هوا نم نم كه ابرى شد، بلورين خاطرت لرزيد
شروع شوم وحشت را، دل خوش باورت فهميد
بلورين خاطر يارى، چنان تو، اهل دلدارى،
و هم خوش باورى چون من، به فكر زايش خورشيد!
صداى زخم مى آمد، به سنگين زنگ يك نيرنگ،
كه صدها ننگ رنگارنگ، به پهناى زمان باريد
تخاصم، سمّ ِ نفرين را به سان سرب، جان فرسا
به نبض من، به قلب ما، به جان زندگى پاشيد
چنان آهسته اين ترفند، ترا از من جدا افكند
كه حتا واژه پيوند، ز فكر شعرمان كوچيد.
* * *
هوا نم نم كه ابرى شد، هنوز از عشق مى خواندى
و سكر آن مى افشاندى، چه سرمستانه بر اميد
سكوت از حرف، بى طاقت، خيالش طبق يك عادت
پس از كابوس اين ظلمت، سحر را مى شود نوشيد!
هوا را آن كه ابرى كرد، نبود اما ز نسل درد
مرا تنها ترين مى خواست، ترا زنجيرى ِ ترديد
پيامم را اگر تلخ است، از اين پس- كوچه بن بست
وزين غربت مكان ِ پست، تو گوشش كن، به هر تمهيد
كه چون آغاز، لبريزم از آوازى كه از ديروز
به پاى دوست مى ريزم، اگر چه دشمنم ناميد!
بيا بس كن شكستن را، ز هم دائم گسستن را
كز اين هنگامه رستن را، فقط با هم، توان پاييد
بيا تخديرِ ابرى را، ز سقف عشق برگيريم
كه لرزد مسند تهديد، ازاين آهنگ، بى ترديد!
ويدا فرهودى
محمد جلالى چيمه (م سحر)
براى فرزندِ دليرِ ايران اكبر گنجى
دُرودت باد، جاويدان دُرودى
كز اينسان مرگ را كردى سرودى (۱)
سياوش وش در اين ايّامِ عُسرت
بر آتش، گوهرِ پاك آزمودى!
چراغِ جانت از ظلمت، برى بود
وجودت، نفيِ راهِ بُتگرى بود
چو ابراهيم، آتش زيرِ پايت
گُلستان گشت و اينت داورى بود!
تو اسرافيلِ عصرى، آن عزيزى
كه رستاخيزِ پيش از رستخيزى (۲)
از آتش بُگذرى، امّا نسوزى
به سنگت بشكنند، امّا نريزى!
دليرى خانه دارد در نگاهت
نگاهت شعله دارد پيشِ راهت
جهان را آدميّت خواستارى
جهانِ آدميّت جان پناهت!
تو جانِ روشنى، روحِ جوانى
بميرى يا نميرى، جاودانى
زمستان است و بى برگيت، امّا (۳)
بهاران را دُرايِ كاروانى! (۴)
ز جوباران به دريا مى روى تو
سرت خوش، گرچه بى ما مى روى تو
چراغِ آرزو برمى فروزى
ميانِ جانِ ما، تا ميروى تو! (۵)
تو آن رنجى كه نفيِ رنجِ مايى
ز جانِ خسته، رنج آهنجِ مايى (۶)
به ويرانِ تن آن جانِ ظريفى
كه دوراز هر گزندى، گنجِ مايى!
بنازم روزگارِ روزه ات را
شكوهِ جانِ شوق افروزه ات را (۷)
تو بر آزادگان آموزگارى
بگردم دولتِ آموزه ات را! (۸)
پاريس ۳۰ /۷/۲۰۰۵
يادداشت:
۱- «من مرگ را سرودى كردم!» ، احمد شاملو
۲- «هان كه اسرافيلِ عصرى اى عزيز رستخيزى ساز، پيش از رستخيز» ، مولوى
۳-گنجى در يكى از نامه هايش، با نقلِ بخشى از «زمستان» سروده مهدى اخوانِ ثالث، از لرزش و سرما در هوايِ ۴۰درجه بيمارستان شكوه مى كند.
۴-دُرا ى كاروان = زنگِ قافله
۵-اشاره و تلميحى ست به «ماهى سياهِ كوچولو» اثر صمد بهرنگى.
۶- آهنجيدن = بيرون كشيدن، در آوردن، جذب كردن رنج آهنج = بيرون آورنده و بيرون كشنده رنج
۷-افروزه = آنچه بدان آتش گيرانند
آموزه
.