Nimrooz
Vol. 17, No. 843, July 22, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۴۳ - جمعه ۳۱ تير ۱۳۸۴
گفتگو با منوچهر آتشى
گفت وگوى «بازتاب» با صادق طباطبايى
از خريد اسلحه براى جمهورى اسلامى تا اتهام قاچاق مواد مخدر

گفتگو با منوچهر آتشى
آه از آن سالهاى
سركوب و نا اميدى
ياس و ديكتاتورى
بيشتر سالهاى كار و زندگيم را درتهران بودم. در دوره هاى جوانى، حتى دورانى كه هنوز دانش آموز دانشسراى مقدماتى شيراز بودم، تابستانها مى آمدم. سال ۱۳۳۹ يعنى همزمان با چاپ كتاب «آهنگى ديگر» كه كتاب اول من است، در كنكور دانشسراى عالى تهران قبول شدم و بالاخره آمدم تهران و چهارسالى در دبيرستانهاى تهران، در بيشتر دبيرستانهاى مناطق تهران از رباط كريم تا عباسى خاكى، تا نظام آباد درس دادم. در رشته شبانه دانشسراى عالى قبول شده بودم. در رشته زبان انگليسى و علوم تربيتى. روزها در دبيرستانها درس مى دادم و عصرها هم مى رفتم دانشسراى عالى درس مى خواندم. دانشسراى ما در سيدخندان بود كه الآن دارد خراب مى شود. اين ساختمان آن موقع معروف بود به ساختمان باتمانقليچ. بعد از آن هتل شد و بعد محل جنگ زده ها و بعد از آن هم كه الان دارد مخروبه مى شود. سال ۱۳۴۲ مسؤول صفحه ادبى مجله فردوسى بودم.
مجله تماشا هم مربوط است به بعد از آنكه من دانشسراى عالى را تمام كردم. چون من تعهد خدمت در شهرستانها را داشتم برگشتم بوشهر.
حدود سه سالى در بوشهر بودم و همانجا ازدواج كردم و صاحب فرزندى شدم. همسرم بوشهرى نبود و اصرارداشت كه نقل مكان كنيم به اين طرفها.
البته ما بايد پنج سال در بيرون از تهران خدمت مى كرديم و بنابراين با انتقال ما به تهران موافقت نمى كردند ولى با انتقال به شهرستانها موافقت مى كردند. ما تقاضا داديم و ميان شهرهاى نزديك به تهران قبول كردند كه به قزوين انتقال پيدا كنيم. دو سه سال در آنجا بودم كه يك سال دركنار خانواده بود و يك سال را هم آمديم در ميدان توحيد فعلى كه سابقاً ميدان «كندى» بود ساكن شدم. من ساعات درسى ام را كم كرده بودم و دو روز مى رفتم قزوين و برمى گشتم تهران.
بقيه روزهاى هفته را يا سرگرم همين مجلات ادبى و نشريات مختلف بودم و يا اينكه با دوستان مى نشستيم در پاتوق هاى قديمى. از كافه فردوس كه پاتوق مرحوم هدايت بود تا كافه نادرى تا كافه فيروز و غيره كه در آنجاها جمع مى شديم.
من در سال ۱۳۳۳ و ۳۴ مى آمدم تهران و نيما را مثلاً مى ديدم. البته گهگاهى. هدايت ديگرنبود ولى پاتوق اش را مى دانستيم. پاتوق اش كافه فردوس بود كه يك كافه قنادى بود. صبح ها بچه ها جمع مى شدند و چاى يا قهوه مى خوردند و تا ظهر هم مى نشستند. صاحب كافه هم يك ارمنى بود كه خوشش مى آمد كه شاعران و نويسندگان بروند آنجا...
يادم است كه ميزى بود كنج همان كافه كه مى گفتند هدايت درآنجا مى نشست. بچه ها و شاعران جوان اغلب كورس مى گذاشتند كه زودتر بيايند. آن كافه، كافه صبح بود، يعنى صبح تا ظهر. بعضى ها هنوز هشت نشده مى رفتند تا جاى هدايت بنشينند. درهمان ايام من براى اولين بار با مرحوم نصرت رحمانى، با يدالله رؤيايى و شاملو و ساير شعرا آشنا شدم. بعدها هم عصرها آنها را دركافه نادرى ملاقات مى كرديم.
نيما، برعكس هدايت جايى نمى رفت كه جايى بنشيند. نيما خيلى منزوى بود. زمستانها كه مى آمد تهران، خانه اش در تجريش بود و ازخانه بيرون نمى آمد. بچه ها جمع مى شدند و با هم مى رفتيم آنجا. سلامى مى كرديم و مى نشستيم و نيما هم سربه سرمان مى گذاشت و راه مى افتاديم و مى آمديم. اصلاً اهل بيرون آمدن نبود، جز يكى دوبارى كه قبلاً آمده بود و شعرخوانى كرده بود. آن موقع خانه ووكس معروف بود. انجمن ادبى ايران و اتريش. نيما كسى نبود كه كافه نشين باشد. صادق هدايت چون در فرانسه درس خوانده بود و درآنجا زندگى كرده بود اخلاق كافه نشينى فرانسوى ها را دراينجا مد كرده بود. صبح مى نشستند كافه فردوس. ناهار مى رفتند هتل لاقانطه كه در بهارستان بود.
نصرت بود، يدالله رؤيايى بود، شاملو بود. پاتوق اصلى ما اين دو تا كافه بود. بعد از يك مدتى صاحب كافه فردوس كه گفتم يك ارمنى بود رفت...... اصلاً از ايران رفت. او كاتوليك متعصبى بود و از ايران براى واتيكان پول مى فرستاد. سبيل هاى بزرگى هم داشت كه معروف بود و به آن كافه، كافه سبيل هم مى گفتند. ايشان يكدفعه رفت و غيبش زد و كافه هم تبديل شد به قهوه فروشى و يا شايد ماهى فروشى. بعد از آن مى رفتيم كافه نادرى كه خيلى هم شلوغ مى شد. بعد از آن مى رفتيم يك كافه كوچكى بود كه كافه قنادى بود و آن هم كافه قنادى بود. اواخر هم آل احمد مى آمد، ساعدى مى آمد و جمع مى شديم آنجا.
آل احمد يك آدمى بود با شيوه خاص خودش. تند و عصبى حرف مى زد و بحث مى كرد و آرام هم نمى توانست بحث كند. حتى يادم مى آيد كه با نصرت رحمانى كارشان به جدل كشيد. آل احمد به سمت نصرت نعلبكى پرت كرد و نصرت هم دست برد و چيز ديگرى برداشت. به هرحال آدمى عصبى بود و معمولاً حرفهاى خلاف عقيده خودش را نمى پذيرفت. اما مى آمد و به هر حال آدمى هم بود كه در جريان مسائل روز بود. تازه هم ديدگاه مذهبى خودش را در جوار شريعتى و ديگران تندتر كرده بود و روى اين اصل هميشه با بچه هاى چپ درگير بود و آرام نبود. اما مى آمد و هميشه در مجالس حضور داشت.

-هشت صبح مى رفتيد كافه؟ الآن روشنفكران ما اول صبح بيدار نمى شوند و...
*... ببينيد اين مربوط مى شود به نسل ما به اصطلاح هفتاد و اندى ساله ها. من الآن هفتاد و دو سه سالى دارم. تعدادى از همنسلان ما رفته اند، مثل شاملو، مثل اخوان. گلشيرى كه البته از ما كوچكتر بود و خيلى بعدتر در دارو دسته ما پيدا شد.
اين نسل ما نسلى بود كه از زير ضربه هاى كودتاى بيست و هشت مرداد در آمده بود و نسلى سرگشته بود. نسلى بود كه باورش نمى شد كه آن هاى و هوى سالهاى نهضت نفت و مصدق و اينها فروكش كند و به اين سادگى دوباره شاه بيايد و ساواك درست كند و سركوب ايجاد كند و حكومت كند. ما نسلى بوديم كه در حال تجربه و آموختن بوديم ولى هنوز نمى توانستيم باور كنيم كه جهان به آن سادگى نيست كه ما فكر مى كنيم. ما نمى توانستيم باور كنيم كشورهايى مثل انگليس نمى گذارند كه كشورى مثل ايران راحت و در آرامش زندگى كند. و اين بود كه سركوب بعد از بيست و هشت مرداد نسل ما را بسيار پريشان كرد و از طرفى ديگر همين هم باعث شد كه شعر آن نسل با صداى خيلى بلندى گفته شود. شما اگر نگاه كنيد از دهه سى تا اواخر دهه چهل، صدا، صداى نسل ماست. شاملو است، اخوان است، رؤيايى است، بنده هستم و... نسل هاى بعد از ما كه با ماكمى اختلاف سنى داشتند هم بر همين راه مى آمدند تا اينكه در دهه پنجاه ديگر كم كم اين مسائل فروكش كرد و نسل جوانتر با حافظه اى كه حافظه خودشان بود آمدند و به گونه هاى ديگر شعر را آوردند و طور ديگرى به راه خودشان ادامه دادند.

-دوران اوج؟
*در تاريخ كوتاه شعر نو، بعضى ها خيلى سريع دنبال ديگرگونى ها مى گردند. شعر معاصر ما عمر كوتاهى دارد. يعنى اگر افسانه نيما را مانيفست شعر نو بدانيم كه در سال ۱۳۰۱ سروده شده و چاپ شده الآن تقريباً هشتاد سال از آن گذشته است. بنابراين، اين زمان، يك زمان كوتاهى است براى تحولات ادبى به خصوص در مملكتى مثل مملكت ما كه هيچ وقت و در همين هشتاد سال هم نتوانسته در يك بستر آرام و يكنواخت حركت كند. همه اش در تلاطم بود...
-اگر يك جامعه طبيعى قرار بود اين تغييرات را در دويست سال تجربه كند ما آن را در هشتاد سال تجربه كرده ايم. همين نسل ما، دو نوع حكومت مختلف را ديده و...
*ببينيد، اينها همه مسائلى است كه باز دنبال قضيه مشروطه است. انقلاب مشروطه هم دچار اين فاجعه شد و ما مى بينيم كه در انقلاب مشروطه تا حالا با اين فاصله اى كه با هم دارند آن چنان تحول عميق در تجدد و نوگرايى فرهنگى به وجود نيامد.
شعراى انقلاب مشروطه ملك الشعراء بهار، ميرزاده عشقى و دهخدا بودند كه باز قصيده و غزل مى گفتند اما نوگرايى فرهنگى به معناى عميق آن با نيما شروع مى شود. يعنى انقلاب نيماست كه بعد از انقلاب مشروطه پيروز مى شود. انقلاب مشروطه شكست مى خورد و مى افتد به دست كسانى كه نبايد ببينند ولى انقلاب نيما راه خودش را طى مى كند. نيما از ۱۳۰۱ به بعد شعرهايى مى گويد كه به كلى با شعر زمان او متفاوت است و به همين دليل جوانها هستند كه به سمت نيما حركت مى كنند. در نتيجه در دهه بيست كه مى شود گفت يك فرصت كوتاهى براى نفس كشيدن پيدا مى شود، بعد از تبعيد رضاشاه تا آمدن مصدق كه روزنامه و حزب و تشكيلات پيدا مى شود نسل جوان يورش مى برد به سمت اين پايگاه ها. مصدق كه مى آيد نفت را ملى اعلام مى كند و در عين حال انگليس را از ايران بيرون مى كند و اين مبارزه به عنوان يك مبارزه ضداستعمارى مطرح مى شود. نسل جوان هم هى پروبال مى گيرد و شروع مى كند دنبال ابعاد و گونه هاى ديگر تجدد گشتن. يعنى هم شعر، هم فلسفه، هم داستان، هم انديشه و هم چيزهاى ديگر. اوج در واقع همان است. يعنى هم در زمان مصدق و هم بعد از سركوب كودتا ديگر ما بيدار و هوشيار شده بوديم. ترجمه ها از فرانسوى و جاهاى ديگر مى آمد و به هر حال ما خودمان هم در جامعه خودمان ياد گرفته بوديم كه چطور به جهان نگاه كنيم و به ايران و انديشه ها و آثار نويى عرضه كنيم.
البته، تا اواخر دهه پنجاه در عوالم خشم و يأس بوديم. خشم از شكست و يأس از پيروزى. اين بود كه ما نگاهمان يك بعد بيشتر نداشت. يعنى تنها نگاه مان يك نگاه نوعى چپ گرايانه بود بر عليه سلطنت اما بعد از اين ماجراها و اواسط دهه پنجاه كم كم گروهها و قشرهاى ديگرى مثل قشرهاى مذهبى با انديشه هاى مذهبى رو آمدند. امثال دكتر شريعتى و ديگران و به اين ترتيب روشنفكرى ما آميخته شد با روشنفكرى مذهبى. البته نه اينكه بگوييم در هم بودند بلكه به موازات هم حركت مى كردند. از آنجا و اواسط دهه پنجاه است كه اين نگاه دوم ما كه به موازات آن است شروع مى كند به پيدايش. ما در قبل از آن بيشتر يأس زده و خسته و سرگشته بوديم.
-در سالهاى كافه نشينى فروغ فرخزاد هم در جمع شما بود؟
*فروغ را در كافه هاى روزانه كه صبح ها مى رفتيم نديده بودم ولى در كافه نادرى گاهى وقت ها عصرها مى آمد. در واقع من آخرين بار كه او را ديدم در همان كافه نادرى بود كه شايد يك سال پيش از مرگش بود. من بودم، رؤيايى بود، مرحوم طاهباز بود و چند نفر ديگر. همان موقع هم فروغ از اينكه يك زن تنهاست ناراحت بود و مى گفت ببينيد كه ما چه كشورى هستيم كه من يك زن تنها هستم و با آنكه دلم مى خواهد با هم بنشينيم شعر بخوانيم، حرف بزنيم و بحث كنيم ولى ميسرمان نيست. بعد از آن ما به منزل خود فروغ رفتيم و به عنوان ميهمان نشستيم و او آخرين شعرش را براى ما خواند كه همان «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد» بود.
زمستان سال بعد بود كه به من خبر دادند فروغ تصادف كرده است.

از سال هاى معلمى در بوشهر
در بوشهرخيلى از بچه ها را داشتم، كه خيلى هايشان نامدار هستند. مثل آقاى على باباچاهى كه دو سالى در دبيرستان شاگرد من بود. مرحوم محمد بيابانى كه از شاعران خيلى خوب بود و سرطان داشت و فوت كرد. ايرج صغيرى كه اهل تئاتر بود. من در بوشهر روى تئاتر هم با بچه ها كار كردم. ايرج «قلندرخانه» را ساخت و شهرت پيدا كرد. البته ايشان در مشهد درس خوانده و ازدواج كرده بود. شريعتى هم خيلى به ايشان علاقه داشت و ديگران هم. در تهران هم دانش آموزان بسيارى داشتم كه خيلى هايشان الآن معاون وزير هستند و حتى وزير و فكر مى كنم لازم نيست اسم شان را بگويم.
كسانى هم بودند كه به طور مستقيم معلم شان نبودم ولى غيرمستقيم بودم و با آنها كار كرده ام. خود آنها هر جا مى نشينند مى گويند.

-در اين ميان نام يكنفر غايب است. ابراهيم گلستان...
*بله ابراهيم گلستان. لابد مى دانيد كه بچه شيراز است. از يك خانواده معروف و مايه دار شيرازى بود كه بهترين روزنامه شيراز هم كه به اسم «گلستان» بود پدرش درمى آورد.
ابراهيم هم الان سنش بالاست اما در عين حال مى شود گفت كه از آوانگاردهاى نويسندگى در ايران است. ما يك طرف صادق هدايت را داريم و شاگردانش كه اينها تقريباً در يك مسير جداگانه مى روند. مثلاً صادق هدايت است، بلافاصله چوبك است، بعد گلشيرى مى آيد و ديگران. ولى ابراهيم گلستان يك تيپ ديگرى از نويسندگى است. يك نوگراى واقعى و جدا از مسائل آنچنانى كه در كار هدايت مشاهده مى شود. زبان را خوب مى داند و كارش را خوب بلد است و به نوعى تحت تأثير همينگوى و فالكنر داستانهاى بسيار مجزا و مشخصى مى نويسد كه به علاوه ابتكاراتى كه خودش دارد، كارش را از بقيه جدا مى كند. يكى ايشان بود و يكى ديگر هم بهرام صادقى كه او هم هر چند در تلخى و يأس شباهت هائى به هدايت داشت ولى سبك و سياق كارش متفاوت بود. او هم كه البته مى دانيد دوامى نياورد و خيلى زود از بين ما رفت. در آن دوره خيلى چهره هاى برجسته اى بودند، كه از بين رفتند.
دوران سرگشتگى بدى بود. بسيارى از هم نسلان ما مبتلا شدند، بسيارى گرفتارى هاى ديگرى پيدا كردند و با وجود استعدادهاى بسيار درخشان، زمين خوردند. فرض كنيد كه من الان وقتى صحبت مى كنم از آدمهاى دور و برم يك نفر مثل هوشنگ باديه نشين بود كه خيلى سريع آمد و گل كرد و هنوز بارور نشده از بين رفت. يا نويسنده هائى بودند كه شروع خوبى داشتند مثل بهروز فربد، كه سالهاى سياه را در فردوسى مى نوشت و او هم باز راه را كج كرد و جزو تلفات همين دوره است.

-به نظرم طبيعى است. مگر الان درميان هنرمندان يا اهل قلم اين طور مشكلات را نداريم؟
*حالا من قبول ندارم كه يك نويسنده يا هنرمندى با گرايش به سمت تسكين و آرامش، خودش را نابود بكند. امروز ديگر به نظر من اين مسأله ها خيلى لوس شده است و آن كس كه اين كار را مى كند بايد خيلى لذت طلب يا تنبل باشد كه بخواهد آرامش اينجورى پيدا كند. امروز دورانى نيست كه يك نويسنده و انديشمند و هنرمند برود خودش را با موادمخدر آرام كند. امروز روزى است كه بايد آدمهاى اهل فرهنگ هر چه بيشتر تلاش كنند تا سطح فرهنگ جامعه شان را ارتقاءدهند. ما تاريخ خيلى پرنشيب و فرازى داشتيم و شما گفتيد كه جنبه مثبت دارد. حالا من به شما مى گويم كه بله گاهى اين نشيب و فرازها جنبه مثبت دارد و ناگهان يك چهره مى زند بالا. مثل حافظ در دوره اميرمبارزالدين. الان هم همين طور است و بايد شاعر و نويسنده زنده و فعال باشد و نگذارد فرهنگ مملكتش به قهقرا برود و تهى بشود از مفاهيم بلند بشرى. اين است كه من اصلاً نمى پسندم كه امروز يك هنرمند آلوده اين چيزها باشد.

-داشتيد درباره ابراهيم گلستان مى گفتيد...
*ابراهيم گلستان درعين حال كه زياد آدم اهل معاشرتى نبود و در عين حال كه زياد اهل اين جمع هاى روشنفكرى نبود ولى با اين حال گاهى وقت ها مى آمد. مثلاً در كافه نادرى، مى آمد ولى يك گوشه مى نشست. تك و توكى دوست داشت. خودش را قاطى نمى كرد. بعضى ها اين را به تبختر تعبير مى كردند ولى به گمان من نه. او تشخيص مى داد كه تك زندگى كند راحت تر است، چون اهل هيچ فرقه اى نبود و كار خودش را مى كرد. فيلمساز و مستندساز خيلى خوبى هم بود. علاوه بر اين آدمهايى مثل اخوان كه از لحاظ شعر گل كرده بود ولى هيچ پشت و پناه مالى نداشت را برد در مؤسسه فيلم خودش و به ايشان كار داد. به فروغ هم كه آن دوران سركشى اوليه را طى كرده بود با آن دو سه كتاب خودش و تازه شعر واقعى را فهميده بود، خيلى كمك كرد تا در مسير خودش بيفتد و به دوره واقعى خودش تلنگر بزند. اين است كه فروغى كه ما با تولدى ديگر مى شناسيم بسيار با آن فروغ دو سه كتاب اولش فرق مى كند. زن بسيار والا و با انديشه و زنى بسيار پاك و خالص و مهربان و خوب و با عاطفه است و برخلاف همه مزخرفاتى كه مى گويند زنى بسيار پاك و شريف و نجيب بود و كار خودش را مى كرد. البته مرگ مهلتش نداد وگرنه يكى از بهترين شاعران ماست.

گفت وگوى «بازتاب» با صادق طباطبايى
از خريد اسلحه براى جمهورى اسلامى تا اتهام قاچاق مواد مخدر
بازتاب: درباره جريان خودتان در آلمان و پرونده مواد مخدر هم شايعاتى شنيده مى شود. جزئيات اين جريان چه بود؟
طباطبايى: در سال هاى ۱۹۸۲ و ،۱۹۸۳ هر وقت به آلمان مى رفتم، چون در آن موقع، «لوفت هانزا» به ايران نمى آمد به دليل شرايط جنگى و از طريق ايران اير و مسير دوبى جا بجائى مسافر را انجام مى داد، و تنها شركت «سوئيس اير» ، هفته اى يك بار به تهران پرواز داشت؛ بنابراين، من هميشه با سوئيس اير به زوريخ و از آنجا با لوفت هانزا به دوسلدورف مى رفتم. در يكى از اين سفر ها در روز هشتم ژانويه ۱۳۸۳به مقصد آلمان، كه ابتدا به سوئيس رفتم. در فرودگاه «زوريخ» ، بيش از سه ساعت توقف داشتم.از آن جا چند تماس تلفنى از جمله با همسرم گرفتم و گفتم كه فلان ساعت به دوسلدورف مى رسم. شب يكشنبه بود و حدود ساعت ۹ شب كه وارد فرودگاه دوسلدروف شدم. مأمور گذرنامه، دقت زيادى به گذرنامه من كرد و بعد هم مأمورين حاضر گمرك كيف و بار دستى مرا بازرسى كردند. بيرون كه آمدم ديدم برخلاف معمول، همسرم به فرودگاه نيامده و تلفن خانه هم پيوسته اشغال است. (در آن زمان هنوز خطوط مخابراتى ديجيتاليزه نشده بود كه اگر يك طرف ارتباط را قطع كرد، ارتباط طرف مقابل هم قطع شود). بيست دقيقه اى معطل شدم و چون خبرى از همسرم نشد، براى تحويل گرفتن بار هايم به سالن تحويل بار در گمرك، برگشتم.
چمدان و ساكم را برداشتم و آمدم و جلوى درب خروجى، مأمورى پرسيد، آقاى فلانى؟ گفتم، بله. گفت: با من بياييد. داخل اتاقى رفتيم. فكر كردم مسئله امنيتى است. مأمور از اتاق بيرون رفت و در را بست. مدتى ماندم و ديدم در قفل است.
تماس هايم هم به جايى نرسيد. بعد دو نفر آمدند و گفتند كه شما حامل ترياك بوده ايد و الان دادستان مى آيد. اين برايم خيلى عجيب بود كه ساعت نزديك به ۱۰ شب يكشنبه، دادستان شهر شخصاً به فرودگاه بيايد. با يكى از دوستان آلمانى ام كه عضو شوراى شهر دوسلدورف بود، تلفنى تماس گرفتم و ماجرا را به او گفتم، او گفت: نكند برخى برايت پاپوش درست كرده اند. قرار شد فوراً با وزارت خارجه آلمان تماس بگيرد.
آقاى دادستان شهر شخصاً آمد و گفت: به من خبر داده اند بسته اى در ساك شما پيدا شده كه احتمالا ترياك است. من گفتم: به شهادت مأمور ين گمرك، ساك من هنوز باز نشده و امكان ندارد چنين چيزى باشد. در اين ميان از وزارت خارجه در بن هم تماس گرفتند و گفتند، ايشان مصونيت ديپلماتيك دارد. با اين حال، دادستان گفت: ما درباره مواد مخدر تحقيق مى كنيم. اثاث مرا كاملاً كنترل و بازديد كرد.چيزى در آ ن ها نيافت و بعد از من خواست صورتجلسه اى را امضا كنم كه امضا نكردم. بعد هم خود او با اتوموبيلش مرا به منزلمان رساند.موقع پياده شدن، دادستان به من گفت: اين مسئله به گوش خبرنگاران نرسد، چون به نفع شما نيست.
وقتى آمدم خانه، خانواده ام خيلى نگران شده بودند، چون با وجود اطلاع قبلى نيامده بودم، ياد قضيه امام موسى صدر افتاده بودند. البته شرح ماجرا طولانى است، از جمله اين كه خبر گزارى dpa و سرويس خبرى dpdd خبر ساعت ۲۰ راديو عراق را ضبط كرده بودند كه از دستگيرى من در فرودگاه دوسلدورف خبر مى داد، آن هم يك ساعت قبل از ورود من به دوسلدورف. خلاصه كنم.
ساعت ۹ صبح فردا يكشنبه با من از دادستانى تماس گرفتند و گفتند، بياييد اين جا. گفتم من احساس امنيت نمى كنم. برايم ماشين بفرستيد. اتوموبيلى آمد و همراه با دو محافظ نزد جناب دادستان رفتم.ايشان بدون مقدمه گفت: من درخواست بازداشت شما را از قاضى دادگاه شهر كرده ام و بايد نزد ايشان برويم.
من گفتم: احساس يك توطئه مى كنم.
دادستان گفت: به هر حال عليه شما ادعا مى شود كه حدود يك كيلو و هفتصد گرم ترياك حمل كرده ايد. بايد ببينيم قاضى چه تصميمى مى گيرد. به اتفاق ايشان به دادگاه كشيك شهر رفتيم. خانمى عهده دار مسند قضاوت بود. به خانم قاضى گفتم به دليل دارا بودن مصونيت ديپلماتيك بر اساس مقاوله نامه ژنو و الحاقى تبصره هاى وين به آن، دادگاه را واجد صلاحيت نمى دانم.ولى مايلم ايشان از كيفيت برخورد مشكوك مأموران گمرك و مقامات دادستانى با من آگاه شود. با ارائه گذرنامه سياسى ام و تلفنى كه از بن به ايشان شده بود و اظهارات شفاهى من، از كيفيت وقوع ماجرا با خبر شد. و سر انجام با صدور راى، در خواست دادستان را مبنى بر بازداشت من رد كرد.
خانم قاضى در ذكر و بيان دلائل رأى خود آورده بود كه: علاوه بر دارابودن مصونيت ديپلماتيك، كيفيت كشف جرم مشكوك است و انتساب جرم به من فاقد ادله و مبناى قابل قبول است. از دادگاه بيرون آمديم و آقاى دادستان مانند شب قبل مرا به منزلمان رساند.هنگام خدا حافظى دوباره تأكيد كرد كه به خبر نگاران چيزى نگوئيد چون به نفع شما نيست.
وقتى آمدم خانه، متوجه شدم گذرنامه ام را نزد خانم قاضى جا گذاشته ام. به ايشان زنگ زدم و قرار شد كسى را بفرستم تا آن را براى من بياورد. با رسيدن به خانه، بلافاصله ماجرا را به تهران اطلاع دادم.
روز دوشنبه ابتدا نزد مقامات مسئول بخش ايران در وزارت خارجه المان و سپس به سفارت ايران در بن رفتم، و آن ها را در كم و كيف ماجرا قرار دادم.
روز سه شنبه روزنامه ها به نقل از مقامات دادستانى دوسلدورف به ذكر موضوع پرداختند. من هم با مصاحبه با خبرگزارى ها و خبرنگاران دوست به جنگ دادستانى دوسلدورف رفتم. همين جا بگويم كه وزارت خارجه آلمان قرار بود روز چهار شنبه بعد از بازگشت گنشر وزير خارجه آلمان از نيويورك نامه اى به مقامات قضائى فدرال و نيز مقامات ايالتى دوسلدورف نوشته و با ذكر و تأكيد بر مصونيت سياسى من ماجرا را مختومه كنند كه ناگهان روز سه شنبه، سخنگوى مطبوعاتى سفارت ايران در بن، بيانيه اى داد كه طباطبايى، مسئوليتى در دولت ايران ندارد و به عنوان يك تاجر مسافرت مى كند و البته دولت ايران از حقوق شهروندان خود حمايت مى كند. اين بيانيه دست دولت آلمان را بست. به سفيرمان زنگ زدم كه اين چه كارى است كه بخش مطبوعاتى شما كرد؟
بعد از آن زنگ زدم به آيت الله خامنه اى، رئيس جمهور وقت، احمدآقا هم موضوع را به ايشان گفته بود. آقاى خامنه اى گفتند: ولايتى الان در نيكاراگوئه است و مى گويم درراه بازگشت به آلمان بيايد و با وزارت خارجه آنها صحبت كند. به ايشان گفتم، با اين كارى كه سفارت مان كرد، غير از اين ديگر نمى شود كارى را انجام داد.
در آن چند روز، كشمكش با دادستانى و با مطبوعات آلمان ادامه داشت تا اين كه رسيديم به ۱۷ ژانويه كه از قبل قرار بود من به فرانسه بروم.
در اين جا بايد قدرى به عقب برگردم و دو مطلب ديگر را باز گو كنم.
در سپتامبر ۸۲ چند ماه قبل از آن تاريخ حوادث فرودگاه دوسلدورف يكى از مقامات عالى رتبه يك كشور اروپائى به من گفته بود كه دولت...، تأمين كننده اصلى تسليحات عراق است و در ازاى آن نفت مى گيرد. مدتى است رابطه آنها با هم تيره شده است. اگر مايل باشيد با آنها صحبت كنم تا با شما وارد مذاكره شوند. گفتم: با كمال ميل. ايشان فقط از من خواهش كرد كه اين مذاكرات در آلمان صورت نگيرد. چون خلاف قوانين اين كشور است و علاوه بر آن به خاطر مصالح مهم امنيتى نيز بايد از ديد سازمان هاى جاسوسى هم مخفى عمل شود. گفتم: باشد.
به هر حال با فرد مورد نظر در كشور.... قرار گذاشتيم. در همان لحظه اول برخورد با آن فرد، او را شناختم. او يكى از مديران سابق «جنرال موتورز» بود و آن موقع از مشاوران ارشد رئيس جمهور.... بود. گفت: شما با توجه به شرايط بين المللى و نيزحساسيت موضوع و هم چنين آمادگى ما و نيز مشكلاتى كه با دولت عراق داريم، چه راهى را پيشنهاد مى كنيد؟ گفتم: شما هيأتى را تحت پوشش كارشناسان راه آهن به ايران اعزام كنيد، از ايران هم كارشناسان راه آهن ما، هيأت شما را از فرود گاه مى آورند و بعد از يكى دوديدار كه با آن ها داشتند، شب از وزارت دفاع به محل اقامت مى آيند و با نمايندگان شما مذاكره مى كنند. در آن مقطع، در ايران هم رعايت نكات ايمنى به دليل احتمال حضور جاسوسان حزب توده و همكارى مشهود آنان با ك.گ.ب.و نيز مصون بودن از ديد مأموران احتمالى عراق بسيار ضرورى بود. قرار شد بعد از آن كه اين هيأت از ايران برگشتند و ليست نيازمندى هاى ايران را گرفتند، براى انجام مراحل بعدى من و ايشان با هم ديدارى در ماه ژانويه ۸۳ در كشور.... داشته باشيم.
مطلب دوم به روابط ايران و فرانسه بر مى گردد.
وكيلى بود فرانسوى از دوستان من به نام «دوما» كه قبلاً براى بچه هاى ما در انجمن اسلامى شعبه فرانسه، زياد كار مى كرد. از سمپات هاى انقلاب الجزاير بود و رايگان براى بچه هاى انجمن اسلامى ايران وكالت مى كرد. اين آقا در آن مقطع، از مشاوران پرزيدنت ميتران و نماينده فرانسه در استراسبورگ، مقر آن وقت اتحاديه اروپا بود.
زمانى بود كه آقاى ميتران طى ديدارى در مصر، به صراحت از بى طرفى خارج شده و در جنگ ايران و عراق از عراق جانبدارى كرده و اظهار داشته بود، نبايد گذارد جمهورى اسلامى ايران پيروز ميدان جنگ باشد. هم چنين قرار شده بود فرانسه هواپيماهاى فوق مدرن سوپر اتاندار همراه با موشك هاى اكسوزه به ارتش عراق بدهد. اين مسئله براى نيروهاى نظامى ما نگرانى زيادى ايجاد كرده بود.
احمدآقا كه از رابطه دوستى من با آقاى دوما خبر داشت به من گفت: با اين شخص برو صحبت كن كه چرا فرانسه اين كار را انجام مى دهد و به صدام كمك مى كند؟ من هم با پاريس تماس گرفتم و قرار شد در دفتر وكالتش گفت وگوى محرمانه اى با هم داشته باشيم. ساعت يازده شب آنجا رفتم و با او مذاكره كردم و گفتم شما داريد يك كشور چهل، پنجاه ميليونى مظلوم و با فرهنگ را به دولت عراق غير متمدن وحشى مى فروشيد؟ اينها اصلا نمى توانند حتى بهره وام هايتان را به شما بدهند چه رسد به اصل آن ها را. ايشان بعد از مدتى گفتگو گفت: بسيار خوب، من فردا صبح سر ميز صبحانه با پرزيدنت ميتران صحبت مى كنم و نتيجه را خبر مى دهم. همان وقت از او خدا حافظى كرده و با قطار شب به دوسلدورف بر گشتم.
هنوز ده، دوازده ساعت از اين ديدار محرمانه نگذشته بود كه به طرز شگفت آورى خبر دار شديم كه ك.گ.ب. و جاسوسان آن ها در ايران از محتوى مذاكرات با خبر شده اند.
به سيد احمد آقاى خمينى زنگ زدم كه من همين امروز بر مى گردم به تهران چون فعلاً با اين كيفيت و شرايط نمى توان كار كرد.
طولى نكشيد كه متوجه شديم محل درز خبر، در كاخ اليزه بوده است. ظاهراً وزير دفاع وقت فرانسه كه از حزب كمونيست نزديك به روسيه بوده و در مذاكرات دوما و ميتران حضور داشته بود عامل درز خبر بوده است. البته حضور اين وزير در كابينه پرزيدنت ميتران از همان ابتدا مورد اعتراض مقامات پيمان ناتو بود و كمى بعد هم كابينه را ترك كرد. قرار بعدى ديدار من با آقاى دوما براى ۱۷ ژانويه ۸۳ در پاريس گذارده شد.
حال بر مى گرديم به سفر كذايى من به آلمان، كه در روز ۸ ژانويه ۸۳ بود و با اين ماجراى ترياك كه پيش آمد، من روز ۱۷ ژانويه به فرانسه نرفتم و آن ملاقات انجام نشد. به هر حال، بعد از چند هفته درگيرى برگشتم به ايران، بعد از آمدن من به ايران، چون ديگر داراى مصونيت ديپلماتيك نمى شدم، غياباً دادگاهى تشكيل شده بود و مرا به سه سال زندان محكوم كرده بودند. وكلاى من درخواست تجديدنظر دادند و ۹ ماه بعد با رأى دادگاه عالى تجديدنظر فدرال، احكام دادگاه ايالتى دوسلدروف باطل اعلام شد و ۲۴۰ هزار مارك هم براى پرداخت خسارت به من، تعيين گرديد.
اين مسئله تمام شد.اما...
سه، چهار ماه بعد، يكى از وكلاى من زنگ زد كه روزنامه «فرانكفورترآلگماينه» طى گزارشى نوشته كه غواصان پليس فدرال آمريكا، جسد شخصى را از درياچه نيويورك بيرون كشيده اند. اين شخص جان. ام.پرى نام دارد كه حسب تحقيقات پزشكى قانونى و پليس قضائى، او را در اوائل ژانويه با گلوله كشته و جسد او را با بستن وزنه اى سنگين به پايش، در درياچه نيويورك انداخته اند. همين خبر مى افزايد كه «F.B.I» معتقد است كه اين شخص، بر اساس يادداشت و برنامه هاى تقويمش، «... اواسط ماه ژانويه ۸۳ با صادق طباطبايى قرار ملاقات داشته، اما به دليل كشته شدن، به قرار خود با ديپلمات ايرانى نرسيده است...».
بر اساس گزارش مأموران تحقيق، چون كاليبر گلوله قاتل، شبيه كاليبر كلت هائى است كه ديپلمات هاى عراقى در اختيار دارند، نتيجه گيرى آن ها اين بود كه جان پرى به وسيله جاسوسان ك.گ.ب. شوروى و يا ديپلمات هاى عراقى كشته شده است تا بحث معاملات تسليحاتى ايران با كشور.... منتفى شود.
حوادث و تحقيقات بعدى و نيز اعترافات چند تن از سران دستگير شده حزب توده هم نشان از همين واقعيت داشت.
اما اين ماجرا چگونه پس از يك سال و نيم فاش شد؟
پليس ضد جاسوسى فدرال سوئيس مدتها يك باند جاسوسى اروپاى شرقى را زير نظر داشت و طى يك سرى عمليات همآهنگ و ضربتى در سه شهر زوريخ و برن و بازل كه شرح آن مفصل است، به كيف يكى از افراد باند كه در صندوق امانات ايستگاه راه آهن برن قرار داشت برخورد مى كند. با قرار دادن كيف در زير دستگاه ايكس رى، در آن يك كلت كمرى مى بينند. وقتى آن كيف را باز مى كنند، در آن دو گذرنامه ايرانى، يك دسته كليد، مقدارى ترياك و مارى جوانا و فتوكپى يك روزنامه ايرانى را مشاهده مى كنند.
در ميان آن دسته كليد، يك كليد شماره دار و رمز دار خانه اى بود، كه مى شد از طريق آن با مراجعه به سازنده قفل و كليد، صاحب كليد و خانه را يافت. خانمى آمريكائى الاصل در شهر «برن» صاحب كليد و خانه بود.در پى احضار به اداره پليس و مشاهده كليد منزل خود مى گويد، يكى از اين كليدها دست دوست ايرانى اش آقاى پرويز مظفرى مقيم فرانسه است كه هر گاه در غياب او به برن آمد، راحت باشد و تعريف مى كند كه قبل از انقلاب به مدت ده سال در ايران بوده و در يك شركت آمريكائى كار مى كرده است و با آقاى مظفرى هم رابطه اى عميق و عاشقانه دارد.
پس از رفتن اين خانم، تلفنش توسط پليس كنترل مى شود. چند روز بعد مظفرى با او تماس مى گيرد و ضمن اعلام قصد سفرش به برن طى دو روز آينده. مى گويد، «برو ايستگاه راه آهن و كيف مرا از صندوق امانات شماره فلان با پرداخت فلان مبلغ بردار و به منزلت ببر». در اين لحظه اين خانم مى پرسد، «راستى كليد من كه نزد توست كجاست؟» جواب مى شنود كه «در همان كيف است». در ضمن همين گفتگو، آقاى مظفرى خبر دار مى شود كه كيف لو رفته است. به خانم دوستش مى گويد كه فعلاً تا خبر بعدى نخواهد آمد اما به او توصيه مى كند: «اگر دوباره توسط پليس احضار و بازجوئى شدى، چيزى درباره قضيه دو سال پيش نگوئى، چون در آن صورت، كماندوهاى خمينى تو را مى كشند». ضمناً اين خانم فارسى هم بسيار خوب صحبت مى كرده است.
بعد از شنيدن نوار و كلمه «كماندوهاى خمينى» ، مأموران ضد جاسوسى دوباره خانم را احضار كردند. اين بار با وكيل خود مى رود و اعتراف مى كند كه پرويز به من گفت كه ما بايد يك ديپلمات ايرانى را حذف كنيم و در اين راه از تو كمك مى خواهيم. هنگامى كه به فرودگاه زوريخ مى آيد، تو با او وارد گفتگو شو و او را سرگرم كن تا ما در كيف او بسته اى بگذاريم و بيست هزار فرانك هم به تو جايزه مى دهيم. البته در ابتدا اين خانم منكر همكارى خود با آقاى مظفرى مى شود.
او مى گويد: شب قبل، مظفرى به خانه من آمد و روز بعد صبح از تهران به او زنگ زدند كه مسافر پرواز كرده و يك پالتوى بارانى سفيد و دو كيف دستى همراه خود دارد. رفتند فرودگاه. بر اساس اظهارات خانم، آنها موفق نمى شوند كه در فرودگاه زوريخ اين جا بجائى را در كيف من انجام دهند، لذا يكى از افراد آنان به نام محمد باغستانى سوار همان هواپيما مى شود و در فرودگاه دوسلدورف بسته را به فردى كه اوهم عضو ك.گ.ب. بوده است مى دهد. و بقيه ماجرا.
در اين جا بد نيست اضافه كنم كه آقايان پرويز مظفرى و محمد باغستانى از اعضاى حزب توده بوده و در خارج از كشور زندگى مى كردند. تحقيقات اطلاعاتى و امنيتى بعدى نشان داد كه سر نخ ماجرا به ناخدا افضلى فرمانده وقت نيروى دريائى ارتش باز مى گشت. زمانى كه وكلاى من با اين اطلاعات به ايران آمدند و با دادستان كل وقت آيت الله صانعى ديدار كردند، چند روز از اعدام ناخدا افضلى به جرم جاسوسى براى شوروى گذشته بود. اما تحقيقات از ديگر افراد دستگير شده حزب توده كه در آن موقع در زندان بودند به يك سلسله اعترافات منجر شد كه شرح آن ها در چارچوب گفتگوى حاضر نمى گنجد.
ذكر يك مطلب هم خالى از لطف نيست. زمانى كه من سر پرست نخست وزيرى بودم، يك بار مهندس مهدى چمران سخنگوى فعلى شوراى شهر تهران، كه معاونت اين جانب را در امور اطلاعات و مسائل امنيتى بر عهده داشت، موفق شده بود با استفاده از شيوه هاى امنيتى، روى تلكس محرمانه حزب توده كه با پوليت بوروى اتحاد شوروى آن زمان مربوط بود رفته و به يك سلسله اطلاعات بسيار با ارزش دست يابد. از جمله اين اطلاعات، طرح فوق سرى ترور و تخريب شخصيتى چند تن از افراد سر شناس بود، از جمله برادرش دكتر مصطفى و من و يكى از شخصيت هاى روحانى كه در آن نامه با كلمه رمز آيت الله K مشخص شده بود، و تا آن جا كه به خاطر دارم نام حقيقى اين فرد براى ما كشف نشد. اين ماجرا تقريباً دو سال قبل از حوادث ذكر شده در بالا بوده است.
البته كل داستان بسيار مفصل است و شرح كامل آن را كه از حوصله اين گفتار خارج است، مشروحا در جلد سوم كتاب خاطراتم آورده ام.

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ايران
افغانستان
داستان
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
آخر هفته
حوادث
خانواده
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   • 
•   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ايران   •   افغانستان   •   داستان   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   تحقيق   •   آخر هفته   •   حوادث   •   خانواده   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •