|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
شيرين رضويان
پژواك
اى كاش صدامان همه بر باد نباشد
اين جنگ و جدل، پوچ ز بنياد نباشد
اى كاش كه ايران نشود اينهمه ويران
تا خانه هر بى وطن آباد نباشد
دستى اگر از غيب قرار است برآيد
بر دشمن ما مژده امداد نباشد
اى كاش كه مردم همه در بند نمانند
تا دشمن مردم، دگر آزاد نباشد
اى كاش گلومان خفه از بغض نگردد
تا گوش عدو رسته ز فرياد نباشد
بايد كه ز جا جسته و بر ظلم بتوفيم
تا كار، فقط ناله ز بيداد نباشد
بايد كه بنايى ز خرد باز بسازيم
تا جهل پيام آور ارشاد نباشد
دسامبر ۲۰۰۴
|
|
|
|
|
پيرايه يغمايى
بمان... بمان...
براى آنان كه تاريخ را مى سازند...
بمان كه قلّه سر سخت ماندگار تويى
جبين نسوده به درگاه روزگار تويى
به روى شانه آزادگى، هميشه ترين
كتيبه اى كه بماند به يادگار تويى
غريو خشم خروشان كاوه بر ضحاك،
ستيزه جويى فرياد مازيار، تويى
اگر چه بار زمان بر سرت فرود آمد،
وليك خم نشدى، كوه استوار تويى
غرور ِ ِ سر به فلك بر كشيده اى، امّا
فروتنانه ترين دشت بى غبار تويى
تويى، نويى كه سرى پايدار خواهى داشت
به پايمردى آن يار ِ سر به دار تويى
بمان كه ديده بيدار ما به سوى تو گشت
بدان كه «ما» تويى و چشم ِ انتظار تويى
سوار خسته اى از راه مى رسد روزى
به خواب ديده ام آن راه و آن سوار تويى
نمانده فاصله اى تا سحر ستاره گواست
طنين چاوش آن صبح هوشيار تويى
درخت باور ما بى شعر ِ شمار آورد
كه جان زنده اين شعر بى شمار تويى...
|
|
|
|
|
احمدعلى رجائى
نكته عشق
عمرم آمد به سر و حسرت ديدار بماند
هر دو عالم ز نظر رفت و رخ يار بماند
«نقش كردم رخ زيباى تو بر خانه دل
خانه ويران شد و آن نقش به ديوار بماند» *
گفتم از طره دلدار بپرهيز اى دل
رفت و نشنيد و در آن حلقه گرفتار بماند
شب به سر آمد و مه رفت و جهان آسودند
جز من و مرغ شباهنگ كه بيدار بماند
شكر و خسرو و شيرين همه افسانه شدند
عشق را رونق و آن گرمى بازار بماند
دم عيسى همه را مژده بهبودى داد
جز دل ما و دو چشم تو كه بيمار بماند
از ازل تا به ابد جز سخن عشق نبود
باز اين نكته پس پرده اسرار بماند
گوهر عمر و جوانى برهش دادم ليك
شادم ار نيست گهر، چشم گهربار بماند
*بيت دوم از رحمت عليشاه استاد صفى عليشاه است كه در عمر خود فقط همين بيت را ساخته است.
|
|
|
|
|
ملك الشعراء بهار (محمدتقى)
حسن نيت
نگر، جز خوب صددرصد نبينى
كه گر بدبين شوى جز بد نبينى
چو نيكو بنگرى در ملك هستى
به غير از جلوه ايزد نبينى
ز نابخرد جهان را روز تيره است
نگر تا روى نابخرد نبينى
دد و ديوند خودبينان مغرور
همان بهتر كه ديو و دد نبينى
حقايق راز چشم ديگران بين
كه گر خودبين شوى جز خود نبينى
مسلم شد مرا كز حسن نيت
به غير از حسن پيش آمد نبينى
|
|
|
|
|
حميد سيد نقوى (حامد تبريزى)
غرور شكن
دست عشق تو غرور همه كس مى شكند
در دل بوالهوسان پاى هوس مى شكند
اندر اين قافله تا قافله سالار توئى
ناله ام رونق آواى جرس مى شكند
از همان روز كه ترك من تنها كردى
آه در سينه من گام نفس مى شكند
دل ما را نتوان در شكن زلف شكست
بر حذر باش كه اين مرغ قفس مى شكند
گرچه در پرده خاكستر دل پنهان است
اخگر ما سر مغرور قبس مى شكند
لطف دلدار بنازم كه دل زار مرا
مى كند شاد به وصلى و سپس مى شكند
تا كى اسطوره جم گوئى و بشكستن جام
كه در اين ميكده جام همه كس مى شكند
در ديارى كه بهاى گل و خاشاك يكى است
رنگ گل از ستم طعنه خس مى شكند
اندر آن ملك كه گوهر زخزف خورده شكست
بال شهباز ز جولان مگس مى شكند
هر زمان قافله عشق زند خيمه به دل
(حامدا) تيرك خرگاه هوس مى شكند
|
|
|
|
|
بيتاب افغانى
كاشكى....
سر به صحرا زدن از بسكه دهد ياد مرا
ساخت در فن جنون چشم تو استاد مرا
خار خار غم عشقت به دلم تا جا كرد
كس نديده است به گلزار جهان شاد مرا
گشت آب و گلم از آتش غم خاكستر
اين زمان كاش بكويش ببرد باد مرا
يار شيرين به سرش بود به وقت مردن
كشته شيرينى جان كندن صياد مرا
دوستداران منمائيد به شهرم تكليف
هست صحراى جنون ملك خداداد مرا
گوشمالى دهدم بسكه فشار گردون
چون رباب است همين ناله و فرياد مرا
در تموز آتش و در فصل زمستان يخ بود
بهترين نعمت اگر چرخ نگون داد مرا
هفت اندام من از درد، قيامت دارد
گوئيا عمر رسيده است به هفتاد مرا
هستيم نيست به جز خرمن پوچى «بيتاب»
كاشكى مادر ايام نميزاد مرا
|
|
|
|
|
رهى معيرى
نيروى اشك
عزم وداع كرد جوانى به روستاى
در تيره شامى از بر خورشيد طلعتى
طبع هوا دژم بد و از ابر تيره چرخ
همچون حباب در دل درياى ظلمتى
زن گفت با جوان كه ازين ابر فتنه زاى
ترسم رسد به گلشن جان تو آفتى
در اين شب سيه كه فرو مرده شمع ماه
اى مه چراغ كلبه من باش ساعتى
ليكن جوان ز جنبش طوفان نداشت باك
دريا دلان ز موج ندارند دهشتى
برخاست تا برون بنهد پاى از آن سراى
كاو را دگر نبود مجال اقامتى
سرو روان چو عزم جوان استوار ديد
افراخت قامتى كه عيان شد قيامتى
بر چهريار دوخت به حسرت دو چشم خويش
چون مفلس كرسنه بخوان ضيافتى
با يك نگاه كرد بيان شرح اشتياق
بى آن كه از زبان بكشد بار منتى
چون گوهرى كه غلطد بر صفحه اى ز سيم
غلطان به سيمگون رخ وى اشك حسرتى
زان قطره سرشك ز ره ماند پاى مرد
يكسر ز دست رفت گرش بود طاقتى
اين طرفه بين كه سيل خروشان در او نداشت
چندان اثر كه قطره اشك محبتى
|
|
|
|
|
پروين دولت آبادى
چنگ غم
كس چو من در پاى جانان ترك جان و سر نكرد
جز من سر گشته اين سودا كس ديگر نكرد
سوختم از آتش بيداد و لب خاموش ماند
ساختم با درد و درمان دل، آن دلبر نكرد
چشم خون پالا ز رويم گرد ناكامى سترد
شب نشد كاين ديده دامان، پر در و گوهر نكرد
سينه از غوغاى دل تنگ آمد و درهم شكست
چنگ غم بگسست و چنگى ترك شور و شر نكرد
ناله ها آميختم با ناى نى آتش گرفت
شكوه ها كردم ز هجرانش ولى باور نكرد
ديده پروين و چشم خسته ام يكشب نخفت
و آن مه نامهربان از خواب خوش سر بر نكرد
اى مه تابان فراقت گر چه جان خسته سوخت
دل به آب چشمه خورشيد دامن تر نكرد
ديده مالامال خون، دل مست غم، سينه پر آه
رند عالمسوز جز فكر مى و ساغر نكرد
چون «پرى» آن طاير آزاده بال و پر گشود
رفت و رحمى بر من بشكسته بال و پر نكرد
|
|
|
|