*هر بار كه چهاردهم مرداد ماه، سالروز جنبش مشروطه فرا مى رسد، داغ حسرتى بزرگ در دل و جانمان تازه مى شود: حسرت دستيابى به آزادى!
پيش از اين درجائى ديگر نوشته بوديم كه بيش از صد سال است كه مردم ايران در رؤياى دستيابى به اين «كيمياى سعادت»، هزاران درد و رنج و مرگ و بلا را بر خود هموار كرده اند، بى آن كه آن را به دست آورند. هر گاه هم كه به اين «خرماى بر نخيل» نزديك شده اند، يا دستشان قطع شده و يا نخل درجا از ريشه درآمده است! ايران ظاهراً نخستين كشورى بوده در خاور زمين كه، ديو خودكامگى را از اريكه قدرت به زير كشيده است ولى تا آمده به خود بجنبد و از مواهب آزادى و مردمسالارى بهره بگيرد، خودكامگان ديگرى را نشسته بر اريكه ديده است! روشنفكران و به زبان آن زمانى- «منوّرالفكر» ها خيلى دير، پس از فرو خفتن شور و شوق هاى اوليه، دريافتند كه پيش از هر چيز مى بايست به «فرهنگ» جامعه بپردازند. در شوره زار «جهل» نمى توان انتظار شكفتن سنبل آزادى را داشت. جهل، مادر همه شوربختى هاى اجتماعى است. جهل است كه زور و ستم و خودكامگى را توجيه پذير مى سازد. جهل است كه تعصب مى آورد و زمينه را براى اسارت و بردگى توده ها آماده مى كند.
در جنبش مشروطه ولى كم تر كسى به «فرهنگ» انديشيد. پيروزى سياسى و هيجان چيده شدن بر استبداد چشم ها را از فرهنگ، اين بستر اصلى رشد و توسعه و گهواره پرورنده آزادى، برگرفت. عادت به پذيرش ظلم و جور و غوطه خوردن در خرافه و تاريك انديشى ديوارى بلند ميان ما و آزادى پديد آورد. نه تنها آزادى به دست نيامد كه كار به آنجا كشيد كه آزاديخواهى و آزادى جوئى به گناهى كبيره تبديل شد و چه سرها كه در اين راه برباد نرفت. از ميرزا جهانگيرخان صوراسرافيل تا قربانيان قتل هاى زنجيره اى، طيفى گسترده و رنگارنگ از انديشه وران را مى توان يافت كه همچنان در آرزوى دستيابى به آزادى جان باختند. سال از پى سال مى گذرد و گردونه همچنان بر همان مدار پيشين مى گردد. مِدارى كه در اين روزهاى سياه، قدرت و استوارى بيشترى نيز پيدا كرده است، از راه يكى شدن و يكدست شدن خودكامگى و واپسگرائى!
-در سراسر ادبيات مشروطيت، شيخ و شاه يعنى كه واپسگرائى و خودكامگى- يكسان طرد مى شوند و حتى شيخان رياكار كه بذر تعصب و خرافه را در جامعه مى پراكنند، به درستى، زمينه سازان اصلى استمرار خودكامگى شاهان معرفى مى شوند. ولى روشنفكران ما، بيست و هفت سال پيش بى هيچ نگاهى به تجربه بزرگ و آموزنده مشروطيت و آن چه كه بعدها بر سرش آمد، باز دست در دست واپسگرايان نهادند و براى رهائى از استبداد سياسى، تن به سهمگين ترين اسارت هاى فرهنگى دارند، كه استبدادى به مراتب يكه تازتر را با خود داشت. اينان جهلِ همچنان بر جاى مانده در جامعه را ناديده گرفتند. جمع چهارصد پانصد هزار نفرى خودشان را با جامعه به اشتباه گرفته بودند! جادوى شيادان، نه تنها در عوام- كه در اين خواص نيز موثر افتاد. سرود خوانان به استقبال قديسى رفتند كه شمشيرى خونچكان در دست داشت و در برقِ تيغه آن آينده را مى شد ديد!
*
*بارى، در اين بيست و هفت سال نه تنها آزادى هاى مورد نظر مشروطه را به دست نياورده ايم كه آزادى هاى كوچك شخصى خود را نيز از دست داده ايم. شمار بزرگى از انديشه وران ما به دست سپاه جهل و جنايت از پاى درآمده اند. هزاران نفر در زندان ها پوسيده اند و ميليون ها نفر به برونمرز گريخته اند.
-طنز تلخ را ببينيد! در آستانه نود و نهمين سالروز مشروطيت ايران، كسى بر اريكه قدرت مى نشيند كه مى گويند، سال ها در زندان هاى مخوف نظام، تير خلاص در مغز آزاديخواهان شليك مى كرده است!
***
در نهايت... عشق!
*همچنان در اين فضاى خفقانى مى مانيم، چرا كه سالروز ديگرى را نيز پيش روى داريم:
-سيزدهمين سالروز قتل «فريدون فرخزاد»، كه شرح آن چه در قربانگاه بر سر او آورده اند مو بر اندام آدمى راست مى كند.
ما دو سال پيش، به تفصيل درباره او نوشتيم (نيمروز ۷۴۸). دستمايه ما دسترسى به برگردان فارسى شعرهاى آلمانى او بود كه «حسين منصورى»، فرزند خوانده «فروغ فرخزاد» برايمان فرستاده بود به همراهِ تكه هائى از چند نامه از فروغ به فريدون. اينك منبع ديگرى پيش روى ماست. كتابى كه «ميرزاآقا عسگرى» (مانى)، شاعر مقيم آلمان، «در شناخت و بزرگداشت فريدون فرخزاد» انتشار داده و بر آن عنوان «خنياگر در خون» را نهاده است.
«مانى» در ديباچه كتاب مى نويسد كه فريدون را «هيچگاه از نزديك نديده» و با او آشنائى نداشته است، ولى پس از قتل او كه «خشگى مقدسان انقلابى راست و چپ نما» به توطئه سكوت پرداختند»، تصميم به دفاع از او گرفته است. مانى مى افزايد زمانى كه عضو هيأت دبيران كانون نويسندگان ايران (در تبعيد) بوده بيانيه اى را عليه كشتار اهل فرهنگ و هنر، برايش فرستاده اند كه امضاء كند. مى بيند كه در بيانيه از زنده يادانى چون محمد مختارى و محمد جعفرپوينده» نام برده شده ولى از فريدون فرخزاد و سعيدى سيرجانى خبرى نيست. او نام اين دو تن را نيز اضافه كرده و در حاشيه بيانيه نوشته است. «اين دو تن هم از كشتگان راه روشنگرى، ادبيات و هنر بوده اند. وظيفه ماست كه از آنان نيز نام ببريم.... دفاع از آزادى بايد دفاع از آزادى همگان باشد.... و ارجگذارى به كشتگان نبايد محدود به شاعران و نويسندگان «خودى» و «چپ» باشد.» بيانيه مى رود و برمى گردد و نام اين دو تن باز از آن حذف مى شود. «نخواسته بودند اسم فريدون فرخزاد در بيانيه آورده شود»!
- «مانى» سپس فريدون را با «ويكتور خارا»، شاعر انقلابى شيلى مقايسه مى كند و يقين دارد كه با اين كار خشم بنيادگرايان چپ نماى ايران را برمى انگيزاند كه جز سعيد سلطانپور و خسرو گلسرخى، براى شاعر و هنرمند ديگرى ارزش قائل نيستند. «مانى» از اين حرف ها نيز فراتر مى رود و فريدون را فراتر از ويكتور خارا مى نشاند كه اگر اين يك شاعر و ترانه خوان بود، آن ديگرى، شومن و هنرپيشه نيز بود. خارا اگر تنها با ديكتاتور شيلى مى جنگيد، فرخزاد علاوه بر دشمنى با ديكتاتورهاى اسلامى، «افشاگر خرافات اين اصول گرايان ريشو و مرتجع» نيز بود. «او مثل هيچكس نبود، مثل خودش بود، خودش بود، فرياد فرو خورده ملتى بود كه...» مانى ناگهان درمى يابد كه در دفاع از حق و شخصيت فريدون دارد از او بتى مى سازد. حال آن كه «دوران بت سازى و بت بازى گذشته»، از آن گذشته، «فريدون خود از شمار بُت شكنان» بود» و «بت هائى همچون خمينى را در اذهان همگان مى شكست» و بعد به اين حرف حق و درست مى رسد كه فريدون «به مراتب فراتر از آن بود كه گروهى از ايرانيان مى شناسند». او «خنياگرى بود مترقى و روشنفكر... شومنى بود تيزهوش و افشاگر... و شاعرى بود نوانديش و پرخاشگر...
*
*منانى، در كتاب «خنياگر خون» كوشش هاى فريدون فرخزاد را در سه حوزه اصلى كار حرفه اى كه داشته، به يارى مداركى كه از اين و آن به دست آورده، وارسى مى كند.
-با آن كه فريدون از نوجوانى به سرودن شعر علاقه داشته ولى پرداختن جدى به آن را پس از سفر به آلمان- و به زبان المانى- آغاز مى كند. در سال هاى دهه چهل خورشيدى، او نيز به پيروى از «سيروس آتاباى» شاعر ايرانى مقيم مونيخ، شعرهاى نخستين خود را براى روزنامه «سود دويچه» و نيز مجله دو زبانه «كاوه»- مى فرستد. چيزى نمى گذرد كه «مارتين والسر» معروف، يازده شعر او را براى انتشار در جنگ ادبى كه براى انتشارات «زور كامپ» فراهم مى آورد، برمى گزيند. آشنائى و ازدواج فريدون با «آنيا بوچكووسكى» كه سخت به زبان و ادبيات آلمانى مسلط است، او را به شعر جدى نزديك تر مى سازد.
«آنيا» شعرهايش را تصحيح و ويرايش مى كند و زمينه را براى انتشار نخستين مجموعه شعرى او فراهم مى آورد. براى اين مجموعه كه با عنوان فصل ديگر، در پائيز سال ۱۹۶۴ (۱۳۴۳) منتشر مى شود، يكى از شاعران معروف آلمان به نام «يوهانس بوبروفسكى»، پى گفتار مى نويسد. مجموعه، با استقبال بسيار روبرو مى شود و پنج ماه بعد جايزه ادبى شهر برلين را از آن خود مى سازد. در شب اعطاى جايزه، «بوبروفسكى» مى گويد، «فريدون فرخزاد و شاعر ايرانى ديگر، سيروس آتاباى، به ما نشان دادند كه دنياى آكنده از وحشتِ جنگ، هنوز جاى زيستن است.»
«حسين منصورى» كه در مورد شعرهاى آلمانى فريدون مطلب جامعى را در «خنياگر در خون» آورده مى گويد: «بدون اغراق مى توان ادعا كرد كه اگر فريدون در آلمان مانده بود و به انتشار كتاب شعر به آلمانى ادامه داده بود امروز از چهره هاى شناخته شده شعر معاصر آلمان به شمار مى آمد.»
چرا او چنين نكرده؟- به گفته منصورى «پرسشى است كه همواره بى جواب خواهد ماند». اين را نيز بگوئيم كه فريدون شعرهاى آلمانى خود را پيش از انتشار براى خواهر خود «فروغ» نيز به ايران مى فرستاده و شگفتى او را برمى انگيخته است. فروغ در جائى مى نويسد: «شعرهايت از نظر موضوع و حس و ظرافت... كاملاً به دل مى نشيند... از آخرين شعرت خيلى لذت بردم» و در جائى ديگر مى نويسد: شعرهايت، به خصوص اين آخرى ها، خيلى عالى بودند. جداً عالى... من تعجب مى كنم و از خدا مى پرسم تو اين هوشيارى و ادراك و حس را از كجا آورده اى؟ ...»
برگردان برخى از شعرهاى آلمانى فريدون را نيز- گاه همراه با متن آلمانى- در «خنياگر خون» پيدا مى كنيم. چند نمونه مى آوريم:- «روزها/ لابلاى عطوفت نمناك علف، مخفى مى گردد/ لابلاى يكريزى آواز سير سيرك ها/ شب ها/ صورتش را به پشت شيشه مى چسباند/ خواب مرا تماشا مى كند! ...» (ظلمت) .
- «سرزمين منِ/ سرزمين گل و بلبل/ گل هاى پژمرده/ بلبل هاى خاموش...!» (سرزمين من)- «ابرهائى/ كه ميناى آبيِ/ آسمان را/ رنگ سپيد مى زنند/ بوى باران دارند.../ منارهاى فيروزه اى/ مثل قارچ/ مى رويند/ و براى صدقه/ تمنا مى كنند...!» (پائيز در ايران) .
- «كبوتر سپيد/ مانند واژه صلح/ در زبان ها زنده است/... كبوتر سياه/ كبوتر نيست/ هرگز به عنوان كبوتر/ وجود ندارد/ تنها/ رنگى است سياه» (جداسازى نژادها) .
-به گفته حسين منصورى، فريدون با همه استقبالى كه از «فصل ديگر» به عمل آمد، سرودن شعر را به زبان آلمانى رها كرد و به خواندن ترانه به اين زبان روى آورد. «در اواسط دهه ۶۰ميلادى دو ترانه خواند كه به صورت صفحه ۴۵ دور به بازار آمده و بعدها در يكى از آلبوم هاى او در ايران نيز جاى گرفت.
با تولد فرزند و مرگ ناگهانى خواهر، فريدون همه ساخته و پرداخته ها را، در تحصيل و حرفه، رها كرد و به ايران بازگشت و پى كارِ خوانندگى را گرفت و فراتر از آن، دست اندركار برگزارى شوهاى سرگرم كننده راديوئى و تلويزيونى شد و به اين ترتيب سرودن شعر به حال تعليق درآمد.
*
*بيست سالى بايد مى گذشت، انقلابى برپا مى شد و فريدون از نو- و ناگزير- به برونمرز مى آمد، تا در هواى آزاد، به دامان شعر پناه ببرد. در اوائل سال ۱۹۸۹ بود كه مجموعه اى تازه از او، اين بار به فارسى- در لس آنجلس انتشار يافت. عنوان مجموعه، نوآورانه و تأمل برانگيز بود: «در نهايت، جمله آغاز است عشق»! فريدون خود در مقدمه مجموعه مى گويد كه اين عنوان را «فرهنگ فرهى» برايش انتخاب كرده، از «انسان هاى معدودى كه در خلوت اشعار مرا مى خواند»! و بعد مى افزايد هدفش از اين كارها، آن است كه «در طول اين راه پر از درد و رنج و غم و مشقت چيزى به بار فرهنگى مردم بيفزايم. براى آن كه بيفزايم، بايد از خود بكاهم. شاخه ها و برگ هاى زائد را ببرم... و به جاى سيرى شكم يا سيرى بدنم، گرسنگى را بياموزم»! و «نمى خواهم عكسم روى جلد مجله ها باشد، مى خواهم كلامم در ذهن مردم باقى بماند.» پس «قدم برمى دارم تا شايد روى راه، اثرى باقى بگذارم...» سرخوردگى فريدون از زندگى در غربت و به ويژه از جنگل «تهران جِلِس» بازتاب غريبى در مقدمه مجموعه دارد:
- «اين جا، شهر نيست. جنگل است، شوره زار است، كوير است و مُرداب است و بوى تعفن آن، جهان را پر كرده است... شايد كتاب من نسيم معطرى باشد به مشام هاى خسته از خيانت و جنايت» و مى افزايد: «خجالت مى كشم كه چاپ اول كتابم در لس آنجلس منتشر مى شود...»!
و بعد آرزو مى كند كه «اين روزگار ننگين به سرآيد و به كشورم بازگردم و در سايه زبان زيباى فارسى، در كنار انسان هائى كه در اين روزگار بى كسى، كس و كار يكديگر بوده اند، براى ساختن ايران قدم بردارم... باشد كه روزگار ظلم به سرآيد، آفتاب برآيد و حقيقت در چهره مردم بدرخشد و عشق آن سپيده دمى گردد كه به سوى آن گام برمى داريم...» نمونه هائى نيز از مجموعه «در نهايت جمله آغاز است عشق» مى آوريم:
در شعرى كه نامش را به مجموعه داده، مى سرايد:
- «از سخن، چون عشق مى ماند ز ما/پس رها كن خويشتن را در صدا/ چون صدا عشق است و پرواز است، عشق/ در نهايت جمله آغاز است، عشق/
عشق جان است و جهانى در سخن/ وان جهان آكنده از گفتار من/....
ليك در من جز غمى بيدار نيست/ اين سخن هم انتهاى كار نيست...»
-هم در اين شعر و هم در دو سه شعر ديگر از مجموعه، تأثير «مثنوى» هاى «فروغ» را مى توان ديد:
- «تا تو در من ساكنى، من چيستم/ من به جز شكلى از انسان نيستم!
من سبك ابرى بدون ريشه ام/ من رها در وسعت انديشه ام/
اختيارى نيست، در جوهر مرا/ آن مَنِ ديگر دهد، گوهر مرا/
باورم، بار ظريف ذهن توست/ باغ پندارم پر از پندار توست» (تصوير تو)
فريدون، در شعرى ديگر به جهان «بى عشق و قهرمان» ما نگاه مى كند و در سوك اميدهاى خود مى نشيند:
- «ديگر عشقى عيان نمى بينم/ عاشقى در جهان نمى بينم/
در سر پرده قساوت ابر/ ذره اى آسمان نمى بينم/....
قهرمانان، شبانه پژمردند/ سَروَرى قهرمان نمى بينم/
زين غزل هاى روزگار خزان/ وصف مُلك كيان نمى بينم/
در جهانى كه بعد مى آيد/ جز غم اين زمان نمى بينم!» (درد من)
*
*فريدون فرخزاد، در كار ترانه پردازى و ترانه خوانى نيز مى كوشيد، شيوه ويژه اى را عرضه كند. گاه ملودى هاى روز غربى را در پيوند با شعر فارسى مى خواند مثل «آداجيو» و «آيا برامس را دوست داريد؟» و گاه ترانه هائى را كه خود مى ساخت و يا دست كم متن آنها را خود سروده بود، مثل «آوازخوان نه آواز» و «شهرمن، تهران». او بر دوى يكى دو «عاشقانه» از «فروغ» نيز آهنگ نهاده كه از رومانتيك ترين ترانه هاى او به شمار مى رود. در «خنياگر در خون»، تنها متن شش ترانه او بى هيچ شرح و توضيحى به نقل آمده است، از جمله «شرقى غمگين» كه سروده ترانه سراى نوآور، «ايرج جنتى عطائى» است، با اين ترجيع بند: «اى شرقى غمگين/ تو مثل كوه نورى/ نذار خورشيدمون بميره/ تو مثل روز پاكى، مثل دريا مغرورى/ نذار خاموشى جون بگيره...». ايرج، البته متن هاى ديگرى نيز براى فريدون سروده كه خود در نامه كوتاهى كه براى مؤلف كتاب فرستاده به آنها اشاره كرده است.
-بررسى جدى تر ترانه هاى فريدون فرخزاد، زمانى گسترده تر و جائى فراخ تر مى طلبد باشد كه پيش آيد!
*
-در «خنياگر در خون»، مطالب متنوع ديگرى در «شناخت و بزرگداشت» فريدون آمده است: شعر و سوگنامه اى از پوران فرخزاد، شعر و مطلبى از ناهيد باقرى و ميرزاآقا عسگرى، شعرى از اسماعيل خوئى و گزارش هائى درباره زمينه سازى ها و اجراى قتل او و نيز متن سخنرانى جنجال برانگيز او در آلبرت هال لندن و تكه هائى از متن شوى «ميخك نقره اى» و...
*
*دومين يادنامه فريدون فرخزاد را با آخرين جملات او كه در ديباچه «در نهايت...» آمده است و حرف آخر را درباره او مى زند، به پايان مى بريم: «من با عشق به دنيا آمده ام، با عشق زندگى كرده ام و با عشق هم از دنيا مى روم. تا آن چيزى كه از من باقى مى ماند فقط عشق باشد...»! * Butilpa@aol.com
* خنياگر در خون، ميرزاآقا عسگرى (مانى)، نشر هومن بوخوم (آلمان)، ۱۳۸۴.