آيا كردستان كانون بحران در ايران است!؟
آيا شناخت هويت ديگران بحران زاست؟
از زمان بقدرت رسيدن رضاشاه بطور اخص با توجه به سياست هائى كه نامبرده در قبال ديگر مليت هاى ايران بخصوص كردها درپيش گرفت و باتوجه به دگرگونيهايى كه در شيوه حكومت در مقايسه با زمانهاى قبل از آن اعمال داشت، اعتراض و نارضايتى مستمر گاه متشكل و پرسروصدا (۱۳۲۴-۱۳۲۶) و زمانى جسته و گريخته اينجا و آنجا (۴۷-۱۳۴۶) بطور اخص در نقاط مختلف كردستان ادامه داشته است. البته اين حالت از سال ۱۳۵۷ ببعد ابعاد وسيعترى بخود گرفت. در مقابل دستگاههاى نظامى و امنيتى حكومتى با توسل به سركوب چه بصورت كشتار و تبعيد و چه زندان و محروم كردن از مزاياى اجتماعى با پويندگان هويت كردى رفتار و برخورد داشته اند!!
قبل از اين دوران شيوه حكومت كردن على رغم همه اشكالات و عقب افتادگى مانند حكومتهاى پهلوى و جمهورى اسلامى نبوده و در بسيارى موارد همه اقوام و مليت هاى جاگرفته در جغرافياى شناخته شده بنام ايران كمابيش ايفاى نقش كرده و از طرفى تحقير و ناديده انگاشتن بصورت امروزى نبوده، برخورد و كشمكش ها نيز بصورتى ديگر بوده است.
اسناد و مكاتبات تاريخى ايران از اوايل دوره هاى اسلامى و اواخر عهد شاه اسماعيل صفوى تضاد كاملى از چگونگى برخوردها را حتى در نامگذارى بيان ميدارد. براى مثال:
ممالك محروسه، ملك الملوك الايرانيه، سلطان سلاطين ايرانيه، ملك المالك العجم، كشورهاى ايران.اين اسماء گزارش برنوعى تقسيم قدرت و سهيم گردانيدن ديگران در اداره امور دارد. بگفته آقاى احمد اشرف در مقاله «بحران هويت ملى و قومى در ايران» صفحه ۱۵۷ كتاب (ايران-هويت، مليت، قوميت) در اشاره به سربرآوردن دولت هاى ملى: «در ايران نيز مفهوم تازه وطن و ملت در انقلاب مشروطيت وارد كلام سياسى روشنفكران عصر روشنگرى ايران شد» .
چنانچه تغييرات همه جانبه در كليه شئون زندگى ملل مختلف و بطور كلى جامعه جهانى را امرى واقعى بپنداريم و پذيرفته شود كه مناسبات گذشته مربوط به گذشته بوده و بشريت در هزاره سوم با تفاوت هاى كلى انكارناپذير روبروست، پس درك اين مهم درقبال همسويى با تعالى و ترقى ايجاب مينمايد با كاستى هاى بازمانده كه روزانه در ابعاد مختلف سد مهمى فراراه پيشرفت و همزيستى برابربا حقوق متساوى و توافقى كه تجلى ساز اراده در ساخت زندگى نوين و پربارى براى همه شود، از زندگى ايرانيانى كه ديرزمانيست دراين منطقه از جهان گذشته اى مشترك داشته اند، برداشته شود.
اگر اعتقاد به گذشته مشترك يا نياى مشترك را بمثابه يكى از پايه هاى تشكل مليتى (قومى) وپندار علمى دانش پسند قرار دهيم، بروشنى ملاحظه خواهيم نمود كه كردهاى تقسيم شده در چهارچوب كشورهاى امروزى على رغم چگونگى شيوه هاى تحميلى زندگى و محروميت هاى زبانى و تبادلات روزمره انسان امروزى طى مدت زمانى (حدود ۷۰سال)، نه تنها منجر به احساس بيگانگى درميان آنان نشده، حتى تاثيرات اوليه اين جداسازى ناخواسته و نسبت طولانى نتوانسته است طى مرور زمان همبستگى تاريخى و هميشه زنده آنان را بى رمق و اميد و اشتياق در بهم پيوستن سرزمين و زندگى مجدد در كنار هم و هرنوع ايجاد و تحميل مانع و شكاف اجبارى آنان را پيگير و كوشاتر در دست يابى به خواسته خويش خواهد ساخت.
آنچه دربالا آمد حقيقتى نهفته در زندگى يكايك كردهاست كه انكار آن جز لوث واقعيت نيست. اما از جهات ديگر واقعياتى در نوع زندگى جوامع امروز حكم فرما شده كه درك آن بركردها هم در جمع بندى نهايى و در وراى مصالح خاص آنان قابل ارزيابى ميباشد، وآن بستگى خاص به نحوه برخورد ديگر اقوام و مليت هائى دارد كه كردها در شرايط موجود خواسته يا ناخواسته درچهارچوب مرزهاى جغرافيايى و سياسى آنان قرار گرفته اند.
آقاى خوبروى پاك در كتاب (ايرن-هويت، مليت، قوميت) بدون عنايت به وضعيت زندگى سياسى كردها در كردستان-ايران بسيار سطحى اشاره به مواردى كرده اند كه نتيجه اى جزآنچه تاكنون عايد گشته است، دربر نخواهد داشت. ايشان مينويسند «كردهاى تركيه بخاطر برگزارى نوروز ۵۰ كشته ميدهند يا كردهاى عراق، بخت النصر را از خود نميدانند و به قادسيه افتخار نميكنند» . نامبرده همچنين عكس العمل و شيوه هائى را كه نمونه بيشترى دردست ميباشد، سند اشتراكات و شيفتگى به آنسوى مرز دانسته و واقعياتى را كه در وراى سياست هاى ناروا وبى عدالتى هائى كه گريبان كردها را در چهارچوب ايران يا حكومتهاى حاكم برايران گرفته، اغماز و درهاله اى از پنهان كارى مخدوش ساخته اند!! چنين گفتار و نوشتارى نه تنها سبب تقويت روحى فداكاريهاى گذشته و تاريخى كردها در حفظ مجموعه اى كه آنان خودرا «لااقل يكى از سازندگان وپاسداران آن» مى دانند نخواهد شد، بل اگر راست گويانه و بدون پرده پوشى و ملاحظات گفته شود، سير واقعيات باتوجه به عملكردهاى ممتد در جت عكس طى طريق مى نمايد.
بايد امثال آقاى خوبروى پاك مخصوصا آنانى كه دلى در گرو حفظ همبستگى تاريخى ملت هاى موجود در چهارچوب مرزهاى فعلى ايران و بطوركلى يكپارچگى اين مرزوبوم دارند، متوجه اين واقعيت شده باشند، درميان كردان نيز درك تعلق آنان به جامعه خويش با مختصات خاصى كه درآن جامعه وجود هزاران ساله دارد، همان اندازه ارزشمند است كه در جامعه فارس زبان يا ترك زبان. آنچه بقاى آنان را در كنارهم پايدار نگه ميدارد، مصالح و منافع و درك متقابل است. در عصر ما جهان و جهانيان در مسير و شاهراه تحول و دگرگونيهاى عميق ترى قرار دارند كه ماندگارى را در قالب هاى فرسوده و مربوط بگذشته بسيار دشوار و پرهزينه و بى ثمر نموده است.
گذشته از آن كه كردها نوروز را متعلق به گذشتگان خويش ميدانند و در برپايى اين رسم و سنت گوياى مقاومت و پايدارى در برابر بى عدالتى نه پنجاه قربانى در تركيه هزاران قربانى و زندانى براى برپانگهداشتن اين رمز مقاومت هزينه پرداخته اند. صرف نظر از مقاومت ايوبيان كرد (صلاح الدين) در برابر وحشيگريهاى صليبيون كه تحت نام مسيحت و دين هرآنچه حرمت بود مورد تجاوز قرار ميدادند! كردها نه شيفته عرب و فرهنگ عرب بوده اند و نه در گذشته از آنان كم داشته اند. دانشمندان دينه ور (كرمانشاه) و خدمات آنان به عرب از زاويه اعتقاداتشان به اسلام در اين رابطه است. در مقابل آنچه از اعراب نسيب كردها شده جز كشتار، قتل عام دسته جمعى چه در گذشته و چه در عصرما بر كسى پوشيده نيست. شايان ذكر است پيش از هركسى در ايران كهن (صدراسلام) اين بهلول ماهى شخصيت داناى كرد بود كه درقرن دوم هجرى در برابر ستم اعراب ناله سرداد و گفت كه اعراب آنان بودند كه هورمزدگاهها را ويران، زنان را اسير، مردان را غرق خون و سرزمين مارا بويرانى كشيدند. (نقل از معنى قصيده اى كردى كه نامبرده قرن دوم سروده است). اعمال صدام حسين نسبت به كردستان و كردها البته تكرار واضحات است. درباب حكومت آتاتورك و رفتار وى با كردها هم زندانهاى تركيه و هم آنچه اكنون روزانه شاهد آن هستيم، گوياى حال است.
پس ميتوان به آقاى خوبروى پاك و ديگر همفكران ايشان گفت در چه مقطعى از تاريخ خون بار اين مردمان بخت برگشته، مام وطن و حكام آن در برابر چنين درنده خوئى ها لب به اعتراض گشودند تا كردها عطف و علاقه اى در خاطرات خويش به اين مهر و محبت سرزمين پدرى! در دل داشته باشند.
آنچه كه بنام فرهنگ و تمدن ايرانى اينجا و آنجا برزبان مى آيد براى نسل نوين كه روزانه مشتاق و خواهان آفرينش و خلاقيت نوينترى است (كه در عمل از خيلى جهات زمينه آن فراهم است)، زمانى ارزشمند و شايان افتخار خواهد بود كه برشالوده اين گذشته پويايى و عينيت بخشيدن به آن در زندگى آحاد ساكن در سرزمين ايران بصورت مدرن و با نشأت گرفتن از تجارب گذشته و تجديد بناى ديوارهاى بجامانده از اين افتخارات پنجره هائى منطبق با خواست و نياز جامعه امروزى بدون اما واگر بروى همگان گشوده باشد. اينجاست كه گذشته چراغ فراروى آينده است!! در جهانى كه ساليانه مبالغ هنگفتى براى حفظ بقاى نسل احشام طيورو بطوركلى جانداران موجود در طبيعت با مختصات طبيعى- شان مصرف ميشود، ناديده گرفتن و تلاش در تغيير هويت تاريخى ديگران امريست كه نه با دور و زمانه همخوانى دارد و نه اختصاص هزينه هاى هنگفت از شكست قطعى آن جلوگيرى خواهد كرد. نبايد فراموش كرد كه يكسان سازى عليرغم پيشرفت وسيع علم تاكنون در سطح آزمايشگاههاى فوق مدرن نيز نتوانسته است نتيجه دلخواه را در جلب رضايت هيچ جامعه اى فراهم آورد.
برعكس آنچه در ايران ما در برابر كردها اعمال ميشود، برآيند و واكنشى را تقويت خواهد كرد كه نتيجه طبيعى آن گسست، بريدگى و ازدياد فاصله ها، بسردى گراييدن دل بستگى و علايق تاريخى خواهد بود. روش هاى معمول توسط حكام و دم فروبستن روشنفكران و نخبگان جامعه در قبال چنين سياست هاى جاخوش كرده اى از قبيل يكى را اصل و بقيه را فرع قلمداد كردن، موسيقى قسمتى را اصيل و بخشى را محلى، زبانى را ملى و سرتاسرى و ديگرى را محلى، كودكى را بهره ور از زبان مادرى و اندگر را محروم، شغلى را به يكى روا و به ديگرى ناروا شمردن، اعتقادى را اساسى و بقيه را فرعى و نارسمى، عده اى را صالح و جمعى ديگر را ناصالح و راه خدمت و خدمتگزارى را بر آنان بستن حاصلى جز آنچه كه سرنوشت امپراتورى هاى سرخ و سبز بود و همگى اين اواخر نمونه آن را در قسمت هاى شمالى كشور تجربه كردند، نداشته و نخواهد داشت. ساليان درازى است هرازگاهى انگ تجزيه طلبى، وابستگى به بيگانه و خائن و مواردى از اين دست بعنوان كاربردهايى استفاده شده اند تا وسيله اى شوند در تحريك و بسيج مليونى و در نهايت كشته و كشته شدن، صرف نظر از هدر دادن سرمايه هاى مشترك براى سرپا نگه داشتن اقليتى ناچيز و سوء استفاده و مال اندوزى هاى فراوان معدودى بيشتر نبوده است. همسويى و بى تفاوتى در اين موارد آن چنان ويرانگر و مملو از نامهربانى در قبال بخشى چشمگير از «هم وطنان» و جان و مال و سرنوشت آنان بوده است كه برداشتى جز بيگانه پندارى و بى ارزش شمردن برآن متصور نيست. حاصل آنكه امروز همه شاهد آن هستيم كه قاتل و برنامه ريز كشتارهاى بيشمار كردستان و از جمله آنچه در شهر وين (ااطريش) هنگام نشست آشتى جويانه بوقوع پيوست، برياست جمهورى انتخاب ميشود. رياست دستگاهى كه بايستى مجرى عدالت، رفاه و آسايش براى جامعه باشد. آقاى احمدى نژاد كسى كه رهبر آشتى جوى كردستان را هنگام مذاكره آنهم در كشورى اروپايى با همراهانش بگلوله مى بندد، براى كردها و آينده اين سرزمين بايد حامل كدامين پيام از برادرى و يكپارچگى و اتحاد باشد؟!
اضافه بر گفتار و تبليغات چندى است كه هياهوى مداخلات امپرياليستى و تجاوزكارى آمريكا در كنار خوش و بشهاى مكرر با شيطان بزرگ و برادران اروپائيش! مزيد بر گفته هاى پيشين گشته تا شايد چند صباحى ديگر ساده لوح هاى بيشترى را در خيل «وا وطنا» به بهانه دفاع از تماميت ارضى به لشكر سركوب بيفزايند.
تارهاى تلسم استادانه آخوندها نه به تنهايى تفكر عوام و بازارى را دردام خود گرفتار ساخته بلكه استادان دانشگاههاى معتبر آمريكا تا اروپا و روشنفكران قلم بدست اپوزيسيون حاكميت را نيز به همدلى واداشته است!!! آنهايى كه در روزهاى نخست بقدرت رسيدن تنها اسلام و توسل به ريسمان الهى را تكرار ميكردند، اكنون هويت ملى، گذشته و افتخارات تاريخى را حول محور تبليغاتى ايران براى همه و حففظ و حراست يكپارجگى را در راستاى ماندگارى خود در هرم قدرت مى بينند!! آزمون قالب زدن جوامع با توجه به سياست هاى تاكنونى ديرزمانى است منجر بشكست و بارآوردن نتايج معكوسى شده است.
طرح شعارهايى از قبيل ايران براى همه. حفظ هويت ايرانى، حفظ فرهنگ و تمدن ايرانى زمانى موثر خواهد افتاد كه در كليه سطوح و جوامع مليت هاى جاگرفته در چهارچوب اين سرزمين از حقوق سياسى و اجتماعى بدون هيچگونه اما و اگرى برخوردار باشند. در چنين جوامعى ديگر براى اختصاص حق وتو براى اقليتى خاص و برخورد با ديگران از نگاه و زواياى امنيتى خودساخته محلى از اعراب ندارد.
اگر ابوحنيفه (۷۶۷ ميلادى) بعنوان پيشواى دينى براى اولين بار فتوا داد كه مسلمانان بجاى زبان عربى مجاز خواهند بود بزبان فارسى با خالق خويش رازونياز كنند، خود دليلى بر رد تحكم جبرى بر جامعه اى بود كه از درك علائق بزبان خويش حكايت داشت.
متاسفانه بسيارند آنانى كه خود را در زمره نخبگان و روشنفكران و متخصصين سياست و جامعه شناسى و... قلمداد كرده ولى توجيه گر حفظ تسلط حاكميت يا سردمدارى نژاد خاصى در ايران بوده و به عناوين و استدلالات گوناگون تلاش در حفظ وضعيت موجود با كمى تغييرات آنهم در حدى كه خود به پست و مقامى پذيرفته شوند، دارند؟!
مقالات متعدد آقاى داريوش همايون، در هفته نامه نيمروز (چاپ لندن) يا آقاى بهنود و عطريان فر مسئول ستاد انتخابات آقاى رفسنجانى و نوشته و گفتارهاى آقاى پرويز ورجاوند در مصاحبه با «آشتى» ارگان انستيتو كرد تهران شماره هاى ۲۶-۲۷ و ۳۱ و صدها نفر از تبعيديان خواهان تغيير حكومت در كشمكش با رژيميان موجود در تهران علاوه بر مهره هاى ريزودرشت حاكميت و احزاب چپ و راست همگى براين تلاش استوار است، خواست و حقوق ديگران (غيرخودى -غيرفارس) را نامشروع، غير واقعبينانه، واهى و بى اساس جلوه دهند!!! بعنوان مثال: آقاى محمد خوبروى پاك در كتاب (ايران-هويت، مليت، قوميت) در مورد فدراليزم براى ايران ضمن رد چنين خواستى ميگويند: فدراليزمى كه امروزه بويژه در محافل چپ ايران، بيشتر از سوى برخى از نخبگان قومى عنوان ميشود، توهمى شاعرانه، بدون توجه به تاريخ، سنت ها، تاريخ و سرنوشت مشترك ما و الزامهاى فدراليزم است»!!!؟
جامعه شناس ديگرى بنام جلايى پور! در نشستى با عده اى از پيگيران مسأله كرد در هفته نامه (روژهه لات) سنندج نه تنها فدراليزم را در ايران سرابى بيش نمى بيند، بلكه در كردستان جنوبى (عراق) نيز آنرا رويايى غيرممكن ميپندارد!! اينان حداقل با توجه به تاريخ نه چندان دور زمان صفوى تا شروع پهلوى ها در زمان قاجاريه براى مثال كردستان با اختياراتى گاه بيشتر از درخواست امروزى كردها اداره ميشد، همچنين اماراتى كه در تاريخ اين سرزمين نمونه هاى مشخصى از آنان به ثبت رسيده است.
گام برداشتن در چنين مسيرى و اظهارنظر نمودن هائى از اين قبيل نه خيروسلاح ايرانيان را بهمراه دارد و نه همزيستى مسالمت آميز و آسودگى درازمدت براى جامعه ببار خواهد آورد. آنهايى كه خود را مالك بلامنازع دانسته و زبانى جز زبان فارسى را برنمى تابند، بگذار مرورى بر تاريخ گذشته ايران در زمان ساسانيان داشته باشند. درآن دوره از تاريخ زبان مردم فهلوى بود كه هنوزهم در كردستان بخصوص در منطقه اورامان مردم بدين زبان گفتار و نوشتار روزانه (غيررسمى) دارند و اين زبان نه تنها با زبان امروزى فارسى بلكه با فارسى سده هاى پيش نيز تفاوت اساسى دارد. بخوانيد از فردوسى در شرح زندانى شدن خسروپرويز كه اجازه سخن گفتن باوى مجاز نبوده است.
مگر آنكه گفتار او بشنوى/ اگر فارسى گويد ار پهلوى
پهلوى يا فهلوى كه زبان كنونى مردم اورامان است، آن زمان زبان مردمان ساكن و يك جا-نشين و اهل فضل و دانش بوده است. زبان فارسى درى كه بعدها شعبه اى ازاين زبان شناخته شد، زبان مردمان چادرنشين (كوچبر) و ناساكن بود كه اكنون در واژه نامه روزانه اورامى «دره» بر وزن «سره» (دره مقابل ده گا) نوشتار كردى است بمعنى ثابت و سيار كه در شاهنامه هم بصورت دهگان آمده است، به وضوح بيانگر مى باشد. «دگا» به معنى آبادانى و محل سكونت ثابت و دره خارج از خانه و صحرا و دشت ميباشد. كبك درى كه اشاره به نوعى كبك است و كوچ سردسير و گرمسيرى دارد، خود اشاره اى ديگر براين راستى مى باشد. هدف از بيان اين نكته ذكر واقعيتى ميباشد كه صرف نظراز تفاوت هاى آشكار تاريخى و دستورى و معنى واژگان زبان كردى و زبان فارسى برغم خويشاوندى ديرين، هركدام داراى مختصات خويش بوده كه حاصل گذشت زمان و فراز و نشيب هاى گوناگون است. اين دو زبان تحت هرشرايطى در عين همزيستى ماهيت خويش را محفوظ داشته و غناى فرهنگى جامعه را سبب گشته اند. بسيار بجا و مسئولانه بوده كه در جهت حفظ و حراست اين گنجينه و رشد و توسعه آن كه در نتيجه رشد و توسعه فرهنگ مشترك فلات ايران است، دريغ نورزيده و بيش ازاين سنگ اندازى و سد معبر فراهم نشود.
آقاى محمدحسين ساكت طى مطلبى تحت عنوان» زبان پارسى، پيام گذار هويت ايرانى «مينويسند: در زمان ساسانيان درى همپاى پهلوى وجود داشت. پس از فروپاشى ساسانى و گسترش اسلام و بدنبال آن سستى و كم سويى دين بهى (زردشتى) زبان پهلوى جايگاه پيشين خودرا از دست داد و زبان درى زبان توده مردم شد.
جهت يادآورى بايد افزود كه زبان اورامى (بمثابه شاخه اى از زبان كردى) يا پهلوى يا فهلوى زبان رسمى اشكانيان و ساسانيان بطور اخص بوده است. زبان درى يا فارسى را پس از اسلام و تشكيل دولت هاى نيمه مستقل در شرق (خراسان) بر گويش هاى ديگر بومى چيره گردانيده و رسميت بآن داده شد. طاهريان و سامانيان دراين راستا نقش اساسى داشتند. واژه فارسى از زمان مغول ببعد از درى تجزيه و مرسوم گشت. (خراسان است اينجا-نوشته محمدخان شكوراف.صفحه ۱۳۸-۱۵۳).
آقاى ساكت اضافه مينمايد در روزگار اسلامى به همين زبان فارسى كنونى زبان درى مى گفته اند. (ص ،۲۰۶ ايران-هويت، مليت، قوميت). از مقوله زبان كه بگذريم و همزبانى را حداقل تا قبل از اسلام رمز ايران واحد و همدلى و همداستانى بدانيم، مقابله با ستم اعراب در لواى دين و همگرايى و قيام عمومى را در جهت بازيابى خويشتن خويش كه منجر به قيام هاى آزاديخش سياسى-نظامى شد، بايد در صدر رنسانس مشترك ايرانيان براى بازيابى هويت ازدست رفته دانست. ازآن جمله است قيام شعوبيه يا وطن پرستى در خراسان، حقه يا عدالت و حق جويى كردها در غرب كه به ديگر نقاط گسترش يافت. هركدام براه و روش خود صفحه اى بر تاريخ مبارزات هماهنگ در شكل عام در برابر خارجى رقم زدند.
آنچه كه بعنوان ميراث فرهنگى افتخارآميز آن دوره بنام حقه، اهل حق، يارسان يا على الهى بزبان كردى از قرن دوم هجرى بعنوان اولين چالش در برابر اشغالگرى تازى ها تاكنون برجا مانده، مملو از وسعت فرهنگى-تاريخى و مبارزه اى سرسختانه است كه براى يكايك ايرانيان درسهايى از آموزش و يادآورى پيشرفت و ترقيخواهى درآن برهه از تاريخ دارد، كه بيش از يكهزار و دويست سال پيش در كمتر گوشه اى غيراز كردستان بدان پرداخته شده است. اشاره هائى كوتاه در اثبات گفته روشنگر خواهد بود. مقابله آهنين در برابر نژادپرستى اعراب با پوشش دين، تحميل فرهنگ و جهد در زدائيدن اعتقادات ملى و قومى ديگران و اسلام را وسيله برترى بر ديگران قراردادن آن چيزى بود كه ايمان و باور به پيشينه و استوارى در اراده طلب ميكرد.. اكنون پس از گذشت هزارواندى از آن دوران تحت نام و با شعارهايى شبيه به صدر اسلام اقليتى قصد تكرار همان گذشته ناموفق را دارد و اينبار خويشان ديروز بسان بنى اميه كرد و ديگران را حقير مى شمارند!؟
گرچه درآن روزگار نيز شيرمردى از تبار كرد بنام ابومسلم خراسانى نهضت شعوبيه را رهبرى كرد و درآن بخشى از ايران با برادران خود در غرب فلات ايران را از سلطه عرب رهايى بخشيد، متاسفانه قدروارزش اين رشادت ها اكنون واژگونه و به ديگرمعنى با ناسپاسى و ناحق ومحروم گردانيدن فداكاريهاى تاريخى روبروست!؟
عمروبن لهب مشهور به بهلول ماهى بنيان گذار نهضت كردى در برابر بيگانه و ستمگرى اعراب در قرن اول و دوم هجرى متوفى (۲۱۹ هجرى) اولين كسى بود كه صداى اعتراض خود را بلند كرده و آشكارا به مقابله با آنان پرداخت. پس از او بابه سرهنگ دودانى (۳۲۴ هجرى) رسالت بهلول را پيگيرى كرد و گفت ما كوشندگان فرهنگ و آئين كردى هستيم. شاه خوشين يا مبارك شاه (۴۰۶ تا ۴۶۷ هجرى) همفكر باباطاهر و بعداز وى بابا نااوس (ناوس) (۴۷۷ هجرى) و مكمل اين نهضت سلطان سهاك (۶۷۵-۷۹۸ هجرى) بودند كه اكنون بعنوان رهبران دين يارسان (اهل حق) شناخته مى شوند. اينان تاريخ، فرهنگ و انديشه مبارزه را حفظ و حراست كردند. متاسفانه جنبش ميهن پرستى (شعوبيه) بعدها مسير خودرا بهمان راهى كه عرب درپيش گرفته بود، رهنمون ساخت!! فردوسى از سردمداران اين تفكر شمرده ميشود كه خواست واقعى ايران و ايرانيان را بصورتى ماهرانه دگرگونه و در درازمدت دچار آشفتگى امروزى ساخت. او امانت هاى پنهان در سينه ها را كه بيانگر فرهنگ و انديشه والا بود، كاناليزه و در جهتى وراى واقعيت برشته تحرير كشيد. البته اين را بنايد از نظر دور داشت كه خدمات فردوسى بزبان فارسى بدون درنظرداشت چگونگى دست يابى و دست اندازى و ناديده گرفتن ادب ديگر ايرانيان براى شيفتگان ايران تك زبان و تك فرهنگ ماهرانه بوده است. در سروده هاى فردوسى بگونه اى تفكر اعراب مهاجم و كماليزم تركى در قبال ديگران (غير فارس) بخصوص كردها هرچند هركدام در مقاطعى از تاريخ بروز داده شده است، مشاهده ميشود.
فردوسى بدون اينكه ذكرى از گذشته تاريخ و يا منابع خود در اثبات ريشه كردها بيان دارد، بصورتى گذرا و كم اهميت و يا از روى نوعى دل سوزى و ترحم بهمين نكته بسيار ساده و سطحى (غيرعلمى) تبار كردها را به ازدم تيغ رها شده هائى منتسب ميدارد كه حسب الامر آشپزباشى ضحاك از سر دلسوزى براى قربانيانى كه روزانه حداقل دو نفر آنان را از دم تيغ ميگذراند، هرازگاهى يكى را از قربانى شدن معاف و با بزوميشى روانه كوه ميساخت تا از چشم بد محفوظ بماند و در نتيجه بقول فردوسى ظاهراً كردهاى امروزى بايد از تبار اين از قتل رستگارشدگان باشد!؟
سرهمبندى آنقدر درهم و مملو از بى علاقگى و تاريخ اساطيرى ناپخته و از روى ساختگى دوخت و دوز شده است كه به آسانى عارى بودن داستان از واقعيت را از بيخ و بن آشكار ميسازد. اگر كردها راهم مثل هر موجودى اصل و ريشه اى قائل باشيم، نتيجه اين خواهد بود كه ضحاك فرمانرواى كردان بوده يا حداقل دشمنى اساسى با نسل جوان جامعه خويش و رفاه آنان داشته كه روزانه بتنهايى مغز سر آنان در تيمار بيماريش مفيد دانسته شده است! اگر غيراز اين ميبود، لااقل ميبايست كسانى از تبارى ديگر غيراز كردها پس از رستگارى از تيغ جلاد با آنان بر ميخوردند، مگراينكه آشپزباشى از نظر ژنتيك و تركيب و خاصيت داروى موردنياز بجز كردها ديگران را مثمرثمر در علاج مريضى تشخيص نداده باشد. در ناپرهيزكارى و قلب واقعيات و ايجاد تغيير در تاريخ فردوسى خود ميگويد:
كه اين داستانها و چندين سخن/ گذشته بر او سال و گشته كهن
بپيوندم و باغ بى خو* كنم/ سخنن هاى شاهنشهان نو كنم
اگر به تاريخ برگرديم و قيام كاوه كرد را ملاك قرار دهيم، گفته فردوسى آنقدر اعتبار خواهد داشت كه اظهارات كمال آتاتورك در تركيه «كردها همان ترك هاى كوهى هستند»!
كاوه آهنگرى بود كه در شهر قيام كرد. شاويس قلى قرن هشتم هجرى در رد چنين ادعاهايى چنين ميگويد:
اصل و نسب من كرد و اجدادم ازاين تبارند. من آن شيرمردى هستم كه با ياران گردن فراز همرزمم سپاه ستمگر ضحاك را از بيخ و بن برافكندم و چنان پراكنده ساختم كه ياراى مقاومت نيافت. (نقل از محتواى اشعار بجامانده از وى).
جان كلام اينكه صرف نظر از آنچه دراين سرزمين هدفمندانه يا از روى هر قصدونيتى بر مردمان آن از جانب حاكم يا بخشى از حكام جامعه ناروايى و نامردمى اعمال گشته است، اكنون وضعيت جهان بسرعت پيشرفت و تكامل حيرت انگيز بشريت براين نكته حساس پافشارى مينمايد كه ادامه روش بصورت گذشته، در حاشيه قرار دادن و ناديده انگاشتن ديگران نه به سود ايران و نه بسود هيچ قوم و مليتى در درازمدت نخواهد بود. پناه بردن بر ترفندهاى از مد افتاده و استفاده از قدرت حكومتى و گاه موقعيتى كه با توسل به استفاده از مذهب و در اختيار قرارگرفتن اهرم هاى فشار، چه سياسى، چه اقتصادى يا نظامى ديگر در حد اطمينان و آسودگى خاطر پويندگان، مثمر ثمر نخواهد بود.
اگر به گذشته نه چندان دور اين مملكت نظرى بيافكنيم، خواهيم ديد كه انجمن هاى ايالتى و ولايتى كه بمنظور انتخابات اولين مجلس شوراى ملى در شهرهاى بزرگ و كوچك اين سرزمين تشكيل شده بود، بعداز برگزارى انتخابات نيز بحيات خود ادامه داده و در شئونات مختلف دخيل گشتند و سپس در متمم قانون اساسى شناخته شدند و قوانين مربوط به وظايف و اختيارات آنان نيز به تصويب رسيد و بگفته ابوالفظل ياورى استاديار علوم سياسى دانشگاه طباطبايى قرار براين بود كه اين انجمن ها با برخوردارى از اختيارات سياسى، ادارى و مالى مبناى يك نظام فدرالى باشند. اكنون بيش از يكصدسال از آن تاريخ ميگذرد، ولى حكام جامعه متنوع ايران با توسل به كج روى هاى واپس گرايانه نه تنها با گذشته خويش دمساز نبوده، بلكه با ناديده انگاشتن نكات مترقيانه و مثبت گذشته و تحولات جوامع و جهان به طور كلى سر عناد با هر قسم ترقيخواهى انسجام گرا برداشته و ميرود تا با كوشش در قالب زدن هاى غيرممكن و ناديده انگارى هويت هاى مختلف تجارب شكست خورده ديگران را در همسايگى خود تكرار ونامى از ايران كثيرالمله باقى نگذارند. واقعيت اينست كه كانون بحران در تفكر كارگزاران و نخبگان و روشنفكرانى جاخوش كرده است كه آمادگى قبول هويت ديگران و همزيستى مسالمت آميز با آنان وجود ندارد!! تاريخ خواهد آموخت كه اولين آسيب ديدگان چنين تفكرى صاحبان اين انديشه و عملكرد در درازمدت خواهند بود.
باميد اينكه عقل دسته جمعى جايگزين يكسونگرى و خودمحوربينى نژادى خاص قرار گرفته و هويت نژادى تاريخى و سياسى ديگران آنچه كه در ايران امروز انكارناپذير است، در راستاى قبول واقعيات جايگزين تلاش هاى نامشروع و ناهماهنگى با عصر حاضر و از مد افتاده و بى حاصل شود. نيك برهمگان آشكار است كه مسئوليت عواقب ناشى از اين ناديده گرفتن ها متوجه نخبگان فارس زبان چه خارجه نشين و اپوزيسيون و چه در سطح مسئوليت دستگاههاى كشورى و داخل ايران ميباشد.
*خو: علف هرز، بطور واضح فردوسى گذشته مربوط به ديگران غيراز فارس را علف هرز دانسته و آنرا حذف كرده است!
آلمان
صديق بابايى