مى گويند: آخوندى بر منبرى، جملاتى به عربى تلاوت كرد! يكى از مؤمنان از بغل دستى اش پرسيد: تو فهميدى چى گفت؟
مؤمن بغل دستى گفت: فهميدنش، كه نفهميديم، اما آدم بايد ايمان داشته باشد!
بارى، براى فهم آنچه كه در اين جنگل مولا، از سوى اصلاح طلبان يا مصلحت طلبان نظام عنوان مى شود، گفتيم از روى «مبل راحتى ايمان» برخيزيم و روى «صندلى پر زحمت تفكر» در كنار ميز تحرير خود بنشينيم و كلاه گشاد «مردمسالارى دينى» را از سر برداريم و بر ميز بگذاريم و آن را «قاضى» كنيم، تا ببينيم اصلاً قضيه چيست؟ كه ديديم- اى دل غافل- در اين «شيرتوشير» نظمى هم وجود دارد! پس عينك دقت را بر بينى خود سوار كرديم و با چشم مسلح به «كشف الاسرار» پرداختيم و ديديم: «قطارى، پس پسكى در حال پيشرفت است» و سرنشينان آن، در حالى كه رو به گذشته دارند، در حال تماشاى آينده از دريچه «ماتحت اُلفقها» يند!
آنگاه بود كه دريافتيم، چرا شوخى اين گربه هاى مرتضى على تاريخ، با موش هاى جغرافياى اكنون، موجب اين همه تلفات سنگين در ميان موش ها شده است.
گفتيم: روشنائى در اين تاريكخانه اى كه پر از اجساد قربانيان است، بياندازيم، با چشم بسته در نام ها و نامگذارى ها خيره شديم و ديديم شتر مرغى در مقابلمان ظاهر شد كه نه اهل دويدن است و نه اهل پريدن.
پرسيديم: اسم و رسمت چيه خوشگله؟ ديديم عشوه اى خركى آمد گفت: اسمم «جمهورى اسلامى»، رسمم «مردمسالارى دينى»! نسب اش را پرسيديم كه گفت: مشروطه مشروعه! لبخند شيطنتى بر لبان ما نشست و با اين همه جلوى دهان خود را گرفتيم و نپرسيديم، يعنى فاحشه بين دو رختخواب؟
بارى، از شدت حيرت «انگشت به اون» حيران مانديم و اسفناج بر آنجايمان سبز شد و شاخ بر كله مان ظاهر! و همين شاخ، باعث و بانى خير شد كه ديگر كلاه، آنگونه كه كلاه گذاران مى خواهند، بر سر ما نرود! آخر چه فرق مى كند كه جناحى كلاه بر سر ما بگذارد و يا جناحى كلاه از سر ما بردارد؟ نتيجه يكى است و توفيرى نمى كند!
بارى، به جان نسبتاً عزيز شما نباشد، كه به جان مطلقاً عزيز خودمان، كه از همه جان ها براى ما عزيزتر است، با وجود همه بى احساسى هايمان، احساس كرديم، سرنشين قطارى دودى هستيم كه دودش باعث مى شود تا منظره ها را كامل نبينيم و دانستيم كه پس- پسكى پيش رفته ايم و رسيده ايم به دوران قاجاريه! به اينجا كه رسيديم، ديديم در مقابل تخت احتضار «مظفرالدينشاه قاجار»، به زانو نشسته ايم و داريم دست بى حال او را كه در حال امضاى «قانون مشروطيت» است، مى بوسيم!
و نيز فهميديم، دعوا بر سر لحاف ملا نيست، دعوا بر سر حكومت ملاست! يعنى اگر كه صد سال پيش پدران انقلابى ما براى محدود كردن اختيارات «سلطنت مطلقه» مبارزه مى كردند، برادران اصلاح طلب ما، صد سال بعد، براى محدود كردن اختيارات «ولايت مطلقه»، در حال مذاكره اند! عجبا كه اين Discovery يا سفر انكشافى، ما به «كشف الاسرار» نمودار شد و به ملاقات «شيخ چماقدار» دشمن مشروطه، «شيخ فضل الله نورى» بردار رساند، كه در مقابل مشروطه، «مشروطه مشروعه» را شعار داد و يكى از بزرگان زمانه فرياد برآورد: «اى گاو، مشروطه كه مشروعه نمى شود!»
البته آن «بزرگ» نمى دانست كه صد سال بعد، با طويله اى از گاوها رودررو خواهد بود و بايد به خاطر اين مقايسه اش، با شكايت «انجمن حمايت از حيوانات» به خاطر توهينى كه بر گاو رواداشته است، به دادگاه كشيده شود! اما: مرده را نمى توان به دادگاه كشيد، مگر به دادگاه تاريخ! (اين جمله قصار از من است و لعنت بر پدر و مادر كسى كه در اين كوچه... و جمله را بدون ذكر نام مذكر ما، نقل كند و كِش برود!)
انسان از تاريخ مى آموزد؟ بيلاخ!
انسان حقيقت تاريخى را، قربانى مصلحت تقويمى خود مى كند!
بارى، سوار قطارى دودى شديم و پس پسكى رانديم، تا ايستگاه اول صد سال پيش و ندانسته، فرياد بركشيديم:
آخر اى گاو، مشروطه كه مشروعه نمى شود!
جمهورى، كه اسلامى نمى شود!
مردمسالارى، كه دين سالارى نمى شود!
جامعه مدنى، كه «مدينه النبى» نمى شود!
حقوق بشر، كه توپ و تشر نمى شود!
و... همينطور داشتيم فرياد مى كشيديم: اى گاو! اى گاو! كه ديديم پليس آلمان همراه عده اى از طرفداران «انجمن حمايت از حيوانات» آمد و ما را به اتهام توهين به گاو دستگير كرد!
***
ما، دستبند به دست، از خواب پريديم و ديديم: كتاب هاى «تاريخ مشروطه» از «احمد كسروى»، «ايدئولوژى نهضت مشروطه» از «دكتر فريدون آدميت»، «قتل كسروى» از «دكتر ناصر پاكدامن»، «مشروطه ايرانى» از: «دكتر ماشاءالله آجودانى» ووو... كنار تختخواب ما، در اتاقى غريب افتاده خاك مى خورند و فكر كرديم: اين آقايان هم كمى نمى ميرند، تا بتوانيم مراسمى در بزرگداشت شان برگزار كنيم و كتاب شان را به بحث بگذاريم! مگر از فضايل پسنديده ملى ما بى خبرند، كه در ايران زنده خوب و مرده بد وجود ندارد؟!
حالا، آنها را ناديده مى گيرند، به درك! ما را چرا ناديده، مى گيرند كه در تمام تاريخ «هگمتانه» يگانه ايم و دُردانه! ابن سينا؟ او كه عددى نيست! آخر، حتماً بايد بميريم تا به كمك «احضار ارواح» يك جلسه پرسش و پاسخ با ما بگذاريد و در مراسم بزرگداشت ما، كسانى را دعوت كنيد كه چهره شان هيچ فرقى با چهره دشمنان ما ندارد؟ فردوسى، دقيقاً، با توجه به حالات ما بود كه گفت: هنرخوار شد، جادوئى ارجمند!
***
پس از اين گريز به كربلا و شرح مصيبت، ديديم كه داريم وارد معقولات مى شويم و پيش شرط وارد شدن در آن، داشتن عقل است!
خود را به اين سلاح، مسلح نديديم! پس كار را به «اهل بخيه» واگذار كرديم و درويش مسلكانه، قلم از نوشتار و دهان از گفتار بازداشتيم كه گفته اند: درويش را گفتند: بساطت را جمع كن، دهانش را بست! برخاستيم و پرده هاى پنجره ها را، كه ديگر نخ نما شده اند، كنار زديم و ديديم: يك زن زيباى آلمانى، با لباس «آلامد» بر تن از ماشين بنز مدرن اش پياده شد!
گفتيم: زنده باد پر و پاچه آزادى! كه زنگ در خانه همسايه را شنيديم. بخشكى، اى بخت نامراد!
معجزه انتخاباتى!
(لطفاً، بشكن زنان بخوانيد!)
دو دوتا، پيش از، انتخابات
مى شود: پنج!
***
دودوتا، پس از انتخابات
مى شود: سه!
***
ما خُل آسا
با همه بى شعورى، خلاصه
هِى پس و پيش، كرديم و ديديم:
كاسه را خورده يك نيمكاسه!
***
حالا از نو:
دودوتا پيش از انتخابات....