بنده يا پيزى گشادم يا عليل
و رنه اين هم شد براى من دليل
كه به ناكامى بگويم: واى، واى!
دستِ من كوتاه و خرما بر نخيل!
خود نمى دانم كه اين اظهارِ عجز
داردم در زندگى خوار و ذليل؟
مى كند تنبل، نشسته، هاى و هوى
مردِ كوشا مى رود بى قال و قيل
آن يكى با حسرتِ خرما خورد
غم فراوان و جود موى سبيل
اين يكى چشمش به امّيدِ بلند
با دلى پُر آرزوهاى طويل
مى كشد خود را به بالا با تلاش
با تلاشش همقدم صبرِ جميل
تا بريزد ميوه بى رنج از درخت
با دعا بر آن نمى بندد دخيل
بس خطر در پيشِ رو دارد كز آن
سخت لرزد قلبِ شير و پاى فيل
خوب مى داند كه از شاخِ بلند
چيد بايد ميوه خوب و اصيل
آنچه يابى پيشِ پايت، روى خاك
نيست خرما، آشغال است و زبيل
اين خطرها را شناسد پيش از آن
كه كند سوى عمل عزمِ رحيل
چون گذشته ست از سرِ او بارها
در تكاپويش خطر از هر قبيل
لغزدش پا در شتابى بى حساب
بر زمين افتد شل و پل يا قتيل
خود فراهم آورد از زيرِ سنگ
روزى اش را چه كثير و چه قليل
آب و خاك است او به جسم، امّا دميد
روحِ خود را در تنش ربّ ِ جليل
پس به سوى اين بهشتِ خاك كرد
از بهشتِ آسمان او را گسيل
تا خدا را باشد اين سودا زده
نزدِ موجوداتِ اين عالم وكيل
تازه ماند با توالد تا ابد
اين معادش نو به نو اجرِ جزيل
حال اگر آدم نمايى كون گشاد
در بدى بر چهره خلقت زگيل
خواست باشد بنده اى بى دست و پاى
نه خدا هست و نه من هستم بخيل
خالقِ او مى شود رويش تُرُش
من هم از او مى گريزم ميل ميل
واقعاً اظهارِ عجزِ آدمى
بر خدا و زشكى اش آيد ثقيل
كفر باشد گر بگويد كاهلى:
«دستِ ما كوتاه و خرما بر نخيل!»