Nimrooz
Vol. 17, No. 842, July 15, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۴۲ - جمعه ۲۴ تير ۱۳۸۴
از لابلاى متون
يادى از دكتر مهدى حميدى شيرازى شاعر نامدار معاصر و داستان عشق و دلدادگى او
(به انگيزه نوزدهمين سالگرد خاموشى او- ۲۳تيرماه ۱۳۶۵)
«سال ۱۳۱۹ خورشيدى بود، براى ديدار پدر تبعيد شده در دوران سلطنت رضاشاه از اصفهان به شهرستان اراك رفته بودم. در آنجا مجله اى ديدم با عنوان «راهنماى زندگى» كه سردبير آن داستانسراى مشهور حسينقلى مستعان بود. در آن نشريه شاعر جوانى از ديار سعدى و حافظ به نام مهدى حميدى شعرهائى سروده بود پر سوز و گداز، حكايتكر عشق توفنده و جوشنده اى كه مانندش در آن دوران كمتر ديده مى شد. اين كنجكاوى من و دل شورمندِ بيقرار من، از تمام وجود شيفته اين ترانه هاى عاشقانه شد و با چند بار خواندن، آنها را به حافظه سپرد:
كشيدى به نامهربانى سَر از من
كه گفتى به چنگ آورى بهتر از من
نخستين سوى خويش خواندى دلم را
شكستى پس آنگاه بال و پر از من
نثار تو كردم گُل و گوهرى را
كشيدى به امرِ خدا كيفر از من
مرا چون پشيمان كنى زان چه كردم
شوى روزگارى پشيمان تر از من
و در هر شماره از «راهنماى زندگى» شعرى نو با انديشه اى نو مى خواندم همه دلنواز و روح پرور و شورانگيز، همه مشحون از شيفتگى و بى قرارى:
مهرتابان من اى دلبر سيمين بَرِ من
اى بهار من و اى سرو سَمَن پيكر من
شاعرم، طبع جوان دارم و گفتار جوان
دلبرانند خريدار من و گوهر من
پهنه ور كشورى از چين و چِگِل بود مرا
دل من بود خود اين كشور پهناور من
ليك دادم به هواى سرِ زلف تو به باد
فى المثل نقش دگر بود اگر در سَرِ من
دكتر مهدى حميدى، استاد دانشگاه، پژوهشگر و سراينده اشعار موزون و دل انگيز در سال ۱۲۹۴ خورشيدى در شيراز ديده به جهان گشود. از همان ابتداى جوانى شورى به سر داشت. در دوره دبيرستان اشعارش در روزنامه هاى شهرش انتشار مى يافت و زبانزد خاص و عام بود و همگان آينده اى درخشان نويدش مى دادند. اما ناگاه تير عشق شوخ چشمى زيباروى در دلش كارگر افتاد و شوريده و شيدايش ساخت:
دلم به جاى دگر، ديده ام به جاى دگر
اسير ديگرى و در سرم هواى دگر
نه آنچنان به سر زلف بسته پاى دلم
كه قدرتى كه توانم نهاد پاى دگر
مرا ز عشق وى از مرگ خود چه ترسانند
كه عشق را نه به جز خون بود بهاى دگر
اگر خداى من از عشق من نينديشد
از اين سپس من و عشق من و خداى دگر!
شاعر دل و دين باخته در شرار عشق مى گداخت و ذوب مى شد و «اشك معشوق» مى سرود و اشعار آبدار چون زرِ نابش، چشم اهل نظر را خيره مى ساخت و صاحبدلان را دل به لرزه مى آورد. اما چندان نپائيد كه اين دلدادگى به شكست انجاميد و ميان عاشق و معشوق جدائى افتاد. دلدار به همسرى مرد ديگرى درآمده، از او باردار شده و يكباره كاخ اميد شاعر را زير و زِبَر ساخته است:
آتشم بر جان زدى، بر جان زدى، جانت نبخشم
پيش يزدان گريم و در پيش يزدانت نبخشم
سوختى جان و تنم، زين گونه آسانت نبخشيم
گر ببخشم هر گناهى را گناهانت نبخشم
داورى ها را چه خواهى گفت پيش داور من
واى بر من، واى بر من!
منظومه شورانگيز مهدى حميدى كه براى من يادآور منظومه هاى عاشقانه وحشى بافقى اما به مراتب توفنده تر و خروشنده تر بود مرا بر آن داشت كه بيشتر درباره شاعر پُرس و جو كنم و با هر تمهيدى كه هست، دلدار نامهربان او را بشناسم. دورانى قريب ده سال بعد دريافتم كه نام او «منيژه» است و همسرش «امامى» كارمند شركت نفت. تأييد نظر خود را در سروده ديگرى از او خواندم:
اى اميد من، اى منيژه من
تو نه تنها گل و بهار منى
كه تو آن ابر رحمتى كه زعشق
مايه شعر آبدار منى
چون تو هستى، زبان من گوياست
چون نه اى، طبع مرده، لب خاموش
با تو اميد هست و شادى هست
همه چيز جهان تماشائى است
بازگرد اى پرنده مرغ اميد
تا رسد عمر رفته باز به من
دارد اميد من، نياز به تو
سخن پارسى، نياز به من!
مهدى حميدى راست مى گفت: آنچه شعر او را جلا و صفا و فروغ و تابندگى مى بخشيد ماجراى عشق «منيژه» بود. عشق مهدى حميدى به منيژه، در نظر فرهيختگان ادب و دانشوران سخن شناس، همانند عشق دانته است بئاتريس، يا پترارك به «لارا» يا «گوته» به «شارلوت» يا ويكتور هوگوبه ژوليت.
حميدى شعر بسيار سروده و مجموعه هاى متعددى از شعرهاى خود منتشر كرده است اما هيچيك از آنها تأثير ژرف مجموعه «اشك معشوق» را نداشت. گرچه دو كتاب «شكوفه ها» و «پس از يكسال» پيش از سال ۱۳۲۰ از حميدى در معرض نظر آمده بود، اما «اشك معشوق» تأثير ديگرى داشت و با دل هاى درد آشناى اهل راز سخن ها مى گفت و آنها را برمى انگيخت.
مهدى حميدى پس از به پايان بردن تحصيلات ابتدائى و متوسطه در زادگاهش، براى ادامه تحصيل راهى تهران شد و در اين شهر به اخذ درجه دكتراى ادبيات فارسى نائل آمد. آنگاه به تدريس در دانشگاه پرداخت و سال ها در اين سمت عهده دار تعليم و تربيت دانشجويان بود. او شاعرى سختگير و حق گو بود و در كار سخنورى هرگز نظرش را با فريادهاى تحسين و تمجيدهاى دور از حقيقت نمى آميخت. او با آن كه پا از دايره شعر سنتى فراتر نمى نهد، اما ابداع و ابتكارهائى خاص خود در كلام و مضون دارد كه خلاقيت او را در كار هنرى مى نماياند. هرگز گرد تقليد نمى گردد، بلكه به تازگى فكر و طراوت سخن مى انديشد. از وى آثار بسيارى بر جاى مانده است كه از آن ميان مى توان به بهشت سخن، درياى گوهر، شكوفه ها (يا نغمه هاى جديد)، پس از يكسال، سال هاى سياه، فرشتگان زمين، سبكسرى هاى قلم و ده فرمان اشاره كرد.
وى سال هاى پايانى عمر را با تنگى نفس، ضعف شديد و ناراحتى هاى زياد جسمانى به سر بُرد، با اين حال سرودن را رها نكرد:
وگر كسى زرفيقان ز حال من پرسد
بگو كه هست و هنوزش هزار دلبند است
نهيب پيرى و تيمار چشم و ريزش قلب
تنش به لرزه نيارد، كه كوه الوند است
بدان شكستگى ارزد به صد هزار درست
هنوز در سخنِ سحر، بى همانند است
شكسته پاست ولى كس به پاى او نرسد
كه پايه سخنش قله دماوند است،
سرانجام در ۲۳ تيرماه ،۱۳۶۵ آفتاب عمر شاعر به لب بام رسيد و از سراى فانى رخت به سراى باقى كشيد و در حافظيه در جوار خواجه شيراز آرميد.
(برگرفته از نوشتار استاد حسن شهباز، در شماره ۵۶ فصلنامه ره آورد) .

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
جدول
گزارش
بازتاب
جهان
ايران
المپيك
داستان
تاريخ
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   • 
•   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ايران   • 
•   المپيك   •   داستان   •   تاريخ   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   تحقيق   • 
•   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •