Nimrooz
Vol. 17, No. 842, July 15, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۴۲ - جمعه ۲۴ تير ۱۳۸۴
نوشته: فهيمه رحيمى
ماندانا
فصل يازدهم
احد آن شب پس از دو ماه و اندى از وقتى كه نيمه شب از خانه اُما ساكش را برداشته و خارج شده بود قصد داشت به آنجا برگردد و آنچه را كه از آقاى اميدى شنيده بود براى آنها بازگو كند. گرچه آن دو رفتن وى را به حساب قهر او گذاشته بودند اما خودش مى دانست كه رنجش و كدورتى وجود نداشته و تنها به اين نيت آنجا را ترك كرد كه بتواند بيشتر فكر كند و تصميم بگيرد. صالح و مونا در آپارتمان او زندگى مشتركشان را آغاز كرده بودند و او در خانه ورده اتاق صالح را در اختيار گرفته بود. روزها و شب ها با خود جنگيد كه فكر فانى و شورانگيز را از خود دور كند و تنها به حرفه اش فكر كند، اما با آورده شدن فيلم جشن عروسى و اصرار ورده براى ديدن اين فيلم بار ديگر اسم شورانگيز در خانه ميان امد و او را به فكر فرو برد.
خواهر و برادر فيلمبرداريشان بى عيب و نقص بود و هر كس آن فيلم را ديده بود بر آن ايرادى نگرفته بود حتى پسر عمويش عبدالمجيد كه همه مى دانستند در اخلاق او وسواس و ايراد بيش از خوش بينى و گذشت وجود دارد و اگر او بر چيزى مهر تأييد بگذارد به يقين آن كار در نهايت بى نقصى انجام گرفته. احد تمايلى به ديدن فيلم نداشت اما وقتى ماجده اقرار كرد كه پسر عمو مجيد از آن تعريف كرده كنجكاو شد كه ببيند و پس از تماشا كار آنها را بستاند. شورانگيز و اميد گرچه خود در صحنه ديده نمى شدند اما فيلم آنچنان ميكس و مونتاژ شده بود كه حضور شورانگيز بخصوص ملموس بود و همان شب احد وقتى در تنهائى اتاقش به او فكر كرد تصميم گرفت كه كار تحقيقات رها شده را دنبال كند و بدون آن كه ورده يا اُما را مطلع كند خود در فرصتى مناسب با آقاى اميدى قرار ملاقات بگذارد و در مورد شورانگيز اطلاعاتش را كامل كند. احد وقتى اتومبيل را در مقابل خانه نگهداشت نفس بلندى كشيد و به اين وسيله نيروى خود را براى روياروئى با آنها تقويت كرد.
اَبى با گرمى و صميميت دستش را فشرد و كيومرث هم چون مسافرى از سفر برگشته در آغوشش كشيد و اُما بوسه اى مهربان بر پيشانى اش نواخت و سپس او در حلقه خود نشاندند. نگاه اَبى گرچه مهربان و پر عطوفت بود اما در اداى كلمات راه احتياط را پيش گرفته بود مبادا كه مهمان به سر مهر آمده بار ديگر برنجد. اما مينا با اين راه نه بيگانه بلكه به خود حق مى داد كه همچون مادرى رنجيده از فرزند زبان به شكايت باز كند و او را با اشاراتى كنايه آميز تنبيه كند. احد شرنگ زبان مادر را چون شهدى به كام خود فرو مى داد و از نوشيدن آن لذت مى برد. احد فرصت داد تا مادر آتش خشم خود را فرو بنشاند و بعد از آرام شدن او گفت:
-من رفتم اما بدون رنجش از شما، رفتم تا فكر كنم و تصميم بگيرم. مى دانم كه اَبى از آنچه كه مى خواهم بگويم خشنود نمى شود و امكان دارد بار ديگر اعتراض كند اما مى خواهم برايتان بگويم كه چه كرده ام و چه به دست آورده ام.
اگر كيومرث اجازه دهد با شماها در ميان بگذارم و در فرصتى ديگر با كيومرث صحبت كنم.
كيومرث از جا بلند شد و گفت:
-برادر عزيز پس با اجازه تان مى روم، امشب شام خانه دائى فريدون دعوت دارم و چون شما آمديد قصد داشتم نروم اما حالا كه حرف هاى خصوصى داريد من هم مى روم تا با خيال راحت حرفتان را بزنيد.
با رفتن كيومرث، مينا ليوان شربتى خنك پيش روى احد گذاشت و گفت:
-برايم تعريف كن كه چه كرده اى؟
احد به طور مفصل شرح داد و در آخر افزود:
-اگر شما و اَبى هنوز ترديد داريد اما من ديگر كوچكترين شكى ندارم.
كاوه گفت:
-اگر ما هم يقين پيدا كرده باشيم چه كار مى توانيم انجام دهيم؟ پزشكان خارجى وقتى قادر به معالجه او نبوده اند ما كه ديگر جاى خود داريم!
احد به چشم مينا زُل زد و گفت:
-يكى از آن دو روح بايد از بدن شورانگيز خارج شود تا او مداوا شود.
كاوه پرسيد:
-آيا به راستى اين بيمارى شناخته شده است و بيمار دو شخصيتى وجود دارد؟
احد گفت:
-يادتان مى آيد چند ماه پيش دائى فريدون داشت در مورد علوم قديمه صحبت مى كرد و در مورد طالع بينى پيشگوئى و اين كه اينها وجود داشته و اخترشناسان و منجمان مى توانستند از اسامى صورفلكى ستاره بخت و يا سرنوشت اشخاص را مشخص كنند، صحبت مى كرد؟ احضار روح يا اسپرتيسم هم از قديمى ترين نوع علم ماوراالطبيعه است كه از روزگاران ابتدائى بشر وجود داشته است و در قبايل جادوگران اين كار را انجام مى دادند و هنوز هم در ميان اقوام اجرا مى شود، اما در كشورهاى پيشرفته سعى كرده اند با تحقيقات اين مسئله را ثابت كنند. بيمارى دو شخصيتى يا شيزوفرنيك وجود دارد كه بيمار داراى دو شخصيت جداگانه بوده كه ظاهر شدن هر يك از شخصيت ها وابسته به محيط و امكانات ايجاد شده در ارتباط با آن است. بيمار دو شخصيتى دچار عدم تعادل روانى بوده و رفتار او بر اصول ثابتى متكى نيست. اين بيمار در يك آن مى توان هم مهربان باشد و هم خشن.
خوشبختانه اين بيمارى در شورانگيز خفيف و تا حد قابل ملاحظه اى مداوا شده است، يا بهتر بگويم مهار شده است و فقط در يك حالت خود را ظاهر مى سازد و آن هم دعواى بين پدر و مادر است كه او تغيير شخصيت مى دهد و به مادرش توهين مى كند. بيماران دو شخصيتى معمولاً به جنس مخالف خود حمله مى كنند اما شورانگيز به هم جنس خود حمله مى كند كه مى تواند تأثير منفى رفتارِ مادرِ فانى، يعنى يهدا با او باشد. من به اين نتيجه رسيدم كه فانى در دبستان بيش از هر كس به شورانگيز نزديك بوده و شورانگيز هميشه آرزو مى كرده كه به جاى فانى باشد و بعد از فاجعه اى كه براى فانى پيش آمد او راحت و بدون آن كه بداند دارد چه مى كند انتقال فكرى انجام مى دهد و در حالت تلقين هميشگى و دائمى در بخشى از مغز خود كه جايگاه شخصيت و رفتار است، رفتار و شخصيت فانى را جاى مى دهد. متأسفانه من روانشناس نيستم و نمى توانم پاسخ علمى و صحيحى در اين مورد بدهم.
مينا پرسيد:
-پس به عقيده تو شورانگيز در ضميرش فانى را زنده نگهداشته؟ اگر اينطور است پس نقش تصويرها چه مى شود؟ آيا آنها خود به خود به وجود آمدند يا اين كه زائيده تخيل تو بوده اند؟
-من هنوز عقيده خود را كامل نگفتم، امكان دارد كه شورانگيز به جاى رفتار و شخصيت فانى خود روح فانى را پذيرفته باشد.
كاوه با صداى بلند خنديد و گفت:
-دو روح در يك جسم!
به صداى خنده او بر لب آن دو نيز تبسم نشست و احد گفت:
-گرچه خنده دار است اما من مى گويم امكان دارد.
مينا با صداى بلند گفت:
-لطفاً بس كن احد، تو خودت هم به چيزهائى كه مى گوئى ايمان ندارى. از سوئى دليل علمى، شخصيتى مى آورى و از سوى ديگر از وجود روح حرف مى زنى! همان فكر و نتيجه اول صحيح است و بايد دومى فراموش شود.
احد چشم در چشم مينا دوخت و گفت:
-اُما خودتان بهتر مى دانيد كه روح حقيقت دارد و به راستى در جسم شورانگيز به جاى يك روح دو روح وجود دارد.
به جاى مينا كاوه گفت:
-فرض محال كه محال نيست، فرض بگيريم كه حقيقت دارد، از دست ما چه كارى ساخته است؟ اگر برويم به فانى كه در جسم شورانگيز خانه كرده بگوئيم بيا بيرون و آزادش كن اين كار را به خاطر ما مى كند؟ فرض دوم اين كه او بيرون هم آمد تكليف خودش چه مى شود؟ آسان برمى گردد به آسمان؟ اگر دلش نخواست برود و دوست داشت كه روى زمين زندگى كند آنوقت چه؟ يعنى ما بايد او را سرگردان رها كنيم؟ احد باور كن كه من قصد توهين و يا كوچك شمردن نظريه تو را ندارم اما فكر مى كنم كه بهتر است دست از خيالبافى و يا ثابت كردن اين كه روح وجود دارد برداريم و به زندگيمان برسيم. خودت مى گوئى كه شورانگيز بيمارى اش مهار شده و دارد زندگى خود را مى كند، پس آن دو با هم كنار آمده اند و مشكلى ندارند. ما چرا بايد باعث آزار آنها شويم؟
احد گفت:
-شما به اين مى گوئيد زندگى؟ برايتان مهم نيست دختر جوانى را كه مى تواند زندگى آرامى داشته باشد به نام مجنون و ديوانه بخوانند و او نتواند ازدواج كند و از زندگى اش لذت ببرد؟ من با همه علاقه اى كه به فانى داشتم و دارم او را يك غاصب مى دانم و اگر راهش را مى دانستم وادارش مى كردم شورانگيز را رها كند و او را آزاد بگذارد.
كاوه گفت:
-حالا كه هيچكدام اين راه را نمى شناسيم بهتر است وارد نشويم و ريسك نكنيم.
با صحبت كاوه سكوت برقرار شد و بار ديگر خودش بود كه به سخن درآمد و از مينا پرسيد:
-امشب شام نداريم؟
بر سر ميز شام مينا از مقوله اى ديگر صحبت كرد و اجازه نداد كه بحث گذشته ادامه پيدا كند. او گفت:
-اديبى بزرگ سخت بيمار است و امروز مرسده گفت كه قرار است در بيمارستان بسترى شود.
احد پرسيد:
-بيمارى او چيست؟
مينا گفت:
-گويا سكته كرده و بدنش فلج شده است.
احد پرسيد:
-آيا با هم آشتى كردند؟
مينا گفت:
-آب و روغن هيچوقت با هم جور نبوده اند! اديبى هنوز سر مهر نيامده و با مرسده و بچه ها كارى ندارد، فقط سامان مى رود و مى آيد. مرسده به سامان گفته بود كه حاضر است از اديبى در خانه پرستارى كند اما گويا اديبى بيمارستان و پرستار را ترجيح داده.
كاوه گفت:
-وقتى بسترى شد بايد به عيادتش برويم، ما به اختلاف مابين آنها كارى نداريم. اديبى بزرگ فاميل است و احترامش بر همه ما واجب است.
پس از صرف شام و نوشيدن چاى احد به ساعت نگاه كرد و قصد رفتن نمود كه در همان زمان كيومرث از در وارد شد. وقتى احد را آماده رفتن ديد گفت:
-كجا داداش؟ بايد امشب بمانى، وقتى شما آمديد من رفتم و حالا كه من آمده ام شما خيال رفتن داريد. بمانيد تا با هم كمى صحبت كنيم، آخر برادر بزرگترى گفته اند. نمى خواهيد بدانيد من چطور و چگونه كنكور دادم؟
احد خنديد و گفت:
-ديگر چيزى به دادن نتايج نمانده و به زودى آگاه مى شوم.
كيومرث كيف دستى احد را برداشت و با خود به اتاقش برد و گفت:
-يك امشب را به خاطر من بمان.
احد به كاوه و مينا نگريست و گفتك
-بايد دستور برادر كوچكتر را اجابت كرد.
مينا گفت:
-از ترس شنيدن پاسخ منفى به تو اصرار ماندن نكردم اما خوشحالم كه مى مانى.
احد براى تعويض لباس به اتاق كيومرث رفت و مينا هم فرصت كرد آشپزخانه را تميز كند و براى خوابيدن حاضر شود. وقتى به احد شب بخير گفت احد با گفتن اُما راحت به خوابى به او شب بخير گفت. مينا وقتى به بستر رفت خيلى زود خوابش برد اما در نيمه هاى شب چشم چشم گشود و ذهنش با او به بازى پرداخت و ناگهان به ياد فانى افتاد كه در جسم شورانگيز زنده است و با چشم او مى بيند، با زبان او حرف مى زند و با پاى او راه مى رود. از اين كه فانى را گرچه در هيبت شورانگيز زنده مى ديد احساس خوشى و شادمانى كرد و از خود پرسيد اگر روح حقيقى شورانگيز او را ترك كند و فقط فانى باقى بماند چه خوب خواهد شد. آيا چنين چيزى ممكن است؟ آيا روح فانى بزرگ شده يا به همان شكل كه جسم را ترك كرد كوچك و خام باقى ماندهژ اگر رشد نكرده باشد شورانگيز دخترى در سن بيست و پنج سالگى با رفتار و منشى خردسالانه مى شود و اين براى او مصيبت بار خواهد بود. نه، به قول احد روح غاصب روح فانى ماست. مى شود از او خواست كه شورانگيز را رها كند و به صورت روحى آزاد درآيد، بدون جسم اما باقى.
فانى مى تواند برگردد همين جا و با ما زندگى كند، هيچكس از وجودش وحشت زده نخواهد شد. بلكه برعكس حضورش مى تواند خوشايند باشد. اما با حساسيت او چطور كنار بيايم، مگر ممكن است كه ميان خودم و كاوه گفتگو و يا مشاجره اى رخ ندهد، اگر چنين شود به يقين فانى خشمگين مى شود و در صدد گرفتن انتقام برخواهد آمد و چه بسا مرا نابود كند. اين ريسك خطرناك است. آه خداوندا چرا جوانى و پيرى ام با روح گره خورده است و چه سرنوشتى در انتظار من است؟ كمكم كن تا از اين مسائل آسان گذر كنم. صبح وقتى احد را از خواب بيدار كرد اولين سئوالى كه پس از سلام كردن پرسيد اين بود كه:
-آيا ديشب خوب خوابيديد؟
مينا از سر شوخى گفت:
-مگر حرف هاى تو مى گذارد كه آدم بخوابد؟ شوخى كردم و ديشب راحت خوابيدم.

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
جدول
گزارش
بازتاب
جهان
ايران
المپيك
داستان
تاريخ
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   • 
•   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ايران   • 
•   المپيك   •   داستان   •   تاريخ   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   تحقيق   • 
•   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •