|
دومين نامه اكبر گنجى به آزادگان جهان
در ولايت فقيه مردم، گله اند و رهبر، چوپان!
خامنه اى بايد به خاطر اظهارات دروغ تحت تعقيب قرار گيرد
رهبر مادام العمر غير انتخابى، با دمكراسى تعارض دارد
نظام سلطانى حاكم بر ايران هنوز همه بى رحمى هايش را رو نكرده است
بگذار جهانيان بدانند كه در هتل اوين و سوئيت هايش چه مى گذرد؟
اكبر گنجى در نامه اى از زندان اوين دليل حبس خود را ولايت فقيه مى داند، نظامى كه در آن به نوشته او، رهبر از حالت يك فرد متوسط خارج مى شود و همچون چوبانى بر گله گوسفندان، حاكم بر مردم مى شود. گنجى مى نويسد: رهبر مادام العمرِ غيرانتخابى، با دموكراسى تعارض دارد (و) قدرت او از مردم ناشى نمى شود. گنجى از جمله يادآور مى شود آيت الله على خامنه اى، به خاطر اظهارات كذب در باره «پايگاه دشمن» بودن جرايدى كه به «فرمايش» وى تعطيل شدند، و پايمال كردن حقوق روزنامه نگاران و مطبوعات، تحت پيگرد قانونى قرار نگرفت. گنجى مى نويسد زندگى در بردگى را نمى پسندد و حاضر نيست در مقابل خودكامگان سر خم كند تا شايد از زندان آزاد شود.
وى مى افزايد: هرچند شمع وجودش ممكن است در حال خاموش شدن باشد اما صداى او، صداهاى بلندترى را به دنبال خواهد آورد.
اكبر گنجى، نويسنده زندانى، سى وچهارمين روز اعتصاب غذا در زندان اوين را سپرى كرد. او را به دليل ايستادگى تا دم مرگ بر دفاع از حقوق بشر، «قهرمان ملى» لقب داده اند. خود گنجى در نامه اى كه در زندان اوين و در ضعف جسمانى ناشى از اعتصاب غذاى طولانى نوشته و به بيرون فرستاده، نوشته است اقدام او قهرمان سازى نيست بلكه تنها نه گفتن به حكومتى است كه از او مى خواهد توبه نامه بنويسد و اعتقادات خود را رد كند.
اكبر گنجى در اين نامه به رئوس دلائل زندانى شدن خود چنين اشاره مى كند و مى نويسد:
امروز (يكشنبه، ۱۹/۴/۱۳۸۴) دقيقاً ۳۰ روز از اعتصاب غذاى من مى گذرد، طى دو مرحله اعتصاب غذا (يازده روز در ابتداى خردادماه، سى روز از بيست و يكم خرداد ماه) وزن من از ۷۷ كيلوگرم به۵۵ كيلو گرم كاهش يافته است، يعنى۲۲ كيلوگرم كاهش وزن در عرض ۴۱ روز اعتصاب غذا. براى بسيارى در داخل و خارج از كشور اين پرسش مطرح است كه چرا اعتصاب غذا كرده ام و چرا از طريق «خود ويرانگرى» بدنبال رسيدن به هدف هاى مشروع هستم. مگر عقلانيت عملى حكم نمى كند كه وسائل و روش هاى رسيدن به اهداف با يكديگر تناسب داشته باشند؟ مگر عقلانيت نظرى حكم نمى كند كه براى كليه ادعا ها (اعتقادات و باورها) دلايل متناسب ارائه شود؟ آيا كنشى كه انجام مى دهم با عقلانيت نظرى و عملى سازگار است؟ آيا با روشى كه در پيش گرفته ام نزد عقلا و آزادى خوا هان و مدافعان حقوق بشر ديوانه تلقى نمى شوم؟ در اينجا با توجه به ضعف شديد جسمى كه توانم را كاملاً تحليل برده است، سعى خواهم نمود تا مواضع خود را بطور شفاف و روشن با همگان در ميان بگذارم.
۱) جرم دگرانديشى:
فردى كه از طريق بيان از حقوق بشر و دموكراسى، دفاع و به روش هاى مسالمت آميز با نظام هاى اقتدارگرا مبارزه مى نمايد، دگرانديش ناميده مى شود. آزادى بيان يكى از اهداف همه دگرانديشان است. دگرانديشان در نظام هاى ايدئولوژيك، با ارائه مدل هاى رقيب، ايدئولوژى نظام را به چالش مى طلبند. تنها سلاح ايشان شجاعت اخلاقى در افشاى نقض حقوق بشر و خودكامگى حاكمان است. هرجا حقوق بشر نقض و استبداد و خود كامگى سيطره يابد و ايدئولوژى پشتوانه اين دو باشد، دگرانديشان شجاع، ظاهر خواهند شد و با جسارت تمام در شرايط عسرت در مقابل اين فرايند خواهند ايستاد. اگر تعريف ياد شده صادق باشد، با توجه به سوابق فعاليت ها و آنچه در گذشته گفته و نوشته ام، يك دگرانديش محسوب مى شوم كه به دليل دگرانديشى زندانى شده است. دو نكته زير مؤيد اين مدعاست.
۱-۱) دموكراسى خواهى:
به گفته كلود لوفور، پايه مشروعيت قدرت، مردم اند، امّا تصوير مكانى خالى و غير قابل اشغال كه مجريان اقتدار همگانى نتوانند مدعى تصرف آن شوند به تصوير حاكميت مردم پيوند خورده است. مردم سالارى اين دو اصل متضاد را به يكديگر ربط مى دهد: يكى آن كه قدرت از مردم ناشى مى شود و دوم آن كه قدرت از آنِ هيچ كس نيست. امّا مردم سالارى با همين تضّاد به حيات خود ادامه مى دهد، هر آينه اين تضّاد حل شود يا حل شده باشد از هم خواهد پاشيد يا ديگر از هم پاشيده است.
به تعبير لوفور، قدرت همچون مكانى خالى است و كسانى كه آن را در دست دارند مردمى معمولى اند كه موقتاً آن را اشغال كرده اند. در اين جا ديگر با قيم همه چيزدان و همه كار توان، روبرو نيستيم. در اين نظام، هيچ قانونى نمى تواند ثبات داشته باشد و گزاره هايش با ايراد و اعتراض رو به رو نشود و پايه هاى آن زير سؤال نرود، زمامداران در دموكراسى به طور مستقيم از سوى مردم انتخاب مى شوند تا در محدوده زمانى معين حكومت كنند و پاسخگو باشند. قدرت مشروط محدود، با داورى منفى مردم كنار نهاده خواهد شد.
من در گذشته بارها تأكيد كرده ام كه نظام سلطانى حاكم بر ايران يك نظام غير دموكراتيك است. رهبر مادام العمرِ غيرانتخابى با دموكراسى تعارض دارد. قدرت او از مردم ناشى نمى شود، بلكه ادعا مى شود كه از سوى خدا حاكم بر مردم شده است. او يك فرد متوسط چون ديگر ابناء بشر نيست، فاصله او با مردم عادى فاصله شبان و گله است. اين ها مفاد نظريه نادرست ولايت فقيه است. فقيه حاكم، قيم مردم است و بر آن ها ولايت مطلقه دارد. در حالى كه نوعى استدلال ضد پدرسالارانه پشتوانه مشترك دموكراسى و حقوق بشر است. يعنى هيچ فرد برترى وجود ندارد كه صلاحيت تصميم گيرى در مورد خير فردى يا جمعى (زندگى خوب يا سعادتمندانه) را داشته باشد، مگر اين كه ما به طور خاص و در محدوده هاى كاملاً تعريف شده، اختيار چنين كارى را به او، براى مدتى معين داده باشيم. فضيلت تنها در صورتى خير است كه آزادانه انتخاب شود و براى آن كه انتخاب آزادانه صورت گيرد، بايد گزينه هاى گوناگون داشت و از آزادى اراده خويش استفاده كرد. شخص اول سياسى نظامات دموكراتيك، يك انسان متوسط جايز الخطاست كه براى زمانى محدود، با اختيارات معين و قابل كنترل، از سوى مردم انتخاب مى شود. امّا تئورى ولايت مطلقه فقيه و آن چه در قانون اساسى جمهورى اسلامى در اين خصوص آمده است، با چنين رويكردى تعارض بنيادين دارد. او به هيچ كس پاسخگو نيست، در حالى كه تمام قدرت كشور در چنبره او قرار دارد. در اين جا با دو مسئله متفاوت رو به رو هستيم. مسئله مفهومى و مسئله مصداقى، نه تنها تئورى (مفهوم) ولايت فقيه با دموكراسى تعارض دارد، بلكه وقتى اين تئورى جامه عمل مى پوشد و در جهان خارج محقق مى شود، به نظامى ضددموكراتيك منتهى خواهد شد. هم اصل تئورى نادرست و غير دموكراتيك است، هم مصداق آن، در تعارض كامل با دموكراسى، تمام عرصه سياسى را در كنترل دارد و حاكميت يگانه مطيع اوامر تشكيل داده است.
۲-۱) مبارزه براى حقوق بشر:
حقوق بشر مجموعه اى از ضوابط ضرورى حداقلى براى هر فرد است تا بتواند حياتى توأم با عزت و كرامت داشته باشد. ديويد بيتام هم حقوق بشر را حداقل شرايط ضرورى براى فرد جهت نوعى زندگى انسانى سالم مى داند. به نظر جان رولز و رونالد دوركين، عدالت به مثابه انصاف، بر اين فرض استوار است كه تمامى مردان و زنان، صاحب حق طبيعى به برابرى در توجه و احترام هستند، نه حقى كه به دليل تولد يا يك ويژگى يا شايستگى يا شرف بلكه صرفاً به عنوان انسان هائى كه توانايى برنامه ريزى و عدالت خواهى دارند، دارا هستند. از نظر دوركين حقوق يك هديه خدايى نيست بلكه از حق نخستين به برابرى ناشى مى شود. فينيس هم در اين نظر با دوركين اشتراك فكرى دارد و ريشه اصلى حقوق را برابرى انسان ها مى داند. به گفته او، در كاربرد نوين حق، به درستى بر برابرى تأكيد مى شود، اين حقيقت كه هر موجود بشرى محل شكوفايى ويژگى هاى انسانى است و بايستى اهميت اين شكوفايى را براى همه به يك اندازه در نظر گرفت. به بيان ديگر، گفتمان حق، عدالت را در پيش زمينه بررسى هاى ما حفظ مى كند.
ارتباط دموكراسى و حقوق بشر يكى از مسائل فلسفه كنونى است. به گفته مايكل فريمن: «نظريه دموكراسى مى پرسد: چه كسى بايد حكومت كند و پاسخ مى دهد: مردم، نظريه حقوق بشر مى پرسد: حاكمان چگونه رفتارى بايد داشته باشند و پاسخ مى دهد آن ها بايد به حقوق انسانى همه افراد احترام بگذارند. دموكراسى مفهومى جمعى است و دولت هاى دموكراتيك مى توانند حقوق انسانى افراد را نقض كنند. در مقابل، مفهوم حقوق بشر براى محدود كردن قدرت دولت ها آمده و تا آن جا كه حكومت ها را در معرض كنترل عمومى قرار مى دهد داراى ويژگى دموكراتيك است. امّا حقوق بشر قدرت مشروع همه حكومت ها از جمله حكومت هاى دموكراتيك را محدود مى كند.» (۱)
ديويد بيتام، نظارت همگانى بر تصميم گيرى هاى جمعى را هسته مركزى دموكراسى مى داند. به گمان او اصل برابرى همه شهروندان، آن ها را محق مى سازد تا از طريق انجمن هاى جامعه مدنى و مشاركت در حكومت در مورد موضوعات عمومى اظهار نظر كنند. اگر حق همه شهروندان در اظهار نظر درباره موضوعات همگانى و اعمال نظارت بر حكومت، گوهر دموكراسى را تشكيل مى دهد. «براى به فعليت رسيدن اين حق، از يك سو به نهادهاى سياسى نظير انتخابات، احزاب و مجالس قانون گذارى نياز داريم و از سوى ديگر به تضمين آن دسته از حقوق بشرى نياز داريم كه حقوق مدنى و سياسى ناميده مى شود و در كنوانسيون هائى نظير ميثاق بين المللى، حقوق مدنى و سياسى و كنوانسيون اروپايى حقوق بشر قيد شده اند.» (۲)
به نظر بيتام، ماهيت مشترك بشر، توجيه فلسفى واحدى براى دموكراسى و حقوق بشر فراهم مى آورد. توانايى انسان در انتخاب آگاهانه و منطقى يا اقدام انديشيده و هدفمند در مسائلى كه بر زندگى اش تأثير مى گذارد، پيش فرض فلسفى در باره ماهيت بشر است. دموكراسى مبتنى بر قبول «فرض توانايى انسان در حل مسائلى است كه بر زندگى مشترك يا دولتى اش تأثير مى گذارد. چون حق رأى دادن يا نامزد شدن براى مناصب عمومى.» (۳) آدميان قادرند در حوزه خصوصى و عمومى تصميم بگيرند و زندگى شان را اداره كنند.
رونالد دوركين معتقد است حقوق فردى همچون برگ هاى برنده (TRUMPS) در دست افرادند كه دولت نمى تواند حتى به بهانه مصلحت عمومى آن ها را پايمال كند. به نظر او به محض اين كه حقوق مشخص شدند نمى توان آن ها را كنار زد. به گفته او، اگر شخصى حق انتشار نظريات خود را داشته باشد، مقامات دولتى نمى توانند آن حق را نقض كنند، حتى اگر، به درستى، معتقد باشند كه اگر چنين كنند به طور كلى به نفع جامعه خواهد بود.
راقم اين سطور در طى سال هاى گذشته بارها موارد نقض حقوق بشر در ايران را بر ملا كرده است. در اين جا به چند نمونه از نقض گسترده حقوق بشر در ايران اشاره مى كنم.
-طى سال هاى گذشته به دنبال فرمايش صريح و علنى آقاى خامنه اى در خصوص مطبوعات كه پايگاه دشمن اند، نزديك به يكصد نشريه به طور فلّه اى توقيف شد و روزنامه نگاران روانه زندان شدند. مقامات قوه قضائيه رسماً طى مصاحبه هائى اعلام داشتند كه به دنبال فرمايشات رهبر با مطبوعات برخورد كرده اند. اين است معنى آزادى بيان در رژيم سلطانى. سال ها تلاش و حبس روزنامه نگاران در سلول هاى انفرادى نتوانست حتى به كشف يك مورد از پايگاه دشمن منتهى شود. امّا دستگاه قضائى هيچ گاه از آقاى خامنه اى نخواست مدارك و مستندات خود را در خصوص پايگاه دشمن بودن مطبوعات به دادگاه ارائه نمايد و حال كه روشن شده است آن مدعا كذب محض بوده، هيچ برخورد قانونى با رهبر به دليل پايمال كردن حقوق روزنامه نگاران و مطبوعات صورت نگرفت.
-يعنى رهبر با بقيه مردم برابر نيست. او مى تواند اتهام بلادليل بر شهروندان وارد نمايد بدون آن كه پيگرد قانونى در كار باشد.
-در آغاز به دست گرفتن رهبرى نظام، آقاى خامنه اى از «شبيخون فرهنگى دشمن» و ضرورت مقابله با آن سخن گفت: به دنبال آن برنامه هائى چون «هويت» ساخته شد و روشنفكران دگرانديش به نام عاملان شبيخون فرهنگى دشمن توسط مسئولين رده بالاى وزارت اطلاعات به فجيع ترين شكل ممكن با كارد سلاخى شدند.
-ترور مخالفان در خارج از كشور توسط «فرنگى كاران» بخش ديگرى از پروژه قتل عام درمانى بود. اصطلاح عاليجناب و عاليجنابان خاكسترى پوش براى اشاره به آمر اصلى اين پروژه جعل شد.
قتل زهرا كاظمى نيز در چنين بسترى شكل گرفت. زهرا كاظمى تنها مقتول بدون قاتل در تمام جهان است.
-حمله وحشيانه به كوى دانشگاه تهران و بازداشت گسترده دانشجويان مظلوم مضروب يكى ديگر از موارد نقض حقوق بشر در ايران بود. اينك حتى به دانشجويان اجازه داده نمى شود تا يك مراسم ساده در يكى از دانشگاه ها با آن مناسبت برگزار كنند. سركوب سياسى گسترده براى ايجاد جامعه تك صدايى است. در اين جامعه فقط و فقط بايد يك صدا شنيده شود: صداى رهبر. تنها يك گوينده بايد وجود داشته باشد، بقيه بايد فقط شنونده باشند.
-در پرونده نظرسنجى و پرونده وبلاگ نويسان فجايعى رخ داد كه قلم قاصر از بيان آن هاست. در مرخصى كوتاه مدتى كه داشتم، ديدارى با وبلاگ نويسان صورت گرفت. آن ها گفتند كه همگى آنان را عريان به داخل يك حمام برده و از آن ها فيلم تهيه كرده اند. سعيد مرتضوى هم به آن ها گفته بود: «ممكن است در خيابان كه راه مى رويد، يك ماشين به شما بزند و بميريد. روزانه تصادف هاى زيادى رخ مى دهد، اين هم يكى از آن ها» .
۲) عدالت اجتماعى فاشيستى:
فاشيست ها مخالف آزادى بيان، تساهل و روادارى، تمايز سپهر خصوصى از سپهر عمومى، جامعه مدنى، انتخابات آزاد رقابتى، حقوق بشر و... هستند. آن ها از عدالت اجتماعى دفاع كرده و از آن براى به قدرت رسيدن و واننهادن آن استفاده مى كنند. امّا عدالت اجتماعى فاشيستى چه نوع عدالتى است؟ تئودور آدرنو و زيگموند فرويد به نحو احسن ماهيت اين نوع عدالت اجتماعى را برملا كردند. آدرنو مى نويسد: «جريان نيمه پنهانِ تساوى طلبيِ موذيانه و برادرى همگانى در خفّت، يكى از مؤلفه هاى تبليغات فاشيستى و خودِ فاشيسم است. فرمان مشهور هيتلر براى تحقق Eintopfgericht (يك كاسه كردن) نماد همين امر بود. هرچه خواست آنان براى تغيير ساختار درونى جامعه كمتر باشد، بيشتر درباره عدالت اجتماعى وراجى مى كنند و البته منظورشان آن است كه هيچ يك از اعضاى «اجتماع ملّت» نبايد سرگرم لذّات فردى شوند. تساوى طلبيِ سركوب گر، به عوض تحقق برابرى حقيقى از طريق امحاى سركوب، جزء ذاتى ذهنيت فاشيستى است». (۱)
فرويد هم درباره اين نوع عدالت اجتماعى مى نويسد: «عدالت اجتماعى بدين معناست كه ما چيزهاى بسيارى را بر خود حرام مى كنيم تا ديگران نيز مجبور به چشم پوشى از آن شوند يا به بيان ديگر قادر به خواستن و طلب كردن آن ها نباشند.»
آقاى خامنه اى طى سال هاى گذشته دستور كار سياسى كشور را عدالت اجتماعى و مبارزه با فساد اجتماعى، نه آزادى و دموكراسى، اعلام كرده است. وقتى مخالفان واقعى تحوّلات ساختارى و اصلاحات بنيادين، شعار عدالت اجتماعى سر مى دهند روشن است كه در مدعايشان صادق نيستند. مگر مى توان آدميان (زن و مرد، مسلمان و غير مسلمان، فقيه و غير فقيه و...) را از نظر حقوقى برابر ندانست و باز هم مدعى عدالت اجتماعى شد؟ صغير دانستن مردم و قيم دانستن صنف خود چه نسبتى با عدالت اجتماعى دارد. مگر عدالت سياسى بخش مهمى از عدالت اجتماعى نيست؟ پس چگونه با حيله هاى مختلف بخش هاى مهمى از اقشار جامعه را از مشاركت در عرصه سياسى حذف و حقوق مدنى و سياسى آنان را پايمال كرده و آن گاه مدعى عدالت اجتماعى مى شوند؟ اگر منظور از عدالت اجتماعى، فروكاستن عدالت به توزيع ثروت و مبارزه با فساد اقتصادى (سوء استفاده از منابع عمومى براى استفاده خصوصى) باشد، باز هم جاى اين پرسش وجود دارد كه نظام غيردموكراتيك سلطانى حامل چه نوع توزيع ثروتى خواهد بود؟ مگر حامى پرورى امكان توزيع عادلانه ثروت را مى دهد؟ مگر در نبود رسانه هاى مستقل و آزاد مى توان به جنگ رانت خواران و غارتگران اموال مردم رفت؟ وقتى جامعه مدنى سركوب مى شود، قوه قضائيه گوش به فرمان رهبر چگونه مى تواند با فساد اقتصادى مبارزه كند؟ تنها مطبوعات آزاد، روزنامه نگاران شجاع و نهادهاى مدنى مستقل مى توانند فسادهاى زمامداران را افشا و برملا كنند. دولت هاى خودكامه به جاى عدالت اجتماعى، فقر و فساد و فحشاء (تن فروشى) را گسترش مى دهند.
وزارت اطلاعات در كدام دوره گرفتار فعاليت هاى اقتصادى شد؟ چه كسى جرأت داشت فعاليت هاى اقتصادى وزارت اطلاعات در دوره على فلاحيان را برملا كند؟ فعاليت هاى اقتصادى زمامداران جمهورى اسلامى و طبقه جديد، محصول نظام سلطانى هميشه مصون از برخورد بوده و هست. فسادهاى اقتصادى حكام، حريم ممنوعه اى است كه مردم و رسانه ها حق ورود به آن را ندارند به گفته پورتا: «يكى از متغيرهايى كه شديداً با فساد ارتباط دارد دخالت دولت در ساختار حيات اقتصادى است. ازدياد قوانين و مقررات، رشد بخش عمومى و توسعه نظام رفاهى، جملگى فرصت هاى آلوده شدن به فساد را افزايش مى دهند. اين فرصت ها از طريق اختياراتى كه كارمندان دولت اعمال مى كنند نيز افزايش مى يابد.» تجربه بشرى نشان داده است كه احتمال بروز فساد سياسى در نظام هاى استبدادى مطلقه، كه افكار عمومى و مطبوعات در آنها مجاز به برملا كردن موارد فساد نيستند به مراتب بيشتر از ديگر نظام هاست. دولت حداقلى (كمينه) فساد را كاهش مى دهد. در دولت حداكثرى سلطه گر، چه كسى جرأت مى كند از طريق مطبوعات اين پرسش را مطرح كند كه چرا آن «آقا» با آن زن شوهردار روابط نامشروع داشت و از او براى حمل قاچاق مواد مخدر و سلاح به خارج از كشور استفاده مى كرد و وقتى ديد روابط نامشروعش با آن زن، دارد لو مى رود، او را كشت؟ چرا آن آقاى ديگر با يك زن شوهردار رابطه نامشروع داشت و وقتى قرار شد به پرونده او رسيدگى شود با دستور «بالا» پرونده مختومه شد؟ وقتى به ناموس مسلمانان رحم نمى شود، چه جاى سخن گفتن از مبارزه با فساد. آقازاده ها در اين مملكت به راحتى مى توانند با اسلحه، فردى را به قتل برسانند و در دادگاه علنى تبرئه شوند.
۳) پروژه قهرمان سازى و اسطوره پردازى:
دوره قهرمان سازى و به دنبال نجات دهنده بودن، گذشته است. گويى به قهرمانان و اسطوره ها نمى توان نزديك شد. آن ها به حريم ممنوعه تعلق دارند. برخى بر اين گمانند كه گنجى وضعيتى به وجود آورده كه ديگر نمى توان او را نقد كرد؛ لذا چاره خلاص شدن از اين معضل آن است كه وى به ترتيبى اين وضعيت را تغيير دهد. من نمى دانم اين چه استدلالى است كه مى گويد چون پيامد ناخواسته مقاومت و ايستادگى در مقابل جباريت و نقض حقوق بشر در جوامع غيردموكراتيك آن است كه به گمان برخى مقاومت كننده، قهرمان يا شخصيتى اسطوره اى است، پس نبايد در مقابل حاكمان خودكامه و ناقضان حقوق بشر ايستاد. اين رويكرد به گمان من به دلايل زير، تماما باطل است.
۱-۳) به جاى دست كشيدن از مبارزه با جباران و ناقضان حقوق بشر، بايد توهّمات ماقبل مدرنِ مردم را رد كرد. بايد گوشزد كرد كه هيچ نجات دهنده اى وجود ندارد. تمام آدميان، متوسط و جايز الخطا اند. بشر زمينى گناهكار و خطا انديش است.
۲-۳) بايد عقايد و باورهاى همگان، از جمله دگرانديشان، را از طريق اوراق كردن (Deconstruction)، بى رحمانه به نقد كشيد. نقد در عرصه عمومى صورت مى گيرد. مگر صادق هدايت، احمد شاملو، شريعتى، مطهرى، خمينى، سروش، مجتهد شبسترى، ملكيان، شايگان، آشورى، جواد طباطبايى و... توانسته اند از نقد بگريزند كه يك روزنامه نگار متوسط بگريزد؟ اين اصلاً مهّم نيست كه فردى انتقاد ناپذير باشد، اين هم مهّم نيست كه مريدان يك متفكر يا فعال سياسى مراد خود را خطاناپذير بدانند، مهّم آن است كه امكان نقد وجود داشته باشد تا در عرصه عمومى، همگان نقد شوند و كسى نتواند با ايدئولوژى هاى تمامت خواه، مردم را فريب دهد. عرصه عمومى را روشنفكران و متفكران شجاع بايد بسازند، نه آن كه منتظر بمانند تا رژيم حاكم براى آن ها عرصه عمومى بسازد. عقلانيت انتقادى تنها سلاح در مبارزه با قهرمان سازى است.
۳-۳) مسئله اصلا ربطى به قهرمان سازى ندارد. مسئله اين است، يك فرد را به دليل عقايد و نظرات دگرانديشانه اش سال هاست كه حبس كرده اند امّا به اين اقدام غير منصفانه، غير عادلانه و نامشروع، كفايت نكرده و او را ممنوع التلفن و ممنوع از درمان بيمارى كرده اند، مى گويند يا بايد توبه نامه بنويسى و تمامى عقايد پيشين خود را نقد و رد كنى يا در شرايط تو نه تنها تحوّلى ايجاد نخواهد شد بلكه پس از پايان محكوميت فعلى سال ها تو را از طريق يك محاكمه جديد در زندان نگاه خواهيم داشت. آيا ايستادن در مقابل اين فرايند ناجوانمردانه به معناى قهرمان سازى است؟ آيا ناقدان مرا به توبه نامه نويسى دعوت مى كنند؟ هدف نظام شكستن و نابود كردن من است. اگرچه جسماً در طول اين سال ها كاملاً شكسته شده ام ولى سعى كرده ام كه از نظر روحى و اعتقادى نشكنم و به جباران حاكم «نه» بگويم. نه اى كه دارد به بهاى جانم تمام مى شود. اين جسم، در حال زوالِ كامل است، امّا چون به حدس هائى (كليه نظراتم) كه زده ام باور دارم، دليلى براى انكار آن ها نمى بينم. بديهى است كه تمام آن حدس ها بايد به تيغ ابطال سپرده شوند. التزام به «عقلانيت نقدى» با «به زور زندان از اعتقادات دست كشيدن» تفاوت دارد.
۴-۳) رژيم سياسى لباسى است در حد قد و قامت مردم يك جامعه. اگر مردم، نظام سياسى خودكامه را مى پسندند و آن را برآورنده نيازهايشان مى دانند، هيچ كس نمى تواند آنان را از آن چه انتخاب مى كنند باز دارد. مردم مى توانند رژيم ديكتاتورى يا دموكراسى را انتخاب نمايند، علم دموكراسى برافرازند يا چادر استبداد بر سر كشند. مگر قهرمانِ مردمانى كه با خودكامان، سازش و مدارا مى كنند، ارزشى دارد كه كسى جان خود را فداى آن كند؟ «مردمانى كه از ديكتاتورها اطاعت مى كنند و در عين حال از زائد بودن آنان به نحوى باخبرند. مردمان اين تضّاد را به ميانجى اين فرض آشتى مى دهند كه آنان خود همان حاكمان و ستمگران بى رحمند.» (۱)
زندان مرا گرفتار توهم نكرده است. سرخوردگى، نااميدى، يأس، عزلت نشينى، فرار از سياست و عرصه عمومى، به دنبال زندگى و خوشگذرانى رفتن، امروزه در جامعه ما فراگير شده است من هرگز گرفتار اين توهم نبوده ام كه كسى (مردم) در بيرون منتظر من است. سهل است، نزديك ترين دوستانم افكار و گفتار و نوشتار و رفتارم را قبول ندارند. امّا هيچ يك از اين واقعيت ها مرا مكلّف نمى سازد كه در مقابل خودكامگان سر خم كنم تا شايد از زندان آزاد شوم، زندگى در بردگى براى من پشيزى ارزش ندارد. همان گونه كه بسيارى خود را مخيّر مى دانند كه با خودكامگان همكارى كنند، يا در مقابل نقض حقوق بشر سكوت پيشه نمايند، من هم حق دارم در مقابل خودكامه بايستم و با صداى بلند به او و رفتارش نه بگويم. اين حقى است كه شريعت محمدى آن را تأييد كرده است:
لا يحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم و كان الله سميعاً عليما: خدا بلند كردن صدا به بدگويى را دوست ندارد، مگر از آن كس كه به او ستمى شده باشد و خدا شنوا و داناست. (سوره النساء، آيه ۱۴۸)
۴) مرگ سقراطى:
سقراط دو چيز را همزمان دنبال مى كرد. اول: خودمختارى شخصى در برابر جماعت (حق زيستن به عنوان فرد). دوم: آزادانه انديشيدن و همه چيز را به پرسش گرفتن. سقراط ترديدى به خود راه نداد كه زندگى شخصى اش را به خطر اندازد و مرگ را بپذيرد تا اهميت و برترى انديشه شخصى را نسبت به گروه و جماعت و دولت نشان دهد. او با پذيرش مرگ، خويشتن خود را در برابر شهر در مقام فرد به اثبات رساند. سقراط با مرگ خويش تبديل به نماد فردى شد كه براى خود و مستقل از شهر وجود داشت و زيست. امّا نبايد فراموش كرد كه مرگ او شكستى براى دولتشهر به شمار مى آمد، زيرا وجود يك نارسايى بنيادى، يعنى ناتوانى از به رسميّت شناختن فرد در مقام فرد و پذيرش آزاديِ انديشيدن را نمايان ساخت. آن دولتشهر نمى توانست آزادى شخصى و هستيِ خودمختار فرد را بپذيرد. توكويل به درستى گوشزد مى كند كه: «پدران ما واژه خودباورى را كه ما براى استفاده خود ساخته ايم نمى شناختند، زيرا در روزگار آنان فردى كه به گروهى تعلق نداشته باشد يا بتواند خود را به طور مطلق تنها بشمارد، يافت نمى شد» . در دوران ماقبل مدرن، ايده فرد، فردى آزاد در انتخاب هايش و تنها در خلوتش، ناشناخته بود. زايش سوژه اى كه ارباب خود بود، با تعهدات انتخاب هاى خودش تعريف مى شد، حاكى از آن بود كه او ديگر خودش را در درجه اول بخشى از يك كل اندام وار نمى دانست. فردِ منحل در جماعت نمى تواند قواى خلاقه و انتقادى انديشه و تفكر خود را به كار بندد. اين امر امكان پذير نيست مگر زمانى كه فرد بتواند خود را متمايز از اجتماع و جمع خود ببيند.
فوكو به نقل از بودلر مى گفت انسان مدرن فردى است كه خود را چون اثر هنرى خلق مى كند. فرد خودمختار، دگرانديش و دگرباش است. با ديگران «تفاوت» دارد. تك رو است. نه تنها سبك زندگى خود را خلق مى كند، بلكه چگونه مردن خود را هم خود انتخاب مى كند. آيا مرگ هم خلق نوعى اثر هنرى نيست؟ خصوصاً در نظامى كه تفرّد و آزادى انديشه را به رسميّت نمى شناسد.
تفاوت، شرطِ لازم باليدن و رشد آدمى است كه براى افراد آدمى، چه مرد و چه زن، گزينش هائى را ميّسر مى سازد كه به خودمختارى آنان ارزش و معنا مى بخشند. خودمختاريِ فردى، تنها در يك جامعه «چند فرهنگه» مى تواند تحقّق بيابد، جامعه اى كه در آن حضور فرهنگ هاى متفاوت به گزينش معنادار مجال بروز مى دهد. بايد پذيرفت كه افراد خودمختار (autonomous) توان انتخاب از بين آموزه ها و الگوهاى گوناگون زندگى را دارند. به گفته الريش بك، جامعه شناس آلمانى، فردى شدن در مدرنيته به اين معنا است كه افراد در غياب يقين ها و هنجارهاى سنّتيِ ثابتِ الزام آور و ظهور شيوه هاى جديد زندگى كه به طور مداوم در معرض تغيير است، بايد خود، زندگى نامه خود را خلق كنند.
مرگ سقراطى يك سبك زندگى است كه عقلا در طول تاريخ از تحسين آن باز نايستانده اند. انتخاب مرگ، اگر مجبور به انكار فرديت خود باشى و امكان آزاد انديشيدن و آزاد سخن گفتن و آزاد زيستن را نداشته باشى، انتخابى است كه خرد را در مقابل خويش ناگزير مى سازد. آزادى بدون قيد و شرط يا اعتصاب غذاى نامحدود، متكى بر چنين پيش زمينه نظرى است.
۵) دراكولاى خون آشام:
فرانكو مورتى در تحليلى ماركسيستى روانكاوانه از رمان دراكولا، مى نويسد: «دراكولا خون ريختن را دوست ندارد. او به خون محتاج است. هدف غايى او اين نيست كه زندگى ديگران را بنا بر هوا و هوس ويران و تباه ساخته و به هدر دهد، بلكه هدف او استفاده كردن از زندگى آن هاست.... سرشت و طبيعت اش بر او اجبار مى كند كه براى نامحدود بودن، مبارزه كند و بر كل جامعه استيلا يابد. به اين دليل نمى توان با خون آشام «همزيستى» داشت. يا بايد در برابر او سر تسليم فرو آورد و يا بايد او را كشت تا از اين طريق جهان را از حضور او و او را از نفرينش آزاد ساخت.... دراكولا، انحصارگرى حقيقى است. تنها و مستبد است و رقابت را نخواهد پذيرفت.... او خود را به ادغام كردن (در معناى حقيقى) توان جسمانى و اخلاقى قربانيانش محدود نمى سازد، او بر آن است تا آن ها را براى هميشه از آنِ خود كند.... محكوميت آدمى در برابر دراكولا نظير محكوميتش در برابر شيطان، «نه براى دوره اى معيّن» بلكه براى تمامى حيات است.... خون آشام، نظير انحصار، اين اميد را كه استقلال آدمى مى تواند روزى بازگردد، از بين مى برد. او ايده آزاديِ فردى را تهديد مى كند.... هنگامى كه دراكولا، آزادى فردى را تهديد مى كند، فرد به تنهايى فاقد توان مقاومت در برابر او يا شكست اوست. فرديت انسان مورد تهديد استيلا يافتنِ خون آشام است. «مشتى افرادى منزوى نيز توان رويارويى با نيروى متمركز خون آشام را ندارند». (۲)
خودكامگان اگرچه جسم مرا به استيلاى خود درآورده اند ولى چون نتوانسته اند روح و فكر مرا در انحصار خود بگيرند و براى هميشه از آن خود كنند، اينك به خونم تشنه اند. اخيراً سعيد مرتضوى در يك جلسه به مسئولين گفته است: «مگر وقتى زهرا كاظمى كشته شد، چه اتفاقى افتاد؟ سازمان هاى حقوق بشرى طى چند اطلاعيه ايران را محكوم كردند و مسئله پايان يافت. زهرا كاظمى الان در دل قبر است. مرگ گنجى هم با صدور چند اطلاعيه پايان خواهد يافت. نبودنش بهتر از بودنش است».
جغد بارون خورده اى، تو كوچه فرياد مى زنه / زير ديوار بلندى يك نفر جون مى كنه
كى مى دونه تو دلِ تاريك شب، چى مى گذره / پاى برده هاى شب اسير زنجيرِ غمه
دلم از تاريكى ها خسته شده / همه درها به روم بسته شده
من اسير سايه هاى شب شدم / شب اسير تور سرد آسمون
پا به پاى سايه ها بايد برم / همه شب به شهر تاريك جنون
چراغ ستاره من رو به خاموشى مى ره / بين مرگ و زندگى اسير شدم باز دوباره
تاريكى با پنجه هاى سردش از راه مى رسه / توى خاك سرد قلبم........................
كسى كه اين جملات را براى من نقل كرد، قسم مى خورد كه «آرزوى آنها مرگ توست، تو مانع آن ها هستى و براى مرگت لحظه شمارى مى كنند». آن شخص دلسوز مى خواست بدين ترتيب مرا قانع نمايد تا اعتصاب غذايم را بشكنم. ولى من به ياد ميلان كوندرا افتادم.
كوندرا در رمان بار هستى درباره وضعيت پس از بهار پراگ مى نويسد: «بهتر است فرياد برآوريم و مرگ خود را جلو بياندازيم يا سكوت كنيم و جان دادن تدريجى خود را طولانى تر سازيم.»(۱)
من با سكوت چند سال گذشته، جان دادن تدريجى خود را طولانى تر مى كردم. انواع و اقسام بيمارى هائى كه در زندان دچار شدم باعث خوشنودى آن ها شد. هرگاه مدارك پزشكى جهت اعزام به مراكز درمانى خارج از زندان ارائه مى شد، دادستانى مانع خروج من مى شد تا به تدريج در زندان بميرم. اينك كه فرياد برآورده ام مرگ خود را جلو انداخته ام، امّا به كل جهانيان نشان داده ام كه نظام سلطانيِ حاكم بر ايران چقدر بى رحم و غير انسانى است و چه ها در انبان دارد. هنوز اين نظام تمام قواى خودكامه اش را به فعليّت نرسانده است. بگذار جهانيان بدانند در هتل اوين و سوئيت هايش چه مى گذرد.
حافظ مى گفت:
آسايش دو گيتى تفسير اين دو حرف است / با دوستان مروّت با دشمنان مدارا
امّا مطهرى مى گفت اسلام بالاتر از اين را گفته است:
» با دوستان مروّت و مردانگى، با دشمنان هم مروّت و مردانگى... مروّت اين است كه انسان به دشمنان خودش هم مروّت بورزد. (۲)
مروّت با دوستان و دشمنان پيش كش، اينان چون زورشان به دشمن نمى رسد و در مقابل دشمنان دائماً مجبور به عقب نشينى اند، تلافى آن را بر سر دگرانديشان داخلى در مى آورند.
۶) نفى و طرد سلطانيسم، پيش شرط دموكراسى خواهى:
امروز در كشورهاى خاورميانه گروه هاى مخالف، مبارزه با حكام شخصى را به عنوان استراتژى برگزيده اند. مصريان خواستار كناره گيرى حسنى مبارك، سوريان بشار اسد، ليبياييان معمر قذافى، سعودى ها، ملك فهد و... هستند. در جمهورى آذربايجان، دموكرات ها، خواهان بركنارى الهام على اف و در ازبكستان، اسلام كريم اف هستند. حاكمان ديكتاتورِ مادام العمر در همه جا مورد تهاجم اند. در زمانى كه دموكراسى مقبوليت جهانى دارد حكومت مادام العمر به هيچ وجه قابل دفاع نيست و بايد به بايگانى تاريخ سپرده شود. گويى ديكتاتورهاى شخصيِ منطقه خاورميانه، چند دهه حكومت خودكامه بر كشورشان را كافى نمى دانند كه مى خواهند به هر نحو ممكن به زمامدارى مستبدانه خود تداوم بخشند. اينك در مصر شاهديم كه مردم به طور علنى در خيابان هاى قاهره خواهان كناره گيرى حسنى مبارك مى شوند.
در عرصه سياسى، رقابت به منظور دستيابى به قدرت سياسى صورت مى گيرد. امّا شرطِ لازم چنان رقابتى حضور رهبران بديل (با برنامه هاى بديل) است. هر كس مى خواهد رهبريِ سياسى يك كشور را در دست بگيرد بايد در يك انتخابات آزادِ منصفانه با ديگر رهبران به رقابت بپردازد تا براى زمان محدود قدرت را در دست بگيرد و از طريق انتخاباتِ آزاد و رأى منفى مردم به طور مسالمت آميز قدرت را به ديگر رهبران واگذار نمايد.
من به صراحت بارها اعلام كرده ام كه ۱۶ سال حكومت شخصى، آقاى سيدعلى خامنه اى را كفايت مى كند. اگر چه امروز بيان چنين خواستى در منطق خاورميانه رايج و كم هزينه است، ولى از نظر رژيم حاكم بر ايران بيان چنين خواسته اى مترادف با كفرگويى است. جالب آن كه رژيم ايران از طريق سيماى جمهورى اسلامى تظاهرات عليه مبارك را به نمايش مى گذارد و نشان مى دهد كه براى مخالفان حسنى مبارك مشكل چندانى پيش نمى آيد، امّا در اينجا تظاهرات بر عليه خامنه اى ناممكن و پرهزينه است و حتى بيان كناره گيرى او از قدرت توسط يك دگرانديش هزينه هاى بسيار سنگينى براى او به ارمغان خواهد آورد يعنى نظام مى پذيرد كه از رژيم مصر و آذربايجان عقب افتاده تر و كم تحمل تر است.
من به تئورى ولايت فقيه و مصداق آن هيچ اعتقادى ندارم و آن را نظامى دموكراسى ستيز و ناقض حقوق بشر مى دانم. من زير بار رابطه خدايگان بنده، كه در آن رهبر به مقام خدايى صعود و مردم تا حد بردگانِ او سقوط مى كنند نمى روم. من به جاى آقاى خامنه اى از دانشجويان، روزنامه نگاران، وبلاگ نويسان، مراجع تقليد منزوى، خانواده مقتولين قتل هاى زنجيره اى، خانواده زهرا كاظمى و... به خاطر هر آن چه در اين سال ها بر آن ها رفته است پوزش مى طلبم. من به جاى آقاى خامنه اى از خانواده زندانيان اعدام شده تابستان ۱۳۶۷ در زندان هاى سراسر كشور به شدت عذرخواهى مى كنم. من به جاى آقاى خامنه اى از ملّت شريف ايران براى آن چه شوراى نگهبان و قوه قضائيه در طول سال هاى گذشته كرده اند طلب بخشش مى كنم. ۶ روز ديگر (شنبه ۲۵ تير ماه۱۳۸۴) دو هزارمين روز (نود روز بازداشت اول در سال ۱۳۷۶ به علاوه ۱۹۱۰ روز در بازداشت فعلى) حبس من پايان خواهد يافت. يعنى در دوره رهبرى آقاى خامنه اى، به دليل بيان اعتقادات و نظرات دگرانديشانه، مجبور به تحمل دو هزار روز زندان شده ام. امّا دو هزار روز حبس براى دگربودگى (otherness)، عرف شكنى و دگرانديشى در نظام سلطانيسم كفايت نمى كند، مجازات «تفاوت» بسيار سنگين است. مدارا با تفاوت مؤلفه اصلى و جدايى ناپذيرِ سياست دموكراتيك است. ناشكيبايى و سركوب، مؤلفه اصلى رژيم هاى اقتدارگرا است. من هيچ گاه به روش هاى خشونت آميز توسل نجسته و فقط به روش هاى مسالمت آميز خواستار تغيير رژيم سياسى موجود شده ام.
در دفتر اول مانيفست جمهورى خواهى (فرودين ۸۱) پيشنهاد كردم تا رژيم، اقدام به برگذارى رفراندوم كند. امّا چون روشن است كه رژيم هيچ گاه زير بار چنين مطالبه اى نخواهد رفت، تنها راه رسيدن به مقصود را در نافرمانى مدنى مى ديدم. از سال ها پيش جمهورى را بر نظام ولايت فقيه ترجيح مى دادم و نافرمانى مدنى را مسيرى كه بدان منتهى خواهد شد، مى دانستم.
اين شمع در حال خاموش شدن است. ولى اين صدا خاموش نخواهد شد. اين صدا، صداى زندگى مسالمت آميز، تحمل ديگرى، عشق به انسانيت، ايثار براى مردم، حقيقت طلبى، آزادى خواهى، دموكراسى خواهى، احترام گذاردن به مخالفان، پذيرش سبك هاى مختلف زندگى، تفكيك دولت از جامعه مدنى، تفكيك سپهر خصوصى از سپهر عمومى، تمايزِ نهاد دين از نهاد دولت، برابرى تمامى انسان ها، عقلانيت، فدراليسم در چارچوب ايران دموكرات، نفى خشونت و... است.
اين شمع در حال خاموش شدن است امّا اين صدا، صداهاى بلندترى به دنبال خواهد آورد:
شب با تابوت سياه،
نشست توى چشم هاش
خاموش شد ستاره
افتاد روى خاك
اكبر گنجى زندان اوين ۱۹/۰۴/۱۳۸۴
|