Nimrooz
Vol. 17, No. 843, July 22, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۴۳ - جمعه ۳۱ تير ۱۳۸۴
نوشته: فهيمه رحيمى
گندم
نوشته: فهيمه رحيمى
ماندانا

نوشته: فهيمه رحيمى
گندم
-اصلاً لازم نكرده بريم دنبال گندم! برگرد خونه!
كاميار: مگه من دلم طاقت مى آره، اين دختره رو تو اين شهر به اين گَلِ گشادى تنها ولش كنم؟!
-تو كه اصلاً يه كلمه هم در مورد گندم حرف نزدى؟!
كاميار: وا! چه حرفا؟! من همه اش در مورد اين طفل معصوم صحبت كردم!
-خجالت بكش كاميار!
كاميار: من كه ديگه چيزى ننوشتم كه خجالت بكشم؟!
-حركت كن بريم خونه!
كاميار: سى سال برنمى گردم خونه! اون دختره الان به ما احتياج داره!
-كدوم دختر؟ گندم يا اوناى ديگه؟
كاميار: چه فرق مى كنه؟! تو نيكى مى كن و در دچله انداز كه ايزد در شميرانت دهد باز آدرس بعدى رو بخون ببينم!
-گرسنه مه بابا!
كاميار: داد نزن شقايق خانم هنوز دم در واستاده!
-خب حركت كن بريم ديگه!
كاميار: مى خوام حركت كنم اما پاهام ازم فرمون نمى برن!
-پس پاشو من بنشينم!
كاميار: مى خواى من همينجا واستم تا تو برى و برگردى؟!
-حركت مى كنى يا نه؟
كاميار: پس تو ماشين رو روشن كن! منكه دل اينكارو ندارم!
-واقعاً كه كاميار!
كاميار: حداقل دنده رو تو عوض كن! چقدر سنگدل شدى امروز!
«در رو واكردم و به شقايق گفتم:»
-خواهش مى گنم شما بفرمائين تو! خجالت مون ندين!
شقايق: اختيار دارين!
-ماشين گرم كرده، بايد كمى خنك بشه. يه خرده طول مى كشه!
شقايق: پس بفرمائين تو يه چائى ميل كنيم تا ماشين خنك بشه.
«تا اينو گفت: دست كاميار رفت براى دستگيره در كه من زود سوئيچ رو پيچوندم و ماشين روشن شد! كاميار يه فحش زير لب بهم داد كه محلش نذاشتم و به شقايق گفتم:»
-خب روشن شد. شما ديگه بفرمائين خدانگهدار.
«اينو كه گفتم، شقايق مجبورى يه خداحافظى كرد و رفت تو كه كاميار گفت:»
-الهى پسر دست تو طلا و جواهر كنى، خاكستر دربيارى! آخه اين چه كارى بود كردى؟! به تو چه مربوط آخه!؟ دختره مى خواد يه دقيقه دم درواسته هوا بخوره!
-به خدا كاميار پيدا مى شم آ!
كاميار: خب بدرك! پياده شو!
-آدرس آ رو هم پاره مى كنم مى ريزم دورآ!
«يه نگاه به ورق كاغذى كه دستم بود كرد و بعد خنديد و گفت:»
-شوخى مى كنم بابا! من اصلاً بدون تو جائى نمى رم كه! من و تو يه روحيم تو دو تا بدن! مگه مى شه ماهارو از هم سوا كرد!
-اگه آدرس آ دستم نبود اينارو مى گفتى؟
كاميار: صد تا از اين آدرس آ فداى يه تار موت! بخون نشونيِ بعدى رو بريم برسيم به كارِ اين دختره طفل معصوم بابا! چيه هى نشستيم با همديگه كَل كَل مى كنيم!
-خدا فقط ترو مى شناسه و بس! من فعلاً گرسنه مه!
كاميار: غذا بهت مى دم! چشمم كور! دنده هم نرم! چى مى خورى عزيزم؟ استيك مى خورى؟ شنسيل مى خورى؟ چلوكباب مى خورى؟ چى مى خورى بگو!
-همينجا يه ساندويچى چيزى بگير بخوريم به كارمون برسيم!
كاميار: چشم! چشم! آن آن!
«اينو گفت و حركت كرد. منم حواسم به كاغذ آدرس آ بود كه ازم قاپ نزنه! وگرنه اگه اين كاغذ دستش مى افتاد تا شب ديگه پيدايش نمى كردم!
بالاخره جلو يه ساندويچ فروشى واستاديم و دو تا ساندويچ گرفتيم و خورديم و رفتيم سراغ بقيه دوستاى گندم.
اون روز تونستيم به سه تا ديگه شون سر بزنيم و برگرديم خونه يعنى كامياررو به زور برگردوندم خونه!
خلاصه دست از پا درازتر رسيديم خونه و ديگه رومون نشد بريم پيش آقابزرگ! دو تائى يه راست رفتيم خونه هامون كه يه استراحتى بكنيم و شب بريم سراغ پسره كه احتمالاً برادر گندم بود.
تا پام رو گذاشتم تو خونه كه داد و فرياد مادرم و بابام بلند شد! مادرم تندتند شروع كرد به عوض كردن پانسمان بازوم و بابام هى غُر مى زد كه چرا نرفتم كارخونه!
هيچى جواب شونو ندادم و تا پانسمان دستم كارش تموم شد، رفتم تو اتاقم و خودمو انداختم رو تخت و بلافاصله خوابم برد. انقدر خسته بودم كه اصلاً نفهميدم چقدر خوابيدم! فقط يه موقع با صداى مادرم بيدار شدم كه ساعت حدود ۶ بعدازظهر بود! تند و تند يه دوش گرفتم و لباسامو عوض كردم و از خونه اومدم بيرون رفتم دنبال كاميار كه مادرش بهم گفت تو گاراژه. رفتم طرف گاراژ ديدم اونم حاضر شده و داره به ماشين ور مى ره. تا منو ديد گفت:»
-مى خواستم ديگه بيام دنبالت.
-خوابم برد! خيلى خسته بودم.
كاميار: با محافظت اومدى؟
-با چى ام؟!
كاميار: بادى گارت!
-چى مى گى؟!
«با چشمش گوشه باغ رو بهم نشون داد و گفت:»
-عاشق دل خسته ات در كمين ته!
«برگشتم طرف جائى رو كه نشون مى داد نگاه كردم. راست مى گفت! دلارام پشت يه درخت، به فاصله سى مترى واستاده بود و داشت نگاه مون مى كرد.
كاميار: از اين دختر حذر كن كه خطرناكه!
-چرا؟
كاميار: عشاق بر چند دسته ان. يه دسته شون بى بخارن و هر كارى شون بكنى صداشون درنمى آد! مثل مجنون خدابيامرز! يه دسته شونم كه خودآزارن! مثل فرهاد رحمت الله! اما يه دست شون خطرناكن و مردم آزار! مثل اين دلارام! عشقش از دستش بره و تبديل مى شه به انتقام!
-نه بابا، اونطورى هام نيس!
كاميار: اگه اين دلارام همين شبا نيومد تو اتاقت و سرتو با چاقو نبريد!
-فيلم جنائى زياد ديدى تو!
كاميار: سوارشو بريم كه دير مى شه.
«دو تائى سوار ماشين شديم و رفتيم سراغ برادر احتمالى گندم. همينجور كه مى رفتيم به كاميار گفتم:»
-كاميار، اگه نتونيم گندم رو پيدا كنيم چى؟
كاميار: هيچى! مگه ما باعث اين اتفاق بوديم؟!
-نه، از نظر چيز ديگه مى گم.
كاميار: از نظر اين كه دوستش دارى؟
-آره.
كاميار: تو مطمئنى كه دوستش دارى؟
-آره.
كاميار: من فكر نكنم!
-چرا؟!
كاميار: ببين! اگه اين اتفاق پيش نيومده بود، اونوقت تو مى تونستى با قاطعيت بگى كه دوستش دارى يا نه!
-چه ربطى داره؟
كاميار: الان دوست داشتن رو دلسوزى و حرص با هم قاطى شده! يه خرده اى دوستش دارى! يه خرده دلت براش مى سوزه! بقيه اش مى شه حرص!
-يعنى چى؟!
كاميار: چون پيش ات نبوده! آدميزاد اينطوريه! وقتى چيزى رو از جلوش ورميدان يا ازش مى گيرن يا ممنوعش مى كنن، حرص ورش ميداره!
اگه گندم الان پيش ات بود، شايد با همون نگاه كردن بهش و باهاش حرف زدن و گفتن و خنديدن ارضاء مى شدى! جلوى دو تا جنس مخالف رو وقتى گرفتى، رابطه شون به محض به هم رسيدن تبديل مى شه به زياده روى! حرص! ولع! يعنى آدمى كه هميشه آب دَمِ دست شه، فقط تشنگى اش رو رفع مى كنه اما آدمى كه چند وقتى آب نديده، انقدر مى خوره كه مى رسه به مرز تركيدن! حالام شايد احساس تو، تنها عشق نباشه!
-بالاخره براى اين كه اين احساس رو بفهمم، احتياجه كه پيداش كنم.
كاميار: بگو به اميد خدا.
-ببينم، پسره رو ديديم مى خواى بهش چى بگى؟
كاميار: تو هيچى نگو كه كارارو خراب مى كنى! من خودم يه كاريش مى كنم. «نيم ساعت بعد رسيديم بالاى... و اونجا كاميار از چند نفر آدرس رو پرسيد و رفتيم پائين و رسيديم به همون تئاترى كه انگار پسره توش كار مى كرد.
ماشين رو يه جا پارك كرديم و رفتيم دو تا بليط گرفتيم و رفتيم تو. نمايش هنوز شروع نشده بود. كاميار از يه نفر كه بليط هارو مى گرفت سراغ پسره رو گرفت. فهميديم كه پسره همونه و الانم پشت صحنه، داره براى نمايش آماده مى شه. راهى هم كه مى رفت براى پشت صحنه بسته بود و نميذاشتن كسى بره پيش هنرپيشه ها.
با كاميار واستاده بوديم و مونده بوديم كه چيكار كنيم كه يه مرتبه كاميار يه كلكى زد!
دو تا پسر بچه بغل ما واستاده بودن. اونى كه كوچيكتر بود، دستشوئى اش گرفته بود و بزرگتره هى بهش مى گفت بايد صبر كنه تا باباشون بياد. كاميار كه اينو شنيد به پسربزرگه گفت:»
-عمو مى خواين برين دستشوئى؟
«پسره يه نگاهى به كاميار كرد و گفت:»
-بله اما نمى دونيم كجاس!
كاميار: بياين من بهتون نشون مى دم.
«بعد خودش دست بچه كوچيكه رو گرفت و به منم اشاره كرد كه دست پسر بزرگه رو بگيرم و چهارتائى راه افتاديم از طرف جائى كه هم مى خورد به دستشوئى و هم راه پشت صحنه بود! تا رسديم به در، يه نفر جلومونو گرفت و گفت تا نمايش شروع نشه، نمى شه كسى بره دستشوئى! كاميار آروم بهش گفت:»
-آقا اين بچه ها هله هوله خوردن و خلاف ادب، اسهال شدن! اگه نذارى همين الان ببرم شون دستشوئى بايد يه سطل و يه خاك انداز و يه جارو و نيم كيلو خاكستر بيارى كه كف سالن انتظار از نجاست طاهر بشه! حالا خودت مى دونى!
«يارو خنديد و در رو واكرد و رفتيم تو. كاميار اول بچه ها رو برد دستشوئى و وقتى كارشون تموم شد آوردشون بالا و فرستادشون طرف سالن انتظار و دست منو گرفت و برد طرف اتاق گريم.
تا از چند تا پله رفتيم بالا و رسيديم به يه راهروى كوچيك كه ديديم يه پسر با لباس هنرپيشگى، در حالى كه صورتش رو سياه كرده، واستاده و داره با دو تا مَردِ ديگه حرف مى زنه! حرف كه چه عرض كنم! اون دو تا داشتن تهديدش مى كردن و اونم هى بهشون التماس مى كرد كه آبروريزى نكنن. ماها جامون طورى بود كه پشت پسره بوديم و مارو نمى ديد!
كاميار يه خرده واستاد و گوش كرد و بعد رفت جلو كه دو تا مَردا ساكت شدن و يه اشاره به پسره كردن و گفتن:»
-اينا با توان؟
«پسره برگشت طرف ما كه كاميار بهش گفت:»
-آقا نصرت شمائين؟
«پسره يه نگاهى به ما كرد و گفت:»
-بله، بفرمائين!
كاميار: مارو منصورخان فرستاده.
پسره: منصورخان كيه؟
كاميار: شما نمى شناسيدشون؟
پسره: نخير!
كاميار: گفته بهتون بگم نشون به اون نشونى كه ده هزار تومن بهتون بدهكار بوده!
«كاميار اينو گفت: اون دو تا مرد كه خيلى هم گردن كلفت بودن گفتن.»
-پس داداش زودتر بدهى ات رو بده كه رفيق ات الان سخت بهش نيازمنده!
«بعد هر دو زدن زير خنده! كاميار دست كرد جيبش و ده تا هزارى درآورد كه يكى ز مردا اومد جلو كه از كاميار بگيره. تا دستش رو دراز كرد، كاميار پول ها رو كشيد عقب و گفت:»
-من اين طلب رو بايد بدم به آقا نصرت! ديگه خودش مى دونه!
«بعد رفت جلو اون پسره، ده تا اسكناس هزار تومنى گذاشت كف دستش كه بلافاصله اونا ازش گرفتن و با يه لحن بد بهش گفتن».
-بقيه اش!
«پسره با التماس گفت:»
-به مولا اگه الان يه قرون داشته باشم! تا آخر نمايش صبر كنين، يه خرده اش رو بهتون مى دم و تا آخر هفته بقيه اش رو صاف مى كنم!
«تا اينو گفت: يكى از مردا يقه شو گرفت و يه چك زد تو گوشش و گفت:»
-نانجيب، بهت مى گم وقت ندارى ديگه! يا همين الان جنس رو بده يا پولش رو!
پسره: به جون هر سه تامون الان پول ندارم!
«يارو يه چك ديگه زود تو صورتش و گفت:»
-پول ات مى كنم الان! جنسارو به كى فروختى؟!
پسره: والله دادم به چند نفر، امروز فردام پولش رو مى گيرم!
«دست يارو رفت بالا كه يكى ديگه بزنه كه پسره دستاشو گرفت جلو صورتش و با حالت گريه گفت:»
-نزن ترو خدا آقاسيد! مى دونم گردن كلفتى و پهلوون! منم كه ديگه زدن ندارم! سر و صورتم زخمى مى شه نمى تونم برم رو صحنه، اونوقت اين چندرغازم نمى تونم بهتون بدم!
«من يه مرتبه حالم بد شد و به يارو گفتم:»
-واسه چى مى زنى اش؟! مگه مملكت قانون نداره؟!
«تا اينو گفتم يارو يه صدائى از دهنش درآورد و گفت:»
-به تو چه جوجو؟!
-اگه يه بار ديگه بزنى اش با من طرفى!
«يارو همونجور كه مى اومد طرف من گفت:»
-اول خودتو مى زنم كه ديگه بلبل زبونى يادت بره!
«تا دو قدم ورداشت كه كاميار بهش گفت:»
-اگه دست رو اين بلند بشه به بابا ننه ات سفارش كن كه يه بچه ديگه واسه خودشون درست كنن كه عصاى پيرى شون باشه!
«اينو كه كاميار گفت: يارو واستاد و يه لحظه به كاميار نگاه كرد و بعد برگشت طرف پسره و گفت:»
-يا همين الان بقيه حساب رو مى دى يا يه آبروريزى ازت بكنم كه از اينجا بندازنت بيرون!
«پسره فقط نگاهش كرد كه يارو گفت:»
-مى دى يا نه؟!
پسره: من كه پول ندارم، آخرش هم اينه كه از اينجا بيرونم مى كنن! اما مى خواهم ببينم به اين مى گن مردونگى؟
«يارو گفت:»
-زرزر نكن! پول ندارى، برو از رفقات قرض بگير!
پسره: اونام وضع شون از من خرابتره!
كاميار: حسابش چقدره؟
«يارو برگشت طرف كاميار و گفت:»
-تو مى خواى جورش رو بكشى؟
كاميار: شايد!
يارو: ده دادى، پنج چوق ديگه هم روش!
«كاميار دست كرد تو جيبش و كيفش رو درآورد و پنج هزار تومن شمرد و داد به يارو. ياروام يه خنده اى كرد و برگشت طرف پسره و گفت:»
-ديدى گفتم پول ات مى كنم!
«بعد دوباره يه خنده اى كرد و با رفيقش گذاشت رفت. مونديم من و كاميار و پسره.
پسره يه خرده صبر كرد تا اون دو تا رفتن و بعدش به ما گفت:»
-دست تون درد نكنه! اينا خيلى آشغالن! اگه شماها نبودين واقعاً پولم مى كردن!
كاميار: از لَبت داره خون مى آد!
«با آستين اش، خون رو لبش رو پاك كرد و گفت:»
-من منصورخان نمى شناسم! كيه اينى كه مى گين؟
«كاميار خنديد. پسره هم خنديد و گفت:»
-رَكَب بود؟
كاميار: اِى، همچين!
«پسره دستش رو دراز كرد طرف كاميار و گفت:»
-هر چى كه بود، به موقع به دادم رسيدين!
«با كاميار دست داد و بعدش با منم دست داد و گفت:»
-حتماً يه كارى با من دارين! هنرپيشه معروفى نيستم كه خواسته باشين ازم امضاء ممضائى، چيزى بگيرين، حتماً كار ديگه باهام دارين!
كاميار: تقريباً.
پسره: فعلاً نمايش داره شروع مى شه و هنرپيشه زن مونم با يه سياهى لشكر نيومده! بياين بريم. «صورتخونه» تا شما يه چائى بخورين ماهام يه خاكى تو سرمون بريزيم!
«من برگشتم به كاميار نگاه كردم كه گفت:»
-اتاق گريم رو مى گم!
پسره: ماها بهش مى گيم صورتخونه! اسم قديمى يه! فعلاً بياين تا بعداً با هم حرف بزنيم.
«سه تائى رفتيم پشت صحنه. اونجا يكى دو تا مرد داشتن گريم مى كردن و با هم حرف مى زدن. يكى شون كه انگار رئيس شون بود خيلى ناراحت و عصبانى بود و تا چشمش به پسره افتاد شروع كرد باهاش دعوا كردن و گفت:»
-همه اش تقصير توئه! اين پسره و دختره رو تو ضامن شدى وگرنه بهشون كار نمى دادم كه الان دستمو بذارم تو پوس گردو!
پسره: بابا حتماً الان پيداشون مى شه! يه ربعى هنوز وقت هس!
«يارو كه داشت تند و تند يه تاج سرش مى ذاشت گفت:»
-اگه پيداشون نشه چه خاكى تو سرم كنم؟! جواب مردم رو چى بدم؟! جواب صاحاب تئاتررو چى بدم؟!
«پسره كه خودش حسابى كوك بود گفت:»
-حالا شما انقدر خودتو ناراحت نكن رجب خان! بالاخره جور مى شه ديگه!
رجب خان: چى جور مى شه؟! از رو هوا هنرپيشه واسه ام مى باره؟! دارم بهت مى گم نصرت، اگه اينا امشب پيداشون نشه و نمايش خراب بشه، از فردا شب خودتم اينطرفا آفتابى نشو! والسلام!
نصرت: آخه آدم شمام كه نيومده!
رجب خان: اگه آدم من نيومده، كنترل چى تئاتررو گذاشتم جاش. نقش اونم كه يه ربع بيشتر نيس! مردم رو كه بشونه رو صندلى هاشون و مى آد لباس مى پوشه! اون دو تارو چيكار كنيم؟!
«نصرت رفت تو فكر كه رجب خان كه گريمش و لباس پوشيدنش تموم شده بود، بهش گفت:»
-اين دو تا رفيقاتن؟
نصرت: نه، يعنى آره!
رجب خان: بالاخره، آره يا نه؟
نصرت: آره بابا، آره!
رجب خان: خب لباس تن شون كن بفرست شون تو ديگه! يه چرخ بزنن نمايش تمومه!
نصرت: آخه اينا....!
«رجب خان نذاشت حرفش تموم بشه و گفت:»
-آخه نداره ديگه! پسره كه سياهى لشكره و اصلاً حرف نمى زنه! دختره هم كه دو تا آه مى كشه و يه آره و نه مى گ ه و چهار قدم راه مى ره! حتماً اين رفيقات راه رفتن رو بلدن ديگه! نمايش هم كه رو خودت مى چرخه! چهار تا كلوم چرت و پرت بگو و دو تا ادا دربيار و مردم رو بخندون و پرده افتاده!
«بعد برگشت طرف من و كاميار و گفت:»
-چى مى گين شما؟!
كاميار: يعنى ما بريم نمايش بازى كنيم؟
رجب خان: بله!
كاميار: يعنى از اين لباسا بپوشيم و گريم كنيم و بريم رو صحنه جلو مردم؟
رجب خان: آره ديگه!
كاميار: يعنى من و اين نرسيده بشيم هنرپيشه تئاتر؟
رجب خان: تئاتر هملت رو كه نمى خواين اجرا كنين! نقشى هم كه ندارين! يكى تون يه نيزه دستش مى گيره و يه گوشه عين مجسمه وايميسته! اون يكى تونم يه كلاه گيس سرش مى كنه و يه دامن پاشو و يه شنل هم ميندازه رو دوشش و مى شه دختر سلطان! سه چهار تا جمله هم بيشتر نبايد بگه! تازه اونم نگفت نگفت! اين رفيق تون نمايش رو مى چرخونه! اصلاً نمايش، رو سياه مى گرده و اون همه اش مزه مى آد! شماها چهار دفعه مى رين رو سن و برمى گردين! همين!
كاميار: يعنى من كلاه گيس سرم كنم و اينم يه نيزه دستش بگيره بريم جلو مردم؟!
رجب خان: خب آره ديگه!
كاميار: من صد سال اگه از اين كارا بكنم! شما نمى گين اگه يه آشنائى چيزى مارو با اين شكل و قيافه ببينه و بشناسه چه آبروئى از ما مى ره؟!
رجب خان: اگه رفيق اين آقا نصرت ين، حتماً به خاطر رفاقت يه كارى براش مى كنين. اگرم نه كه امشب اين آقا از اين تئاتر مرخصه!
كاميار: مرخصه كه مرخصه! به ما چه مربوطه؟!
«يه نفس راحتى كشيدم وقتى كاميار اينو گفت! همه اش مى ترسيدم با اخلاقى كه كاميار داره و همه اش دنبال ماجرا و اين چيزاس، يه مرتبه قبول كنه و آبرومون جلو مردم بره! اينارو كه گفت خيالم راحت شد!»
كاميار: خب سناريوتونو عوض كنين!
رجب خان: نمى شه!
كاميار: سناريو چى هس حالا؟
رجب خان: يه دختر پادشاهه كه عاشق يه شاگرد تاجر مى شه. تاجر جواهر! يه عرب پولدارم خواستگار دختر پادشاهه. دختر نمى خواد زنش بشه!
كاميار: زمان نمايش مال قديمه؟
رجب خان: يه دختر پادشاهه كه عاشق يه شاگرد تاجر مى شه. تاجر جواهر! يه عرب پولدارم خواستگار دختر پادشاهه. دخترم نمى خواد زنش بشه!
كاميار: زمان نمايش مال قديمه؟
رجب خان: آره بابا! مگه شنل و شمشير و نيزه و سپر اينارو نمى بينى؟
كاميار: هاونوقت دختره رو سن نبايد حرف بزنه؟
رجب خان: چرا! دو تا آه مى كشه و دو دفعه مى گه «بلايت به جانم- بى تو نمانم- از فراغت روزم چو شام تار گشته» همين! تازه اون رو هم اين نصرت يواش درِ گوشش مى گه و اونم تكرار مى كنه! كارى نداره كه!
كاميار: بى خود نگو كارى نداره! آدمى كه تا حالا رو صحنه نرفته، ممكنه تا پاش برسه رو صحنه جلو مردم، يه مرتبه غش كنه! كار سخته! به اين شلى هام نيس! هنرپيشه هاى بزرگش هم دفعه اول گند مى زنن! حالا شما انتظار دارين ما دو تا اين لباسارو بپوشيم و گريم كنيم و كلاه گيس سرمون بذاريم بريم رو صحنه جلو سيصد چهارصد نفر آدم؟! اونم براى اولين بار؟! واقعاً كه! چه توقع آ از آدم دارين!
«اومد منم در تأييد حرفاش يه چيزى بگم كه رو كرد به نصرت و گفت:»
-حجاب مجابم دختر پادشاه داره؟
رجب خان: يه تور ميندازه رو سرش ديگه!
كاميار: من تور مورى نيستم! مى خواين بى حجاب برم، بسم الله! بده به من اون كلاه گيس رو ببينم موهاش چه رنگى يه؟!
«من همونجورى مات فقط به كاميار نگاه مى كردم كه نصرت تند يه كلاه گيس رو كه موهاى سياه داشت داد دست كاميار!»
كاميار: اين چرا موهاش سياهه!؟ من بلوند دوست دارم! ندارين ديگه!
-كاميار! چيكار دارى مى كنى؟!
كاميار: مى خوام گريم كنم!
-چيكار كنى؟!!
كاميار: گريم بابا! گريم! توام بدو لباس بپوش! آقا بربونت يه نيزه خوب بده دست اين فاميل ما!
«بعد كلاه گيس رو گذاشت رو سرش و رفت جلو آينه و يه دستى به موهاى كلاه گيس كشيد و گفت:»
-رجب خان اين كلاه گيس تون مالِ چه دوره ايه؟! قاجار؟ الان ديگه رنگ موى خانما همه، High Lightهاى لايته! چه كبره اى هم بسته موها؟! بابا يه خرده شامپو بريزين رو اين كلاه گيس و يه چنگى بهش بزنين! بوگند گرفته!
«بعد برگشت به نصرت گفت:»
-گل سرى چيزى ندارين؟!
نصرت: يه نيمتاج مى ذاريم سرت!
كاميار: حالا خوبه صورتمو سه تيغه كردم آ! اصلاً امروز انگار به دلم برات شده بود كه بايد برم رو صحنه!
«كشيدمش كنار و بهش گفتم:»
-ديوونه! مى خواى جدى جدى برى رو صحنه؟!
كاميار: خب آره!
-من نمى آم!
كاميار: به درك! خودم تنهائى مشهور مى شم!
-دارم جدى باهات حرف مى زنم!

نوشته: فهيمه رحيمى
ماندانا
بعد از صبحانه همه از خانه خارج شدند و مينا به تنهائى مشغول كار شد، به وضع خانه سر و سامان داد و هنگامى كه قصد كرد براى خريد از خانه خارج شود صداى زنگ او را متعجب كرد، وقتى در را گشود بى اختيار فرياد كوتاهى كشيد. شورانگيز روبرويش ايستاده بود و با نگاه مهربان و لبخند گرم به او مى نگريست. مينا سعى كرد ترس پا گرفته در وجوش را پنهان كند و با آوردن لبخندى بر لب با او روبرو گردد و بپرسد:
-شما اينجا چه مى كنيد؟ بفرمائيد تو!
شورانگيز گفت:
-مثل اين كه قصد بيرون رفتن داشتيد، مزاحم شدم.
مينا روسرى از سر برداشت و گفت:
-نه، نه چيز مهمى نيست، كمى خريد داشتم كه بعد هم مى توانم انجام بدهم. نفرموديد اينجا چه مى كنيد، از كجا خانه ما را بلد بوديد؟
شورانگيز كيف خود را از شانه برداشت و همانطور كه به دنبال مينا براى نشستن در حركت بود گفت:
-عكس هاى شما حاضر بود و فكر كردم خودم برايتان بياورم تا بهانه اى براى ديدار مجدد شما داشته باشم.
مينا متعجب پرسيد:
-عكس؟ كدام عكس؟
شورانگيز گفت:
-منظورم عكس هاى عروسى است كه سفارش داده بوديد.
مينا باز هم قيافه متعجب به خود گرفت و گفت:
-اما من سفارش عكس نداده بودم.
شورانگيز گفت:
-اما اميد مقابل سفارش نوشته بود خانم مينا قدسى!
مينا گفت:
-شايد كيومرث و يا احد اين كار را كرده اند و فراموش كرده اند به من بگويند. اگر حقيقت را بخواهيد وقتى خواهرم از عكس هاى سفارشى خودش به من هم داد من ديگر در صدد سفارش عكس برنيامدم و به همين خاطر تعجب كردم. كترى هنوز گرم است آيا ميل داريد برايتان چاى درست كنم.
-اگر يك ليوان آب لطف كنيد ممنون مى شوم.
مينا بلند شد و براى آوردن آب به آشپزخانه رفت و هنگام ريختن اب در ليوان به وضوح ديد كه دستهايش مى لرزد. او با عجله از آشپزخانه خارج شد و ليوان را به سوى شورانگيز گرفت. او هنگام گرفتن ليوان دست مينا را هم با ليوان گرفت و چشم در چشم مينا دوخت و با صدائى بم كه صداى شورانگيز نبود گفت:
-متشكرم مادر.
رنگ مينا آشكارا پريد و از نگاه كردن در چشم او پرهيز كرد، دستش را رها كرد و به خود نهيب زد كه نترس و بر خود مسلط باش. مينا به زور تبسم كرد و گفت:
-من خوشحالم كه شما مرا مادر ناميديد. مى دانيد من از اين اسم لذت مى برم همانطور كه دوست دارم به دخترها، دخترم و به پسرها پسرم بگويم.
همان صداى بم گفت:
-مى دانم مادر و به همين خاطر دوستتان دارم.
مينا به ليوان اشاره كرد و گفت:
-بفرمائيد.
شورانگيز آب را نوشيد و مينا اميدوار بود كه با نوشيدن آب صداى شورانگيز تغيير كرده باشد، پس پرسيد:
-مى شود عكس ها را ببينم؟
شورانگيز در كيفش را باز كرد و پاكتى بيرون آورد و به دست مينا داد. مينا از اين كه سر پاكت را باز كند و به عكس ها نگاه بيندازد وحشت كرد. صداى بم پرسيد:
-پس چرا نگاه نمى كنيد؟
مينا به ناچار سر پاكت را باز كرد و اولين عكس را بيرون كشيد و نگاهى گذرا بر آن انداخت. خوشبختانه عكس حقيقى بود و او و كاوه را در كنار سفره عقد و در اطراف عروس و داماد نشان مى داد كه همه لبخند بر لب داشتند. مينا گفت:
-زيبا گرفته شده.
اين بار صداى شورانگيز به گوشش رسيد كه گفت:
-اميد عكاس خوبى هم هست، من طريقه فيلمبردارى را از او ياد گرفتم.
مينا ضمن توضيحات شورانگيز به عكس هاى ديگر نگاه مى كرد و با ديدن آخرين عكس بناگاه جيغ كوتاهى كشيد. اين عكس فانى را در پاركى كنار قفس طوطى نشان مى داد. بار ديگر صداى شورانگيز تغيير كرد و آن صدا پرسيد:
-شما صاحب اين عكس را مى شناسيد، اينطور نيست؟
مينا گفت:
-نه تنها او را مى شناسم بلكه او روزى دختر من بود. دخترى كه به قدر فرزندان ديگرم دوستش داشتم و از رفتنش اشك باريدم و غصه دار شدم. اين دختر فانى است، دخترى مهربان و رئوف، دخترى كه هرگز آزارش به كسى نرسيد و همه دوستش داشتند.
صدا گفت:
-به جز مادرش!
مينا گفت:
-فانى من خوب مى دانست كه مادرش مريض است، مريضى او قابل درمان نبود و به همين خاطر فانى من اذيت شد. دختر من بهترين و مهربانترين دختر بود. فانى من همه را دوست داشت حتى مادر بيمارش را. فانى من هرگز كارى نكرد كه كسى را ناراحت كند بلكه برعكس، او مى كوشيد تا همه را راضى نگهدارد. احد، مادربزرگش، پدرش، من و عمو و عمه كتايونش آنقدر دوستش داشتيم كه هرگز فراموشش نكرديم. دلمان مى خواست كه فانى هميشه با ما باشد و با ما زندگى كند. درست مثل روحى آزاد كه به هر جا مى خواهد برود، مثل نسيم آزاد باشد. فانى من دخترى است كه هرگز انتقام نياموخته بود و اين كار را كار زشتى مى دانست. فانى من وقتى با دوستش هم خانه شد هرگز قصد نداشت او را اذيت كند چون مى دانست كه من و پدرش، احد، مادربزرگ، عمو كامران و عمه كتايون از او خواهيم رنجيد.
صدا گفت:
-فانى دوستش را رها نمى كند چون به هم قول داده اند كه هيچوقت همديگر را تنها نگذارند.
مينا به چشم هاى شورانگيز خيره شد و نگاه فانى را در آن ديد و گفت:
-فانى دخترم، دوست تو خانه اش تنگ است و با تو راحت نيست. تو هميشه دختر من بوده اى و به حرف هايم گوش كرده اى. حالا من، مادرت كه تو را خيلى دوست دارم از تو مى خواهم كه از خانه او خارج شوى و خانه اى بزرگ مثل اينجا را براى خودت انتخاب كنى. فانى من دوست دارم كه بيائى بيرون و با دوستت خداحافظى كنى. فانى دخترم آرام از دوستت جدا شو و او را رها كن، فانى تو مى توانى اين كار را بكنى، تو هميشه دختر خوبى بوده اى پس به حرف من گوش كن. من تا سه شماره مى شمارم و تو با شنيدن سه دوستت را ترك مى كنى و از او جدا مى شوى. حالا خوب گوش كن، يك، دو، سه.
مينا ديد كه شورانگيز تكان سختى خورد و در چشمش ديگر نگاه فانى نبود. مينا باور نمى كرد كه فانى از جسم و روح شورانگيز خارج شده باشد پس چشم برهم گذاشت و گفت:
-فانى آيا مى توانى مادرت را ببوسى؟
مينا حس كرد نسيمى صورتش را نوازش داد و گفت:
-حالا تو با ما هستى.
مينا به چشم هاى شورانگيز كه همچنان او را نگاه مى كرد چشم دوخت و گفت:
-تو ديگر هيچگاه فانى من را به ياد نمى آورى و او را نمى شناسى. تو از خاطر مى برى كه روزى دوستى به نام فانى داشتى. وقتى من انگشتان دستت را فشار مى دهم تو هم بيدار مى شوى. حالا با من تكرار كن من دخترى به نام فانى را هرگز نديده و نمى شناسم.
شورانگيز جملات مينا را تكرار كرد، مينا گفت:
-تكرار كن كه من دوست دارم خودم باشم و شخصيت خودم را دارا باشم نه شخصيت فرد ديگرى.
شورانگيز بار ديگر جملات مينا را ادا كرد، مينا دست او را در دست گرفت و گفت:
-وقتى از خواب بيدار مى شوى به خاطر دارى كه براى دادن عكس ها به ديدنم آمده اى. تو هر خاطره اى كه از فانى به ياد دارى فراموش مى كنى، بعد از آن كه بيدار شدى آب باقيمانده در ليوان را مى نوشى و كارهاى عادى و روزمره ات را انجام مى دهى، متوجه شدى؟
شورانگيز گفت:
-فهميدم.
مينا به انگشتان او فشارى خفيف وارد آورد و شورانگيز لحظه اى بعد ليوان را برداشت و باقيمانده آب را نوشيد و گفت:
-من بايد بروم گلفروشى، اميدوارم باز هم شما را زيارت كنم.
مينا به دنبال او حركت كرد و تا نزديك در خانه بدرقه اش كرد. با رفتن شورانگيز مينا به جاى خود برگشت و گفت:
-فانى من حالا من و تو با هم هستيم، بگو كجائى؟
مينا جز صداى خودش چيزى نديد و نشنيد. يكبار ديگر تكرار كرد و پس از آن گفت:
-من مى دانم كه تو اينجائى ولى دوست دارى با من بازى كنى، آن وقت ها كه ما بچه بوديم كاغذ را گلوله مى كرديم و به يكديگر نشانه مى رفتيم، ببين درست مثل اين كاغذ. آيا مى توانى كاغذ را برداشته و نشانه بگيرى؟
مينا با دقت به كاغذ نگاه كرد، كاغذ تكان خورد اما حركت نكرد. مينا گفت:
-عيب ندارد من برمى دارم.
خواست كاغذ را بردارد كه تكان خورد و كمى روى ميز به جلو رفت. مينا گفت:
-همينقدر كافى است. فانى من، همينقدر كه بدانم تو در خانه و در كنار منى احساس آرامش مى كنم. من مى خواهم بروم خريد و تو را هم همراهم مى برم تا مغازه ها و خيابان ها را تماشا كنى. بيا برويم كه ديگر چيزى به ظهر نمانده و تا ساعتى ديگر پدرت و كيومرث گرسنه به خانه مى آيند و من هنوز غذائى آماده نكرده ام. فانى در دنيا هيچكس مثل من خوشبخت نيست چون هيچكس دخترى به خوبى و مهربانى تو ندارد، اما من دارم و به تو افتخار مى كنم.
مينا از خانه خارج شد و براى خريد به راه افتاد. او به هنگام خلوتى خيابان يا كوچه با فانى گفتگو مى كرد. وقتى از مقابل مغازه اسباب بازى فروشى گذشت لحظه اى درنگ كرد. سپس داخل شد و به تماشاى عروسك ها مشغول شد و آرام زمزمه كرد:
-فانى از اين عروسك ها كدام را دوست دارى كه برايت بخرم؟
مينا با دقت به آنها نگاه كرد و ديد جعبه بزرگ عروسك لرزشى يافت، آن را برداشت و ديد عروسك داراى چشم هاى درشت و موهائى بلند و مشكى است. از مغازه كه بيرون آمد جعبه عروسك را در بغل داشت. به هنگام بازگشت به خانه به فانى گفت:
-تو دختر من و دوست اين عروسك خواهى بود. حالا به خانه برمى گرديم و يك جشن كوچك مى گيريم، البته اول غذا آماده مى كنيم چون پدر گرسنه است و تحمل گرسنگى را ندارد.
مينا وارد خانه كه شد عروسك را از درون جعبه درآورد، به موها و لباس عروسك دست كشيد و آن را روى مبل به حالت نشسته نشاند و خود براى فراهم كردن غذا به آشپزخانه رفت. از كار فارغ شده بود كه كاوه به خانه آمد و دقايقى پس از او كيومرث هم وارد شد. هر دو با ديدن عروسك خنديدند، كيومرث پرسيد:
-مادر ياد كودكى تان افتاده ايد؟ اين ديگر چيست؟
مينا عروسك را بغل كرد و بوسه اى بر گونه او زد و گفت:
-از امروز اين عروسك با ما زندگى مى كند و مثل يكى از اعضاء خانواده است، لطفاً مواظب باشيد آسيب نبيند.
سپس مينا در مقابل چشمان به حيرت نشسته آنها خنديد و پرسيد:
-چيه، چرا اينطورى نگاهم مى كنيد؟ من حق ندارم براى خودم دخترى داشته باشم؟
كاوه پرسيد:
-مى دانى چه مى گوئى؟ اين عروسك را خريده اى و مى گوئى دختر توست! منظورت از اين حركت چيست؟
مينا عروسك را به دست كاوه داد و گفت:
-تو كه بايد خوب منظور مرا درك كنى، تو هم اين عروسك را دوست دارى مگر نه؟
كاوه به چشمان مينا نگريست و دريافت كه در كار او رازى وجود دارد. با صدائى آرام گفت:
-بله دوست دارم.
مينا عروسك را به دست كيومرث داد و گفت:
-ببين چقدر زيباست.
كيومرث كه از رفتار بچگانه مادر متحير شده بود و منظور او را از اين كارها نمى فهميد با چشمانى گشاد شده گفت:
-مادر معنى اين كارها چيست؟ آيا شما حالتان خوب است؟
مينا عروسك را گرفت و روى مبل نشاند و گفت:
-معلومه كه حالم خوبه، بياين كمك كنيد ميز غذارو آماده كنيم.
در همان هنگام زنگ خانه به صدا درآمد، كيومرث آن را گشود و با ديدن احد فريادى از خوشحالى كشيد و گفت:
-چه خوب شد آمدى، شايد تو بفهمى كه منظور مادر از اين كارها چيست. احد به كاوه و مينا سلام كرد و با حيرت پرسيد:
-چى شده اُما، اتفاقى افتاده؟
مينا به عروسك اشاره كرد و گفت:
-من براى خودم عروسك خريدم، پدر و برادرت تعجب كرده اند. من دختر خوبى دارم كه از امروز با من زندگى مى كند، كجاى اين كارم تعجب دارد؟
احد عروسك را برداشت و به آن نگاه كرد و گفت:
-كار بسيار خوبى انجام داديد اُما، چقدر اين عروسك شبيه دخترتان فانى است! من هم احساس مى كنم كه دوستش دارم.
احد موهاى عروسك را نوازش كرد و آن را برجاى خود نشاند، به صورت كاوه و كيومرث نگاه كرد و با خنده گفت:
-تعجب ندارد، مادر دخترش را پيدا كرده. شما هم به جاى اين كه به گمشده بازگشته خوشامد بگوئيد طورى رفتار مى كنيد كه انگارى خوشحال نيستيد.
كاوه تمجمج كنان پرسيد:
-يعنى... يعنى...
احد زير بازوى او را گرفت و گفت:
-بله اَبى، هيچوقت به رفتار مادر شك نكنيد.
آنگاه كاوه و كيومرث را با خود به سوى آشپزخانه پيش راندو به كيومرث چشمكى زد و او را به سكوت دعوت كرد. بر سر ميز غذا همه ساكت بودند و نوعى نگرانى در سيمايشان ديده مى شد. احد در آرزوى شنيدن بود اما مى دانست كه صحبت در اين مورد كاوه را خشمگين خواهد كرد. به صورت كيومرث كه گمان داشت مادرش بيمار شده و به روح و روانش آسيب وارد آمده نگريست و دستش را روى دست او گذاشت، به چشمان نگران او لبخند اطمينان بخشى زد و گفت:
-چه شام خوشمزه اى، اُما اى كاش مى پرسيدى كه آيا فانى ما هم ميل به غذا دارد؟
مينا گفت:
-فراموش كردم.
احد بلند شد و رفت عروسك را آورد و در جائى از ميز كه خالى بود نشاند و سپس از او پرسيد:
-خواهر جان شام ميل دارى؟ چطور است اول بشقاب و قاشق برايت بگذارم.
احد چون مهمانى حقيقى به پذيرائى پرداخت و سپس به كيومرث و كاوه اشاره كرد كه خوب تماشا كنند. همه به وضوح شاهد تكان خوردن قاشق و چنگال بودند اما حركت ديگرى نديدند. دهان كيومرث از تعجب باز مانده بود و كاوه با آوائى ناباورى خود را نشان داد. مينا گفت:
-من امروز عصر مى خواهم جشن كوچكى بگيرم، جشنى كه خودمان تنها به خاطر دخترمان مى گيريم و در اين جشن سعى خواهيم كرد كه به همه خوش بگذرد.
مينا ميز غذا را جمع كرد و به احد گفت:
-تو كيومرث و اَبى را ببر تا من و فانى به اينجا سر و سامان دهيم.
كيومرث مى ترسيد به عروسك نگاه كند و كاوه با قدم هاى كُند و متزلزل از در خارج شد. مينا به صورت عروسك خنديد و گفت:
-آنها حضور تو را باور كردند اما آنقدر هيجانزده شده اند كه نمى دانند چگونه بروز بدهند، اما فرصت بسيار است.
مينا به عمد كار خود را به كُندى انجام مى داد تا احد فرصت بيابد ذهن كيومرث را روشن كند و كاوه را از ترديد برهاند. وقتى ديگر كارى نمانده بود به اتفاق عروسك وارد سالن شد. هر سه مرد به فكر فرو رفته بودند و سكوت بر فضا حاكم بود. مينا عروسك را در دامان خود گذاشت و از كاوه پرسيد:
-دوست دارى فانى دخترت چه كارى برايت انجام دهد؟
كاوه صورت رنگ باخته و وحشت زده خود را به مينا دوخت و سعى كرد لبخند بر لب آورد و بگويد:
-كارى ندارم.
اما مينا گفت:
-آه كاوه لطفاً كارى از فانى بخواه، دخترمان خوشحال مى شود براى پدرش كه خيلى دوستش دارد كارى انجام بدهد. از كار ساده شروع كن.
كاوه نگاهى گذرا به اطراف انداخت و گفت:
-سيگار بابا را بده.
همه نگاه ها به عروسك خيره ماند و احد لبه ميز را محكم چسبيد. مينا كه خود نيز مى خواست توانائى فانى را امتحان كند به عروسك چشم دوخت و منتظر عكس العمل از جانب او شد. اما عروسك هيچ حركت و يا جنبشى از خود نشان نداد. مينا به چشم عروسك خيره شد و آن نگاه مهربان را در چشم عروسك نديد و نگران پرسيد:
-فانى تو كجائى؟ خواهش مى كنم برگرد.
دستى گرم دستش را در دست گرفت و گفت:
-اُما بيدار شو.
مينا چشم گشود و به كاوه و كيومرث كه او را احاطه كرده بودند نگاه كرد و پرسيد:
-ساعت چند است؟
احد به رويش لبخند زد و گفت:
-شش.
مينا بلند شد و زمزمه كرد:
-هنوز غذا تهيه نكرده ام.
كاوه او را به جاى خود خواباند و گفت:
-فكر غذا را نكن عزيزم، همه چيز آماده است.
مينا گفت:
-گمان مى كنم كه خوابم برده بود.
احد گفت:
-اين خواب را لازم داشتيد اُما.
مينا بار ديگر در بستر نشست و گفت:
-نگرانم اما نمى دانم چرا نگرانم، شايد غذا دارد مى سوزد. نكند براى ورده و ماجده اتفاقى افتاده باشد؟
كيومرث، مينا را كه در حال بلند شدن بود كمك كرد و گفت:
-مامان باور كنيد همه خوبند.
احد گفت:
-شايد بهتر است همگى برويم بيرون و چرخى در اطراف شميران بزنيم.
كاوه گفت:
-بله بهتر است برويم، هر جائى بهتر از اينجاست.
آنها مينا را از خانه خارج كردند و در اتومبيل نشاندند، مينا هر چه فكر كرد به ياد نياورد كه چرا خوابيده و چرا كاوه و پسرها نگران او هستند. آفتاب هنوز غروب نكرده بود و از گرماى هواى تابستان كاسته نشده بود. اما وقتى به شمال شهر رسيدند ديگر نسيم گرم و كلافه كننده نبود. احد اتومبيل را پارك كرد و گفت:
-اينجا هم سايه است و هم خنك، اگر كمى هم راه برويد بد نيست.

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ايران
افغانستان
داستان
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
آخر هفته
حوادث
خانواده
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   • 
•   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ايران   •   افغانستان   •   داستان   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   تحقيق   •   آخر هفته   •   حوادث   •   خانواده   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •