Nimrooz
Vol. 17, No. 843, July 22, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۴۳ - جمعه ۳۱ تير ۱۳۸۴
دكتر مصطفى الموتى
سلسله دراويش در ايران
مرورى بر گذشته و تكمله اى بر يادنامه «صادق سرمد»
در ماگادان كسى پير نمى شود
خاطرات ابوالفتح محوى از بنيانگذارى انرژى اتمى ايران
ماجراى شگفت انرژى اتمى ايران: شاه، دكتر اعتمـاد و... من!
محسن حيدريان
مهاجرت سوسياليستى و سرنوشت ايرانيان

دكتر مصطفى الموتى
سلسله دراويش در ايران
002967.jpg
الموتى
از دوران حكومت صفويه در ايران گروهى بنام صوفى به فعاليت پرداختند پايه هاى سلسله اى را ريختند كه نسل اندرنسل دوام يافت. در دوران زندگى ما خانقاه (صفى عليشاه) يكى از مراكز مهم اين فعاليت ها در تهران بود كه محل اجتماع صوفيان بود و خيلى از رجال و شخصيت هاى زمان در جلسات آن شركت مى كردند و برخى از رجال سياسى عضو (انجمن اخوت) بودند.
دكتر مسعود همايونى در كتاب تاريخ سلسله نغمه اللهيه در ايران مى نويسد: قبل از سلطنت صفوى وضع عمومى كشور ما طورى شد كه مردم از اختلافات و كشمكش ها به ستوه آمده و صوفيان صفوى از اين فرصت استفاده كرده و پايه حكومتى را گذاشتند كه نزديك دو قرن پايدار ماند و در كشور ما تمركز و قدرتى حاصل شد. صفويان ابتدا خود را صوفى و عارف نشان دادند و شاه اسماعيل صفوى علاوه بر سلطنت قطب صوفيان صفا به شمار مى رفت. جدش شيخ صفى الدين اردبيلى در ميان صوفيان صفوى مقام والائى داشت. به طور كلى سلاطين صفوى خود معتقد به مبانى اخلاقى نبودند و دست به كشتار و قتل زدند و از هر وسيله اى براى حفظ قدرت خود استفاده مى كردند.
صفويان اوليه عرفان و فتوت را با هم مخلوط كرده و معجون بخصوصى بنام تصوف ساخته بودند. وقتى صوفيان صفويه به قدرت رسيدندتصوف را فراموش كرده بر فناى همه درويشان كوشيدند به همين جهت دسته اى از صفويان به هند گريختند. مريدان شيخ صفى اردبيلى كه به حيدرى معروف بودند با مريدان شاه نعمت الله ولى كه نعمتى خوانده مى شدند هميشه مجادله داشتند و اين اختلاف (حيدرى و نعمتى) از همانجا بوجود آمد.
از عرفاى عهد صفويه كسى كه محترم زيست «شيخ بهائى» بود كه ظاهراً از سلسله نوربخشيه بود.
يكى از سلاسل بزرگ تصوف شيعى در آن زمان سلسله (نعمت اللهيه) بود كه منسوب به شاه نعمت الله ولى است كه در ماهان كرمان مدفون است. اززمان او كلمه (شاه) به اسامى اقطاب اضافه شد. زيرا فقرا اقطاب را سلطان معنوى و پادشاه ملك جان مى دانستند. ولى از زمان معصوم عليشاه نيز كلمه (عليشاه) مضاف اليه القاب گرديد.
وقتى محمدعليشاه قاجار به سلطنت رسيد بدواً صوفيان مورد توجه خاص قرار گرفتند و اغلب رجال و اعيان ايران نيز يا وارد عرصه فقر شده يا به فقر و درويشى تظاهر مى كردند.
تدريجاً در سلسله نعمت اللهيه انشعاب حاصل گرديد و به پنج شاخه تقسيم شدند كه عبارتند از:
۱-كوثريه، سلسله نعمت اللهيه كوثريه كه محبوب عليشاه (پيرمراغه) و (باباشاه چراغ) از آن جمله اند.
۲-شمسيه، سلسله شمس العرفاء كه سيد عبدالحجه بلاغى و حاج ميرعلى برقعى از آنان هستند.
۳-مونسيه، سلسله نعمت اللهيه ذوالرياستين كه منور عليشاه و مونس على شاه (ذوالرياستين) نورعلى شاه دوم (دكتر جواد نوربخش كرمانى) از آنان هستند.
۴-گناباديه، سلسله گناباديه كه نورعليشاه گنابادى و رضاعليشاه از رهبران آن مى باشند.
۵-اخوت، سلسله صفى عليشاه يا انجمن اخوت كه صفى عليشاه و صفا عليشاه و حكيم خسروى از آن جمله اند.
لفظ درويش مركب از ۵ حرف است كه هر يك معرف صفتى است كه چنين است:
۱-درستى (د) .
۲-راستى (ر) .
۳-وحدت و يگانگى (و) .
۴-يقين كامل به پير خود (ى) .
۵-شكر در آسايش (ش) .
هر كس اين پنج صفت را داشته باشد (درويش) است.
در دائرة المعارف اسلامى دكتر مصاحب چنين نوشته شده است:
سيد نعمت الله كرمانى ملقب به نورالدين عارف و صوفى و موسس سلسله نعمت اللهيه است كه او را (شاه نعمت الله ولى) ناميده اند. وى اصلاً از اهالى حلب بود و نسبتش بنا بر مشهور به ۲۰ واسطه به پيغمبر اسلام مى رسد. اوائل عمر را بيشتر در عراق زيست و در ۲۴ سالگى به زيارت مكه رفت و از مريدان شيخ عبدالله يافعى گرديد. چندى نيزدر سمرقند، بلخ، هرات، مرو، يزد زيست و عاقبت در ماهان كرمان سكنى گزيد و ۲۵ سال پايان عمر را در آنجا گذرانيد.
شاه نعمت الله ولى قسمتى از عمرش را با اميرتيمور و پسرش سلطان شاهرخ تيمورى گذرانيد و شاهرخ به او اعتقادى كامل داشت.
شاه نعمت الله ولى علاوه بر تحصيل علوم رسمى متداول زمان به رياضت و مجاهدت نيز توجه خاص داشت و مكرر خلوت نشسته و چله به سر آورده است. علاوه بر آن علاقه خاصى به زراعت و عمران و آبادى داشت كه در يزد و ماهان نزديك خانقاه خود باغ و عمارت ساخته است.
فرقه (نعمتى) كه با فرقه (حيدرى) جنگ داشته منسوب به اوست و سلسله نعمت اللهيه به او تعلق دارد.
از شاه نعمت الله ولى غير از ديوان شعر او كه مشتمل بر ۱۴هزار بيت شامل غزليات و مثنويات و رباعيات رساله هاى متعددى نشر يافته كه بعضى از آن چنين است:
اصطلاحات صوفيه، مكاشفات، تعريفات، حروف مقطعات قرآن، مراتب وجود، نسبت خرقه، بيان نفس، مجمع الاسرار، سلب اوصاف.
اشعار شاه نعمت الله ولى از جهت ادبى محض چندان اهميت ندارد اما مشتمل بر معانى مهم و مطالب عالى عرفانى است. از جمله اشعار منسوب به او شامل پيشگوئى هائى چند درباره حوادث آينده است كه بعدها هم ابيات تازه اى به آن افزوده اند كه مشحون از مطالب كلى و دو پهلوئى است كه تصرفاتى هم در آن شده است. غالب اشعار او در شرح مبادى «وحدت وجود» است و همچنين قسمتى از آن اشاره است به ذكر «نقطه» كه محيط جلوه اى از مظاهر اوست.
شاه نعمت الله ولى كه در سال ۷۳۱ هجرى قمرى متولد شده بود در سال ۸۳۴ قمرى خرقى تهى كرد.
صفى عليشاه خود را چنين معرفى مى كند:
مسقط الراس فقير اصفهان است. در سيم شعبان ۱۲۵۱ توليد يافتم. پدرم تاجر بود كه از اصفهان به يزد رفت و در آنجا مقيم گرديد. بعد از ۲۰ سال توقف در يزد از طريق هندوستان به حجاز رفتم و اغلب مشايخ ايران و هند را ملاقات كردم و قواعد فقر و سلوك را به دست آوردم و در هندوستان (زبدة الاسرار) را تأليف كردم. از راه عتبات عاليه به شيراز و يزد مراجعت كردم و به تهران آمدم. چون سكناى دارالخلافه از ساير بلاد امن تر بود فقير در آن متوقف شدم و بيش از ۲۰ سال ساكن بودم. در معاش اينقدر قناعت دارم كه كار به خرابى و خسارت نرسد و آشنا و بيگانه را به زحمت نياندازم. بيشتر اوقاتم صرف تحرير است. رساله (عرفان الحق) ن وهم (بحرالحقايق) و (ميزان المعرفه) را نوشتم. مشغول نظم تفسير قرآنم كه موجب تشويق مردم فارسى زبان و فهميدن كلام الله مجيد باشد.
اسماعيل رائين مى نويسد:
ميرزاحسن صفى عليشاه كه به مكه و هند رفته بود به تأسيس انجمن اخوت همت گماشت. صفى عليشاه پس از سفر به هند و حجاز و عتبات به تهران مراجعت كرد و يكى از اقطاب صوفيه شد و تدريجاً حدود سى هزار نفر را به ترويج آئين درويشى دعوت كرد. خيلى از رجال تا اواخر سلطنت ناصرالدين دعوت او را پذيرفتند و در سلك فقرا و دراويش درآمدند. صفى عليشاه تصميم گرفت فاصله عظيمى را كه ميان اشراف و طبقات مردم وجود داشت از بين ببرد. نظم الدوله رئيس پليس هم از طرف شاه و دولت مأموريت داشت كه در جلسات مراقب اوضاع باشد ولى خود جزو مريدان صفى عليشاه شد و موفق به كسب اجازه چاپ «تفسير صفى» گرديد. پس از چاپ اين تفسير علماى تهران اين تفسير را كفر شناخته از ناصرالدينشاه تبعيد او را خواستار شدند ولى دستخط آيت الله شيرازى كه از تفسير تمجيد كرده بود صداى مخالفين را خاموش نمود. صفى عليشاه درباره برابرى و برادرى تبليغ مى كرد. وى پس از فوت در خانقاهى كه به نام خود اوست به خاك سپرده شد.
***
تا زمانى كه صفى عليشاه مقام رهبرى اين گروه را برعهده داشت چون با مقامات دربارى بى ارتباط بود گروه خاصى در مراسم مذهبى شركت مى كردند ولى وقتى صفى عليشاه (حاج ميرزا حسن اصفهانى) درگذشت على خان دولو قاجار ملقب به (ظهيرالدوله) فرزند محمد ناصرخان ظهيرالدوله از مريدان خاص صفى عليشاه كه داماد ناصرالدينشاه بود جانشين او شد پاى رجال و شخصيت هاى سياسى و نظامى و دربارى به انجمن باز شد.
دكتر محمدابراهيم باستانى پاريزى مى نويسد:
وقتى ميرزاكوچك خان بر گيلان مسلط شد اموال متعينين را مصادره و برخى را توقيف نمود. از جمله ميرزا محسن خان (امين الدوله) را بازداشت و املاك لشت نشاء را مصادره كرد. حكومت تهران ظهيرالدوله را حاكم گيلان نمود كه ميرزا كوچك خان به او اعتقاد خاصى داشت و هنگام ورود تاكسما به استقبال او رفت. معهذا چهل هزار تومان گرفتند تا امين الدوله را رها كردند.
***
اسمعيل رائين مى نويسد: على خان ظهيرالدوله داماد ناصرالدينشاه كه خود و اجدادش از درباريان قاجار بودند سعى نمود اساس فراماسونرى را بر روى عقايد و آراء صاحبان افكار «اخوان الصفاء» و صوفيان بنيان نهد و تحت عنوان «انجمن اخوت» فعاليت سياسى خود را آغاز كرد.
ظهيرالدوله كه مردى روشنفكر و اصلاح طلب و خواهان تجدد و مساوات بود سعى داشت افكار حكماى ايرانى قرن چهارم (اخوان الصفاء) و افكار و عقايد صوفيان را درهم آميخته پايه نوئى بريزد.
حكماى اخوان الصفا سعى داشتند حكمت يونانى و دين اسلام را با هم درآميزند و از آن نتيجه بهترى براى مردم بگيرند و فاصله اى را كه بين حكما و اهل دين پديده آمده بود از ميان بردارند. اينان معتقد بودند كه به يارى علم و اعتقاد به دين مى توان به تصفيه باطن نائل شد و به مرحله اى از كمال رسيد و حقايق را بهتر فهميد.
هنگامى كه يكى از اخوان مى خواست دوستى را وارد جرگه اخوان الصفا كند قبلاً مى بايست اطلاعات كامل به دست آورده و او را آزمايش كند تا بداند سزاوار هست يا نه؟ پس از آزمايشات لازم اخوان الصفا موظف بودند از او حمايت كرده و از بدل جان و مال درباره اش دريغ نكنند.
دكتر اسماعيل مرزبان (امين الملك) رئيس هيأت مشاوره انجمن اخوت در جشن پنجاهمين سال تأسيس آن چنين گفت: انجمن ابتدا به طور سرى تشكيل شد سپس علنى گرديد. در آن زمان استبداد در كشور حاكم بود و وسيله درباريان ستمگرى رواج داشت.
ظهيرالدوله (يا صفاعليشاه) اجازه تأسيس انجمن اخوت را از مظفرالدينشاه گرفت و از صورت سرى خارج شد و يكصد و ده نفر را دعوت كرد كه به حروف ابجد كلمه «على» مى شود. هسته مركزى انجمن عبارت بودند از انتظام السلطنه، دكتر اسماعيل مرزبان (امين الملك)، ابراهيم حكيمى، حاج شمس الدين جلالى (فطن الملك)، نيرالملك شيرازى، سيف الدوله برادر عين الدوله، نصرالله صبا (مختارالملك)، همايون سياح، اسدالله يمين اسفنديارى، محسن قريب، فتح الله صفائى (صفاالملك)، عليخان ظهيرالدوله و....
حسن مرسلوند مى نويسد: عليخان ظهيرالدوله (صفا عليشاه) در جمال آباد شميران متولد شد و پس از پايان تحصيلات وارد خدمت دولت گرديد. در ۱۶ سالگى با فروغ الدوله دختر ناصرالدينشاه ازدواج كرد و وزير تشريفات ناصرالدينشاه شد. مدتى بعد به حكومت همدان و كرمانشاهان و گيلان رسيد.
وقتى ظهيرالدوله (صفا عليشاه) جانشين صفى عليشاه گرديد مورد حمايت مظفرالدينشاه قرار گرفت و با اجازه شاه قاجار انجمن اخوت را تشكيل داد كه حدود ۱۱۰ نفر از رجال و شخصيت هاى آن روز به عضويت آن درآمدند. اعضاى انجمن مزبور در راه مبارزه با استبداد و خرافات اقداماتى كردند و مجله اى بنام (مجموعه اخلاق) منتشر ساختند.
وقتى محمدعليشاه به قدرت رسيد همراه به توپ بستن مجلس همين خانقاه را هم به توپ بست و اثاث گرانبهاى خانقاه نيز غارت گرديد.
(ادامه دارد)

مرورى بر گذشته و تكمله اى بر يادنامه «صادق سرمد»
به انگيزه چهل و پنجمين سالگرد درگذشت سراينده نام آور و روزنامه نگار آزاده زنده ياد صادق سرمد، بخش «لابلاى متون» اين شماره و شماره آينده نيمروز به آن روانشاد ويژگى يافته است.
اين عكس مرحوم سرمد را در مراسم هفتصدمين سال ولادت مولانا جلال الدين رومى كه در آبان ماه ۱۳۳۶ (۴۸ سال پيش و سه سال قبل از فوت سرمد) در دانشكده حقوق برگزار شد نشان مى دهد.
جوانى كه در كنار سرمد ايستاده، دكتر رضا قاسمى، آخرين سفير رژيم شاهنشاهى در كويت و دبيركنونى كانون ايران در لندن و يارديرين «نيمروز» است كه تقريباً از بدو انتشار نيمروز «ستون لابلاى متون» را با بهره گيرى از كتابخانه غنى و حافظه قوى خود، هر هفته به مناسبت سالگرد درگذشت بزرگان پهنه علم و ادب و هنر و سياست، تنظيم مى كند و خاطره آنان را در ذهن خوانندگان نيمروز زنده مى سازد.
هنگام گرفتن اين عكس، دكتر قاسمى در وزارت دارائى خدمت مى كرد و مسئول اداره ارز غير بازرگانى كميسيون ارز (ويژه دانشجويان و بيماران و مسافران) بود. محل كميسيون ارز كه يكسال بعد (در ۱۳۳۷) منحل و وظايفش به بانك ملى محول شد، آن زمان در خيابان لاله زار، كوچه برلن قرار داشت و دفتر وكالت مرحوم سرمد نيز با كمى فاصله در طبقه بالاى پاساژ فرد (آجيل فروشى و قنادى معروف فرد) واقع بود.
فرزندان سرمد (پسرش فرخ و دخترانش زهره و ناهيد) هر سه در خارج تحصيل مى كردند و آن مرحوم براى دريافت پروانه ارز تحصيلى آنها به كميسيون ارز مراجعه مى كرد و در اين مراجعات بود كه بين او و دكتر قاسمى رابطه دوستانه برقرار شد و قاسمى كه از ابتداى جوانى به شعر و ادب دلبستگى فراوان داشت به مرحوم سرمد و انديشه هاى آزاد منشانه او علاقه مند شد و گهگاه كه فراغتى مى يافت به دفتر وكالت سرمد مى رفت و از مصاحبت او بهره مى گرفت. در مراسم سالگرد ولادت مولانا نيز طبق قرارى كه با سرمد گذاشته بود به اتفاق به دانشكده حقوق رفتند و سرمد در آنجا سروده اى در وصف مولانا خواند كه مورد توجه و تحسين حاضران قرار گرفت.
يادآور مى شود كه رژيم جمهورى اسلامى فرخ سرمد فرزند تحصيلكرده مرحوم سرمد را كه در ايران به فعاليت هاى بازرگانى مى پرداخت و كارخانه توليد محصولات يك و يك را تأسيس كرده بود به عنوان ضد انقلاب به جوخه اعدام سپرد و كارخانه را مصادره كرد. دختران مرحوم سرمد كه يكى استاد دانشگاه در رشته فيزيك و ديگرى مدرس زبان و ادبيات انگليس بودند در تهران به سر مى برند.
يادش گرامى و روانش شادباد.

در ماگادان كسى پير نمى شود
اتابك فتح الله زاده
افق و نگاه انسان به سمت و سوى اميد و آرزو است. انسانى كه اميد و هدف ندارد سريع بى تاب مى شود و در مقابل مشكلات طاقت فرسا مى تواند زندگى خود و ديگران را به راحتى قربانى كند. اميد وهم و خيال نيست، بلكه بودنش در مواقعى ضرورى است.
شب ها اگر خوابى بود، گرسنه مى خوابيديم، صبح ها گرسنه از خواب بيدار مى شديم، دست و صورتمان را با برف مى شستيم؛ براى كار، گرسنه به زير زمين فرستاده مى شديم و پس از ۱۲ساعت كار اگر زنده مى مانديم، نيمه جان، خسته و گرسنه از زير زمين بيرون مى آمديم. چگونه مى شد بدون اميد همه اين بدبختى ها را تحمل كرد؟ آرى زندگى ادامه داشت، روزها و شب ها پى درپى و بدون آن كه بدانيم امروز پنجشنبه و يا جمعه است و يا چندم ماه است، مى گذشت. مدت زندانى ما از ۱۰ تا ۲۵ سال بود، پس برايمان چه فرقى مى كرد كه چه روزى است؟ غروب ها پس از كار و شام يكى دو ساعت براى زندانيان وقت آزاد بود. هم زبان ها با هم در گوشه اى از باراك جمع مى شدند، با هم حرف مى زدند و مى خنديدند و بيشترشان ترانه هاى ملى شان را گروهى مى خواندند و كف مى زدند. اما من چه؟ كجا و نزد كى بروم و با چه كسى گفتگو و درد دل كنم؟ مثل جوجه هاى مادر مرده در گوشه اى كز مى كردم و نمى دانستم چه كنم. آخر اين دل بيمار و فرسوده را كه پر از غم و غصه و آرزو است، پيش كى خالى كنم؟ كجا هستند احسان طبرى، كيانورى، بقراطى، رادمنش، قاسمى، كامبخش جاسوس شوروى؟ آيا ماگادان هم جزء سوسياليسم شوروى است؟ آيا مى دانند در اين آخرين ايستگاه قطب شمال بر سر اعضاى حزب به اتهام جاسوس امپرياليسم چه مى آيد؟
در صفحات پيش نوشتم كه در اين اردوگاه از بسيارى كشورها از جمله از بلغارستان، لهستان، چين، اسپانيا، يونان، ژاپن، كره، اوكرائينى هاى غربى و.... زندانى بودند. توى اين همه فقط يك ايرانى بود كه آن هم من بودم كه نام و فاميلى نداشتم و با شماره زندانى ۳۲۴-۰ شناخته مى شدم. آرى، با كى بايد درد دل مى كردم؟ من در اين جهان بيگانه، بى كس، بى خانه، بى همدمم.
در آستانه پيروزى شوروى در جنگ جهانى تبليغات استالينى گوش فلك را كر كرده بود كه «اى جمله اسيران شوروى كه در خارج هستيد، وطن در انتظار شماست! وطن با آغوش باز از شما استقبال مى كند! به وطن سوسياليستى خود بازگرديد»! خيلى ها اين دروغ ها را باور نكردند، اما بسيارى تحت تأثير اين تبليغات و نيز به سبب دلبستگى هائى كه به زادگاه و خانواده هاى خود داشتند به كشورشان برگشتند تا در زمان جنگ و يا پس از جنگ به وطن خود يارى رسانند. آنان در همان دقايق اول پشيمان شدند، اما ديگر دير شده بود. هنگامى كه واگن هاى اسراى شهروند شوروى از مرز لهستان و شوروى در برست عبور كردند، ده سال حبس كف دست سرنشينان آنها گذاشتند و آنان به عنوان خائن به وطن از اردوگاه هاى فاشيسم هيتلرى به اردوگاه هاى سوسياليستى سيبرى و از جمله ماگادان پرتاب شدند. تنها گناه اين نگونبختان اين بود كه زنده به دست ارتش نازى افتاده بودند. سرنوشت اين بدبخت ها هم مثل سرنوشت ما بسيار غمناك بود. بسيارى از اين اسيران كه با من در ماگادان كار مى كردند ناسزاهاى آبدارى به خود مى دادند كه چرا برگشته اند. آنان حتى نتوانسته بودند زن و فرزندان خود را ببينند. اين اسيران جنگى در مقام مقايسه، اردوگاه هاى هيتلرى را بر اردوگاه هاى استالينى ترجيح مى دادند، چون دست كم مى دانستند براى چه در اردوگاه هاى هيتلرى هستند، اما با هيچ منطقى نمى توانستند بفهمند كه به چه سببى دوباره در كشورشان مجازات مى شوند. آنان هنگامى كه مى فهميدند كه من از ايران و با پاى خود به اين جهنم آمده ام، از نگاهشان مى فهميدم كه در دلشان ناسزا نثار من مى كنند و چه بسا از شدت عصبانيت دلشان مى خواست دو دستى بر سرم بكوبند.
گفتنى است كه مهمانان اردوگاه هاى استالينى تنها اين روس هاى اسير نبودند، بلكه بسيارى از مهاجران روس كه ساليان درازى در بالكان، اروپاى مركزى و يا در چين زندگى كرده بودند توسط ارتش شوروى دستگير و به اردوگاه ها منتقل شده بودند. بيشتر از همه وضع روس هاى مهاجر مرا تحت تأثير قرار مى داد و به فكر وامى داشت. اين روس هاى مهاجر جوانانى بودند كه در اروپا و فرانسه بزرگ شده بودند. گرچه پدرانشان سال ها با رژيم كمونيستى جنگيده بودند، اما آنان تحت تأثير جوّ و تبليغات موجود آن زمان به عضويت حزب كمونيست كشورهاى اروپائى درآمده بودند، گفته هاى پدرانشان را درباره جنايات بلشويك ها از اين گوش شنيده و از آن يكى در كرده بودند و آنها را مرتجع دانسته بودند. در كشاكش و گرماگرم جنگ جهانى دوم كه مسكو با تبليغات خود از همه كمونيست ها و ميهن پرستان روس عليه فاشيسم هيتلرى كمك مى طلبيد، بسيارى از اين جوانان با مجوز رسمى و با شوق وطن پرستى داوطلبانه خود را به شوروى رسانده، ولى بدون اين كه حتى يك گلوله عليه فاشيست هاى هيتلرى شليك كنند، سر از سيبرى و ماگادان درآورده بودند. من در ماگادان با روس هائى كه در فرانسه بزرگ شده بودند گاهى به زبان فرانسوى صحبت مى كردم. آنها هم مثل من حال زارى داشتند. بعضى از آنها از سازمان جوانان حزب كمونيست فرانسه بودند. به سبب سرنوشت مشابه و مشترك احساس نزديكى به همديگر داشتيم.
فجايع دوران استالين در ابعاد هراسناك واقعى خود جمع و جور شدنى و بازگو شدنى نيست. بايد بگويم كه پس از پيروزى شوروى در جنگ عليه فاشيسم هيتلرى ميليون ها انسان از كشورهاى بالتيك، اوكراين و از تاتارهاى كريمه، از چچن ها، اينگوش ها، آسه تى ها و ديگران به اتهام همكارى با ارتش آلمان و به عنوان خائن، با خانواده هاى خود به سيبرى و آسياى ميانه تبعيد شدند. اكنون آن چنان كه تلويزيون روسيه نشان مى دهد تنها سى درصد از مدارك موجود در بايگانى هاى كا.گ.ب. باز شده و برخى از اين فجايع فاش شده است.
در اردوگاه ما ارزش انسان در حد سگ هم نبود. شخصيت انسان به تمام معنا هيچ بود. فساد، بدبختى، حقارت، رنج و عذاب، روح و جسم ما را مجروح مى كرد و مى سوزاند و نابود مى كرد. فقط كسانى توانستند طاقت بياورند و زنده بمانند كه داراى روحيه اى آتشين بودند. روزها مى گذشت، آن هم چگونه؟ كاش بدبخت ترين سگ ايران بودم، اما گذارم به ماگادان نمى افتاد. تعداد زندانيان مرتب كم مى شد. روزى نبود كه چند نفر از زندانيان تلف نشوند. مصيبت اين بود كه كار دفن آنها به عهده ما زندانيان به اصطلاح زنده بود. مرگ اين همه زندانى براى دولت جاى نگرانى نداشت، زيرا هر ماه و يا هر چند ماه يك بار زندانيان تازه نفس وارد ماگادان مى شدند. اصلاً كرملين نگران چه باشد؟ در قرن بيستم تا دل شان مى خواست، برده مجانى موجود بود. اين بردگان تازه نفس جاى بردگان تلف شده را پُر مى كردند. بقيه زندانيان هر روز ضعيف تر و فرسوده تر مى شدند. آرزوها و اميد به آينده كمرنگ تر مى شد. كسانى كه مدت زندانشان تمام مى شد، به اميد آن كه به زودى آزاد خواهند شد خوشحال بودند. اما اميد و آرزوشان نقش بر آب مى شد.
اجازه دهيد تا آنچه را بارها ديدم تعريف كنم: صبح به هنگام رفتن به محل كار، تمام دسته ها و گروه هاى كار به صف مى ايستادند تا به معدن بروند. رئيس زندان در مقابل صف ما قرار مى گرفت. او به طور مثال زندانى شماره ۳۲۵ را صدا مى زد. زندانى شماره ۳۲۵ يك قدم جلو مى گذاشت و مى گفت: يا (يعنى من) و سپس اسم و فاميل، سال تولد، محل تولد، ماده زندانى، مدت محكوميت و روز اول و آخر محكوميت خود را با صداى بلند مى گفت و خبردار و به انتظار مى ايستاد. رئيس زندان مى گفت: «براى شما از مسكو هديه اى آمده. به محكوميت شما پنج سال افزوده شده است! برو توى صف، مادرت را فلان فلان كردم، خائن به وطن!» و يا مى گفت: «مدت محكوميت تو تمام شد، ولى بايد پنج سال ديگر در منطقه الگن اوگل در تبعيد باشى.» اين زندانى از اردوگاه كار اجبارى مرخص مى شد و در خوابگاه هاى همگانى تختى به او مى دادند. شماره زندانى اين فرد برداشته مى شد. در مقابل كار حقوق بخور و نميرى دريافت مى كرد و ديگر مجبور نبود طبق مقررات اردوگاه دست به پشت باشد. گرچه سربازى پشت سرش نبود، ولى عادت دست به پشت داشتن به سادگى از سرش بيرون نمى رفت. او بايد مرتب به اداره كا.گ.ب. مراجعه مى كرد تا به ورقه اش مُهر بخورد. همين امتيازات تبعيدى، بعد از عذاب اليم زندان كار اجبارى، از شير مادر هم گواراتر مى شد.
اتابك جان ديگر خسته شدم. منتظر نامه بعدى باش.
گورهاى بى نشان
اتابك، قارداش آواره، سلام. نامه تو را ديروز دريافت كردم. از اين كه اين آخر عمرى خاطرات خود را به قلم مى آورم و يا تلفنى به سئوالات تو پاسخ مى گويم، از كار خود احساس رضايت مى كنم. نسل هاى پيشين ما به هر دليل نتوانستند راه و روش سالمى براى درس گرفتن ما جوانان آن روزى داشته باشند. حالا من تنها كارى كه از دستم برمى آيد اين است كه تجربه خود را به نسل هاى آينده منتقل كنم.
دوست عزيز، از من پرسيده بودى كه مُرده ها را كجا و چگونه دفن مى كردند؟ البته بايد بگويم بيش از نيم قرن از ماجرا گذشته است و افزون بر اين اصولاً سعى انسان بر اين است كه مشكلات گذشته را فراموش كند. اما مثل اين كه تو تا جيك و بوكش را درنياورى، ول كن معامله نيستى! حالا جواب سئوال شما:
پيش از اين شرح دادم كه براى نصب تير چراغ برق دو روز وقت لازم بود. پس كندن گور براى مُرده ها چطور؟ دوست گرامى، اگر قرار بود مُرده ها را خاك كنيم، تمام وقت زندانيان زنده به خاكسپارى مرده ها مى گذشت. مى دانى كه روس ها مثل ما مُرده ها را با كفن در خاك دفن نمى كنند. آنها به مُرده لباس مناسبى مى پوشانند، توى صندوق تابوت مى گذارند و سپس به خاك مى سپارند. اما در ماگادان، اين سرزمين يخبندان ابدى، كندن گور اصلاً عملى نبود. در ماگادان مُرده ها را به اطراف تپه هائى كه محل رفت و آمد نبود مى بردند، يكى دو متر برف ها را كنار مى زدند و در برف دفنشان مى كردند. اگر مرگ و مير زياد بود مُرده ها را در درون كيسه هائى توى چاله برفى مى گذاشتند و رويشان برف مى ريختند.
بنا به گفته دوستم غلامحسين كه ديرتر معرفيش خواهم كرد، در سال هاى سياه استالينى بعضى مواقع حتى چاله برفى هم نمى كندند و مُرده را روى برف ها رها مى كردند. طعمه حيوانات مى شود؟ به دَرَك! كسى از گرسنگى به جسدها ناخنك مى زند؟ باز هم به دَرَك! مگر دشمنان خلق چه ارزشى داشتند؟ مهم اين است كه پرچم طبقه كارگر در كرملين و در سرزمين لنين در اهتزاز باشد و از همه مهمتر، استالين به سلامت باد!
دو سه ماهى در سال كه برف نمى باريد و برف هاى قبلى آب مى شد، تابوت ها نمايان مى شدند. ما بَردگان سوسياليسم استالينى هر روز كه سر كار مى رفتيم با جسم فرسوده و بى رمق به تابوت ها نگاه مى كرديم و رد مى شديم و چه فكرهائى كه از سرمان نمى گذشت. هر كدام از ما در دل به خود مى گفتيم: «روزى من هم آنجا خواهم خوابيد.» با اين كه هواى به نسبت خوش اين دو ماه براى ما غنيمتى بود، اما با ديدن آن تابوت هائى كه چه بسا تابوت زندانيان هم سلولى ما بودند، آرزو مى كرديم كه هر چه زودتر برف بيايد تا چشم ما به تابوت ها نيافتد.
زندانيانى كه مى مُردند كالبد شكافى نمى شدند. مُرد كه مُرد! به دَرَك! يك نفر خائن كمتر! اين كه غصه ندارد! اگر كت و شلوار پنبه اى زندانى مُرده فرسوده و ژنده و پاره نبود از تن او درش مى آوردند و به يك زندانى تازه وارد مى دادند. اگر لباس زندانى مُرده، پاره و غير قابل استفاده بود، ديگر از تنش درنمى آوردند و با همان لباس در برف چالش مى كردند.
براى كفن زندانى دو گونى خالى خواربار كه در آن براى رؤسا و كاركنان اردوگاه موادغذائى مى آوردند، به كار مى رفت. يك كيسه را از سر و كيسه ديگر را از طرف پا به تن مُرده مى كردند و به هم مى دوختند. پيش از اين كار، براى تعيين هويت مُرده، تكه اى حلبى به اندازه قوطى سيگار از قوطى خالى كنسرو مصرف شده كاركنان اردوگاه مى بريدند، سپس آن را صاف و از دو جا سوراخ مى كردند، از سوراخ هاى آن سيمى مى گذراندند و سيم را به دو انگشت پاى مُرده مى بستند و مى پيچاندند. شماره زندانى را روى حلبى مى نوشتند و سرانجام مُرده را توى تابوت مى گذاشتند و در برف دفن مى كردند. با اين شماره تمام مشخصات مُرده معلوم بود: او كى بود و از كجا بود، چند ساله بود و ماده زندانى اش چه بود. همه اين كارها با دستان ما انجام مى گرفت. زندانبانان به دستور رؤسا ما را وامى داشتند با دوستان خود چنين كنيم. در واقع ما زندانيان، مُرده شور همديگر مى شديم. حالا بيا در تمام سال تماشاگر اين صحنه ها باش و با شكم گرسنه در سرما كار كن!
خدا مى داند كه چند ميليون گور در زير خاك اين سرزمين از نظرها پنهان است. هنوز هم از اين گورها جمعى ثبت نشده كشف مى شود، از جمله در منطقه كوليما. اين منطقه اسرار مرگ انسان هاى بى شمارى را در دل دارد.
روزها و هفته ها و ماه ها و سال ها در اردوگاه كار اجبارى شماره ۹-۳۸۳ در الگن اوگل مى گذشت. مشكل تر از همه تنهائى و نداشتن همزبان بود. زبان مادريم داشت فراموشم مى شد. چند نفر از آذربايجان شوروى در اين اردوگاه بودند. بعضى وقت ها سلام و عليكى با آنها مى كردم و چند كلمه آذرى و چند كلمه روسى به قول تاجيك ها با هم گپ مى زديم.
در ته معدن ما موتورى بود براى كشيدن واگن هاى زغال سنگ از يك طبقه به طبقه ديگر. اين موتور صداى گوش خراشى داشت. هنگامى كه يكى از زندانيان موتور را روشن مى كرد با صداى بلند شروع به خواندن شعرها و آهنگ هاى محلى مازندرانى و يا از دلكش و ديگران مى كردم. اين البته آواز نبود، بلكه نعره يك ايرانى در آخرين ايستگاه قطب شمال بود. يك بار بدون اين كه متوجه بشوم همكارم موتور را خاموش كرد و به طرف من آمد و گفت: «پرس، چرا تو براى خودت فرياد مى زنى و گريه مى كنى؟ مگر به سرت زده است؟» بعضى وقت ها با خودم حرف مى زدم: «عطاء از كجا به كجا رسيدى! چه ها كه نكشيدى! در كوره پزخانه عشق آباد كه گرمايش به ۶۰درجه مى رسيد كار كردى. در اينجا در سرماى ۵۰-۳۰ درجه زير صفر كار مى كنى.» گرچه از من فقط پوست و استخوان مانده بود اما به خود روحيه مى دادم و از خودم تعريف مى كردم: «بارك الله عطاء! تو ببر مازندرانى! عطاء زنده مى ماند!»
كار تعميرات در خانه
بارى، پس از بيمارى يرقان حالم هر روز بدتر مى شد. ضعيف تر و لاغرتر مى شدم. ريختن سهميه ۱۸ تُن زغال در روز توى واگن برايم غير ممكن بود. رئيس زندان ما اهل گرجستان بود. او مردى قدبلند، لاغر و خوش لباس بود و كراوات مى زد، روپوشى برزنتى مى پوشيد و هميشه عصائى در دست داشت. او گاهى براى بازديد به معدن سركشى مى كرد. روزى از كنار من كه عبور مى كرد، نگاه كنجكاوانه اى به من كرد و سپس به طرفم آمد. من مشغول پُر كردن واگن بودم. پرسيد: «اهل كجا هستى؟» گفتم: ايران. تعجب كرد و شايد اولين بار بود كه يك ايرانى مى ديد. بيوگرافى مختصر مرا و ماده زندانيم را پرسيد. بايد بگويم گرجى ها به لحاظ تاريخى ديد دوستانه اى نسبت به ايرانيان ندارند. اگر از آغامحمدخان قاجار بگذريم، شاه عباس به تنهائى ۷۰۰۰۰نفر گرجى را قتل عام كرد و ۱۳۰۰۰۰ نفر را همانند برده به كار گرفت. زنان گرجى به عنوان كنيز و مردها به عنوان نيمه برده خريد و فروش مى شدند. گرجى ها ساكن ايران فقط به زور شمشير مسلمان شدند و بعدها توانستند خود را رهائى بخشند.
بارى، به او گفتم كه من بى گناهم. او دلش به حالم سوخت، اما چيزى نگفت و به راه افتاد و رفت. پس از چند روز سركارگر مرا نزد دكتر برد. دكتر پس از معاينه كاغذى به دستم داد و آن روز را از كار مرخصم كرد. روز بعد مرا در همان درمانگاه اردوگاه كه ۲ يا ۳ اتاق داشت بسترى كردند. روزى سه وعده غذا مى دادند كه از كيفيت نسبتاً بهترى برخوردار بود. پس از يك هفته مرا مرخص كردند و به باراك آوردند، اما ديگر مرا براى كار به معدن نبردند و به گروه تعمير خانه ها و ساختمان ها منتقل كردند. عمله و تعميركار خانه ها شدم. ما در و پنجره ها را رنگ مى زديم، ديوارها را سفيد مى كرديم و يا در خانه رؤساى كا.گ.ب. و رؤساى زندان كار مى كرديم و برايشان هيزم مى شكستيم، يا برف پارو مى كرديم. مرد گرجى بدون اين كه كوچكترين حرفى به من بزند، كمك بزرگى به من كرد و انتقام شاه عباس و آغامحمدخان قاجار را از من نگرفت. در منطقه اى كه من كار مى كردم، كارخانه برق، مغازه، اداره جات و محل مسكونى كاركنان اردوگاه و تبعيدى ها واقع شده بود. من از كار جديد خوشحال بودم، زيرا پس از گذشت پنج سال و نيم كار در اعماق معادن و در زير زمين پُر از رطوبت و هواى كثيف، دست كم از تاريكى و آن هوا خلاص شده بودم. به ويژه پس از چند سال، از ديدن زنان و پسران و دختران و انسان هاى بدون شماره زندانى، احساس خاصى پيدا مى كردم. در مواقعى با خانم ها و بچه ها چند كلمه حرف مى زدم. البته حرف زدن با آدم هاى آزاد براى ما زندانيان ممنوع بود. اما خانم ها به ما دستور مى دادن كه اين را بردار و يا آن را بياور و آنجا را تميز بكن. خانم ها كه از همسران كاركنان اردوگاه بودند، پنهانى به ما تكه نان و يا كالباس و يا چند حبه قند مى دادند. به ياد دارم يك بار خانمى به من يك حبه سير داد. اين حبه سير مرا به تمام معنا به مازندران و به وطن برد و تمام وجودم پُر از احساس و آرامشى وصف ناپذير شد.
با اين همه روزگار ما زندانيان استالينى نمى بايد بدون حوادث شوم سپرى مى شد. روزى يك سرباز محافظه به من و يك زندانى ديگر فرمان داد كه درختى را اره كنيم، با تبر از قطعات درخت هيزم درست كنيم و به خانه اى كه مشخص كرد، تحويل بدهيم.
همكار بدبختم هيزها را زير بغل گذاشت و به طرف خانه اى كه سرباز محافظ نشان داده بود حركت كرد. نرسيده به آن خانه، صداى مسلسل سرباز ديگرى به گوش رسيد و ديدم كه آن زندانى همكارم نقش بر زمين شد و مُرد. همه ما ترسيديم. پس از كشته شدن همكارم مسئول محافظان توضيح داد كه محدوده كار ما چند ساختمان معين است، با چوب روى برف براى ما مرزى كشيد و گفت: «اگر اين مرز تعيين شده را رعايت نكنيد فرار محسوب مى شود و سربازان محافظ مثل نيم ساعت پيش تيراندازى خواهند كرد. حالا فهميديد؟» بله، البته كه فهميديم! چه كسى جرأت دارد كه نفهمد؟
بار ديگرى هنگام كار كردن برق رفت و چراغ ها خاموش شد. همه ما را يك جا جمع كردند. مسئول محافظان پرسيد كه آيا كسى از ما از برق سر درمى آورد؟ همه ساكت بودند و كسى جوابى نداد. او از بين ما يكى را انتخاب كرد و دستور داد: «برو بالاى تيربرق، آن سيم را وصل كن!» زندانى با چنگك هاى آهنى بالاى تير برق رفت و همين كه خواست سيم را وصل كند برق او را گرفت و به زمين پرتاب شد. من هر چه به ناحيه قلبش فشار دادم و دهن به دهن تنفس دادم، نشد كه نشد. جوان بيست ساله در مدت چند دقيقه جان سپرد. ما به اردوگاه آورديمش تا او را هم مانند ديگران زير برف دفن كنيم. لابد پدر و مادر اين جوان بدبخت پس از چندين سالم چشم به راهى، آخر سر دق مرگ شدند.
با ديدن اين حوادث به فكر فرو مى رفتم كه نكند روزى نگهبان به من بگويد: «زندانى شماره ۳۲۴-۰ اين بار را به آن خانه ببر!» ما حق نداشتيم از فرمان وى سرپيچى كنيم و مى ترسيدم كه من هم به سرنوشت آن دو نفر گرفتار شوم. اما اين اتفاق نيفتاد. پس از مدتى اين گروه كار تعميرات ساختمانى منحل شد و هر كسى به گروه كار سابق خود برگشت. باز همان اش و همان كاسه. در واقع ماه عسل من تمام شد.
زندانيانى كه در روز ۱۸ تُن زغال در واگن ها بار مى زدند، مى توانستند در سال دو يا سه بار به خانواده خود نامه بنويسند و يا بسته پستى حاوى لباس، كلاه و خوردنى خشك از خانواده دريافت كنند. رسيدن نامه و يا بسته پستى طول مى كشيد. تازه نامه و يا بسته پستى قبل از تحويل توسط مأموران زندان دقيقاً كنترل مى شد. زندانيان پس از نوشتن نامه حق بستن پاكت را نداشتند و در نامه تنها حق احوالپرسى داشتند. اگر نامه زندانى بودار بود كارش زار بود: تنبيه و روانه سياهچال مى شد. كسانى كه بسته پستى دريافت مى كردند آن روز به تمام معنا برايشان جشن بود. همشهرى ها و دوستان، دور دريافت كننده بسته جمع مى شدند و هر چه داشت با هم مى خوردند. در تمام مدت هفت سال فقط يك زندانى به من يك حبه سير داد كه در آن شرايط گذشت و فداكارى بزرگى بود و از نظر من هديه اى بزرگ محسوب مى شد.
در اين زندان و اردوگاه من با چند نفر دوست بودم. يكى از ژاپن به نام سوزوكى اگوچى سان بود. او از افسران اسير ژاپن بود و به مدت ۱۰ سال به كار اجبارى محكوم شده بود. ما با هم در معدن كار مى كرديم. نفر دوم از ليتوانى به نام پوروشكين بود. او آشپز بود و به هنگامى كه به بيمارى كبد مبتلا بودم كمك زيادى به من كرد. نفر سوم از اوكراين به نام ساوچوك بود. چهارمى روس دانشمند و عاشق ايران بود. او به من كمك زيادى كرد و در اوقات فراغت به من زبان روسى درس مى داد. پنجمى از تاتارهاى كريمه بود. او خاورشناس و پروفسور بود و به ۲۵ سال زندان محكوم شده بود. افسر ژاپنى به طور تصادفى با دوستان هم پرونده من در ازبكستان ديدار كرده بود، كه شرح آن را خواهم نوشت.
مرگ فرعون
شبى در معدن كار مى كردم. با دوست و آشناى غمخوارى به نام والوديا مختصر رابطه اى داشتم. او اهل گرجستان بود، مدت زندانيش پايان يافته بود و دوران تبعيد خود را مى گذراند. كار او تركاندن تونل هاى زغال سنگ در معادن بود. اگر شيفت كارمان يكى بود گاهى ۱۵۰-۱۰۰ گرم نان برايم مى آورد و چند دقيقه اى با من حرف مى زد. او حق حرف زدن با ما را نداشت، اما چون در معدن كسى نبود تا ما را ببيند، خيالش تا حدودى راحت بود. به هر حال سعى مى كرد به هنگام ملاقات كسى ما را نبيند. او پنهانى نان را در جيبم مى گذاشت، سريع با من دست مى داد و خداحافظى مى كرد. روزى او را آنقدر سراسيمه ديدم كه گويا مى خواست عليه خداوند خود به من گزارش بدهد. به سويم آمد و مرا به كنارى كشيد، سپس به اطراف نگاه كرد تا مطمئن شود كه كسى ما را نمى بيند. آنگاه دهانش را به گوشم نزديك كرد، دوباره به اطراف نگاه كرد و مطمئن شد كه كسى نمى شنود، چراغ مخصوص معدنچيان را روى كلاهش خاموش كرد و از من نيز خواست كه چراغ را خاموش كنم. باز آخرين بار به اطراف نگاهى كرد و آخر سر جان كَند و آهسته در گوشم گفت: «استالين پيزديل». من از شنيدن خبر مرگ استالين شوكه شدم. از خوشحالى مى خواستم پرواز كنم، ولى به كجا؟
واژهاى كه او به كار برد از «پيزدا» كه نامى براى آلت زنانگى است گرفته شده و در حالات متفاوت معانى گوناگون دارد. اما منظور والوديا اين بود كه طرف ريد به شلوارش، يعنى به دَرَك واصل شد. حالا بيا و از حالم بپرس! از شنيدن اين خبر اولين چيزى كه به ذهنم آمد، عوض شدن اوضاع و آزادى بود. كارم كه در معدن تمام شد و همه بيرون آمديم، باز ما را مثل حيوانات شمردند. ديدم جو عادى نيست. مى ترسيدم از كسى چيزى بپرسم و يا چيزى بگويم. از بلندگوى اردوگاه موسيقى غمناك براى فرعون نواخته مى شد. مرگ اين جلاد مخوف و ديو سيرت قرن بيستم در ۵ مارس سال ۱۹۵۳ اتفاق افتاد. مى گويند در اولين و دومين روز فوت استالين كسى جرأت نزديك شدن به جنازه او را نداشت. در مورد مرگ اين جلاد مطالب زيادى نوشتند و من قصد ندارم در اين باره چيزى بنويسم. ولى اطلاع از جنايات اين جلاد لازم است. سرانجام آيندگان بايد پند بگيرند تا اشتباهات او زمينه تكرار نيابد. ولى افسوس كه تاريخ تكرار مى شود و هنوز جوجه ديكتاتورها كه انگشت كوچك استالين هم نمى شوند در كشورهاى گوناگون جهان بر مردم جفا مى كنند.
بريا مسئول دستگاه امنيت شوروى مى گفت: «هرگز فراموش نكنيد: در آسمان فقط يك آفتاب هست آن هم استالين است.» استالين مى گفت: «روسيه هر چه بيشتر به طرف سوسياليسم پيش برود، دشمن ما زيادتر مى شود و بايد آنها را نابود كرد. آنان كه شكست خوردند بايد بدون معطلى اعدام شوند. ريشه عدم موفقيت در حزب را بايد جستجو و پيدا كرد و از بين برد.» با همين فرمايش جناب استالين بود كه در سال ۱۹۲۷ پنج هزار نفر به اتهام مخالفت با حزب اعدام شدند. در همين سال ها بود كه نود درصد افسران ارتش را نابود كردند.

خاطرات ابوالفتح محوى از بنيانگذارى انرژى اتمى ايران
ماجراى شگفت انرژى اتمى ايران: شاه، دكتر اعتمـاد و... من!
004281.jpg
ابوالفتح محوى
مهندس سعيدى، از سوى شركت اينكو براى استخدام متخصصان اتم شناس و آوردنشان به ايران، سفرهائى به خارج انجام داد و افرادى بدين منظور استخدام شدند. پس از انجام مقدمات، زير نظر متخصصان خارجى استخدام شده، كلاسى در تهران به راه انداختم تا جوانان مستعد ايرانى را كه به خصوص در مورد دانش فيزيك قوى هستند، آموزش دهيم. قرار بود كه اين دانشجويان پس از كسب آمادگى لازم، براى طى دوره هاى تكميلى و گرفتن تخصص در امور فنى به آلمان و فرانسه فرستاده شوند و در بازگشت، كارهاى مختلف مربوط به اتم و به ويژه راه اندازى و نگاهدارى نيروگاه ها را برعهده گيرند و مخارج را هم پرداخت نمايند.
بايد اضافه كنم همانطور كه شاه در مشهد به من گفته بود، دانشگاه تهران بر اساس طرح آيزنهاور رئيس جمهور آمريكا به نام «اتم براى صلح»، از چند سال پيش از آن، يك واحد لابراتوار برق اتمى با رآكتور ۵مگاواتى در اختيار داشت و اداره آن به منظور تحقيق و آموزش، با مهندس مهدى صرام و على سخاوت (سرهنگ با لباس سويل) بود. در وزارت اقتصاد هم اداره اى به اين نمظور بود كه آن را آقاى دكتر عاليخانى در دوره وزارت اقتصاد خودش به سازمان برنامه منتقل ساخت. كم كم سر و صداى صنعت اتم، از اين راهها به گوش مى رسيد تا آن كه آقاى دكتر يا مهندس اكبر اعتماد، توسط همكلاسى قديمى اش مهندس رضا قطبى و با حمايت دكتر اقبال، به اصفيا رئيس سازمان برنامه معرفى شد. جالب اينجاست كه ايشان در جائى از مصاحبه خودشان با آقاى افخمى گفته اند كه «من اصلاً از مخلوط شدن با قشرهاى بالاى جامعه احتراز داشتم» (مصاحبه دكتر اعتماد با آقاى افخمى كه به نام «برنامه انرژى اتمى ايران، تلاش ها و تنش ها» در سال ۱۹۷۷ از طرف بنياد مطالعات ايران چاپ شده، ص ۱۴۲). در مورد نزديكيشان با والاحضرت اشرف، قبل و بعد از انقلاب، نكته هائى خواهم گفت. به هر حال، معلوم مى شود كه آقاى دكتر اعتماد، مهندس قطبى و والاحضرت اشرف را «قشر بالاى جامعه» تلقى نمى كرد.
اعتماد رياست دانشگاه تازه تأسيس بوعلى همدان- زادگاه خودش- را برعهده داشت و ظاهراً اين سمت را از دولت سر همسرش روشنك كه منشى والاحضرت اشرف بود گرفت. بودجه دانشگاه ياد شده هم بيشتر از شركت نفت و با دخالت مستقيم دكتر اقبال تأمين مى شد، زيرا رياست افتخارى دانشگاه با وليعهد بود. وقتى مقدمات گمادرن او به كار انرژى اتمى صورت مى گرفت، وى، اگر چه دفترش در تهران بود، هنوز رياست آن دانشگاه را داشت و رسماً به نخست وزيرى منتقل نشده بود.
سرانجام، اعتماد كه تاكنون نه به علت دانش زياد، بلكه با تشبث و توسل به افراد مختلف از «قشر بالاى جامعه» ترقى كرده بود، به وسيله هويدا به شاه معرفى شد. در واقع و به قول مرحوم علم، هويداى چاپلوس كه به اتفاق شاه گور خودش و شاه را مى كَند، حال و حوصله پرداختن به اين قبيل امور را نداشت، او را به شاه معرفى كرد تا معاون نخست وزير در امور اتمى شود. شاه از قبول اين پيشنهاد اكراه داشت ولى بالاخره پذيرفت و بارى از دوش هويدا برداشته شد. نكته مهم از لحاظ تشكيلات مملكتى، اين بود كه بايد او را حداكثر معاون وزارت نيرو مى كردند تا اين كار ا در يك سازمان نيمه مستقل وابسته به آن وزارتخانه انجام دهد، به خصوص آن كه از نظر قانونى، وزير پاسخگو، وزير نيرو بود.
خلاصه، سازمان انرژى اتمى ايرانى بدين نحو موجوديت يافت، اما تا مدت ها نه تشكيلاتى داشت و نه حتى بودجه اى؛ تا آن كه يك بودجه كلان، بلكه شگفت آور، براى خودش و آن سازمان اختصاصى تهيه كردند. خود دكتر اعتماد يادآور شده است كه ساليانه تا دو ميليارد دلار خرج مى كرده است (ص۸۵ مصاحبه ياد شده). اگر اين بودجه در اختيار نويسنده اين سطور بود، آن را صرف بازسازى خانه هاى گلى روستائيان براساس ضوابط ضد زلزله مى كردم كه هر سال هزاران هموطن ما زير آوار تلف نشوند.
وقتى كه من در جريان امريه كار تأسيس فورى و فوتى سازمان انرژى اتمى ايران قرار گرفتم، در فرصتى به شاه عرض كردم كه بدين ترتيب، ديگر به خدمت من احتياجى نخواهد بود و اگر موافقت دارند، شركت اينكو را با همه امكان هائى كه در اختيار دارد، به دكتر اكبر اعتماد واگذار كنم. اما شاه موافقت نكرد و گفت كه تو كار خودت را ادامه بده و به اين كارها كار نداشته باش.
شاه از دكتر اكبر اعتماد به عنوان معلم استفاده مى كرد. بدين معنى كه در مواقع مختلفى- اگر اعتماد در يكى از سفرهاى پر خرج متعددش به خارج نبود- به خصوص بعدازظهرها، به حضور شاه مى رفت و به سئوالات او درباره صنعت اتم پاسخ مى داد. در واقع، تلقين هائى به شاه خسته و بيمار مى كرد. بعد از سخنانى كه به شاه گفتم و پاسخى كه شنيدم، شاه مرا هم احضار مى كرد بدون اين كه در آن جلسات دو نفره شاه و اعتماد شركت كنم. شايد از اين احضارهاى همزمان كه موجب روبرو شدن من با دكتر اعتماد مى شد، مقصودى داشت. به هر صورت، پس از چند مرتبه كه وى مرا در اطاق انتظار ديد، از شاه اجازه خواستم كه به كار خودم مشغول باشم و همزمان با جلسات آن دو، به دربار نروم.
دكتر مهندس اعتماد، مهندس برق بود و همانطور كه خودشان در مصاحبه با آقاى افخمى اعتراف كرده اند، سپس يك رساله هم با استفاده از مدارك موجود در مركز تحقيقات اتمى سوئيس نوشته و دكترا دريافت داشته اند. به عبارت ديگر، پيش از آن كه آن مقام برجسته و ترقى يكشبه را در ايران به دست بياورد، تجربه اى اندك و تئوريك در زمينه اتم داشت، چه رسد به اين كه طراحى و برنامه ريزى نيروگاه هاى اتمى را با آن بودجه كلان برعهده گيرد. مثل هميشه، در اين مورد هم روابط بر ضوابط چربيد.
اعتماد از شاه، فرصتى يك ماهه خواسته بود تا برنامه كار سازمان انرژى اتمى ايران را تهيه ببيند. منظور وى آن بود كه قبائى مناسب قامت احلام و آرزوهاى خود بدوزد و مزاج بلندپرواز شاه را نيز در نظر بگيرد. بالاخره آن برنامه نوشته شده (ص ۱۴ همان مصاحبه) و به عرض خاكپاى ملوكانه رسيد. شاه هم كه طبعاً معلوماتش منحصر به شنيده هايش از دكتر اعتماد بود، فرمود كه «نه يك كلمه كم و نه يك كلمه زياد» (ص۱۵ مصاحبه دكتر اعتماد)، همان است كه معزى اليه مى خواهد. بدين ترتيب، اعتماد، بدون اين كه دفتر و دستكى داشته باشد، معاون اتمى نخست وزير شد و از همان محل حقوق مى گرفت و داراى گذرنامه سياسى شد.
ظاهراً كار بعدى دكتر مهندس اعتماد، تهيه اساسنامه قانونى سازمان انرژى اتمى بود كه البته با مراجعه به اساسنامه هاى كشورهاى داراى اتم، به خصوص فرانسه و الكتروات سوئيس، مقدور شد. اما آن كشورهاى صنعتى، داراى زمينه و تجربه و متخصص در موارد مختلف بودند، حال آن كه آقاى اعتماد در رأس هرمى قرار گرفت كه اضلاع ديگر را فاقد بود. دولت و مجلس هم به امر شاه، با هول و عجله، يك بودجه سالانه دو ميليارد دلارى تهيه ديدند و قرار قانونى گذاشتند كه ايشان به كسى حساب پس ندهد! تفاوتى كه سازمان انرژى اتمى ايران با سازمان هاى مشابه اش در كشورهاى ديگر داشت، همين بود كه يك دستگاه خودسر بود و به صورت مستقل و شبيه ارث پدرى اداره مى شد.
آن بودجه كلان، صرف كارهائى شد كه اكثر بيهوده بودند. مثلاً دكتر اعتماد به قرارداد كليد به دست كاوئو وابسته به زيمنس دست برد تا يك جوشكار نوبرِ مقيم آمريكا را با گزافترين حقوق به ايران بياورد (ص ۳۸ مصاحبه). گويا ريخت و پاش آن دستگاه حد و حسابى نداشته است. مثل سفرهاى بسيار متعدد و پر خرج و بى معنا به اقصى نقاط عالم- كه در مصاحبه آقاى اعتماد مكرر به آنها اشاره شده- و دفتر مجللى در ساختمان آسمانخراش مونپارناس پاريس و چند جاى ديگر كه فايده اى جز تشخص آوردن براى ايشان نداشتند و ايشان هم در مصاحبه طولانيشان به آنها اشاره نكرده است. بايد تأكيد كنم كه من به هيچوجه نمى گويم كه ايشان استفاده مالى شخصى كرده است، اما علاوه بر ريخت و پاش، با توجه به طمع بى حد و حساب بعضى ها، مقادير مهمى پول هدر رفت و اين همان است كه آقاى اعتماد از آن به عنوان «كار كردن خر و خوردن يابو» ياد كرده است. (ص۱۳۹ مصاحبه) .
ماجراى آن كار كردن و اين خوردن به پسر والاحضرت اشرف مربوط مى شود و من به عنوان مشاور زيمنس در جريان آن قرار گرفتم: قرارداد كليد به دست كاوئوبا سازمان انرژى اتمى ايران، تا والاگهر شهرام با اتكاء به مادرشان كمى بيش از ۲% از كل مبلغ مورد معامله قرارداد را نگرفتند، آن قرارداد امضاء نشد! البته، من تقاضاى شهرام را به عرض شاه رساندم و شاه گفت كه اين پول را نپردازيد. دستور شاه را به نماينده زيمنس اطلاع دادم و او جواب داد كه زيمنس بايد سال ها در ايران كار كند و نمى خواهيم با مشكل روبرو شود. لذا، قسمتى از ۱۵۰ ميليون مارك درخواستى را پرداختند و بقيه را تعهد پرداخت كردند و بدين ترتيب، قرارداد امضاء شد.
شركت فرانسوى فراماتورم رويه ديگرى در پيش گرفت كه آقاى دكتر اعتماد آن را در مصاحبه خودشان با آقاى غلامرضا افخمى توضيح داده است. (ص۱۴۸ مصاحبه) .
مضحك اينجاست كه هر دو شركت گفته اند كه ما اين پول ها را از جيب خودمان مى پردازيم. شاه هم در مورد فرام اتم مى گويد «پس به ما مربوط نيست.» مصاحبه كننده گرامى از آقاى اعتماد نپرسيده است كه اگر فرانسوى ها آن مبلغ را از جيب خودشان به خانواده سلطنتى سابق فرانسه مى پردازند، ديگر چرا از مقام هاى ايران سئوال مى كنند؟ آيا چه كسى باور مى كند كه اين مبالغ بر قيمت پروژه اضافه نشده است؟ من مى دانم كه زيمنس از ابتدا با اطلاع دولت آلمان تا ۲۰% پرداخت رشوه را بدون كسب اجازه از وزارت دارائى آلمان به حساب مى گذارد، ولى بيشتر از آن ميزان را بايد از وزارت دارائى اجازه بگيرد. فرانسه و ساير كشورهاى اروپائى هم سوگند نامه اى امضا مى كنند كه به كسى خارج از قرارداد رشوه نمى دهند و اين در واقع، فقط يك سرپوش قانونى است و همانطور كه بارها در مورد شركت هاى فرانسوى و آلمانى و ژاپنى كار به رسوائى كشيده است، همواره تن به دادن رشوه داده اند.
اعتماد و اينكو
اندكى بعد از اين كه با آن مقدمات، به امر شاه دكتر اعتماد به عنوان رئيس سازمان انرژى اتمى ايران انتخاب شد و اين انتخاب مطابق معمول به تصويب دولت و مجلسين رسيد، ايشان به ساختمان پنج اشكوبه اى شركت اينكو در عباس آباد آمد و از آن بازديد كرد و البته، فراموش كرده اند كه در مصاحبه خودشان با آقاى افخمى به آن اشاره كنند. در اين بازديد، به او گفتم كه تقاضائى دارم و در برابر تعارفى كه كرد، افزودم: «شما هنوز نه دفترى داريد و نه تشكيلاتى. خواهش مى كنم وقتى كه بودجه تان تصويب شد، يا اين شركت را بخريد و يا اين كه به عنوان پيمانكار به آن كار بدهيد.»
اين پيشنهاد، مورد استقبال اعتماد واقع شد. وى، پس از ديدن تشكيلات شركت، دريافت كه با توجه به زحماتى كه كشيده بوديم و حضور متخصصان و كارآموزان، شركت مجهزتر و پيشرفته تر از آن است كه تصور مى رفت. از اين رو، اينكو را ظاهراً يا موقتاً به عنوان مشاور سازمان انرژى اتمى پذيرفت.
سازمان انرژى اتمى ايران به رياست دكتر اكبر اعتماد، احتياج به متن قولنامه اى براى انجام معامله با شركت هاى متخصص خارجى جهت خريد تكنولوژى اتمى برق داشت.
شركت اينكو مشاور لفظى ايشان، اين زحمت را با هزينه خود پذيرفت تا آن كه بودجه سازمان مذكور تصويب شود و هزينه انجام شده را بازپرداخت كنند. بدين منظور، آقاى مهندس صادق سعيدى مديرعامل اينكو و پاسكال محوى را مأمور اين كار كرديم. دكتر اعتماد نيز دكتر احمد ستوده نيا معاون خود را به همراه مديرعامل شركت ما، به زوريخ اعزام داشت. در نتيجه، اعتماد كه تشكيلات سوئيس در مورد برق اتمى را مى شناخت، توصيه كرد كه با شركتى سوئيسى به نام الكترووات كه يكى از بزرگترين شركت هاى بين المللى در اين زمينه است، همكارى كنيم و ما نيز آن شركت را به عنوان مشاور استخدام كرديم.
در اثر همكارى اينكو با شركت الكترووات، يعنى شركت مشاور و متخصصانى كه در اختيار داشتم، پس از چند ماه مذاكره بر سر هر لغت و جمله، سرانجام نمونه قولنامه مربوط به خريد نيروگاه هاى اتمى- براى خريد از هر كجا و از هر شركت خارجى- تهيه شد. در اين قولنامه، سياست هاى شاه و منافع ايران و نظر اروپائى ها و آمريكائى ها، با دقت هر چه بيشتر رعايت شده بود. البته سازمان انرژى اتمى ايران، هزينه هاى مربوط به تهيه اين قولنامه را پرداخت نكرد.
اينكو، مى بايست در سال ،۱۹۸۳ افراد تربيت شده را براى تصدى امور اتمى در اختيار سازمان نيروى اتمى ايران بگذارد. قرار بود در اين دو سال، اولين و دومين نيروگاه اتمى آلمانى ها با نام هاى «ايران-۱» و «ايران-۲» تحويل شود. بدين منظور، مى بايست شبكه نيروى برق اتمى بلافاصله پس از امضاى قرارداد با كاوئو شروع شود؛ اما تا انقلاب اسلامى هيچ كار عملى در اين مورد صورت نگرفت.
وقتى من جلاى وطن كردم، دهها كار آموز داشتيم كه در ايران و اروپا مشغول فراگرفتن تخصص هاى لازم بودند تا براى نگاهدارى نيروگاه ها به خرج كاوئو، آماده شوند. برابر قرارداد، هزينه هاى آموزش آنان را بنياد فرهنگى ابوالفتح محوى مى پرداخت؛ زيرا شركت اينكو را به آن بنياد بخشيده بودم. اين سازمان آموزشى، در سه چهار سال اول، متجاوز از سى ميليون مارك آلمان براى بنياد خرج برداشت كه آن را كاوئو پرداخت. بايد اضافه كنم كه آقاى دكتر اعتماد، بنا به تصويب شاه، عضو هيأت امناى بنياد فرهنگى ابوالفتح محوى نيز بود.
جاى تأمل و تعمق است كه آقاى دكتر اكبر اعتماد، در كتاب مصاحبه خودشان، نه اسمى از شركت اتم نيرو برده و نه از چگونگى تهيه قولنامه و جريان امضاى قرارداد با شركت كاوئو سخن به ميان آورده است!
دكتر اعتماد گفته است كه اتم طرح كوچكى نيست كه آدم از خيلى كوچك شروع كند (ص۲۳مصاحبه) و اين فكر را به شاه هم تلقين كرده بود. از اين رو، به جاى اين كه از كوچك شروع كند و كار و تجربه بياموزد، چون دو واحد ۳۰۰ مگاواتى براى آن بودجه كلان كوچك بود، جناب معاون اتم شناس نخست وزير دو واحد ۱۲۰۰ مگاواتى در نظر گرفتند كه آن روز هنوز در جهان به كار گرفته نشده بود و پس از نزديك به سى سال، هنوز هم وجود ندارد! بودجه دو واحد نامبرده هم كه آلمانى ها براى نيروگاه ۳۰۰ مگاواتى ۹۰۰ميليون برآورد كرده بودند، ده برابر شد و تاريخ تحويل، از دو سال به هفت سال افزايش پيدا كرد. در عين حال، دكتر اعتماد، مانند يك معلم وظيفه شناس، ساعت سه بعدازظهر شرفياب حضور سلطان ايران مى شد تا بر دانش هاى سطحى او چيزى بيفزايد. اين در حالى است كه شاه به علت خوردن داروهاى ضد سرطان، فراموشى هم پيدا كرده بود.
روزى شاه مرا احضار كرد و گفت كه پيشنهاد زيمنس براى تقديم هر نوع تكنولوژى اتمى، نرسيده است. عرض كردم كه زيمنس منتظر دريافت موافقت دولت آلمان است و پيشنهاد خود را همين يكى دو هفته خواهد داد. پس از اين ملاقات، من امان آقاى هانس جرج و يك سفير آلمان فدرال را بريدم تا موافقت دولت متبوعش را گرفت و تقديم شاه شد. آن موافقت را دولت آلمان به شرطى كرده بود كه ايران قرارداد دو جانبه را قبول كند. شاه، فورى به هويدا دستور اجرا داد. زيمنس هم قبول كرد كه با امضاى قرارداد فروش دربست كليد به دست، هر نوع تكنولوژى را به ايران بدهد. بدين ترتيب، شاه، از دريافت چنين تضمين نامه اى بسيار خوشوقت شد و موافقت شفاهى خود را با اين كه ايران اولين قرارداد ايجاد نيروگاه اتمى را با شركت كاوئو به نمايندگى زيمنس امضاء كند، به من فرمود و افزود كه دنبال كار محرمانه خودم را هم بگيرم.
اگر چه آقاى دكتر اعتماد در مورد همكاران نزديكش مى گويد كه «دست آنان آلوده نشده بود» (ص ۷۴ مصاحبه) و در هيچ موردى سوء استفاده وجود نداشت (ص۷۹)، صرفنظر از اين كه بعضى از معاونين ايشان كه نظارت در كار ساختمان پيمانكاران اصلى هوخنيف آلمان و اسپى فرانسه داشتند، از طريق دفتر خود ايشان خبردار شدم كه به مجرد اين كه نامه زيمنس به رويت ايشان رسيد، به صورت محرمانه سفر بيست و چهار ساعته اى به پاريس كرد و با مقام هاى ذيربط فرانسوى وارد مذاكره اى خصوصى شد.
بعد دانستم كه اعتماد به فرانسوى ها گفته است اگر شما هم با مفاد آن نامه موافقت داشته باشيد، قرارداد نقدى را به جاى آلمانى ها با شما امضاء خواهيم كرد. اعتماد، موافقت شاه را جلب شده مى دانست؛ اما براى اولين بار، با عدم توفيق روبرو شد.
در نتيجه سفر آقاى دكتر اعتماد به پاريس و مذاكرات محرمانه اش، ژيسكاردستن رئيس جمهورى وقت فرانسه، يك مذاكره تلفنى با شاه انجام داد و بلافاصله هيأتى هجده نفره از متخصصان فرانسوى را به رياست ژنرال بوشاله رئيس هيأت مديره شركت فرانسوى فراماتوم FRAMATOM به تهران فرستاد.
ژنرال بوشاله پدر نخستين بمب اتمى فرانسه در زمان ژنرال دوگل، پيش از سفر، از من تقاضاى ملاقات كرده بود و در تهران در روز موعود با چند تن از همكارانش به منزل من در فرمانيه آمد. در آن ساعت، من در جلسه اى بودم و درست سر ساعت آقاى بوشاله را نپذيرفتم. وى كه ديده بود خبرى از من نيست، مى خواست برود كه من به وسيله پيشخدمت آگاه شدم، به سراغش رفتم و از دير كرد معذرت خواستم. وقتى وارد گفتگو شديم، بوشاله از من پرسيد: «آيا شما مى توانيد با فراماتم همكارى داشته باشيد؟» من پاسخ مثبت دادم و ژنرال، اظهار داشت كه در اين باره با شما تماس خواهيم گرفت» ؛ ولى به نظر مى رسيد كه چون ايشان را دير پذيرفته ام، رنجشى حاصل كرده است. بوشاله، از دفتر من نزد اعتماد مى رفت. موقع خداحافظى، از او پرسيدم كه آيا اعتماد از ملاقات ما آگاهى دارد؟ وى پاسخ داد كه خير، اين ملاقات محرمانه است.
تا آنجا كه از پيمانكار فرانسوى شنيدم، والاحضرت اشرف پهلوى با مشاركت عزيز فرمانفرمائيان و پرفسور يحيى عدل نمايندگى غير مستقيم فراماتم را در ايران برعهده داشت. با اين حال، كار آن شركت به كندى پيش مى رفت. بالاخره، قرار مى گذارند كه والرى ژيسكاردستن رئيس جمهورى فرانسه به ايران بيايد و به عنوان اين كه نبايد دست خالى ايران را ترك كند، قرارداد به جاى كاوئو، با فراماتوم به امضاء برسد.
با شنيدن اين خبر، مديران شركت كاوئو چمدان هاى خود را بستند و پس از شماتت كردن من، از من خداحافظى كردند. آنان پس از چندين ماه زمينه چينى و با وجود آن نامه اى كه زيمنس با موافقت دولت آلمان امضاء كرده بود، حالا مى بايست ايران را با دست خالى ترك بگويند.
آقاى دكتر اكبر اعتماد، در مصاحبه خودشان با آقاى افخمى، خيلى از چيزها را نگفته و يا اغراق كرده اند و در بيان پاره اى از موارد هم مطالبى عنوان داشته اند كه بايد در مورد آنها، جانب احتياط و تأمل را از دست نداد. در واقع، از همه جاى اين كتاب، پيداست كه به مانند هر مدير بى تجربه و از راه رسيده ديگرى، ايشان چنان عظمتى به كار خود مى داده اند كه سهولت آوردن يك تكنولوژى جا افتاده از جائى به جاى ديگر و آن هم با كار و نظارت متخصصان كار آزموده خارجى، لوث شود. ايشان، شايد به طور مصلحتى، فراموش كرده اند كه قرارداد كاوئو، كليد به دست بود و ايشان و معاونان متعدد ايشان و از جمله دكتر احمد ستوده نيا كه قرارداد را امضاء كرده اند، نه تجربه نوشتن و اجراى چنين قراردادى را داشتند و نه حقوقدانان ايشان دانش آن را. به بيان ساده، اعتماد مى خواست نه از نظر فنى و حقوقى و مالى و نه از نظر سياسى، پاسخگوى هيچكس نباشند. بدين ترتيب، ناگهان بودجه خريد به ۸ميليارد مارك و بودجه سازمان به دو ميليارد دلار رسيد.
با سرمايه گذارى هاى مختلف و خريد سهام شركت هاى آلمانى و انگليسى و فرانسوى كه در مصاحبه گفته شده، مخارج بيش از ۱۲ ميليارد دلار برآورد مى شد و در اين رقم، مخارج ايجاد شبكه انتقال نيروى برق وزارت نيرو به حساب نيامده است! در واقع، «توافق كامل» ايشان با شاه- يا به قول خودشان «اعليحضرت و من» (ص۹۵ مصاحبه) اين بود كه «هدف را پائين» نگيرند (ص ۹۶ مصاحبه) و با برنامه احداث دو واحد ۱۲۰۰ مگاواتى در بوشهر و دو واحد ۹۰۰ مگاواتى در دارخوين خوزستان، سى ميليارد پولى را كه كنسرسيوم براى رسيدن به دروازه تمدن بزرگ پرداخته بود، هدر دهند. در نتيجه، برنامه هاى ديگر شاه نيمه كاره ماند و موجب شد كه دولت گرفتارى مالى پيدا كند.
بهتر است، چند نكته را از ميان نكته هاى تفكربرانگيز كتاب مصاحبه جناب دكتر اكبر اعتماد ذكر كنم تا خواننده گرامى بهتر دريابد كه چه اوضاعى داشته ايم:
-ايشان خود را تنها عقل كلى معرفى كرده اند كه داراى يك رسالت تاريخى (ص۹۲ تا ۹۶ مصاحبه) در برابر شاه و مقامات مملكتى و مردم ايران بوده اند، زيرا در آن مصاحبه پر از حماسه مى گويند: «من وظيفه ام آن روز اين بود كه اتم را خيلى زود به عنوان يك عامل باور كردنى در ايران بيرون بياورم و از اعليحضرت گرفته تا ساير مقامات مملكتى و مردم ايران، قبول كنند كه مى شود اين كار را كرد» (ص ۹۷ مصاحبه). چرا بايد قبول مى كردند؟ معلوم نيست.
-عجب اينجاست كه ايشان با همه اشاراتى كه به «قبولاندن» رسالتش به اعليحضرت كرده اند، مدعى اند كه «نيات اعليحضرت» را «مى خوانده» اند (ص ۹۴ مصاحبه) و اعليحضرت در هر كارى با ايشان كاملاً موافق بوده است (ص۹۷ مصاحبه) .
-دكتر اعتماد، با آن سوابقى كه گفته شد و آشنائى با صاحبان صنعت برق اتمى، ناگهان نام و مليت معروف بكتل آمريكائى را به فراموشى سپرده اند (صفحه ۱۷ مصاحبه)، اما خيلى دورتر يادشان آمده كه اين شركت چقدر مهم است (ص۱۴۹ مصاحبه) .
-يك مورد عجيب ديگر از مصاحبه آقاى اعتماد را مى نويسم: ايشان كه كارهاى اجرائى را به معاونان خود سپرده و در سطح ديگرى فعاليت مى كردند، آقاى ليليان تال را سفير فاسد آلمان در ايران شناسانده اند (ص۱۴۶ مصاحبه) ؛ حال آن كه ليليان فلد سفارت آلمان را برعهده داشت و آقاى ليليان تال پيمانكار طرح نيشكر اهواز و در ارتباط با عبدالرضا انصارى بود! علاوه بر اين، ليليان فلد پس از ايران به اسپانيا رفت و سفير دولتش در آنجا بود.
-گفته اند: در حالى كه «هنوز قانون سازمان تصويب نشده بود... نخست وزير... هر چه پول احتياج داشتيم در اختيار ما قرار مى داد» (ص ۲۷ مصاحبه). البته، سازمان انرژى اتمى را هم مثل سازمان هاى «نورچشمى ديگر و خلاف مصالح مملكت، از شمول قانون محاسبات عمومى خارج كردند، اما معلوم نيست كه قبل از آن، نخست وزير با چه مجوزى و از چه محلى پول بى حساب در اختيار يك فرد تازه رسيده و بى تجربه گذاشته است؟
-آقاى دكتر اعتماد اعتراف مى كنند كه قانون سازمان انرژى اتمى ايران را خودشان نوشته اند (ص۲۸ مصاحبه) و «دولت متن قانون آماده شده را دربست پذيرفت... در مجلس شوراى ملى اصلاً تغيير پيدا نكرد» (صفحه ۲۹ مصاحبه) «به طور كلى، تمام اختيارات اجرائى.... طبق قانون در دست رئيس سازمان بود... مشمول قانون محاسبات عمومى نبود، قدرت تصميم گيرى رئيس سازمان بسيار زياد و از اختيارات ساير مسئولان سازمان هاى مملكتى به مراتب بيشتر بود»! (ص ۳۰ مصاحبه). بنده واقعاً متحيرم كه چگونه يك مهندس برق صرفاً با گذراندن يك تز دانشگاهى متخصص احداث نيروگاه هاى اتمى مى شود و چگونه مانند يك قانونگذار، متن قانونى را- كه بايد همه جوانب سياسى و حقوقى و مالى.... آن در نظر گرفته شود- مى نويسد؟ به راستى چه دستگاه بلبشوئى بوده كه قانون ايشان را با همه امتيازهائى كه براى خودشان و عدم كنترل دولت و ملت قائل شده اند، به تصويب رسانده است؟
-ايشان مى گويد كه با آن همه اختيارات و بودجه دو ميليارد دلارى، هيچكس از نمايندگان مجلس تا وزيران و نخست وزير، از او نپرسيده اند كه رفيق! دارى چه كار مى كنى؟! (ص۱۱۱ مصاحبه). حتى وقتى در دوره هويدا «دولت از لحاظ مالى در مضيقه بود»، شاه در جلسه شوراى عالى اقتصاد گفته است كه «برنامه هاى انرژى اتمى همان است كه هست و كسى نبايد به آن دست بزند» بعد، سخنانى از قول شاه ذكر مى كنند كه تنها مى تواند نشان دهنده «همه كاره و هيچكاره» بودن شاه باشد (ص ۱۱۳ مصاحبه) .
اقلاً مى شد از سفرهاى بيهوده پر خرج چشم پوشيد و دفاتر بيكاره بيرون از كشور را بست.
-در حماسه اى كه به عنوان مصاحبه از ايشان به چاپ رسيده است، با دكتر اعتمادى روبرو هستيم كه با همه درشتى مى كند: شاه، هويدا، آموزگار، انصارى، نمايندگان شركت هاى خارجى و حتى كسينجر وزير امورخارجه آمريكا و ژيسكاردستن رئيس جمهور وقت فرانسه. همه هم مبهوت بيانات ايشان مى شوند، سرشان را پائين مى اندازند و هيچ نمى گويند و يا تسليم نظر آقاى دكتر اعتماد مى شوند. سراسر كتاب همين حكايت است.
-از مطالعه متن مصاحبه آقاى دكتر اعتماد در كتاب ياد شده، به يك نتيجه ديگر هم مى رسيم: ايشان هم در دانشگاه بوعلى همدان و هم در سازمان انرژى اتمى ايران، با پارتى بازى زمينه بكرو پول هنگفت را طالب بوده و به ديگران رل تماشاچى را واگذار مى كرده تا ببينند پس از مدتى طولانى، چه نتيجه اى به بار مى آيد؟ ايشان، به همين دليل، در موقعى كه به وجودشان در سازمان هاى قديمى تر نياز بوده، قاطعاً رد مى كنند: يكبار هويدا از او مى خواهد كه وزير نيرو شود و مى گويد: «قبول نمى كنم، چون شما سال ها بخش برق را مورد توجه قرار نداده ايد و حالا مى خواهيد كاسه و كوزه را سر من بشكنيد.» (ص ۱۱۴ مصاحبه). حال اين كه ايشان در واقع مهندس برق و داراى تجربه هائى در سوئيس و فرانسه در اين زمينه اند. بعد، آقاى جمشيد آموزگار نخست وزير بعدى كه مديريت بهترى از سلف خود داشته، مى خواهد همه سازمان هائى را كه با انرژى و توليد نيرو سر و كار دارند، در وزارت نيرو جمع بياورد و با اختيارات وسيع به آقاى دكتر بسپارد، اما باز ايشان آن پيشنهاد سازنده را رد مى كند. (ص۱۲۰ مصاحبه). اين است آن «رسالت» ملى كه آقاى دكتر اعتماد برعهده داشته اند.
-بعد از همه اين حرف ها، يعنى بعد از تلقين هاى متخصصانه به شاه، تحميل خلاف قانون سازمان انرژى اتمى ايران به ملت و با آن اختيارات وسيع تشكيل دولتى در دولت، آقاى دكتر اعتماد اعتراف كرده است كه «خلاصه مى خواهم بگويم، اولش كمى بندبازى بود، براى اين كه ما در حدى نبوديم كه بتوانيم وارد داستان بشويم». (ص۲۳ مصاحبه) و با آوردن چند كارشناس آرژانتينى «تازه بايد كار را ياد مى گرفتيم»! و «هنوز برنامه مشخص و روشنى نداشتيم»! (ص۳۰ مصاحبه). پيداست كه خانه از پاى بست ويران بوده است.
بنابر آنچه گذشت، آقاى مهندس برق يا دكتر اتم شناس، اكبر اعتماد، جزو افراد انگشت شمارى است كه نظام شاهنشاهى را به ورشكستگى سياسى و مالى كشاندند و بايد رژيمى كه به جاى آن نظام نشست، سخت سپاسگزار و ممنون ايشان باشد. آن «رسالت» ادعائى آقاى اعتماد، گويا در همين كار خلاصه شده است. سپس، در بحبوحه انقلاب، استعفاء مى دهند و به اتفاق رفيق قديمى خودشان، مهندس رضا قطبى، راهى پاريس مى شوند.
بايد بيفزايم كه با همه پشتوانه علمى، تجربى و مقام برجسته اى كه آقاى دكتر اكبر اعتماد داشته اند و يا مدعى آن هستند، بعد از انقلاب، جز يك مورد، هيچ دستگاه آموزشى اروپا، هيچ سازمان يا شركت فعال در عرصه نيروى اتمى (براى تحقيق يا مشاوره يا مديريت) و حتى فراماتم ايشان را به بازى نگرفت. آن يك مورد هم عبارت از اين است كه چون در پاريس بيكار بودند، به جاى فراماتم فرانسوى، از زيمنس آلمانى تقاضاى كار كردند و از كاوئو مأموريت گرفتند كه در برابر دريافت مبلغى در حدود ۲۷۰۰۰۰ هزار مارك، در مورد سازمان انرژى اتمى پاكستان مطالعاتى انجام دهند.

محسن حيدريان
مهاجرت سوسياليستى و سرنوشت ايرانيان
فصل هشتم
گريز از شوروى
لرزش ديوارهاى آهنين
براى هيچ جوان ۲۰ ساله امروزى ايرانى باور كردنى نيست كه خروج از شوروى طى ۷۰ سال حكومت كمونيستى براى شهروندان و افراد غير خودى چنان دشوار بود كه بيشتر به يك معجزه شباهت داشت تا واقعيت. مرگ برژنف در حقيقت پايان دوران استالين بود كه قريب ۳۰ سال پس از به خاكسپارى اش ادامه مى يافت. پس از وى نوبت به دبيركلى اندره پوف رسيده بود كه همزمان اولين گروه هاى نسل تازه ايرانى پا به شوروى گذاشتند. اما اين دبيركل مرموز و رئيس سازمان اطلاعات و امنيت شوروى تنها چند ماهى بيشتر زنده نماند كه راهى بيمارستان بزرگ كرملين شد. تنها كار مثبتى كه در دوران چند ماهه اندره پوف با استفاده از فقدان برژنف و سوسولف به ابتكار اندره گروميكو وزير خارجه وقت شوروى صورت گرفت، به صحنه آوردن يك كادر جوان حزب كمونيست بود كه چند سال بعد تاريخ و جغرافياى دنيا را جابجا كرد. نام او گورباچف بود و در آپارات حزب كمونيست شوروى دوستان و دشمنان بسيارى داشت. اما گورباچف جوان هنوز بايد مدتى بر صندلى ذخيره هاى رهبرى آينده مى نشست تا چرننكو، دبيركل فرتوت بعدى نيز راهى بخش سى سى يوى بيمارستان كرملين شود. آن دو سالى كه به ورود نسل تازه ايرانيان به شوروى مربوط مى شد سال هائى بود كه به قول طنزآميز مطبوعات غرب «در كرملين رهبران را از بخش سى سى يوى بيمارستان كرملين انتخاب مى كردند.»
ادامه سياست به شيوه گذشته ديگر براى حزب كمونيست شوروى امكان نداشت. فساد، رشوه، صف هاى طويل تهيه خواروبار، بى اعتمادى عمومى، الكليسم، دروغ و دوروئى همه گير و بى ايمانى به همه چيز، بحران عمومى اخلاقى و مهمتر از همه نبود آزادى، نظام شوروى را از درون پوسانده بود. بدون اصلاحات چارچوب موريانه خورده، نظام فرو مى ريخت. در مارس ۱۹۸۵ كه چرننكو مرد، بخش اعظم بودجه اين كشور پهناور به سيستم نظامى آن تزريق مى شد. اولين محرك گورباچف در شروع اصلاحات نيز كاهش اساسى بودجه نظامى كشور از راه تغيير سياست خارجى آن بود. اما اين دگرگونى بدون اصلاحات جدى در سياست داخلى نه امكان داشت و نه كسى در جهان غرب به آن باور مى كرد. ظهور گورباچف يك مائده آسمانى نه تنها براى مردم شوروى بلكه براى اين گروه از ايرانيان نيز بود. گشايش فضاى سياسى و اجتماعى شوروى براى آخرين نسل، ترك برداشتن ديوار آهنين يك زندان بدون دادگاه بود.
دوران ۷۰ ساله موجوديت نظام سوسياليستى شوروى به پايان نزديك مى شد و كمونيسم به تاريخ مى پيوست؛ دورانى كه پس از سقوط امپراطورى تزارى ظهور كرده بود و پس از ايجاد يك تغييرات بسيار ناگهانى در زندگى مردم به پايان مى رسيد. گرچه اين نظام در طول حيات ۷۰ ساله خود موفق به ايجاد كمونيسم جهانى و نيز يك فرهنگ و شيوه زندگى كاملاً مخصوص و يك نظام سياسى تك حزبى گرديد. اما مأموريت تاريخى آن درهم شكستن جامعه مدنى و حقوق شهروندى و از ميان بردن همه بازيگران سياسى رقيب بود.
انگيزه و محرك اوليه گورباچف بازسازى اقتصادى شوروى بود. اما چنانكه مى دانيم حوادث به گونه اى پيش رفت كه تنها چند سال پس از ظهور گورباچف و پس از ناكام ماندن كودتاى محافظه كاران حزب كمونيست شوروى، همه نظام شوروى فرو ريخت. با اين حادثه ديگر اندوه بى پايان ميرزاآقا از تكرار سرنوشت وحشتناك نسل خود بر سر نسل جديد ايرانيان به پايان مى رسيد. در پايان سال هاى گورباچف، ميرزاآقا هنوز زنده بود و با شور و اشتياق بى پايان تعبير خواب هاى طلائى ۵۰ ساله خود را مى ديد. هر چه كه بود، از ديد ميرزاآقا آه هاى سوزان او و ده ها تن از رفقايش كه اكثر آنان نابود و يا يك عمر تحقير شدند، در فروپاشى اين نظام ضد انسانى بى تأثير نبود. اما رهبران حزب و بخشى از سازمان اكثريت هنوز قبل از فروريزى نظام شوروى در برابر شتاب تحولات گيج و مبهوت شدند. آنها نه تحليلى از اوضاع داشتند و نه قادر به انطباق خود با آن بودند.
لذا مدت ها احتياط و صبر را در برابر آن در پيش گرفتند. براى معترضين رويدادهاى معروف به گلاسنوست در شوروى اهميتى تعيين كننده داشت. زيرا اين تحولات نه تنها روزنه هاى اميدى در تاريكى براى خروج از شوروى به روى آنها مى گشود بلكه تأثير روشنگرانه فكرى و روانى مهمى داشت و نيز به اعتراض و خواست هاى آنها مشروعيت مى داد. گرچه خروج از شوروى هنوز به اين سادگى ها نبود. گروه هائى از پناهندگان ايرانى يعنى همان «نوانديشان» و «معترضين» براى به دست آوردن آن دست به يك پيكار جدى زدند. حزب توده در ابتدا اعلام كرد كه پناهندگى به غرب تنها با تن دادن به ننگ همكارى با سازمان هاى امنيتى و جاسوسى غرب امكان پذير است. در اين زمينه حتى چند نامه ساختگى از غرب به شوروى فرستاده شد و سر و صداى زيادى به پا كرد. مبتكر اين كارزار على خاورى بود كه در همه جلسات حزبى با ژستى حق به جانب به جيب بغلش اشاره مى كرد كه گويا در آن انبوهى از نامه هاى تازه رسيده از رفقا در غرب است كه پرده از سرنوشت هولناك زندگى ايرانيان پناهنده در غرب برمى دارد. او هنوز نمى دانست كه خود نيز فقط دو سه سال بعد به غرب پناهنده خواهد شد تا سال هاى بى افتخار پايان عمر را در آلمان سپرى كند. سرنوشت على خاورى نشان مى دهد كه در كشورى كه تنها زندان و شكنجه معيار سنجش رهبران سياسى باشد، يك خراسانى با هوش زير متوسط و ذهنيت ساده لوحانه اى كه اغلب مرز فريبكارى را پشت سر مى گذاشت و تهى از هرگونه شخصيت و منش ملى بود، چگونه مى تواند طومار قديمى ترين حزب سياسى ايران را درهم بپيچد. حزبى كه روزگارى بسيارى از زبدگان، روشنفكران، صاحب نظران و مبارزان ايران در صفوف اش پيكار كرده و يا دست كم بخشى از دوران زندگى شان را با آن گذرانده بودند، بدين گونه به دست على خاورى به شوخى بى مزه اى بدل شد كه حتى در مراسم ختم آن نيز كسى لب به دندان نمى گزيد. رفتار على خاورى در نظر اغلب اين جوانان كه ابتدا با همه وجود براى موفقيت او مايه گذاشتند اما پس از چندى نااميد و سرانجام به روياروئى آشكار با او كشيده شدند، به روى هم تصوير روشنى از شخصيت و روانشناسى او به دست مى دهد. مردى سطحى و با معلوماتى كم كه افراد مستقل را خوش نداشت. نسبت به كادرهاى حتى درجه دوم حزب كمونيست شوروى هم روشى تملق آميز داشت و از هر كارى كه موجب كوچكترين دلخورى حزب كمونيست شوروى هم بشود به شدت هراس داشت. اگر على خاورى به دليل بى تدبيرى به «شاه سلطان حسين» معروف شده بود تكليف ديگر رهبران خود گمارده روشن بود.
به سوى غرب
در تابستان ۱۳۶۵ كه هرمز ايرجى از مينسك، احمد از تاشكند و محمد آزادگر از باكو به عنوان اولين ايرانيانى كه خواست خروج از شوروى را علناً اعلام كردند، اين كار هنوز جزو مسائل ممنوعه و راه آن بسيار پر خطر و پر پيچ و خم بود. خواست خروج از شوروى به مفهوم پشت كردن به اردوگاه سوسياليسم تلقى مى شد. روند خروج از شوروى از سال ۱۳۶۵ از سوى گروه هاى معترض و مخالف شروع شد و از اين رو انگيزه هاى عمدتاً سياسى داشت. پس از تجربه اولين گروه هائى كه به آلمان غربى وارد شدند، بسيارى از دروغ ها و پيشداورى هاى طرح شده توسط رهبرى حزب، به سرعت نقش بر آب شد. با اين تجربه، قبح پناهندگى به غرب فرو ريخت و اين روند مرتب سرعت يافت.
ف. شيوا در اين باره مى گويد: «چند نفرى از همان ابتدا قصد ماندن در شوروى را نداشتند و راهى براى خروج از انجا مى جستند. عدم امكان ارتباط با خارج و با بستگان، عدم دسترسى به اخبار و اطلاعات سانسور نشده، عدم امكان اطلاع از تحليل هائى جاندارتر و متفاوت از تحليل هاى كليشه اى حزبى، فقر و گرسنگى و نداشتن چشم اندازى روشن و اميدوار كننده براى آينده و بسيارى عوامل ديگر عده هر چه بيشترى را به فكر خروج از شوروى و رفتن به غرب مى انداخت. اين كار در ابتدا محال به نظر مى رسيد. افراد بسيارى از نسل هاى پيشين مهاجران ايرانى به محض ابراز تمايل براى خروج از شوروى، از سيبرى سر درآورده بودند. هرمز ايرجى و اشكان (حسن تشكرى) نخستين كسانى بودند كه توانستند على رغم همه مشكلاتى كه بر سر راهشان ايجاد شد، راه را باز كنندو به غرب بروند. اما با باز شدن راه و ابراز تمايل افراد بيشترى براى رفتن به غرب، ذهن مخترع رفقاى شوروى فعال شد و مشكلات و موانع تازه ترى بر سر راه اين افراد قرار دادند. از جمله دو نفر را كه با خانواده شان براى خروج اقدام كرده بودند، همراه با نفر سومى كه از «خودى ها» بود و ربطى به آنها نداشت به اداره آگاهى فراخواندند و از آنها درباره يك انگشتر برليان كه گويا در هتلى در نزديكى ساختمان ما گم شده بود، به شكلى خشن بازجوئى كردند! تفسير اين دوستان آن بود كه مى خواستند به آنان نشان دهند كه مى توانند با چنين حربه هائى مانع خروج آنان شوند. يكى از اين خانواده ها به شكلى تقريباً نيمه مخفى و در شرايطى كه كاركندان صليب سرخ سر به دنبال آنان داشتند، بدون در جريان گذاشتن صليب سرخ از شوروى خارج شدند و به سوئد رفتند. عده اى را كه بلافاصله قبل از ما عازم خارج بودند، مجبور كردند كه «هزينه تخريب و مستعمل شدن خانه و كاغذ ديوارى»، ميزان سهميه ارز مسافرتى را هم نصف كردند! اين مقدار ارز ديگر براى خريد بليط هواپيما از برلين يا از ورشو به مقصد بعدى كفايت نمى كرد و مانعى جدى براى رفتن به كشورى كه در آن مى بايست تقاضاى پناهندگى مى كرديم، ايجاد مى كرد. براى پرداخت هزينه هاى خروج و سفر به اندازه كافى پول نداشتيم و چاره اى نبود جز آن كه چيزى از انگشت شمار زينت آلاتى كه داشتيم بفروشيم و چون امكان فروختن آزادانه آنها به قيمت بازار در مينسك وجود نداشت، من به ناگزير به باكو سفر كردم (كه البته آنجا هم موفقيتى نداشتم و يكى از «رفقا» ى خودمان كلاه سرم گذاشت!)
ف. شيوا از جمله نخستين افرادى بود كه شوروى را ترك كردند. چند ماه پس از آن قبح پناهندگى به غرب به تدريج با اخبارى كه از آنجا مى رسيد فرو ريخت. به طورى كه هنوز چند سال به سقوط شوروى مانده بود كه ديگر اين تنها معترضين نبودند كه شوروى را ترك مى كردند، بلكه تعداد زيادى از افراد متعلق به گروه هاى موافق حزب و سازمان هم با دستپاچگى شروع به آماده كردن خود براى سفر به غرب شدند. دگرگونى در مواضع سياسى اين افاد شتاب تازه اى گرفت. تا قبل از فروريزى ديوار برلن بخش زيادى از افراد آخرين نسل از شوروى خارج شدند. اما كسانى نيز به دلايل مختلف براى خروج از شوروى شتابى نشان نمى دادند. در آستانه و پس از فروريزى ديوار برلين گروهى نيز با استفاده از موقعيت شروع به رفت و آمد تجارتى بين شرق و غرب كردند. اين افراد با استفاده از شرايط و داشتن ارتباط در هر دو طرف و نيز پاسپورت پناهندگى اجناس كمياب در شوروى مانند ويدئو، وسائل لوكس و غيره را كه در شوروى بسيار مورد تقاضا اما گران بود، از غرب وارد اين كشور مى كردند. اين گروه كه البته تعدادشان زياد نبود پول قابل توجهى به جيب زدند.
على درباره خروج از شوروى مى گويد: «دامنه اجحاف و زورگوئى بى حد و حساب بود. تملق گوئى و فساد حال انسان را به هم مى زد. وقتى ما ايرانى ها زبان روسى ياد گرفتيم و كمى با جامعه سر و كار پيدا كرديم تازه فهميديم كه ايران خودمان بسيار جلوتر از آذربايجان شوروى است. چنين محيطى كسى را ارضاء نمى كرد. ايرانى ها نه فقط از افراد كارگر و عادى شوروى بلكه از افراد روشنفكر باكو نيز چند سر و گردن بالاتر بودند. به همين دليل اكثر كسانى كه دانشگاه را با هزار آرزو و تمنا شروع كرده بودند به زودى از چنين فضا و شرايطى كه هيچ چيز به ما نمى داد سرخورده شدند. من كه پس از دو سال و نيم كار كارگرى به عنوان سهميه كارخانه وارد دانشگاه باكو در رشته مهندسى نفت شده بودم پس از شش ماه از محيط عقب مانده دانشگاه چنان سر خورده شدم كه دانشگاه را رها كردم. همسرم پس از سه سال تحصيل در رشته معمارى دانشگاه را رها كرد. زيرا با شروع كار گورباچف ديگر مى شد با دادن يك رشوه به صليب سرخ و اداره اتباع بيگانه پس از مدتى تلاش و دوندگى ويزاى آلمان شرقى را دريافت كرد و سپس به غرب پناهنده شد. ما نيز همين كار را كرديم و پس از مدتى به آلمان غربى آمديم.»
ف. شيوا يك جنبه ديگر از جدا شدن گروه هاى بعدى از حزب را مورد توجه قرار مى دهد و مى نويسد: «آنچه مايه تأسف است اين است كه اينان وقتى كه خود به نتايج مشابه ما رسيدند (حتى ده دوازده سال بعد)، به غرب آمدند يا انشعاب كردند و....، تقريباً همه خيال كردند كه خود اولين نفرها بوده اند؛ «فراموش كردند» كه خيلى ها پيش از آنها اين چيزها را گفته بودند و آنان محكوم و مسخره شان كرده بودند. ما هرگز براى فحاشى هاى سياسى قبلى آنها عذرخواهى از ايشان نشنيديم».
احمد در اين زمينه مى نويسد: «در سال هاى ۷۸ و ۸۸ ديگر جناح چپ سازمان هم در مورد وابستگى به شوروى و موضع كا.گ.ب. تقريباً به همان نتايجى رسيده بودند كه چند سال پيش طرح آنها موجب طرد امثال من شده بود. در واقع اكثر كادرها و اعضاى سازمان به واقعيت جامعه شوروى پى برده بودند. آن دوستانى كه در محيط هاين كار بودند و زودتر و عميق تر حقيقت را فهميدند. برعكس جناح راست كه رهبرانشان با جامعه شوروى ارتباطى نداشتند تا شكن ديوار برلين همچنان تعصب نشان مى دادند.
اما فقط در سال هاى ۱۹۸۶ به بعد بود كه راهى براى آمدن به اروپا پيدا شد. در اوائل ربهرى سازمان با آمدن به غرب، درست مانند رهبرى حزب توده مقابله مى كرد و كسانى كه به اروپا مى رفتند تكفير مى شدند. اما به تدريج ديدند كه چاره اى جز تسليم ندارند. در خلال بحث هاى داغ داخلى در سازمان كه در بولتن داخلى انعكاس مى يافت به يكى از رفقا نوشتم: حالا مهمترين بحث اين است كه براى فرار از شوروى بايد به سوئد رفت يا به آلمان؟ در هر صورت چنين هم شد. فرو ريختن ديوار برلين پتك سنگينى بود كه به افراد اخطار مى كرد كه ديگر جاى شا اينجا نيست. گذشته از جنبه سياسى قضيه، ماندن در شوروى برابر با نابودى و فقر اقتصادى و له شدن بود. چنين بود كه آنها هم كه مانده بودند راهى اروپا شدند. بخش اساسى اينها از فعاليت سياسى كناره گيرى كردند. حالا پس از فروپاشى شوروى آنها كه در آن موقع ما را به خاطر نظر انتقادى مى كوبيدند امروز عليه شوروى لعنت و نفرين مى كنند.»
احمد درباره خروج خود از شوروى مى گويد: «صليب سرخ براى خروج همسر و فرزندم از شوروى كه تبعه اين كشور بودند مشكلات زيادى ايجاد كرد. بالاخره مجبور شدم كه على رغم ميل خودم و همسرم ابتدا خودم از شوروى خارج شده و بعداً آنها بيايند. اما براى خودم هم مشكلات زيادى ايجاد شد. مى گفتند كه اگر يك فرد خارجى با يك شهروند شوروى ازدواج كند بچه اش نيز شهروند اين كشور است و شما بايد مخارج زندگى دخترت را تا ۱۸اسالگى بپردازى. به هر حال پس از مدتى درگيرى، از همسرم يك سندى مبنى بر رضايت وى كه من از شوروى خارج شوم گرفتند و با قرض از كسانى، توانستم مخارج زندگى دخترم تا ۱۸ سالگى را در بانك ريخته و رسيد را به آنها دادم و از شوروى خارج شدم. يك سال و چهار ماه طول كشيد تا امكان خروج همسر و فرزندم فراهم شد. يك نكته را كه بايد اضافه كنم اين بود كه ديگر روانشناسى و ذهنيت رهبرى سازمان هم عوض شده بود. هنوز نگهدار در تاشكند بود و دوستان به وى گفته بودند كه براى خروج خانواده من كمك كند. پرونده آنها در دست يك سرهنگ كا.گ.ب. به نام ارگاشف بود. نگهدار گفته بود كه من حتى براى كار خودم هم به اين سرهنگ مراجعه نمى كنم. به هر حال كار آنها درست شد و من عازم شوروى شدم كه آنها را با خود بياورم. ظرف يك هفته پس از دادن رشوه و درگيرى موفق شدم كه همسر و دخترم را با خود به سوئد بياورم. اين دومين بار بود كه مجبور مى شدم در شوروى يك رفتار بديهى را كه در آنجا بسيار عادى بود، يعنى رشوه دادن، را مرتكب شوم.»
پس از فروپاشى اردوگاه سوسياليسم اكثر افراد آخرين نسل از شوروى خارج شدند و تنها اقليتى از آنها در آن كشور باقى ماندند كه اينها نيز به تدريج به ديگران پيوستند. اما زخم ها و صدمات روحى و عصبى ناشى از سال هاى اقامت در شوروى بسيارى از اين پناهندگان را در غرب نيز تا سال ها رها نمى كرد.
كسانى كه شوروى را ترك كردند ديگر آن كسانى نبودند كه وارد اين كشور شده بودند. نگاهشان به دنيا، سياست و انسان هيچ شباهتى به لحظه ورودشان به اين كشور نداشت. كشورى كه به نوشته حزب و سازمان مهد عدالت و آزادى بود، تنها در وهم و تصور آنها كاشته شده بود. همين چند سال به اندازه يك عمر تغييرشان داده بود. با ترك كشورى كه با يك دنيا خيال و رؤيا به آن وارد شده بودند. بارى سنگين از دوش آنها به زمين نهاده مى شد. در تصور برخى اما آن دوران يك شكست سنگين موقتى بود كه تنها مدت كوتاهى تا احياء دوباره كمونيسم به طول مى انجاميد. اما براى اكثر افراد آخرين نسل اين يك تولد دوباره بود.

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ايران
افغانستان
داستان
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
آخر هفته
حوادث
خانواده
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   • 
•   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ايران   •   افغانستان   •   داستان   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   تحقيق   •   آخر هفته   •   حوادث   •   خانواده   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •