|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
اميرحسين كبيرى
نخستين تجربه هاى مدرن در ايران
بارقه هاى تجديد در مبانى سياسى و فرهنگى و اجتماعى ايران، از اواسط حكومت شاه عباس اول قابل مشاهده است. دولتمردان و سياستگزاران روزگار صفوى دلايل فراوانى براى برقرارى پيوند با اروپاييان داشتند و بر همين پايه، رفت و آمدهايى ميان ايران و كشورهاى اروپايى برقرار بود. در چنين صورتى خود به خود نيازى آشكار به آشنايى و شناخت ملت هاى اروپايى لازم بود و مهمترين و موثرترين وسيله اين آشنايى آموختن زبان هاى مردم كشورهايى بود كه در حوزه پيوندهاى سياسى، بازرگانى و نظامى ايران قرار داشتند. اما لزوم آموختن زبان هاى تجار اروپايى از سوى مردم مسلمان دريافته نشد و راه براى شهروندانى كه با زبان هاى اروپايى آشنا بودند اما مسلمان نبودند هموار گشت. به عنوان مثال پيترو دلاواله در سفرنامه خود عنوان مى دارد كه مردى ارمنى به نام يعقوب در روزگار شاه عباس اول به عنوان مترجم در خدمت او بود و از همان راه به دربار راه يافت. (دلاواله، ص ۳۵۶) در مواردى هم به ناچار مهمانان رسمى و سفرا و نمايندگان سياسى و نيز جهانگردان مجبور بودند زبان فارسى يا تركى را خود بدانند تا با شاه و درباريان و ديگر مردم به گفت وگو بنشينند. بديهى است كه ناآگاهى ايرانيان از زبان هاى اروپايى كاستى ها و زيان هائى به همراه داشته است. به هر حال با تمام فراز و نشيب ها و مشكلات پيش رو، نمايندگانى از سوى پادشاهان صفوى در روند پيوندهاى موجود ميان ايران و اروپا گسيل شدند. اين سفرها به ايرانيان فرصت مى داد تا پيشرفت هاى زاييده جنبش رنسانس و رفرماسيون اروپا را خود ببينند و براى اصلاح ساختارهاى كشورشان از آن بهره برند.
همزمان با قدرت گيرى اسماعيل صفوى و هموار شدن مسير براى به تخت نشستن سليم عثمانى اروپا از خمودى سده هاى ميانه برخاسته بود و طريق رشد و ترقى را پى مى نمود اما در جهان اسلام كه روزگارى به حقيقت داعيه برترى در علم و تمدن را سر مى داد به سبب دشمنى هاى برخاسته از انديشه هاى افراطى دينى دو قدرت بزرگ روزگار به نزاع با يكديگر مشغول بودند و توجهى به عواقب اين دشمنى ها نداشتند و در آن سوى دنيا؛ اروپا بى هيچ مانعى مسير رو به تعالى خود را مى پيمود.
ايران پس از تاجگذارى دوم شاه عباس اول به تثبيتى نسبى رسيده بود و خود را بى نياز از ايجاد رابطه با اروپا نمى ديد و بدين سان به روانه كردن عده اى به دربارهاى دول اروپايى مبادرت ورزيد. اما به جز مواردى معدود، نوشته هائى از مشاهدات ايشان از دنياى غرب باقى نمانده و تنها اثر قابل توجهى كه مى توان از اين دوره يافت نوشته هاى اوروج بيك بيات است. وى يكى از ايرانيانى بود كه به اروپا رفت و پيشرفت هاى علمى و اجتماعى كشورهاى گوناگون آن قاره را از نزديك ديد. او يكى از همراهان آنتونى شرلى بود كه از سوى شاه عباس مأمور سفر به اروپا شده بودند. چون ايرانيان از جهان و آنچه در آن مى گذشت ناآگاه بودند شاه عباس در سال ۱۵۵۸ / ۱۵۹۹ آنتونى شرلى را با آن هيأت همراه كرد و امر داد كه هيأت نمايندگى ديپلماسى ايران «بايد مطابق نظرات او عمل» كند. (دون ژوان ايرانى، ص ۳۰۱) با آنكه فردى از روحانيون هيأت سفارت ايران را همراهى مى كرده و به دستور شاه عباس مأمور مراقبت از وظايف دينى اعضاى هيأت بوده اوروج بيك در سال ۱۵۱۱ / ۱۶۶۲ در اسپانيا به كيش كاتوليك درآمد. وى درباره سفر خود به اروپا مى نويسد: وظيفه اى كه در اين سفر بر خود فرض دانسته و از همان آغاز حركت از آن پيروى كرده بودم، يعنى ديدن آنچه ممكن باشد و ثبت هر چه در ضمن سفر ديده ام، تا بعد در ايران آنها را منتشر كنم، مرا بر آن داشت تا با نهايت اشتياق از حاكم شهر بخواهم كه چهار منظره اى را كه باعث شهرت و نام آورى اين شهر (شقوبيه Segovia) گشته و به ما نشان دهد. (همان ص ۳۳۴)
اما چون مسيحى شده بود و ناچار دست از همسر و فرزند و كشور خود شسته بود قصد آن داشت نوشته هاى خود را نه به شاه ايران كه «... به حضور اعليحضرت كاتوليك فيليپ سوم (پادشاه اسپانيا) ولى نعمت و فرمانروا...» تقديم كند. (همان، ص ۳۱۳) بدين سان شاه و درباريان از آنچه كه مأموران خود را موظف به انجام آن كرده بودند تا آگاهى هائى از اروپا برايشان حاصل آيد محروم مى شوند. پس از مرگ شاه عباس به دليل اتخاذ سياست هائى از سوى وى كه منجر به روى كار آمدن شاهزادگان سست عنصر شد عملاً صفويان نتوانستند پيوندهاى برقرار شده در دوره عباس اول را به صورتى جدى تعقيب كنند. به هر رو؛ بستر آشفتگى هاى سياسى ايران در ايران پس از عباس اول فراهم مى آيد و در دوره افشارها و زنديان نيز به سبب عدم وجود استقرار و ثبات سياسى نه از سوى غربيان تمايل مستمرى براى ايجاد پيوند و مناسبات با ايرانيان مشاهده مى شود و نه حكمرانان ايران فرصت چندانى براى انعقاد چنين پيمان هائى پيدا مى كنند. با نشستن فتحعلى شاه قاجار در مصدر قدرت و جلوس او بر تخت سلطنت دوره استقرار و اتخاذ سياست هاى مربوط به اين دوره سرآمده بود و اينك زمان آن فرا رسيده بود كه جهت تثبيت حكومت و قدرت، سياست هائى جديد تدبير شود. جرقه هاى اين تدابير اول بار از سوى وليعهد عباس ميرزا و اتابك او قائم مقام اول در ولايت آذربايجان ـ ولايتى كه در دوره قاجار براى تربيت وليعهد زير نظر اتابك سپرده مى شد ـ ديده مى شود. شايان ذكر است كه اين تدابير بيشتر در جنبه هاى نظامى رخ مى نمايد چرا كه عباس ميرزا با تهديدات روس مواجه مى شود و در حقيقت با آغاز جنگ هاى اول ايران و روس است كه (به سال ۱۲۱۸ قمرى) ضعف و ناكارآمدى ايران براى دولتمردان روشن مى شود.
برنامه نوگرايانه عباس ميرزا چه در زمينه نوسازى ارتش و چه در مورد فرستادن دانشجو به اروپا كه براى نخستين بار در سال ۱۲۲۶ قمرى / ۱۸۱۱ ميلادى رخ داد و چه اقدام به ترجمه و تاليف و چاپ كتبى در زمينه دانش هاى جديد اروپا، همگى براى يافتن راهى بود كه بتوان ايران را به كاروان تمدن و دانش نو بدان طريق پيوند زد. برنامه هاى اصلاح خواهانه شاهزاده قاجار در ايران بى واكنش نماند و مخالفت هائى در پى داشت. بديهى است كه با مرگ وليعهد اقدامات وى و قائم مقام عقيم ماند اما در حقيقت تخم اصلاحاتى كه به وسيله آن دو نهاده شد مسير بارور شدن خود را طى مى كرد. روشن انديشى، نفوذ و پيوند نزديك عباس ميرزا با شاه و بهره گيرى از فن و دانش از سوى او، وى را در ميان ديگر ايرانيان معاصر خود مردى بى همتا كرده بود. اين روند تا روى كارآمدن اميركبير تقريباً معلق ماند. با حضور امير در مقام صدارت ناصرالدين شاه روندى كه با عباس ميرزا آغاز شده بود ادامه داده مى شود. شاخه تنومند نهال جوان اصلاحات شاهزاده و اتابك او، اعزام دانشجو به خارج از كشور براى فراگيرى علم و دانش و سپس ارائه آموزش در ايران بود. در واقع رسالت عباس ميرزا از سوى اينان تعقيب شد و مسير ورود مفاهيم تازه در ايران گشوده گشت.
در دوره منتهى به مشروطه به چند پديده نو برمى خوريم كه از جمله آنها مطبوعات و مدارس جديد است. در نيمه دوم سده سيزدهم / نوزدهم با توجه به آگاهى ايرانيان از اوضاع خارج از كشورشان ذهن عده اى از ايشان كه با مسامحه «روشنفكران عصر ناصرى» ناميده مى شوند به سوى آگاهى از پيشرفت غرب و ايستايى ايران سوق يافت و هر يك با استفاده از فن چاپ، نظرات خود را در رسالات و كتب و روزنامه ها منتشر كردند و به نحوى از انحا راهكارى براى خروج از بحران پيشنهاد كردند. جوانه هاى مطبوعاتى مرهون ورود صنعت چاپ به ايران است. در مقايسه با غربى ها ايرانيان با يك تاخير تاريخى سه سده اى به كهكشان گوتنبرگ واقف و به لحاظ ارتباط شناسى با تمدن كتبى آشنا شدند. اولين اقدام را ميرزا زين العابدين تبريزى به سال ۱۲۳۱ / ۱۸۱۷ انجام داد و چاپخانه حروفى اى را از راه عثمانى وارد و در تبريز داير كرد و در سال بعد رساله جهاديه ميرزاى بزرگ قائم مقام را منتشر كرد. اندكى بعد ميرزا صالح شيرازى كازرونى از وابستگان دستگاه قائم مقام كه براى كسب معارف تازه با عده اى ديگر به انگلستان اعزام شده بود در مراجعت به ايران چاپخانه كوچكى را آورد و اقدام به انتشار ماهنامه كاغذ اخبار كه برگردان فارسى news paper بود ورزيد و بدين ترتيب نخستين كلنگ كوبنده مطبوعاتى را در فرهنگ سفت و سخت سياسى و اجتماعى قاجار وارد آورد.
مدارس جديد ديگر پديده نوينى بود كه از قبل مراجعت ايرانيان به خارج از كشور، نداى احداث آن سر داده مى شد. انتقاد به شيوه مدارس قديم از دوره اميركبير آغاز شده بود. احساس نياز به اين مدارس، امير را به تاسيس دارالفنون برانگيخت. بارقه هاى اصلاحات در نظر ناصرالدين شاه از زمان صدارت اميركبير شكوفا شده بود و حتى پس از كشته شدن صدراعظم، فكر شرقى و تجدد از ذهن شاه قاجار به طور كامل رخت بر نبست، گرچه وى به صورتى كجدار و مريز با اصلاحات همدلى مى كرد. ميرزاحسن رشديه، طلبه جوانى بود كه در تبريز بخت آن را يافت تا با مطالب روزنامه «اختر» آشنا شود. تصميم بر آن بود كه ميرزاى جوان براى ادامه تحصيلات دينى به نجف فرستاده شود اما وى عزم جزم كرد كه براى آموزش جديد به دارالمعلمين كشورهاى پيشرفته رود. حضور وى در كلاس هاى اول با شيوه آ موزش جديد تجاربى را براى رشديه اندوخت كه وى را بر آن داشت تا اقدام به افتتاح مدرسه اى در ايروان كند. ناصرالدين شاه در بازگشت از سفر فرنگ قصد آن داشت كه ماه محرم را به تبريز رسد؛ در ايروان از مدرسه رشديه ديدن كرد و او را تشويق كرد كه به ايران آيد و نظير آن مدرسه را در ايران نيز داير نمايد.
بدين ترتيب بناى مدارس جديد در ايران با حضور ميرزاحسن رشديه نهاده شد گرچه وى در اين مسير با مشكلاتى بس دشوار مواجه گشت اما حضور وى ديگر شاخه اى بود كه از نهال اصلاحات جوانه مى زد. با احداث مدارس جديد و روند رو به رشد سوادآموزى در ايران، درخشش مطبوعات و نوشته هاى اصلاح خواهانه در انتقاد از ساختارهاى كهن و فرسوده كشور، جلوه گر شد و نهايتاً مسير را براى عقب گرد مرتجعان دستگاه قاجار مسدود مى كرد. بدين سان مطبوعات به عنوان يكى از اركان اصلاحات در كشور جدى تلقى شد و نقش مهمى را در مسير روشنگرى از آن ايفا كرد اگرچه در اين مسير فراز و نشيب هائى داشت اما به حقيقت اين مطبوعات بودند كه اولين گام را در اين مسير پرتلاطم برداشتند
|
|
|
|
|
على ايمن دوست
ترور ميرزاده عشقى تقابل گلوله و قلم
صبح روز پنجشنبه، دوازدهمين روز از تيرماه سال ۱۳۰۳ هجرى شمسى، تقابل گلوله و قلم، بار ديگر چهره كريه خود را نمايان ساخت و اين بار فرزندى از سلاله عشق و آزادگى، شاعرى وطن دوست و انقلابى را، راهى جهان ابدى كرد. نامش سيدرضا بود و شهرتش ميرزاده عشقى. پسر حاج سيدابوالقاسم كردستانى، كه روز سه شنبه، بيستم آذرماه ۱۲۷۳ شمسى (۱۲ جمادى الثانى ۱۳۱۲ هجرى قمرى) در شهر باستانى همدان قدم به اين هستى خاكى نهاده بود. درباره نام كوچك او، برخى قائل به «سيدمحمدرضا» هستند، اما بنابر اوراق خطى باقى مانده از عشقى كه در پاى آنها عبارت (ر.م.عشقى) نوشته شده و برخى اسناد قديمى، به نظر مى رسد، «سيدرضا» صحيح باشد. (سده ميلاد عشقى، ص ۴) عشقى را به سال ۱۲۷۹ شمسى، براى تحصيل به يكى از مكتب خانه هائى كه در آن زمان معمول و متداول بوده مى فرستند.
عشقى بعد از مكتب خانه راهى آموزشگاه الفت و مدرسه آليانس همدان شد و تا هفده سالگى علاوه بر يادگيرى زبان و ادبيات فارسى، به يادگيرى زبان فرانسه به طور كامل همت گماشت. در سال ۱۳۲۷ قمرى، در زمانى كه قواى مجاهدين به تهران وارد شده بودند و محمد على شاه به سفارت روس در زرگنده پناه برده بود و از سلطنت خلع و محكوم به خروج از ايران گشته بود، عشقى هم از همدان به تهران مسافرت كرد و در اولين تجربه سفر، در پانزده سالگى خود، تا آنجا كه برايش مقدور بود با اوضاع آشفته و نابسامان وطنش آشنا شد. بعد از آن به اصفهان و رشت هم سفر كرد و بعد از چندى به همدان بازگشت و چون با زبان فرانسه به خوبى آشنا شده بود، در تجارتخانه يكى از بازرگانان فرانسوى به سمت مترجم مشغول به كار شد و به موازات آن از فعاليت هاى اجتماعى نيز غافل نبود، به طورى كه اولين شماره «نامه عشقى» را كه به صورت يك ورق پشت و رو، شامل قطعات منظوم و منثور خود بود، در تاريخ ۱۸ ذيقعده، ۱۳۳۳ يعنى در سن ۲۱ سالگى منتشر ساخت. در اوايل جنگ بين المللى اول (اواخر ۱۳۳۴ قمرى ـ پاييز ۱۲۹۵ شمسى) به هواخواهى از عثمانى ها، به همراه چند هزار مهاجر ايرانى رهسپار استانبول شد و مدت دو سال در آنجا ماند و علاوه بر اين كه در رشته علوم اجتماعى و فلسفه، در دارالفنون استانبول به صورت مستمع آزاد حضور مى يافت، دو منظومه شعرى اش را هم سرود. «اپراى رستاخيز شهرياران ايران» يكى از همين منظومه ها است. عشقى اين منظومه را كه اولين نمايشنامه منظوم (اپرا) در زبان فارسى به شمار مى رود، در راه بغداد به موصل و زمانى كه تحت تأثير قصرهاى مخروبه حوالى شهر مدائن، اين گهواره تمدن دنيا، قرار داشته است با پنج شخصيت سرود و در واقع اپراى رستاخيز، به قول خودش، نشانه هاى قطرات اشكى است كه بر روى كاغذ به عزاى مخروبه هاى تيسفون ريخته است. اثر منظوم ديگر او در تركيه «نوروزى نامه» است. مسمطى كه عشقى در وصف بهار در استانبول در سال ۱۳۳۶ قمرى سروده است. عشقى در شوال ۱۳۳۶ قمرى برابر با مردادماه ۱۲۹۷ شمسى، عزم جزم مى كند كه به توقف دوساله خود در خارج از كشور پايان دهد و راهى كشور شود. پس از ورود به كشور، ابتدا به همدان و از آنجا به تهران مهاجرت مى كند و در تهران بساط اقامت مى افكند. عشقى با ورود خود به تهران در حقيقت، پا به عالم سياست مى گذارد و با اشعار انتقادى خود، حاكمان وقت را به چالش مى كشد. درست يك سال بعد از ورود او به ايران، يعنى در مردادماه ۱۲۹۸ شمسى، وثوق الدوله، مقدمات يك معاهده استعمارى را كه در تاريخ به معاهده ۱۹۱۹ معروف است، با دولت انگلستان فراهم مى كند. اين مسئله براى شاعرى وطن دوست مثل عشقى، به قدرى گران تمام مى شود كه منظومه اى طولانى و شديداللحن خطاب به وثوق مى سرايد كه در بخشى از آن آورده است:
«ديگر از تاريخ دنيا، نام ايران بست رخت
باغبان! زحمت مكش، كز ريشه كندند اين درخت!
ميهمانان وثوق الدوله! خونخوارند، سخت
اى خدا! با خون ما، او ميهمانى مى كند»
و در ادامه مى گويد:
«اى وثوق الدوله! ايران، ملك بابايت نبود
تا كه بفروشى به آنكو زرفشانى! مى كند» علاوه بر اين، عشقى قصيده اى هم تحت عنوان ملت فروش خطاب به وثوق مى سرايد و حتى غزل ميهنى و سياسى معروفش به نام «عشق وطن» كه با مطلع «خاكم به سر، ز غصه به سر، خاك اگر كنم خاك وطن كه رفت چه خاكى به سر كنم؟» شروع مى شود را هم، در رابطه با همين قرارداد سرود. مجموعه اين اعتراضات منجر به دستگيرى و حبس چند ماهه اش در نظميه تهران در قلهك مى شود، كه «چكامه زندانى شاعر» كه از حبسيه هاى خوب دوران معاصر به شمار مى رود در همين ايام يعنى دهه سوم شهريور ۱۲۹۸ شمسى برابر با سال ۱۳۳۷ قمرى در زندان مى سرايد. عشقى بعد از آزادى از زندان هم دست از انتقادات خود نكشيد و بر همه مظاهر فساد انگشت مى گذاشت و از آنها به تلخى ياد مى كرد. از عشقى علاوه بر اشعار پراكنده فراوان و مقالات متعدد كه تماماً رنگ و بوى سياسى و اجتماعى دارند، شش نمايشنامه منظوم و منثور به جا مانده كه شايد از لحاظ ادبى قابل تامل ترين آثار او به حساب آيند. جالب اين جاست كه، عشقى زمانى كه مى توانسته از راه مديحه گويى احتياجات مادى خود را رفع نمايد، نوشتن اين نمايشنامه ها را به عنوان تنها راه براى امرارمعاش انتخاب مى كند. به جز اپراى رستاخيز كه اولين نمايشنامه عشقى به حساب مى آيد و شرح آن رفت، سه نمايشنامه منثور و دو نمايشنامه منظوم ديگر نيز دارد. «ايده آل پيرمرد دهگانى يا سه تابلو مريم» از بهترين نمايشنامه هاى منظوم او به شمار مى رود. حكايت اين نمايشنامه از آنجاست كه بعد از كودتاى سوم اسفند، ۱۲۹۹ بين سال هاى ۱۳۰۰ تا ۱۳۰۳ شمسى، دبير اعظم (فرج الله بهرامى) كه وزارت جنگ را بر عهده داشت مقالاتى در روزنامه «شفق سرخ» به مديريت على دشتى، تحت عنوان «ايده آل شما چيست؟» با امضاى ف.برزگر، مى نوشت و از خوانندگان روزنامه مى خواست كه به اين پرسش پاسخ دهند. هدف بهرامى در نهايت اين بود كه به مردم ساده دل و بى خبر ايران القا نمايد كه ايده آل هر فرد ايرانى جز اين نمى تواند باشد كه از زمامدارى سردار سپه (رضاشاه) جانبدارى كند. عشقى نيز اين منظومه را در فروردين ۱۳۰۳ نوشت كه در روزنامه شفق سرخ به چاپ رسيد. اين منظومه شامل سه پرده يا تابلو بود: تابلو اول شب مهتاب يا تولد مريم، تابلو دوم: روز مرگ مريم و تابلو سوم: سرگذشت پدر مريم و ايده آل او. اين منظومه در حقيقت تحليلى است از انقلاب مشروطه به شيوه هنرى. در اين نمايشنامه مريم، كه دختر يك مجاهد مشروطه خواه است، در پى يك عشق صميمانه مورد تجاوز قرار مى گيرد و خودكشى مى كند (تابلو اول و دوم)، در تابلو سوم ميرزاده عشقى را مى بينيم كه پاى صحبت پدر مريم مى نشيند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. در حقيقت سرگذشت مريم و پدر مريم هم، تمهيد مقدمه اى است براى ورود در بحث اصلى و محورى منظومه كه همان شكست انقلاب است. در پايان اين منظومه عشقى خطاب به فرج الله بهرامى ـ برزگر ـ مى نويسد:
«جناب برزگر! اين ايده آل دهقان است
نه ايده آل دروغ و فلان و بهمان است
زمن اگر شنوى، ايده آل من، آن است
همين، مقدمه ايده آل ايران است»
۱۲۲۷۶۹.jpg
نمايشنامه بعدى او «جمشيد ناكام» نام دارد، كه منثور است. در حقيقت عشقى در اثر خودكشى و از دست دادن برادر ناكامش اين نمايشنامه منثور را مى نويسد. سفر اشراف زادگان به فرنگستان و صرف پول هاى گزاف و رفتار مضحك اين نور چشمى ها و ادا و اطوار آنها موضوع نمايشنامه جمشيد ناكام است.
نمايشنامه ديگر او «كفن سياه» نام دارد، كه منظوم است و در مذمت خرافات و به زبان تمثيل از وقايع روزگار سخن گفته است و در انتها بى اعتبارى دنيا را به رأى العين آشكار ساخته است. «حلواء الفقراء» نام نمايشنامه اى ديگر از اوست. موضوع اين نمايشنامه هم تسخير ارواح و رام كردن اجنه و به كار گرفتن آلات كيمياگرى و در نهايت نشان دادن خرافه است. نمايشنامه بعدى او، نمايشنامه قربانعلى كاشى يا «اپرت بچه گدا و دكتر نيكوكار» ، نمايشنامه اى منثور در قالب كمدى است كه در آن از استعدادهاى خوب ايرانى كه در اثر نبود آموزش خوب به راه هاى خلاف مى روند سخن گفته است. عشقى در تاريخ ۲۴ خرداد ۱۳۰۲ كه حسن پيرنيا (مشيرالدوله) آخرين كابينه خود را تشكيل داد، براى مدتى اندك، به رياست بلديه اصفهان انتخاب شد و در همين مدت برخى از نمايشنامه هاى خود را در اصفهان روى صحنه اجرا كرد كه مورد توجه بسيار قرار گرفت. البته نكته اى كه در اينجا نبايد مورد غفلت واقع شود، نقد ادبى آثار عشقى است. به اين معنا كه هر گاه بخواهيم، در مقام نقد آثار او درآييم، تا جايى كه اشعار و آثار او را با متر و معيار انقلابى گرى و مردمى بودنشان بسنجيم، شايد كمتر كسى را ياراى مقابله با او بيابيم، اما زمانى كه از دريچه ظرايف دستورى و دقايق اديبانه به آثار او نگاه مى كنيم، بايد اذعان كنيم كه در آثار به جا مانده از عشقى، نشانه اى از تسلط اساسى يك شاعر، به زبان فارسى وجود ندارد، البته در اين جا دو نكته مهم ديگر نهفته است: اول اين كه شايد يكى از دلايل اصلى اين مطلب، تجربه كوتاه عشقى در مقام يك سخنور بوده است، چه بسا اگر اجل مهلت بيشترى به او مى داد شاهد آثار بسيار پخته ترى از او بوديم، ثانياً، شايد نگاه كردن با اين زاويه به آثار او، اصولاً كار سنجيده اى نباشد، چرا كه شايد از منظر او اصالت با رسالت هنر باشد نه با ظاهر آن. اما جداى از اين بحث، در آثار او بعضاً غلط هاى تاريخى نيز مشاهده مى شود كه نمود بارز آن در سه تابلو مريم است، كه در مورد تاريخ حكام كرمان، دچار اشتباهاتى شده كه دكتر باستانى پاريزى در مقاله اى، اين اشتباهات را گوشزد كرده اند. از ديگر آثار ماندگار عشقى، جريده اى بود كه به سال ۱۳۰۰ شمسى به نام «روزنامه قرن بيستم» منتشر ساخت. اولين شماره اين جريده كه قرار بود به صورت هفته نامه چاپ شود، در تاريخ ۱۶ ارديبهشت ۱۳۰۰ برابر با ۲۷ شعبان، ۱۳۳۹ در شانزده صفحه با قطع وزيرى به چاپ رسيد. روزنامه قرن بيستم حاوى مقالات و اشعار تند انقلابى و انتقادى عشقى بود، به همين دليل بارها از سوى هيأت حاكمه توقيف شد. در حقيقت تاريخ انتشار قرن بيستم سه مرحله دارد. در مرحله اول بعد از چاپ چهار شماره به محاق توقيف رفت. در دوره دوم، هجده شماره، در چهار صفحه با قطع بزرگ چاپ شد، كه در حقيقت به جاى روزنامه «سياست» كه توقيف شده بود چاپ مى شد. در اين مرحله مخالفت عشقى با دسيسه هائى كه با نام جمهورى به خورد ملت داده مى شد آشكارتر گشت و مقالات تندى با عناوين «جمهورى قلابى» و «جمهورى نابالغ» به چاپ رسيد. سازش ناپذيرى عشقى با اين به اصطلاح جمهورى، با چاپ سومين دوره از قرن بيستم كه فقط شامل يك شماره بود (شنبه، مورخ ۷/۴/۱۳۰۳) ـ در هشت صفحه به قطع كوچك ـ بيش از پيش آشكار گشت و در آن مقاله ها و شعرهايى به نام «آرم جمهورى» ، «جمهورى سوار» ، «مظهر جمهورى» و «نوحه جمهورى» انتشار داد. روز بعد از انتشار آخرين شماره قرن بيستم (يكشنبه، هشتم تيرماه)، سرتيپ محمد درگاهى رئيس كل نظميه اطمينان يافت كه بايد كار عشقى را يكسره سازد وگرنه خودش ممكن است در آتش غضب سردار سپه جان ببازد. در اين زمان منزل استيجارى ميرزاده عشقى در سه راه سپهسالار، كوچه قطب الدوله بود. او كه به تنهايى با پسر عموى خود و يك كلفت پير زندگى مى كرد، تنها توانسته بود، بيرونى خانه اى را كه اندرونى و بيرونى داشت اجاره نمايد. صبح روز پنج شنبه دوازدهم تيرماه ۱۳۰۳ شمسى، سه مزدور اجير شده از جانب سرتيپ درگاهى به منزل عشقى مراجعه كرده و به بهانه كار وارد حياط شده و زمانى كه عشقى قصد تعارف كردن آنها را به داخل داشته است، يكى از آنها با اسلحه خود او را هدف قرار مى دهد. عشقى را به مريضخانه نظميه منتقل مى كنند، اما گلوله سربى استبداد، وظيفه خود را به خوبى انجام مى دهد و عشقى در مريضخانه جان مى سپارد. جسد او را به منزل منتقل كردند و بعد از آنكه مراسم تغسيل و تكفين روى تنها فرش اتاقش، كه يك حصير ساده بود انجام گرفت، جنازه را به مسجد سپهسالار منتقل كردند و فرداى روز ترور از مسجد تشييع شد. عشقى خواهر و برادرى در تهران نداشت، همسرى هم نداشت، اما جمعيتى سى هزار نفره از مردم تهران پيكر او را تشييع كردند. عبور جنازه از شاه آباد، لاله زار، ناصريه، بازار، تا سر قبر آقا روى دست و شانه مردم صورت پذيرفت و از آنجا با كالسكه اى مخصوص به ابن بابويه رسيد. سنگ قبر عشقى در ابن بابويه تهران، حدود ۲ متر از سطح زمين فاصله دارد و روى يك ديواره آن، در قسمت پايين قطعه شعر معروف او نوشته شده است:
خاكم به سر، ز غصه به سر خاك اگر كنم
خاك وطن كه رفت چه خاكى به سر كنم
من آن نيم به مرگ طبيعى شوم هلاك
وين كاسه خون به بستر راحت هدر كنم.
منابع:
۱- كليات مصور ميرزاده عشقى، تدوين سيدهادى حائرى (كورش)، نشر جاويدان
۲ ـ سده ميلاد ميرزاده عشقى، حائرى، سيدهادى، نشر مركز
۳ ـ گفته هاى ميرزاده عشقى، به كوشش و اهتمام داوود على بابايى، انتشارات اميد فردا
|
|
|
|
|
گردآورى و ترجمه: فرهاد كاوه
مرگ لورنس عربستان
• ۱۹۳۵
توماس ادوارد لورنس كه همه دنيا وى را با عنوان لورنس عربستان مى شناسند، در حالى كه دوران بازنشستگى خود را به عنوان مكانيك بازنشسته نيروى هوايى سلطنتى مى گذراند، از دنيا رفت.
اين قهرمان افسانه اى جنگ كه به امر نويسندگى و پژوهش در زمينه باستان شناسى هم اشتغال داشت بر اثر جراحات وارده در يك تصادف با موتورسيكلت از پاى درآمد.
توماس ادوارد لورنس در سال ۱۸۸۸ در شهر ترى ماداك (Tremadoc) در ولز متولد شد. در سال ۱۸۹۶ او به همراه خانواده اش به شهر آكسفورد نقل مكان كردند و او مشغول به تحصيل در دو رشته معمارى و زبان شناسى شد. در سال ۱۹۰۹ او سفرى تحقيقاتى به كشور عثمانى انجام داد.
در سال ۱۹۱۱ او به صورت افتخارى به عضويت گروهى درآمد كه در حال حفارى و كاوش منطقه اى باستانى در كناره رود فرات بودند.
او به مدت سه سال در آنجا مشغول به كار بود و اوقات فراغت خود را صرف مسافرت در منطقه و آموختن زبان عربى كرد.
در سال ۱۹۱۴ با مطالعاتى كه درباره منطقه سينا (The Sinai) در نزديكى مرز هاى عثمانى كرد، به همراه همكارانش نقشه هائى تهيه كردند كه بلافاصله از اهميت استراتژيك فوق العاده برخوردار شدند زيرا در همان روز ها در اكتبر سال ۱۹۱۴ جنگ بين انگلستان و امپراتورى عثمانى آغاز شد.
با آغاز جنگ، لورنس براى اعزام به منطقه نام نويسى كرد و از آنجايى كه در امور اعراب تخصص بالايى داشت به عنوان افسر اطلاعات به قاهره اعزام شد. او بيش از يك سال در مصر به فعاليت هاى اطلاعاتى خود ادامه داد و در سال ۱۹۱۶ يك ديپلمات انگليسى را براى مذاكره با حسين بن على- امير مكه- كه عليه قوانين عثمانى اعلان شورش كرده بود همراهى كرد.
لورنس مقامات ارشد خود را متقاعد كرد كه شورش طرفداران امير مكه را حمايت كنند و خود نيز به عنوان افسر رابط «ارتش حسين بن فيصل» امير مكه را همراهى كرد.
نيرو هاى اعراب تحت راهنمايى لورنس توانستند طى يكسرى جنگ هاى نامنظم خسارات فراوانى به خطوط نيرو هاى ترك وارد كنند.
او يك متخصص جنگ فوق العاده به نظر مى رسيد و به شدت مورد علاقه اعراب باديه نشين قرار گرفت.
در جولاى ۱۹۱۷ نيرو هاى اعراب موفق به تصرف منطقه عقبه در نزديكى منطقه سينا شده و در آنجا به نيرو هاى انگليسى كه در حال پيشروى به سوى اورشليم بودند ملحق شدند و در همين حال لورنس به مقام سرهنگ دومى ترفيع يافت. در ماه نوامبر وى در حالى كه با لباس مبدل اعراب در حال شناسايى خطوط نيرو هاى عثمانى بود دستگير شد و قبل از آنكه موفق به فرار شود مورد شكنجه و تجاوز قرار گرفت. پس از فرار، لورنس به رسته خود كه در حال پيشروى به سوى شمال و شهر دمشق بود پيوست.
عربستان آزاد شد اما اميد هاى لورنس براى دستيابى به ملتى واحد در شبه جزيره عربستان با به وجود آمدن تحزب و فرقه گرايى از دست رفت و او كه خسته و نااميد شده بود به انگلستان بازگشت. او هنگامى كه فهميد رقابت شديد بين گروه هاى اعراب دست پخت دولت انگلستان است به حضور پادشاه جورج پنجم رسيد و مدال هاى افتخارى را كه قرار بود به او تقديم شود مودبانه رد كرد.
پس از اتمام جنگ او تلاش هاى بسيارى براى استقلال كشور هاى عرب انجام داد تا آنجا كه در كنفرانس صلح پاريس با لباس اعراب حضور يافت.
او به شخصيتى افسانه اى در دوران زندگى اش تبديل شد و در سال ۱۹۲۲ با رد كردن مناصبى با دستمزد بالا با نام جعلى جان هام راس در ارتش سلطنتى انگلستان ثبت نام كرد.
به تازگى نوشتن يادداشت هاى به ياد ماندنى اش از جنگ را با نام «هفت ستون حكمت» به پايان برده بود و اميدوار بود با فرار از شهرت دستمايه اى مناسب براى كتابى جديد به دست آورد. كشف و افشاى ماجرا توسط مطبوعات منجر به اخراج وى از نيروى هوايى سلطنتى شد، اما در سال ۱۹۲۳ او مجدداً موفق شد به عنوان سرباز با نام جعلى تى يى شاو در رسته نيرو هاى زرهى ثبت نام كند. او اين عنوان جعلى را به ياد دوست و نويسنده ايرلندى اش جورج برنارد شاو انتخاب كرد. در سال ۱۹۲۵ لورنس مجدداً به نيروى هوايى سلطنتى پيوست و دو سال بعد نام فاميل خود را رسماً به «شاو» تغيير داد. در سال ۱۹۲۷ نسخه خلاصه شده خاطرات وى منتشر و با اقبال عمومى عظيمى مواجه شد.
اما مطبوعات و خبرنگاران آن زمان از محل سكونت لورنس اطلاعى نداشتند و اين در حالى بود كه وى به پايگاهى در هند اعزام شده بود. در سال ۱۹۲۹ او به انگلستان بازگشت و شش سال آخر عمر خود را به نوشتن و كار كردن به عنوان مكانيك نيروى هوايى سلطنتى اختصاص داد. در سال ۱۹۳۲ ترجمه «اوديسه» هومر به انگليسى را انجام داد و آن را در حالى كه نام تى يى شاو (T. E. Shaw) را بر روى خود داشت به چاپ رسانيد. در فوريه ۱۹۳۵ لورنس از نيروى هوايى سلطنتى اخراج و به كلبه ساده خود در دورست كلاووز هيلز بازگشت.
در سيزدهم مه همان سال او در حالى كه سوار بر موتورسيكلت از حومه شهر مى گذشت براى جلوگيرى از برخورد با دو پسر دوچرخه سوار از جاده منحرف شد و به شدت آسيب ديد. در روز ۱۹ مه او در بيمارستانى واقع در كمپ سابق نيروى هوايى سلطنتى درگذشت و تمام انگلستان در غم او سوگوارى كردند.
|
|
|
|
|
آخرين پيام رضا شاه كه در ژوهانسبورگ بر روى صفحه گرامافون ضبط و براى محمدرضا شاه فقيد توسط ارنست پرون فرستاده شد.
«فرزند عزيز؛ من نيز از وسيله اى كه شما به كار برده و مكنونات ضمير خودتان را با ضبط كردن در صفحه به من رسانيده ايد استفاده مى نمايم و خوشوقتم كه مى توانم لحظه اى چند به صحبت كردن با آن نور چشم عزيز، خود را مشغول ساخته؛ خاطر افسرده خود را تسلى بخشم. نداى قلبى آن نور چشم مهربان كه به امواجى نامرئى تبديل شده بود و قلب من؛ با منتهاى وضوح آنرا تشخيص مى داد، چنان در من تأثير روحبخش نمود كه با گريه شوق، يكايك كلمات آن را در بهترين زواياى قلبم جا دادم. هر چند بعد مسافت ظاهرا ما را از هم دور ساخته است، ولى من با چشم دل هر دقيقه آن فرزند گرامى را در مقابل نظر مجسم مى بينم و هيچ منظره ديگرى نمى تواند آن را جايگزين شود. اگر اين فكر و اميد كه آرزوى ديدار شما و تمام فاميل باشد؛ هر لحظه مرا به خود مشغول نمى ساخت؛ ديگر به هيچ وجه، قدر و قيمتى براى زندگى قائل نبودم و اميدوارم با تأييدات الهى تير آمال من به هدف مقصود رسيده بتوانم شما و تمام فاميل را روزى در آغوش محبت بفشارم.
فرزند گرامى؛ من از موقعى كه به نفع شما تصميم به استعفا از مقام سلطنت گرفتم و براى پيشرفت كارهاى شما مصلحت ديدم كشور را ترك نمايم، تمام اميدوارى من اين بود كه از دور خدمات صادقانه شما را به كشور شاهد باشم. اطمينان داشتم كه شما با قوه جوانى و عشق به ميهن در مقابل شدايد و سختى ها پايدارى كرده و همه گونه ناملايمات را بر خود هموار خواهيد ساخت تا در ميدان اجتماع، گوى افتخار و نيكنامى را بربائيد. من در عين اينكه يك آن و دقيقه اى از فكر شما فارغ و غافل نيستم معهذا خود را با اين انديشه كه شما اوقات را به خدمت كشور مصروف مى نماييد خوشحال و خوشوقت نگاه مى دارم.
شما بايد نسبت به جريانات هميشه بيدار و آگاه باشيد. هيچوقت دستخوش نصايح فريبنده اى كه بوى غرض از آن استشمام مى شود نشده ثابت و پابرجا باشيد. حال كه اين بار مسئوليت عظيم را در دوره تاريكى به دوش كشيده ايد؛ نبايد از هيچ پيش آمدى بهراسيد؛ چون موقعيت شما طورى است كه كوچكترين اشتباه از طرف شما ممكن است به قيمت از بين بردن خدمات بيست ساله نام و فاميل تمام شود. بايد به هيچ وجه تسليم اضطراب نشده چنان بر جاى خود محكم و استوار باشيد كه هيچ قوه اى نتواند كمترين حركتى در اراده ثابت شما ايجاد نمايد. اين بود آنچه به طور مختصر مى توانستم در اين صفحه بگنجانم تا به موقع خود چراغ راه شما باشد.
در خاتمه قطع و يقين دارم نسبت به وظيفه مقدس ديگرى هم كه عبارت از حفظ خانواده باشد با ملكات و سجاياى اخلاقى كه در شما سراغ دارم كوتاهى نكرده و زنجير مودت و يگانگى تمام افراد فاميل را با توجه شخصى خود محكم و تزلزل ناپذير خواهيد ساخت تا از اين راه من نيز هميشه و براى همه وقت از آن فرزند دلبند خشنود و شاد باشم.»
|
|
|
|
|
سفر تاريخى مصدق به مصر (۳)
معماى غيبت نحاس پاشا در فرودگاه قاهره
دكتر محمد مصدق در شهريور ،۱۳۳۰ از مصر ديدن كرد، هنگام ورود مصدق به فرودگاه قاهره، نحاس پاشا از مصدق استقبال نكرد و دكتر مصدق از اين قضيه بسيار مكدر شد و به همين خاطر كه نحاس پاشا در مهمانخانه محل اقامت مصدق به ديدار او رفت و دستش را بوسيد! و او را رهبر مشرق زمين خطاب كرد. سفر مصدق به مصر يك ديدار عادى نبود و مصدق نيز فراتر از نخست وزير يك كشور خاورميانه اى حيثيت و اعتبار داشت. از اين رو عدم حضور نحاس پاشا در فرودگاه قاهره از سوى وزارت خارجه ايران پيگيرى و نسبت به آن رفتار نامتعارف اعتراض شد.
وزارت امور خارجه مصر هم دلايل ناموجهى را در پاسخ اعتراض وزارت امور خارجه ايران عنوان كرد كه پذيرفتنى نبود. اين ابهام همچنان باقى بود تا اينكه «نحاس پاشا» درگذشت.
و تاريخ درگذشت او درست ۱۴ سال پس از سفر تاريخى مصدق به مصر بود (شهريور ۱۳۴۴) در زمان فوت نحاس پاشا مصدق در ده «احمدآباد» به صورت يك تبعيدى منزوى بود. خبردرگذشت نحاس پاشا كه در روزنامه ها درج شده بود توسط خانواده مصدق به احمدآباد فرستاده شد. مصدق در پاسخ چنين نوشت:
احمدآباد ۸ شهريور ماه ۱۳۴۴
روزنامه اى را كه فرستاديد خواندم. موقعى كه من رفتم مصر، اين شخص از ترس سياست خارجى به استقبال من نيامد. من برنامه اى كه درست كرده بودم، به هم زدم و رفتم در هتلى كه دولت براى من تهيه كرده بود، چون در آن ساعت محل ديگرى نداشتم و بعد نحاس پاشا آمد به هتل معذرت خواست. خلاصه روزگار همين است. برنامه زندگى او تمام شد، اكنون من منتظرم كه برنامه زندگى من هم هرچه زودتر تمام شود.
گزارش خبرنگار روزنامه اطلاعات از قاهره
در باشگاه روزنامه نگاران
ساعت پنج بعدازظهر روز پنجشنبه ۳۰ آبان دكتر مصدق و همراهان به تالار اتحاديه مطبوعات مصر كه مملو ازمديران و نويسندگان و خبرنگاران و فضلاى مصر بود وارد شدند. ورود هيأت با كف زدن و ابراز احساسات شديدى استقبال گرديد. نخست وزير ايران در بالاى تالار كنار ميزى كه براى صرف چاى تهيه شده بود، قرار گرفت. طرفين ايشان على ماهر پاشا نخست وزير سابق و مفتى اعظم فلسطين و سپس چند تن از رجال بزرگ مصر نشسته بودند. تالار با پرچم ايران و مصر تزيين شده بود و دستگاههاى گيرنده صدا در بالاى تالار قرار داده شده بود.
بعد از آنكه چاى صرف شد، رئيس اتحاديه مطبوعات مصر «فكرى اناطه پاشا» كه از نويسندگان و ناطقين مشهور مصرى بود پشت ميكروفون قرار گرفت و نطق مهيج و مؤثرى به زبان عربى ايراد كرد كه مورد تائيد عموم قرار گرفت. اناطه پاشا ضمن نطق خود خطاب به دكتر مصدق گفت: «مطبوعات مصر براى شناسايى شما منتظر امروز نشده بلكه در واقع از همان لحظه اى كه شما در ميدان مبارزه ميهن خود شروع به مبارزه كرديد، اين شناسايى آغاز گشت... ملت مصر شما را قبل از آنكه به ديدن ما بيائيد شناخته و نامتان را در قلب خود حك كرده است.»
«اناطه پاشا» سپس مقايسه اى ميان مبارزات ملت ايران و مصر نموده و گفت: «شما نفت داريد و ما كانال سوئز و امپرياليسم تصور كرده است مى تواند اين دو را به عنوان سلاحهايى بر ضد ملتهاى ما به كار برد... تخليه كانال سوئز نه تنهاهدف مصريها بلكه هدف كليه كشورهاى عربى، ايران، هند و پاكستان است و براى آنكه دفاع مشترك مؤثرى به عمل آيد بايد قواى اين كشورهاى برادر مجتمع گردد...» در پايان سخن ها از خداوند مسألت داشت كه نخست وزير ايران را نيرويى بخشد كه بتواند اين مبارزه عظيمى را كه بر ضد امپرياليزم آغاز كرده با پيروزى ادامه دهد.
سپس مصدق در جاى خود ايستاد تا صحبت كند. «فكرى اناطه پاشا» به ملاحظه حالت مزاجى نخست وزير از ايشان تقاضا كرد خطابه خويش را نشسته پشت ميزى كه ميكروفون هم جلوشان گذاشته شده بود ايراد نمايد. لكن دكتر مصدق قبول نكرد و جداً امتناع نمود از اينكه در چنين محفلى كه مركز اجتماع عناصرى است كه قدرت ملى مصر را در دست دارند نشسته ايراد نطق نمايد. ناچار مستخدمى مأموريت يافت كنار نخست وزير بايستد و ميكروفون را با دست جلو ايشان نگه دارد.
دكتر مصدق نطق خود را به زبان فارسى ايراد كرد و در ضمن نطق، يكى دو بار حالت تأثر شديدى بر او دست داد كه حضار را نيز منقلب كرد. اشك در چشمان مصدق حلقه زد. اين هنگامى بودكه درباره شركت سابق نفت و مظالم آن و اينكه صدها ميليون ثروت ملى ايران را برده است توضيح مى داد. چون نطق به زبان فارسى بود و مضمون آن را حضار نمى فهميدند فقط در پايان نطق ابراز احساسات شديد نمودند و مدتى كف مى زدند اما همين كه ترجمه نطق را يك نفر مصرى با سلاست بسيار خواند، در برابر هر جمله آن كف مى زدند و گاهى آنقدر ابراز احساسات مى كردند كه كلماتى تحسين آميز به مصدق و توهين آميز نسبت به كشورهاى استعمارى ادا مى نمودند. به طورى كه يكى از اعضاى مديره انجمن خاطرنشان كرد كه آقايان ما نظامنامه هم داريم، نظامنامه را رعايت كنيد.
نكته قابل توجه آنكه سنديكاى مطبوعات مصر به كليه امور مطبوعات آن كشور رسيدگى مى كند. قوانين مربوطه مطبوعات را اين سنديكا وضع مى كند و دولت آن را به موقع اجرا مى گذارد و با اين ترتيب خود مطبوعات اداره امور مربوط به خود را از هر جهت بر عهده دارند و صاحب قدرت و نفوذ بسيارى هستند.
درجه دكتراى افتخارى براى نخست وزير ايران
در روز پنجشنبه ۳۰ آبان ۱۳۳۰ مراسم باشكوه ديگرى براى اعطاى درجه دكتراى افتخارى در دانشگاه «فؤاد اول» برگزار شد. خبرنگار اعزامى روزنامه اطلاعات از قاهره چنين گزارش داد «عمارت وزارت فرهنگ با نوارهاى الكتريكى تزيين شده بود. اعضاى شوراى عالى» دانشگاه فؤاد «اول با لباسهاى رسمى دانشگاه در سرسراى عمارت در انتظار نخست وزير ايران و نخست وزير مصر بودند، ساعت نيم بعدازظهر دكتر مصدق و نحاس پاشا كه هر دو يكديگر را در خارج ملاقات كرده بودند وارد تالار دانشگاه كه از استادان و رجال و معاريف پر شده بود گرديدند. همه كف زدند. نحاس پاشا در حالى كه زيربازوى دكتر مصدق را گرفته بود، جلو رفته و در مقابل جايگاه اعضاى شوراى عالى دانشگاه كه آقاى طه حسين نابينا رئيس آن بود ايستادند. همه حضار به احترام آنان از جاى برخاستند و آنقدر در همين حال باقى بودند تا اعضاى شوراى عالى دانشگاه در جاى خود نشستند. در اين موقع دكتر طه حسين كه نه فقط از فضلاى نامى مصر به شمار مى رفت بلكه در جهان شهرت بسزايى داشت براى ايراد نطق ايستاد. ميكروفون ها را جلوى او قرار دادند. اين مرد دانشمند نطق فصيح و غرايى نخست به زبان عربى و بعد به زبان فرانسه ايراد كرد، از دكتر مصدق بسيار تجليل كرد و احترام بسيار براى او ذكر نمود و فضل و كمالات دكتر مصدق را ستود. بعد از او مسئول دانشگاه فؤاد اول و رئيس داراالانشاء خطابه اى مربوط به اعطاى عنوان دكتراى افتخارى ايراد نمود و بعد لباس مخصوص استادى دانشگاه و دكتراى افتخارى را به تن مصدق كردند. اين مراسم در ميان كف زدن هاى شديد حضار انجام گرفت. سپس دكتر مصدق نطق جالب توجهى در زمينه دوستى و مودت ديرين ايران و مصر و تاريخ باستانى اين دو كشور ايراد نموده و ضمناً اشاره به اعلاميه مشترك ايران و مصر كه همان روز به امضاء رسيده بود، كرد و آرزو نمودكه اين اعلاميه در بسط مناسبات دوستانه دو كشور مؤثر گشته و در قدم هائى كه هر دو ملت در راه مبارزه بر ضداستعمار با هم و به معاونت يكديگر برمى دارند كامياب گردند.»
پيام مصدق از راديو قاهره
دكتر محمد مصدق در پيامى كه روز چهارشنبه ۲۹ آبان ماه خطاب به ملت مصر از راديو قاهره پخش شد چنين گفت:
همواره طرفدار و پشتيبان ملت ايران مبارزات مقدس ملى مصر است و پذيرايى گرم و صميمانه اى كه هنگام ورود من به خاك مصر به عمل آمد خاطره اى در من به جا گذاشته كه با گذشت زمان فراموش نخواهد شد. احساسات برادرانه و شور و شوقى كه امروز مردم مصر نسبت به من نشان دادند نشانه ناگسستنى بودن رشته هاى معنوى و اخلاقى است كه ايران و مصر را به يكديگر پيوسته است.
پيام دكتر مصدق به ملت مصر
دكتر محمد مصدق پيش از مراجعت به ايران پيامى براى ملت مصر فرستاد. در اين پيام آمده بود كه: «احساسات دوستانه مقدسى كه ملت مجاهد و مبارز مصر از آن لحظه كه من وارد كشور مصر شدم تاكنون ابراز داشته و مى دارند عميق ترين تأثير را در روح و قلب من گذاشت كه مرور زمان نخواهد توانست آن را محو نمايد.
اين پذيرايى برادرانه و پرحرارت و عواطف قلبى ملت مصر كه نسبت به من انجام گرديد بهترين دليل روابط روحى و فكرى و پيوستگى برادرانه ميان دو ملت ايران و مصر است.
من بهترين يادگارها و خاطرات نيكو را از مصر به كشور خود خواهم برد. همين طور محبت برادرانه صميمى و پذيرايى گرم و پرحرارتى كه از طرف نخست وزير محبوب مصر نسبت به من صورت گرفت خاطراتى فراموش نشدنى در قلب من ايجاد نمودكه همواره آن را به خاطر خواهم داشت. ملت ايران مبارزه ملت مصر و جهاد مقدسى را كه اين ملت رشيد شروع كرده است به چشم تحسين و تجليل مى نگرد و همواره با كمال صداقت و مسرت پشتيبان و دوست صميمى ملت مصر خواهد بود.»
|
|
|
|