيده شد، خواست او براى انتقال به بلغارستان جامه عمل مى پوشد. لذا پيرمرد پس از كنفرانس ملى چمدان هاى خود را بسته بود و هر روز روى چمدان ها چشم انتظار سفر مى نشست و غمگين و افسرده لحظه شمارى مى كرد. رحيم نامور در كابل طعم تلخ شكست و اشتباهات سنگين دوران جوانى را به معناى واقعى كلمه چشيد. اما كهولت سن و يا شايد سپردن سرنوشت زندگى اش به دست حزب اجازه نگارش تجربه زندگى سياسى را به او نداد. زندانى درون خود بود و به خاطر يك عمر زندگى و تربيت حزبى و سوسياليستى، خودسانسورى مى كرد و حتى با كسى درباره تجارب زندگى خود به طور باز سخن نمى گفت. در ابتدا جرأت انتقاد و اعتراض علنى نداشت. اما پايى براى همراهى و همدلى با رهبران حزب نيز نشان نمى داد. تنها زمزمه هاى تلخى را در محفل كوچك دوستان نزديك تكرار مى كرد و اكثر اوقات در سكوتى مرگبار به پايان يك زندگى با رؤياهاى بسيار و حاصل اندك مى انديشيد. اما سرانجام رحيم نامور يك سال قبل از مرگ نامه شديدى به خاورى و صفرى نوشت كه در آن رفتار رهبرى حزب و استبداد درون حزبى مورد انتقاد بسيار جدى قرار گرفته بود. وى نسخه اى از اين نامه را براى بابك اميرخسروى نيز ارسال كرد و در نشريه راه آزادى به چاپ رسيد. رحيم نامور در سن ۸۴ سالگى در كابل در يك بيمارستان نظامى در تنهائى و عزلت و اندوه فراوان با زندگى وداع كرد و در همان كابل دفن شد.
كودتاى ثور و اشغال نظامى
(اين بخش براساس تجربيات و مشاهدات نگارنده، مصاحبه با يك تن از كادرهاى حزب دموكراتيك خلق افغانستان ساكن سوئد به نام احمد شاه، دو كتاب منتشره از سوى كميته سوئد- افغانستان به زبان سوئدى در سال ۱۹۹۳ و نيز دائرة المعارف ملى سوئد تنظيم شده است.)
رابطه حزب كمونيست شوروى با كمونيست هاى افغانى از حالت نظرى و سياسى بسيار فراتر رفته بود. «برادرى كمونيستى» شوروى و حزب دموكراتيك خلق افغانستان چنان آثار شومى به جا گذاشت كه بررسى علل فاجعه كنونى افغانستان و نيز روشن كردن نقش كمونيست هاى افغانى در اين كشور بدون شناخت ريشه اين رويدادها يعنى كودتاى ثور و اشغال نظامى اين كشور پهناور و كوهستانى توسط ارتش شوروى غير ممكن است. اين حادثه، سرنوشت و تاروپود و آينده افغانستان را از پايه و اساس دگرگون ساخت و بسيارى از عواقب ويرانگر بعدى اين كشور و از جمله حكومت طالبان تا حد زيادى از تأثيرات ذهنى و عملى كودتاى ثور و اشغال نظامى اين كشور ريشه مى گيرد.
دو جناح «خلق» و «پرچم» با رهنمود و حمايت شوروى در ماه مه ۱۹۷۷ وحدت يافته و حزب دموكراتيك خلق افغانستان را ايجاد كرده بودند. در هنگام كودتا اين حزب حدود ده هزار تن عضو داشت كه ۷۵درصد آن به جناح خلق و ۲۵درصد بقيه به جناح پرچم تعلق داشتند. جناح «خلق» پشتوها را در برمى گرفت و توسط نورمحمد تره كى و حفيظ الله امين، رهبرى مى شد. جناح پرچم شامل هزاره ها و فارسى زبانان و روشنفكران افغانى بوده و ببرك كارمل رهبرى آن را به عهده داشت. اختلافات دو جناح پس از وحدت نيز هرگز پايان نيافت. مى توان گفت كه اين اختلافات فاقد محتوى جدى ايدئولوژيكى و بيشتر جنبه هاى شخصى و قومى داشت و گاهى به شكل حذف فيزيكى يكديگر و گاهى خفيف تر بروز مى كرد. كودتاى آوريل ۱۹۷۸ يك كودتاى كاملاً نظامى بود. سازمانده اصلى آن حفيظ الله امين از رهبرى جناح خلق و مسئول سازمان نظامى مخفى بود. اما طراح و هم پيمان سرنوشت ساز اين كودتا سفارت شوروى در كابل بود. ترديدى نمى توان داشت كه بدون بمباران كاخ رياست جمهورى سردار داوود توسط هواپيماهاى جنگى شوروى و خلبانان روسى، كودتا كوچكترين شانس پيروزى نداشت.
به گفته برخى از اعضاى حزب دموكراتيك خلق افغانستان اعضاى سازمان نظامى مخفى قريب ۱۰۰۰ تن از افسران تحصيلكرده شوروى بودند كه توسط جناح خلق و به خصوص ابتكار شخص امين در دوران اپوزيسيون حكومت سردار داوود سازماندهى شده بود. بلافاصله پس از كودتا كه «انقلاب ثور» نامگذارى شد، جمهورى دموكراتيك افغانستان به رهبرى تره كى اعلام موجوديت كرد. حفيظ الله امين مرد شماره دو حكومت پست معاون نخست وزير را به عهده گرفت. برنامه اعلام شده حكومت جديد شامل مسائلى همچون اصلاحات ارضى، مبارزه با بى سوادى و بهبود وضع زنان بود. اما اجراى اين اصلاحات با شيوه هاى توتاليتر و الگوى كپيه بردارى شده از شوروى كمونيستى و بدون كوچكترين توجه به فرهنگ سنتى و بسيار ريشه دار افغان ها و روانشناسى آنها شروع شد و تنها نتيجه آن برانگيختن خشم و ناخشنودى عمومى بود. به عنوان نمونه اصلاحات ارضى بدون زمينه هاى لازم و از جمله بدون هيچ اطلاع از كاركرد سيستم زميندارى و كشاورزى افغانى كه شباهتى به فئوداليسم مورد بحث در كتاب هاى ماركسيستى ندارد و بدون آمار و سيستم ثبت اسناد و املاك يعنى بدون اطلاع از آن كه كدام زمين متعلق به كيست و تنها با تكيه بر «محو سريع فئوداليسم» و «اعلام جنگ طبقاتى» در روستاها به طور برق آسا آغاز گرديد. ايجاد كوپراتيوهاى برگرفته شده از سيستم روسى تنها روى كاغذ باقى ماند. مبارزه با بى سوادى همچون يورش به سنت هاى جامعه افغانى بود. زنان و دختران به حضور اجبارى در كلاس هائى با معلم مردم واداشته مى شدند و كتاب هاى آموزشى سرشار از ستايش كمونيسم، سيستم شوروى و رهبران آن بود. پاكسازى انقلابى حزب و ارتش و مؤسسات دولتى يك تصفيه وحشتناك و سراسرى بود. قربانيان آن هزاران روشنفكر، افسران ميهن دوست و كارشناسان «مردد» و «غير قابل اعتماد» بودند. به زودى زمان تصفيه حزب از جناح پرچم و اعدام صدها تن از افسران و كادرهاى هوادار آن و ديگر اقليت هاى غير پشتو فرا رسيد و در زندان معروف «پل چرخى» جاى خالى باقى نگذاشت. به يكباره ادبيات جديدى در برنامه حزب و آفيش هاى تبليغاتى مدل روسى و رسانه هاى دولتى به عنوان «پرولتاريا» و طبقه كارگر و رهبرى آن در «انقلاب ثور» ظهور كرد. اين رويدادها بذر خشونت را در سراسر اين كشور پاشاند و نضج سياسى، فرهنگى، مذهبى و اقتصادى افغانستان را براى چند دهه به عقب انداخت. حاكميت قرون وسطائى طالبان كنونى در افغانستان بى گمان محصول همان بذرافشانى ناميمون «انقلاب ثور» است كه به نوبه خود ثمره مناسبات خانمان برانداز و مداخله گرايان خشن حزب كمونيست شوروى با كمونيست هاى افغانى بود.
در همان اولين سال حكومت كودتا شورش ها و ناآرامى هاى گسترده اى اكثر مناطق روستائى را در برگرفت. اما تحليل رژيم تره كى- امين آن بود كه تنها راه گسترش پايه هاى اجتماعى حكومت قاطعيت انقلابى بيشتر و درهم كوبيدن «ضد انقلابيون» است. اين رژيم در همه تحليل ها و اقدامات خود نه تنها چراغ سبز مسكو و نظر مشاورين روسى بلكه كمك هاى نظامى، اقتصادى و به خصوص حضور فزاينده كاركنان روسى در تمام اهرم هاى كليدى را هم داشت. درست در يك سالگى «جشن انقلاب» هواپيماهاى روسى در هرات دست به يك قتل عام توده اى وحشتناك مردم ناخشنود از حكومت زدند. افسران ميهن دوست افغانى كه از اجراى حكم بمباران مردم بى گناه سرپيچى كرده بودند، بلافاصله در دادگاه هاى انقلاب تيرباران شدند. بدون ترديد ترور و خفقانى كه در دوران تره كى- امين بر افغانستان اعمال شد در تاريخ گذشته اين كشور بى سابقه است. با ادامه اين سركوب ها تنها راه ادامه حيات رژيم، تكيه فزاينده به شوروى و در اختيار قرار دادن همه پست هاى كليدى به آنها بود. اين درست همان چيزى بود كه از مدت ها پيش توسط نقشه هاى استراتژيك مسكو طراحى شده بود. در پائيز ،۱۹۷۹ امين همكار اصلى خود، نورمحمد تره كى را به جرم اين كه مسئول قتل ۱۳ هزار نفر به دلائل سياسى است، بركنار و تيرباران كرد. برخى از منابع افغانى معتقد بودند كه تركى را با بالش خفه كردند. اما تنها چندين ماه بعد به هنگام بركنارى خود حفيظ الله امين توسط دبيركل جديد حزب ببرك كارمل، ناگهان به شيوه مرسوم احزاب برادر عامل سازمان «سيا» خوانده شد و رسماً اعلام گرديد كه نامبرده هزاران افغانى بى گناه را نابود كرده است. اما رقم واقعى قربانيان حكومت هيجده ماهه تركى- امين بنا به منابع مستقل و نيز مطبوعات غربى يك ميليون و نيم نفر برآورد شد. بعدازظهر روز ۲۷دسامبر ،۱۹۷۹ در حالى كه حفيظ الله امين همكاران نزديكش را براى يك مهمانى عصرانه به كاخ دارالعمان در شمال كابل دعوت كرده بود و اكثر حضار منجمله امين بعد از صرف غذا به شدت «مسموم» شده بودند، در و ديوار ساختمان كاخ از فشار انفجارهاى مهيبى تكان خورد. قواى نظامى شوروى از زمين و هوا و با ده ها هزار نيروى تا دندان مسلح به «كمك برادرانه» شتافته بودند.
تهاجم دسامبر ۱۹۷۹ شوروى به افغانستان ظاهراً نقطه عطفى در پرونده روابط شوروى با جهان سوم است. از برخى جنبه ها، تهاجم شوروى حركت تازه اى نبود. اين تهاجم حتى اولين مورد اشغال نظامى يك كشور آسيائى از سوى شوروى نبود. سربازان شوروى در اوائل سال ۱۹۲۹ وارد خاك افغانستان شده و در سال ۱۹۴۵ شمال ايران را اشغال كرده بودند. ارتش شوروى دوبار نيز در اروپاى شرقى در كشورهاى چكسلواكى و مجارستان براى جلوگيرى از سياست گذارى احزاب كمونيست اين دو كشور دخالت نظامى كرده بود. اما تهاجم به خاك افغانستان از اين جهت كه جزو اقمار شوروى محسوب نمى شد و نيز يك محكوميت گسترده بين المللى را به دنبال داشت در همه جهان انعكاسى وسيع يافت. به خصوص اين كه كاربرد ارتش شوروى در معاملات سياسى دهه ۸۰ و با توجه به بى طرفى سنتى افغانستان در سياست جهانى حيثيت جهانى شوروى را به شدت زير سئوال برد.
على رغم دستورات و پيش بينى هاى لازم، گروهى از افسران و سربازان ميهن دوست و شريف افغانى در خيابان ها و پايگاه هاى نظامى در برابر قواى بيگانه دست به مقاومت زدند و بنا به خاطرات چند سفير كشور غربى كه سال ها بعد كتاب هائى در اين زمينه منتشر كردند، قريب ۲۰۰۰ نفر از آنان در اين پيكار نابرابر جان باختند. شواهد و اسناد نشان مى داد كه اين تجاوز نظامى از مدت ها پيش توسط ژنرال هاى مسكو و گروهى از كادرهاى حزب دموكراتيك خلق افغانستان و در رأس آنان ببرك كارمل كه در آن زمان در شغل سفارت در خارج از افغانستان به سر مى برد، تدارك و برنامه ريزى شده بود. اين تجاوز نظامى نه يك رويداد اتفاقى و نه يك حادثه غير منتظره، بلكه مرحله اى جديد از روندى بود كه با حكومت بى پايه و تحميلى ۱۸ ماهه تره كى- امين و با طراحى و دخالت مستقيم شوروى آغاز شده بود. همچون تجربه پراگ و بوداپست «بردار بزرگ» اعلام كرد كه حضور نظامى او به «خواهش خلق برادر افغان» صورت گرفته و بسيار كوتاه مدت خواهد بود، اما مدت ۱۰ سال به طول انجاميد. اين يك تجاوز نه فقط نظامى كه سياسى، اقتصادى، ايدئولوژيك و استراتژيك بود كه در چشم انداز تاريخى فاجعه افغانستان نقش و اهميت درجه اول داشت و براى دو دهه هرج و مرج و پس رفت همه جانبه را جايگزين تعادل و ثبات اين كشور موزائيكى كرد.
راديو زحمتكشان ايران
راديو زحمتكشان صداى مشترك حزب توده و سازمان اكثريت بود كه در سال ۶۳ در كابل شروع به تهيه و پخش برنامه به قصد ايران كرد. محل كار اعضاى تحريريه و ضبط برنامه هاى راديو در يك عمارت بزرگ شامل دو ساختمان و يك باغ بود كه در خيابان راديو تلويزيون كابل كه محل سفارتخانه هاى كشورهاى خارجى نظير سفارت آلمان واقع شده بود. جز كاركنان راديو و برخى از مسئولان حزب دموكراتيك خلق افغانستان كسى از آدرس محل آن اطلاع نداشت. دو ساختمان اين محل به زندگى خانواده هاى برومند و سياوش كسرائى اختصاص داشت و رفت و آمد ديگر اعضاى تحريريه كه خارج از ساختمان زندگى مى كردند، با كمك يك راننده مخصوص اداره «خاد» افغانستان صورت مى گرفت. اعضاى تحريريه راديو زحمتكشان كه به طور روزانه كار تهيه و ضبط برنامه ها را به عهده داشتند، به طور ثابت ۶ نفر بودند كه سه تن از سوى حزب و سه تن از سوى سازمان اكثريت بودند. علاوه بر اين سه تا چهار تن ديگر نيز به عنوان كاركنان فنى و گويندگان راديو در كار آن شركت داشتند. اما تركيب افراد در دوران هاى مختلف تغييراتى مى كرد. محمدتقى برومند (ب.كيوان كه در كابل به نام رفيق وحيد شهرت داشت) كه بعد از كنفرانس ملى به عضويت هيأت سياسى حزب درآمده بود مسئول هيأت حزب بود. وى كه با سابقه ترين كادر راديو به حساب مى آمد با نظم و جديت كم نظيرى مانند موتور كار مى كرد. او تا مدت زيادى نسبت به آنچه كه در صفوف حزب در شوروى و افغانستان مى گذشت كاملاً بى خبر بود و به كار خود در راديو- كه رابطه آن با تمام دنياى زنده بيرونى قطع بود- سرگرم بود. در واقع همين ويژگى كار راديو كه به دلايل مخفى كارى هيچ ارتباطى با دنياى واقعى نداشت و تنها چند نشريه كهنه و اخبار راديوى ايران منابع اصلى آن را تشكيل مى داد درجه و سيستم بسته و ذهنى بودن كار سياسى و تبليغاتى حزب توده و سازمان را نشان مى داد. شيوه كار نيز اين بود كه اخبار راديوى ايران را با دقت گوش مى داديم و ضبط مى كرديم و پس از آن براساس چارچوب مشى و تفكر سياسى ايدئولوژيك بسته خود، مورد تفسير يكسويه قرار مى داديم. چند شعار و مقاله و مطالب كلى تبليغى و تهييجى نيز چاشنى آن مى شد. مقالات به اصطلاح تئوريك نيز از نشريات حزبى و سازمانى به آن اضافه مى شد. تركيب هيأت تحريريه حزب پس از برگزارى كنفرانس ملى حزب در سال ۶۵ تغييراتى كرد كه علت آن گزينش همه افراد شاغل در راديو به عضويت هيأت سياسى منصوب كنفرانس ملى بود. در اين تغييرات به جز تقى برومند بقيه افراد آن تعويض شدند. به اين ترتيب پس از كنفرانس ملى سياوش كسرائى، حسين علوى (امين) و محمد حقيقت (كريم) كه دو نفر اخير از افسران سابق شهربانى و نيروى دريائى بودند و به عضويت هيأت سياسى درآمدند، از راديو نقل مكان كردند و به جاى آنها من، عزيز كه يك افسر سابق نيروى دريائى بود و هوشنگ، جايگزين آنها شديم. هوشنگ كه از مينسك داوطلب آمدن به كابل شده بود، امور فنى راديو از قبيل ضبط و تنظيم برنامه ها را به جاى محمد حقيقت (كريم) اداره مى كرد. پس از ترك راديو از سوى محمدتقى برومند و من، حسين علوى دوباره به راديو بازگشت كه به همراه دكتر ابراهيم محجوئى كه از باكو به كابل منتقل شد، از طرف حزب، در راديو زحمتكشان كار تهيه برنامه ها را به عهده داشتند.
سياوش كسرائى در كنفرانس ملى همچون محمدتقى برومند براى مشروعيت دادن به رهبرى بحران زده و بى اعتبار حزب به عضويت هيأت سياسى درآمده بود. اما او كاراكتر حزبى و حتى سياسى نداشت. انسان آزاده و هنرمندى بود كه همواره مى گفت در قفس كابل زندانى شده است. دست سرنوشت چنين بود كه برخلاف بسيارى ديگر كه پس از تجربه شوروى به كابل آمده بودند سياوش كسرائى كه از تهران مستقيماً به كابل گريخته بود، از آنجا به شوروى رفت. او همواره در مواضع انتقادى نسبت به رهبرى حزب بود و بدترين و تلخ ترين دوران زندگى اش را در شوروى از سر گذراند و حتى تا دوران سقوط ديوار برلين هم در مسكو باقى ماند. پس از مهاجرت به اتريش اجل به اين شاعر و انسانِ دوست داشتنى و پر حرارت مهلت نداد و درست هنگامى كه براى برداشتن يك خيز دوباره خود را براى پاره كردن زنجيرهاى قيد و بند حزبى آماده كرده بود بر تخت عمل جراحى قلب روى در نقاب خاك كشيد.
كنفرانس ملى حزب، چنانكه قبلاً توضيح داده شد، با انتصابات فوق نه تنها نتوانست هيچ يك از مسائل و بحران هاى حزب را حل و يا حتى تخفيف دهد، بلكه برعكس به سرعت فروپاشى آن افزود و افراد تازه هيأت سياسى و كميته مركزى نه تنها نتوانستند خون تازه اى در رگ هاى آن وارد كنند بلكه خود اسير روابط غير دموكراتيك موجود در رهبرى حزب شدند. زيرا اولاً اكثر آنها بنا به دسته بندى ها و رقابت ها و ياركشى هاى كهن موجود در هرم رهبرى حزب به بالا كشيده شده بودند و نمى توانستند ساختار بسيار كهن و پوسيده حزب و روابط دنباله روانه نسبت به شوروى را كه يك پديده نهادى شده بود تغيير دهند. ثانياً و مهمتر از آن هيچ يك تحليل و شناخت درستى از علل بحران حزب نداشتند كه براساس آن بتوانند با اراده يك اكثريت اصلاح طلب بحران حزب را شناسائى و رفع كنند. برخى بحران حزب را بحرانى سازمانى مى دانستند، كسانى يك بحران سياسى، گروهى ناشى از شرايط دوران مهاجرت. اما متر كسى ريشه بحران حزب را- كه يك بحران مشروعيت بود و ناشى از شكست نه تنها سياسى، سازمانى و ايدئولوژيك بلكه عميق تر از آن از يك شكست اخلاقى و معنوى در جامعه ايرانى ريشه مى گرفت- مى شناخت. اگر قرار بود اين بحران حل يا تعديل شود بايد همه روابط درونى و بيرونى حزب دموكراتيزه مى شد و يا دست كم صورت مسأله در اين سمت روشن مى شد كه بدون دموكراتيزه كردن واقعى حزب از بالا تا پائين هيچ تلاشى به نتجه نمى رسد. افراد تازه هيأت سياسى كه پست تازه و مشروعيت خود را نه از يك انتخابات دموكراتيك از سوى اعضاى حزب بلكه از تعدادى پيرمرد سالخورده و باند باز گرفته بودند، تا پايان كار هم كه به فروپاشى كامل حزب انجاميد، اكثراً نتوانستند به طور شفاف چنين آلترناتيوى را پيش بكشند. لذا هر يك به طور جداً از هم از حزب جدا شدند و بعضى نيز على رغم جدائى سازمانى همچنان اسير نوستالژى توده اى خود ماندند. اينها كسانى بودند كه از نظر سازمانى و اخلاقى هيچ توجيهى براى ادامه زندگى حزبى نداشتند، اما از نظر سيستم فكرى و باورهاى ايدئولوژيك در همان چارچوب آموزش هاى حزب توده باقى مانده بودند. از طرف سازمان اكثريت بهزاد كريمى (نورمحمد) از اعضاى هيأت سياسى سازمان مسئوليت راديو را برعهده داشت كه به همراه رقيه دانشگرى و حكمت (نام مستعار) و پس از چندى ابوالفضل محققى افراد تحريريه سازمان را تشكيل مى دادند.
بهزاد كريمى برخلاف رقيه دانشگرى از منتقدين حزب و جزو جناح نوانديش و يا چپ سازمان بود. خانم دانشگرى با وجود آن كه از هواداران حزب در كميته مركزى سازمان بود، زنى با شخصيت، بى ادعا و انسان دوست بود. قبل از كريمى يكى ديگر از اعضاى وقت هيأت سياسى سازمان جمشيد طاهرى پور نقش مديريت تحريريه سازمان در راديو را بازى مى كرد كه از متعصب ترين و معروف ترين افراد هوادار حزب و كيانورى در رهبرى سازمان اكثريت بود. بهزاد كريمى فردى فعال و پر جنب و جوش، خوش مشرب و حساس بود و نارضايتى خود از حزب را پنهان نمى كرد. كار در راديو زحمتكشان بسيار فشرده و بدون ابتدائى ترين لوازم كار نظير آرشيو و كتابخانه و حتى نبود دسترسى به نشريات ايرانى داخل و خارج از كشور صورت مى گرفت. مى گفتيم كه: «بايد از آب كره بگيريم.» شيوه كار راديو زحمتكشان در واقع مينياتورى از شيوه تفكر، سياست گذارى و تبليغ سياسى به شيوه سنتى راديكال بود. هيچگونه نوآورى، چالش و مطالعه اساسى و نيز ابتدائى ترين اشكال اطلاع يابى و خبررسانى بدون سانسور و دستكارى در آن جائى نداشت. همه چيز قالبى و مبتنى بر چارچوب هاى خشك سنتى تهيه و پخش مى شد. راديو در همه تحليل ها و پيام هاى خود به جاى يك تحليل سياسى عميق از شرايط آن دوران كشور و تحليل پايه هاى شكست فكرى و سياسى حزب توده و سازمان اكثريت در ايران تا مى توانست روحيه راديكاليسم سياسى را دامن مى زد. گرچه در موارد زيادى، به عللى كه معلوم نيست، فتيله راديو كشيده مى شد و صداى آن حداكثر تا مناطق مرزى مى رسيد. زيرا امور مربوط به پخش و طول موج راديو و قدرت پرتاب آن از سوى يك مركز ديگر كه هيچ ربطى به كاركنان راديو نداشت و از سوى مهندسين شوروى اداره مى شد، صورت مى گرفت.
من حدود دو سال در تحريريه راديو زحمتكشان كار كردم. دو سالى كه علاوه بر كار راديو با وضعيت واقعى حزب كه اصلى ترين و پوياترين نيروهاى خود را در افغانستان سازماندهى كرده بود از نزديك آشنا شدم. پلنوم بيستم كميته مركزى حزب كه در كابل برگزار شد، با سركوب كامل منتقدين و تصميمات ضد دموكراتيك به ته مانده ترديدهاى فكرى و اعتقادى ام تير خلاص زد. من در همان سال ۱۳۶۶ با انتشار جزوه اى به نام «افشاى پلنوم بيستم كميته مركزى حزب توده» بسيارى مسائل آن دوران و رويدادهاى درون حزبى را شرح دادم. تجارب شوروى و افغانستان به زندگى توده اى من به طور قطع در همان سال نقطه پايان گذاشت. تجربه افغانستان تصوير نيمه تمام نه تنها از سوسياليسم روسى و حكومت به اصطلاح انقلابى افغانستان بلكه از حزب، رهبران و سيستم كار آن و مبانى ايدئولوژيك را در ذهنم كامل كرد. پس از آن ديگر راحت و سبك شدم. تكيلف هر آنچه كه به حزب و سوسياليسم و مبارزه درون حزبى و چپ سنتى مربوط مى شد در كابل روشن شد. كابل پايان خط بود؛ پايانى كه نه در كتاب ها و تئورى ها بلكه در يك تجربه لحظه به لحظه زندگى با تمام وزن خود فرا رسيد. تصميم به كناره گيرى از حزب و راديو زحمتكشان را پس از برگزارى پلنوم بيستم به اجرا گذاشتم. اما من نمى خواستم به تنهائى فقط خود را رها كنم. لذا لازم بود كه در يك اقدام جدى و حساب شده بيشترين تأثير بيدار كننده را در حزب گذارده و تا حد ممكن به افشاى سيستم تشكيلاتى و سياسى و ايدئولوژيك آن بپردازم. به اين منظور به تلاش زيادى براى جلب منتقدين به يك حركت مشترك دست زدم كه نتيجه آن انتشار پلاتفرم سه تن از اعضاى كميته مركزى و ۲۲ تن از كادرهاى حزب در افغانستان بود. اين حركت تأثير مهمى در شوروى و نيز اروپا داشت و ترديد بسيارى از متعصب ترين توده اى ها را در اكثر سازمان هاى حزبى نسبت به ادامه زندگى حزبى شان برانگيخت و لذا مورد شديدترين حملات نه تنها تبليغى بلكه اقتصادى و معيشتى نيز از طرف رهبرى حزب قرار گرفتيم. فشارها آن قدر زياد شد كه رهبرى حزب از «خاد» سازمان خدمات امنيتى افغانستان نيز درخواست كرده بود كه منتقدين را از هر نظر تحت فشار روانى و اقتصادى قرار دهند. افراد «خاد» به خانه ما آمده و دستور دادند كه هر چه زودتر بايد خانه مان را تخليه كنيم. چندى بعد در قحطى افغانستان حتى جيره نان منتقدين را نيز قطع كردند. مى گفتند كسانى كه به دفتر سازمان ملل متحد در كابل پناهنده شده اند ديگر از اردوى سوسياليسم گريخته و به اردوى دشمن پيوسته اند.
تاوان راديكاليسم كور
شرايط ويژه و استراتژيك افغانستان در دوران اشغال نظامى و سياسى اين كشور از سوى شوروى و نيز همسايگى اين كشور با ايران، به اين كشور اهميت خاصى براى فعاليت حزب توده و سازمان اكثريت در داخل ايران داده بود. خاورى و فروغيان دو تن از رهبران اصلى حزب طى چند سال به طور دائم در حال پرواز ميان مسكو و كابل بودند و به گفته خودشان در اين مسير «بربال هواپيما مى خوابيدند» مسئول كل افغانستان حزب توده و نيز هماهنگ كننده امور ميان اين حزب و بخش ايران و افغانستان شعبه امور بين الملل حزب كمونيست شوروى و نيز تشكيلات مرز ايران و افغانستان حبيب فروغيان بود. على خاورى و فروغيان هر دو روابط ويژه اى با شعبه امور بين الملل حزب كمونيست شوروى داشتند كه فعاليت آن از سوى اليانوفسكى هدايت مى شد و كا.گ.ب. نقش جدى در خط دادن و اجراى پروژه هاى آن داشت.
با مهاجرت بيش از دو هزار تن از توده اى ها و فدائيان به شوروى و افغانستان و نيز دستگيرى رهبران حزب در ايران و همچنين تشديد جنگ داخلى در افغانستان اوضاع به تمام معنا و از هر جهت براى رشد فروغيان و خاورى در همسوئى با منافع و خط شوروى و اجراى پروژه هاى كلان شعبه بين الملل آماده شده بود. درست است كه دستگاه دست نخورده فرقه دموكرات به رهبرى لاهرودى و صفرى نيز از همه خصوصيات لازم براى دفاع از منافع شوروى برخوردار بود. اما فروغيان امتيازاتى داشت كه براى اجراى پروژه افغانستان مى چربيد. برخلاف رفتار خشك و استالينى لاهرودى و صفرى و نيز بى حالى فكرى و عملى خاورى مى توان گفت كه فروغيان فردى رفيق باز و زبان دار و زرنگ بود و بعد از انقلاب نيز برخلاف فرقه اى ها به ايران رفته بود و همچنين از امتياز «افسر قديمى توده اى» نيز كه براى افراد آخرين نسل جذبه بسيار داشت، برخوردار بود بايد خاطرنشان كرد كه موضوع افسران سازمان نظامى حزب توده نه تنها براى افراد آخرين نسل بلكه براى بسيارى از ديگر افراد غير توده اى و يا محققانى مانند فريدون آدميت كه با سياست حزب توده همواره مخالف بود نيز جاذبه داشت. به علاوه فروغيان از نظر شخصى نيز مانند بسيارى از توده اى هاى خراسانى در شوروى، نسبت به فرقه اى ها يك كينه شخصى و قومى داشت. براى روس ها كه در كاربرد تز «تشكيلات در تشكيلات» و كنترل دو طرف توسط همديگر استاد بودند، يك چنين صف بندى در رهبرى تازه حزب توده نه تنها ايرادى نداشت بلكه حتى ايده آل بود. با وجود كسانى مانند فروغيان و خاورى در رأس حزب و استفاده از مرز افغانستان براى فعاليت هاى حزبى در ايران نتايج كار- صرفنظر از شعارهاى راديكال و انقلابى كه حزب بدان روى آورده بود- نمى توانست سرشار از انواع تباهى ها نباشد.
حميد احمدى ناخداى سابق نيروى دريائى كه در سال ۱۳۶۲ مستقيماً از ايران به افغانستان مهاجرت كرد و پس از ۷ماه مسئوليت مشترك با على خدائى در مرز افغانستان براى هدايت كار تشكيلاتى داخل كشور، به دليل اعتراض به انواع خلافكارى ها و از جمله استفاده از قاچاقچيان مواد مخدر و كاربرد مزدوران افغانى براى انجام مأموريت هاى حزبى و غيره كه منجر به اختلافات جدى ميان او و ديگر مسئولين حزبى شد، از كابل به پراگ منتقل شد، با انتشار جزواتى به روشن كردن تجربه آن سال ها پرداخت. وى از جمله در نوشته اى موسوم به «سيرى از مبارزات حزبى» كه در سال ۱۳۶۷ منتشر شد نكات زيادى درباره سيستم كار تشكيلاتى حزب در مرز افغانستان و فساد گردانندگان حزب را افشاء كرد. حميد احمدى در جزوه مورد اشاره، داده ها و اسناد قابل توجهى درباره نحوه كار رهبرى حزب توده در زمينه چگونگى كار تشكيلاتى حزب از مرز افغانستان براى فعاليت هاى زيرزمينى حزب در ايران را پيش كشيده است. در آنجا وى از جمله نامه هائى را منتشر كرده است كه در سال ۱۳۶۴ درباره سيستم كار تشكيلاتى حزب كه در اوائل به مسئوليت مشترك او و على خدائى وزير نظر فروغيان هدايت مى شد به رهبرى حزب نوشته است. وى در يك نامه سئوال كرده است كه «آيا ما حق داريم بهترين فرزندان حزب راد ر اين لحظات حساس زندگى حزب كه در داخل به ما اعتماد كرده اند در داخل چنين شبكه اى قرار دهيم؟ تلاش براى رسيدن به موفقيت هاى كوتاه مدت بدون در نظر گرفتن پيامدهاى آن، به بيان ديگر آينده تشكيلات داخل را فداى حال كردن... براى زندگى حزب و تشكيلات خطرناك است.»
حميد احمدى نكات زيادى را درباره على خدائى و كارهاى خلاف وى يادآور شده است و به نقل از گزارش افراد حزبى كه در مرز به كار حزبى مشغول بوده اند تأكيد مى كند كه: «وقتى ما به جمعبندى كار خود مى پردازيم، در طول اين مدت هيچ كارى انجام نداده ايم به جز يك زندگى ذلت بار در ميان عده اى قاچاقچى.»
شايان ذكر است كه على خدائى كه مدت زيادى مسئول تشكيلات مرز و نيز سازمان حزبى كابل بود همان كسى است كه چند سال بعد دست به انتشار نشريه «راه توده» در آلمان زد. وى در اواخر سال ۶۲ در حالى كه در اثر دست زدن به خودكشى پس از يورش به حزب به شدت بيمار بود از تهران به كابل مهاجرت كرده بود. به هر حال تعدادى از توده اى هائى كه از مرز افغانستان به ايران اعزام شدند، دستگير و يا بعضاً نابود شدند. تعدادى از آنها نه تنها از شوروى بلكه از اروپا نيز براى انجام مأموريت هاى حزبى به كابل اعزام شده بودند و ساده دلانه فكر مى كردند كه به وظيفه انقلابى خود عمل مى كنند.
بدين ترتيب بود كه حبيب فروغيان و على خاورى تعداد زيادى از جوانان انقلابى توده اى را به افغانستان كشاندند و عده اى را نيز از طريق مرز اين كشور به ايران فرستادند. بدون ترديد بخش مهمى از فعاليت هاى آنان در افغانستان و يا استفاده از مرز اين كشور در داخل ايران با هماهنگى و همسوئى با سياست خارجى شوروى و كا.گ.ب. انجام گرفته است. از سوى ديگر وزارت اطلاعات وقت ايران نسبت به موضوع آگاهى داشت و برخى از افرادى را كه خاورى و فروغيان از كابل براى كارهاى مختلف به ايران مى فرستادند دستگير و بازجوئى كرده و با گرفتن تعهد همكارى به عنوان همكاران خود به كابل باز پس مى فرستادند. نام يكى دو نفر از كسانى كه با هر دو سو همكارى مى كردند بر سر زبان ها بود. يكى از آنها با كمك فروغيان عده اى از آشنايان دور و نزديك خود را براى تحصيل از ايران به كابل و شوروى آورد. در عين حال نبايد فراموش كرد كه نيروهاى حزب توده و سازمان اكثريت كه در پى سركوب سال ۶۱ به طور طبيعى دچار يك روحيه سرخوردگى و انتقام جوئى شديد شده بودند، از نظر روانى كاملاً براى در پيش گرفتن روش ها و شعارهاى تندروانه و براندازى آماده شده بودند.
سياست سازمان اكثريت در استفاده از مرز افغانستان اما اساساً با فرهنگ راديكاليسم و مقاومت و قاطعيت رزمى اين سازمان در پيوند بود؛ سياستى كه به هر حال به ضربات بسيار سنگينى منجر شد كه از كم و كيف آنها هنوز ارزيابى دقيقى در دست نيست. به گفته يكى از رهبران وقت اين سازمان در زمان تشكيل پلنوم وسيع كميته مركزى سازمان در مهر ماه سال ۱۳۶۵ عده قابل ملاحظه اى از كادرهاى مقيم خارج از كشور و بيش از ۱۰ نفر از كادرهاى داخل كشور شركت داشتند. همه اين كادرهاى داخل كشور از طريق دو محور افغانستان به كابل و سپس به تاشكند منتقل شدند. چنين اقدامى يك ريسك بزرگ بود و همانطور كه وقايع بعدى نشان داد ضرباتى كه به طور عمده بر تشكيلات سازمان وارد آمد بعد از اين پلنوم بود. گويا اين نقل و انتقال ها بهترين موقعيت براى رديابى افراد سازمان از سوى مأموران تعقيب و مراقبت وزارت اطلاعات بود كه اطلاعات خود را تكميل كردند. علاوه بر اين به گفته همان منبع، در فواصل زمانى، تعدادى از كادرهاى داخل به طور محرمانه از پل هاى ارتباطى ياد شده به تاشكند منتقل شده و به طور چشم بسته در هتل هاى حزبى نگهدارى مى شدند. به طور كلى در سال هاى ۱۳۶۵ و ۱۳۶۶ صدها تن از كادرها و اعضاى سازمان اكثريت در داخل كشور كه به نحوى در رابطه با اين سازمان بودند دستگير و تعدادى از آنها اعدام شدند.
اما علت اصلى تاوان هاى سنگينى كه سازمان اكثريت در آن سال ها به خاطر راديكاليسم كور خود پرداخت عدم تشخيص اوضاع و فقدان يك شناخت پايه اى از جامعه ايرانى، ساختار سياسى كشور پس از انقلاب و نيز روانشناسى مردم ايران بود. به طور كلى رهبرى سازمان اكثريت هيچگاه مختصات جامعه ايران را مورد بررسى پايه اى قرار نداد. عدم شناخت جامعه ايران و حكومتى كه در جامعه ريشه فرهنگى و عاطفى داشت اين سازمان را به همان روش هاى راديكال سنتى سوق داده بود. علاوه بر آن ضربات سنگينى كه اين سازمان در سال هاى ۱۳۶۵ و ۱۳۶۶ خورد ناشى از روش رهبرى اين سازمان بود. رهبرى عملى و هدايت تشكيلات از خارج كشور آن هم از كشورهائى مانند شوروى و افغانستان كه راه هاى ارتباطى بسته داشتند و فقط با اجازه مقامات و همكارى مأموران امنيتى آنها ارتباط هائى با تشكيلات داخل ممكن مى شد، يكى از خطاهاى بزرگ رهبرى آن زمان سازمان اكثريت بود. رهبران اين سازمان اين موضوع بديهى را تشخيص نمى دادند كه مرزهاى شوروى بسته و تماماً تحت كنترل دولت شوروى بود و از سوى ايران نيز حساسيت كافى وجود داشت. لذا اين محور به صورت كاملاً مخفى و صرفاً با همكارى مأموران و مقامات امنيتى شوروى مى توانست معنا داشته باشد. محور افغانستان نيز كه بخشى از اعضاء و كادرهاى سازمان در آنها بودند و يا از مرز ايران به افغانستان پناهنده شده بودند نيز زير نظر كامل مقامات امنيتى ايران بود. به اين دلايل بود كه سازمانى كه برخلاف تشكيلات حزب توده ضربه نخورده بود، نيروهاى زيايد را با دست خود و به خاطر بى دانشى و بى تجربگى و راديكاليسم كور خود قربانى كرد. به گفته عضو رهبرى وقت اين سازمان افراد زيادى از شبكه هاى مخفى اين سازمان كه مورد تعقيب و مراقبت مأموران وزارت اطلاعات قرار مى گرفتند به مرور زمان شناسائى مى شدند، اما بازداشت نمى شدند تا به اصطلاح به مهره هاى درشت برسند. اين مسئله يكى از عوامل ضربات گسترده است كه نه در يك نوبت بلكه در سه نوبت در زمان هاى مختلف و در مكان هاى مختلف به اجرا درآمد.
به اين ترتيب ريشه اصلى همه اقدامات زيانبار سازمان اكثريت در انجام فعاليت هاى مخفيانه در داخل كشور، استفاده از امكانات سازمان هاى امنيتى شوروى و افغانى در تفكر ايدئولوژيك و راديكاليسم رهبران اين سازمان نهفته بود. در همه موارد فاجعه بار فوق، فكر و قصد اصلى سازمان اداره مبارزه سياسى و تشكيلاتى در داخل كشور بدون توجه به زمينه ها و تحليل ساختار سياسى و اجتماعى كشور بود.

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
خواندنى ها
مقاله ها
جدول
گزارش
بازتاب
جهان
ايران
ورزش
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
خانواده
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   • 
•   خواندنى ها   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ايران   •   ورزش   •   داستان   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   • 
•   از لابلاى متون   •   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   •   خانواده   •   فال هفته   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •