Nimrooz
Vol. 17, No. 842, July 15, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۴۲ - جمعه ۲۴ تير ۱۳۸۴
ابوالفتح محوى
ماجراى شگفت انرژى اتمى ايران: شاه، دكتر اعتماد و... من!
اتابك فتح الله زاده
در ماگادان كسى پير نمى شود
دكتر مصطفى الموتى
على اكبر موسوى زاده وزير دادگسترى قوام السلطنه و قهرمان چراغ قرمز
محسن حيدريان
مهاجرت سوسياليستى و سرنوشت ايرانيان

ابوالفتح محوى
ماجراى شگفت انرژى اتمى ايران: شاه، دكتر اعتماد و... من!
004281.jpg
ابوالفتح محوى
اين ايام، دسترسى ايران به انرژى اتمى و احتمال دستيابى كشور ما به سلاح اتمى، از موضوع هاى داغ روز و آن هم در عرصه بين المللى شده است. ناچار، سرمنشاء توجه ايران به اين انرژى كه در دوره محمدرضاشاه فقيد (-كه از اين پس تنها با عنوان شاه از او ياد خواهم كرد) آغاز شد، مورد بحث قرار مى گيرد و اين جا و آنجا، نظر رئيس اسبق سازمان انرژى اتمى ايران، جناب دكتر اكبر اعتماد را هم مى پرسند. به مصاحبه ايشان با آقاى غلامرضا افخمى كه به صورت كتاب منتشر شده و آكنده از پرده پوشى و مطالب انحرافى است، اكتفا نمى شود و راديو بى بى سى و راديوفردا و روزنامه لوموند (۱۹ ژانويه ۲۰۰۵) و غيره هم مصاحبه هائى با دكتر اعتماد مى كنند كه هر يك نمونه تازه اى از همان صفاتى است كه براى كتابشان قائل شدم.
همه اينها موجب مى شود كه سكوت را بشكنم و چون ديگر تعهدى هم براى مخفى نگاهداشتن مطالب سرى شركت آلمانى زيمنس ندارم، آنچه از اسرار نهفته نيروى هسته اى ايران در دوره شاه مى دانم برملا سازم. اما قبلاً لازم است جهت اطلاع خوانندگان گرامى عرض شود كه ارتباط من با شاه، به سبب آن بود كه پسر عموى پدرم، مرحوم بهاءالدين ميرزا دادستان، تنها خواهرتنى ملكه مادر را گرفته بود و فرزندان او، خاله زاده هاى تنى شاه بودند كه دو دختر نيز به همسرى مرحوم سرلشكر فرهاد دادستان و پسرعمو و نابرادرى خود من، مرحوم سپهبد ايرج محوى درآمدند. اين وابستگى خانوادگى و مقام هاى پدرم و اين كه سن شاه با دو سال تفاوت نزديك به من بود، باعث شد تا از دوران كودكى با ايشان آشنائى داشته باشم. بعدها، ارتباط خانوادگى بسيار قديمى و نزديك با خانواده علم، مزيد بر علت شد كه با مرحوم اميراسدالله خان علم و شاه ارتباط نزديكى پيدا كنم و از بسيارى مطالب پشت پرده هم آگاه شوم. آنچه را كه به صورت خلاصه ذكر كردم، در خاطرات مفصلم با ذكر جزئيات بيشتر آمده است كه انشاءالله با اسناد و ضمائم در آينده در دسترس همگان قرار خواهد گرفت.
در جريان كارهاى تجارى و صنعتى و با توجه با آن ارتباط نزديك بود كه ناخواسته در جريان كار انرژى اتمى قرار گرفتم و پس از گفتگوئى محرمانه با شاه، به تأسيس شركتى در اين زمينه دست زدم. لازم است تأكيد شود كه در مطالبى كه مى نويسم، به هيچوجه درجه دانشگاهى آقاى اكبر اعتماد را مورد ترديد قرار نمى دهم و خود نيز، دانشى در مورد چند و چون امور علمى اين رشته ندارم؛ اما وضع من به عنوان يك سوداگر مجرب و شناخته شده و نزديك بودن به شاه و آگاهى از بسيارى از مطالب پشت پرده، مى تواند اظهاراتم را لااقل براى تاريخ نگاران توجيه كند. به خصوص اين كه وى و علم، كارهاى محرمانه اى را به من رجوع مى دادند و اطمينان داشتند كه آن مطالب محرمانه را با خود به گور خواهم برد. اما، از بازى روزگار، هم قدرت شاه درهم شكست و هم ايشان كه دو سال از من جوانتر بود و چون من ناراحتى قلبى هم نداشت، رهسپار عالمى شد كه بازگشت از آن مقدور نيست. لذا، اينك آن ملاحظاتى كه در صورت حيات شاه و علم يا ادامه رژيم پيشين مى توانست ملحوظ نظر قرار گيرد، مانعى مفقود است. وانگهى، نسل معاصر و نسل هاى آينده، حق دارند از زواياى تاريخ كشور خودآگاه شوند. لازم به تذكرى دوباره است كه خاطرات من و از جمله آنچه با مسائل انرژى اتمى ايران ارتباط مى يابد، كاملاً مستند به اسنادى است كه در اختيار دارم.
سفر به آمريكا
در سال ،۱۹۶۰ مردم آمريكا، سناتور جان كندى را به رياست جمهورى برگزيدند. وى، سياست تازه اى را در داخل و خارج از كشور خود پيش گرفت كه اين سياست و خصوصيات شخصى او و شاه، موجب شد كه روابط گرم رئيس جمهورهاى پيشين با شاه ايران، ادامه نيابد. به بيان ديگر، كندى عقيده اى بسيار منفى نسبت به شاه و نحوه مملكتدارى او داشت و معتقد بود كه روزى ملت ايران، آمريكا را مسئول سياست هاى غلط شاه مى داند و اين پيش بينى درست از آب درآمد.
از بازى روزگار، جان كندى در نوامبر ۱۹۶۳ به قتل رسيد و برابر قانون اساسى ايالات متحده آمريكا، ليندن جانسون معاون او به جايش نشست. سنت سياسى تكرار شد و شاه تلگرام تبريك و تهنيت خود را روانه كاخ سفيد كرد و در نامه اى، اميد خود را به فروش نفت بيشتر و دريافت كمك مالى و نظامى از آمريكا، مطرح ساخت. رئيس جمهور جديد، نه جَنَم كندى را دارا بود و نه يكدندگى او را. علاوه بر اين، جنگ ويتنام و دور نماى آينده جنوب شرقى آسيا نيز او و اطرافيانش را كلافه كرده بود. از اين جهت، برخلاف كندى جواب تبريك شاه را فورى داد و وقت ملاقاتى هم تعيين كرد.
اميد شاه در اين سفر، فروش هر چه بيشتر نفت بود. علم وزير دربار، دكتر رضا فلاح كارشناس صنعت نفت و قائم مقام رئيس هيأت مديره شركت ملى نفت ايران و من به اين مناسبت كه مشاور شركت نفت پان آمريكن (آماكو بعدى)، به اصطلاح آن روزها، در ركاب شاهنشاه بوديم. فلاح آمده بود تا با شركت هاى نفتى مستقل از كنسرسيوم نفت، مشغول زد و بند و گفتگو شود.
در سفر شاهانه به واشنگتن، جانسون نيز سياست كندى را دنبال كرد و به شاه گفت كه اگر كمك آمريكا را مى خواهى، بايد ۲۵% از بودجه نظامى ايران كم كنى و در عوض، ما جز سلاح هسته اى، هر رزم افزارى كه ميل داشته باشيد به دولت شما خواهيم فروخت. شاه از واشنگتن به شيكاگو رفت تا دكتراى افتخارى خود را از دانشگاه آن شهر دريافت دارد. جانسون هواپيماى رياست جمهورى را براى اين سفر دو روزه در اختيار او نهاد و مهماندارى هم براى خدمت به او روانه ساخت. همراهان ايرانى شاه منحصر بودند به مرحوم علم و من. من كه نوكر دربار و دولت نبودم و زبان دربارى را هم به كار نمى بردم، با شاه خودمانى صحبت مى كردم و جواب او را هم تا حدودى كه جسارت تلقى نشود، با صراحت مى دادم. در پرواز ميان واشنگتن و شيكاگو، به شاه عرض كردم: «اجاز مى فرمائيد در كارى كه به من مربوط نيست فضولى كنم؟» شاه فرمود: «بگو تا يادت نرفته!» عرض كردم: شما به جاى اين كه از رئيس جمهورى آمريكا بخواهيد كه نفت بيشتر بخرد و با پول آن اسلحه بخريد و جواب «نه» بشنويد، چرا سعى نمى كنيد تا سلاح اتمى به دست آوريد كه هم ديگر به اسلحه بيشتر و پيچيده تر نياز نداشته باشيد و هم پرستيژ شما در دنيا بيشتر شود؟ شاه گفت: «چه جورى؟» گفتم همان طورى كه چينى ها كردند. شاه گفت: «روس ها آن را به چينى ها دادند و بعد هم مثل سگ پشيمان شدند.» گفتم ما هم مى توانيم از چينى ها يا ديگران بخريم. باز گفت: «چه جورى؟» گفتم: با پول! شاه به فكر فرو رفت و در اين حال بود كه خلبان اطلاع داد «ده دقيقه ديگر به فرودگاه شيكاگو مى رسيم و هوا شديداً بارانى است». شاه گفت: «من بارانى ندارم». عرض كردم كه بارانى مرا بپوشد. آن را امتحان كرد و گفت: «كمى كوچك ولى خوب است.» شاه، آن بارانى سرمه اى رنگ را پوشيد و از هواپيما پياده شديم. او ديگر در مورد تكنولوژى هسته اى با من سخن نگفت و من هم جرئت پرسش نداشتم.
سفر به مشهد و راز دعوت از من
نوروز سال ۱۳۴۹ با ايام سوگوارى محرم مصادف شد. علم اصرار داشت كه مراسم سلام نوروزى به سبب آن كه نوروز جشنى باستانى و ملى است، برگزار شود؛ اما در حالى كه كارت ها هم صادر شده بود، ملكه مادر و دكتر حسن امامى امام جمعه تهران، با اين كار مخالفت كردند. سرانجام، قرار شد كه شاه با عده اى از وزراء و بدون هويداى نخست وزير كه به غلط شهرت به بهائيگرى داشت، براى زيارت به مشهد بروند و مراسم مختصرى در آن جا به عنوان سلام نوروزى برگزار شود.
روز پيش از تحويل سال، من در دفترم مشغول كار بودم كه ابوالفتح آتاباى معاون وزارت دربار تلفن كرد و گفت كه آماده باش تا فورى به فرودگاه برويم. فرصت سئوال هم به من نداد. چند دقيقه بعد آمد و گفت كه «راه بيفت تا به فرودگاه برويم و در ميان راه برنامه را بگويم.» در اتومبيل، برنامه تنظيمى تشريفات دربار را در مورد سفر شاهانه به مشهد، به دستم داد. گفتم: «اسم من كه در اين برنامه نيست». گفت: «نباشد. امر اعليحضرت است كه در اين سفر ملتزم ركاب باشى.» من نه وسائل سفر آماده كرده بودم و نه پول به همراه داشتم.
وقتى به فرودگاه رسيديم، هليكوپتر شاه و علم كه همراه او بود به زمين نشست و مطابق پروتوكل، همراهان پيش از شاه سوار هواپيما مى شدند. آتاباى يكى از دربارى ها را واداشت تا پياده شود و مرا در هواپيما زورتپان كرد. چند دقيقه بعد، شاه هم پس از گفتگوئى با رؤساى دو مجلس و شنيدن دعاى سفر امام جمعه، سوار شد و خودش سكان هواپيما را در دست گرفت. من، خودم را به راستى در ميان وزيرانى كه نمى شناختم و چند دربارى، وصله ناهمرنگى احساس مى كردم. پس از مدتى، مرحوم علم آمد و قصدش اين بود كه بداند من سوار هواپيما شده ام يا خير؟ از ايشان با اشاره مختصرى پرسيدم: «موضوع چيست؟» جوابى نداد و رفت.
به فرودگاه مشهد كه رسيديم، آقايان وزراء سوار اتومبيل هاى اختصاصى كه منتظرشان بود شدند و به دنبال شاه كه به زيارت امام رضا مى رفت، به راه افتادند. براى من چيزى پيش بينى نشده بود. مدتى صبر كردم تا شايد اتومبيلى برايم بفرستند و خبرى نشد. ناچار تك و تنها و پياده راه افتادم كه به سالن فرودگاه بروم. ديدم يك هواپيماى ارتاكسى كه خودم سهامدار آن بودم به زمين نشست. خلبان با آن آجودان كشورى دربار كه جايش را در هواپيما به من داده بودند، پياده شدند. يك بسته وسائل براى گذراندن يكى دو شب و پاكتى حاوى چند صدتومان به من دادند و با هم راهى هتل هايت (خيام) مشهد شديم. در آنجا كاشف به عمل آمد كه هيچ اتاقى به نام من گرفته نشده و جاى خالى هم ندارند! به رستوران رفتم كه لااقل كمى استراحت كنم و لقمه اى هم بخورم. در اين موقع، يكى از دوستانم، آقاى محمدعلى مهدوى را كه مالك كارخانه قند شيروان بود، ديدم و او مرا دعوت كرد كه در سر ميزش بنشينم و با هم ناهار بخوريم. هنوز جابجا نشده بودم كه يكى از آجودان هاى كشورى شاه وارد شد، مستقيم به طرف من آمد و گفت: اعليحضرت شاهنشاه و متلزمين ركاب، منتظر جناب آقاى علم وزير دربار و شما هستند تا ناهار صرف شود.
وقتى وارد سالن كاخ ملك آباد محل اقامت شاه شدم، همه سر ميز ناهار بيضى شكل بودند. تعظيمى كردم. شاه با لحنى مرحمت آميز گفت: «كجا بودى؟ بنشين». اطاعت كردم و در جاى خالى روبروى شاه نشستم. در دست چپ او امير هوشنگ دولو سر پيشخدمت رسمى اعليحضرت كه زمينه خوشگذرانى هاى شاه را فراهم مى كرد، نشسته بود. يك صندلى در دست راست شاه خالى بود. ناگهان، مرحوم علم هم وارد شد. شاه با كمى اعتراض گفت: «شما كجا بوديد؟ بنشين!» علم جوابى نداد اما اطاعت كرد.
ناهار خوبى در حضور شاه خورديم. او، خيلى خودمانى و فارغ از تكلف، سئوالاتى از حاضران مى كرد و پاسخ مى شنيد. من، مثل هميشه، بيشتر گوش مى كردم و اگر سئوالى هم مى شد، جواب مختصرى مى دادم. بعد از ناهار، شاه از جاى خود برخاست و گفت: «فردا به تهران برمى گردم.» سپس رو به علم كرد و پرسيد: «براى محوى جا داريد؟» علم جواب داد كه در ساختمان كارمندان براى محوى اطاقى تعيين كرده ايم.
وقتى شاه براى استراحت از سالن بيرون رفت، علم به من نزديك شد و گفت كه «بعد از شام و در ساعت ۱۰ شب، اعليحضرت براى قدم زدن به باغ مى آيند و تو هم به آن جا بيا چون با تو كارى دارند.» شاه، ساعت ده به باغ آمد و امر فرمود كه در قدم زدن او را همراهى كنم و سپس گفت: «با تو كار محرمانه اى دارم كه فقط بايد بين من و تو بماند.» آنگاه، چند لحظه اى سكوت كرد و چنين ادامه داد: «يادت هست كه در هواپيماى رئيس جمهورى آمريكا در سفر به شيكاگو به من چه گفتى؟» عرض كردم: «نه تنها يادم هست، بلكه سكوت شما را در آن پرواز تاريخى، حمل بر تأييد عرايضم كردم و تا آنجا كه مقدور بود، با صرف وقت و مخارجى به مطالعه در آن زمينه پرداختم.» فرمود: «فكر مى كنم كه تو از نوآورى ها لذت مى برى و استفاده مى كنى. حالا تو و اين گوى و اين ميدان». آنگاه شاه براى آگاهى من گفت: «وقتى براى دانشگاه تهران سفارش يك واحد راكتور زير فشار آب ۵مگاواتى داديم، به اين فكر بوديم كه بتوانيم به تكنولوژى سلاح اتمى دست يابيم؛ ولى آمريكا قبل از فروش آن واحد، يك قرارداد دو جانبه براى امضاء به ما داد. به ناچار براى رفع هر نوع سوء تفاهمى آن را امضاء كرديم. راكتور در دانشگاه نصب شد؛ ولى هنوز درست كار نمى كند. گويا بعضى وسائل را كم دارد. وقتى سفارش آن وسائل را داديم، آمريكا يك قرارداد دو جانبه ديگر، ولى با شرايط سختى كه بايد آن را يك جانبه خواند، جلوى ما گذاشت و هنوز آن را امضاء نكرده ايم و مشغول مذاكره هستيم. به اين ترتيب، سال ها وقت مى خواهد كه ما به هدف خودمان برسيم. حالا بگو ببينم نقشه ات چيست؟» عرض كردم: سه راه بيشتر به نظرم نمى رسد. يكى جاسوسى است كه از من ساخته نيست و تشكيلات و پول بى حساب مى خواهد. دوم، خريد تكنولوژى هسته اى كه آن هم پول بى حساب مى خواهد؛ ولى مى توانم در اين مورد با طوفانيان همكارى كنم. راه بهتر اين است كه شاهنشاه اعلام بفرمايند كه در نظر دارند به جاى نفت، از انرژى اتمى استفاده شود. همان طور كه رئيس هيأت مديره استاندارد اويل اينديا در شرفيابى عرض كرد، حيف است كه از نفت فقط براى سوخت استفاده شود. شاه حرفم را قطع كرد و گفت: «شركت پتروشيمى امروز، نتيجه صحبت هاى آن روز است.» من ادامه دادم: وقتى كه تصميم براى استفاده از نيروگاه هاى برق اتمى را اعلام فرموديد، آن وقت من با آمريكائى ها يا اروپائى ها قرار مى گذارم بيايند دو واحد ۳۰۰ مگاواتى نقد به ما بفروشند. از اين راه، در سه ساله با بودجه اى در حدود دست بالا ۹۰۰ ميليون دلار، تكنولوژى سلاح هسته اى را به دست مى آوريم و به پولى هم كه ارتش صرف كند، احتياج نيست؛ مشروط بر اين كه بدون سر و صدا قرارداد فروش با كشور فروشنده امضاء شود.
شاه، مورد آخر را تصويب فرمود و خداحافظى كرد و رفت. اما ناگهان از پله دوم پلكان برگشت و گفت: «ايام تعطيلات است. بايد در اين باره فكر بكنم. پول لازم است. بايد ديد فلاح در مورد نفت چه خواهد كرد. در هر صورت، توجه داشته باشيد كه اين كار بسيار محرمانه است.»
در دوم خرداد ،۱۳۵۲ بار ديگر در ركاب شاه به مشهد رفتيم. سر ميز ناهار، شاه، خطاب به وزراء، از نقشه هاى بزرگ و وسيع خود براى آينده سخن گفت و در ضمن، گوشه اى هم به برق اتمى زد و هنگام صحبت از اين موضوع، به من مى نگريست. فهميدم كه رضا فلاح كار خود را كرده است.
بيست و چهار ساعت بعد (رجوع شود به ص ۶۷ تا ۶۹ جلد سوم يادداشت هاى علم)، شاه اعلام كرد كه بيست سال ديگر جمعيت كشور به ۶۰ميليون نفر خواهد رسيد و بايد براى اين تعداد دهان، آذوقه تهيه و كار فراهم كنيم. لذا، به جاى اين كه نفت را بسوزانيم و برق ايجاد كنيم، در نظر داريم از اين ماده اصيل طبيعى خداداد، استفاده هاى ديگرى كه كار براى هم ميهنان ايجاد نمايد، بكنيم. لذا بايد از انرژى اتمى بهره مند شويم. بدين منظور، از دو واحد ۳۰۰ مگاواتى شروع خواهيم كرد و به تدريج به ۲۰ واحد نيروگاه برق اتمى در سراسر كشور خواهيم رسيد و بودجه آن هم از درآمد نفت تأمين خواهد شد.
من، بلافاصله شركت اتم نيروى ايران (اينكو) را به ثبت رساندم و مديريت آن را بر عهده مهندس محمد صادق سعيدى مديرعامل سابق آى.بى.ام در ايران گذاردم. در صدد برآمدم با شركت بكتل و وستينگهاوس آمريكا هم وارد مذاكره شوم. نماينده شركت زيمنس در تهران، با من تماس گرفت و گفت: «به جز اعلام شاه، خبر ديگرى نشده ولى شما شركت اينكو را به ثبت رسانده ايد. آيا شركت زيمنس مى تواند روى شما براى همكارى حساب كند؟» پاسخ مثبت اما مشروطى دادم.
بكتل صاحب بزرگترين مؤسسه مشاور در دنيا بود و من و دكتر رضا فلاح نمايندگى او را در ايران براى لوله كشى نفت جنوب از راه تركيه به مديترانه برعهده داشتيم. به اتفاق مديرعامل شركت اينكو و پسرم پاسكال، براى ديدن بكتل و دو سه نفر ديگر، به سانفرانسيسكو رفتيم. بكتل (پدر)، مقدم ما را گرامى داشت و سه شب در آن شهر مهمان او بوديم. به روال هميشگى خودم قرار نوشته اى بدون امضاء در مورد اتم گذاشتيم. وى، هواپيماى خصوصى خودش را در اختيار ما گذاشت تا از نيروگاه هاى برق اتمى بكتل در جنوب لس آنجلس و پرتلند اوريگان كانادا ديدن كنيم؛ اما من چون خيلى خسته بودم، در هتل ماندم و همسفرانم را راهى آن بازديد كردم. قرار بود كه بازديد، صبح از ساعت ۹ شروع شود و چهار بعدازظهر خاتمه پذيرد. ساعت چهار بعدازظهر، تلفنى اطلاع دادند كه سانحه اى اتفاق افتاده و ممكن است پاسكال دچار تشعشع اتمى شده باشد. من بقيه حرف ها را نشنيدم و در آن حال خستگى، با شنيدن اين خبر تكان دهنده، بيهوش شدم و به روى قالى اطاق افتادم. وقتى به هوش آمدم، ديدم كه پزشك و پرستار دور تختخواب مشغول مداواى من مى باشند. خبر دادند كه معاينات مربوط به پاسكال نشان داده است كه خطرى متوجه او نيست و در راه هتل است. روز بعد، پاسكال با هواپيماى بكتل به پرتلند اوريگان واقع در جنوب وانكوور كانادا رفتند و پس از بازديد از واحد از تأسيسات اتمى بكتل به لس آنجلس بازگشتند.
به تهران كه بازگشتم، گزارشى را در مورد روند علمى و فنى تهيه پلوتونيوم از اورانيوم و نتايجى كه از آن با تجزيه هاى پيچيده ديگر مى توان گرفت، به شاه دادم.
اندكى بعد، دوست مرحومم مهندس مصباح جالينوس كه از مدير عاملى توانير به شركت ملى نفت منتقل شده بود و مديريت پخش را برعهده داشت، خبر داد كه وزارت آب و برق با يكى از كارمندان شركت بكتل كه در ايران بوده، قولنامه اى موقتى امضاء كرده و چهل هزار دلار هم پيش پرداخت گرفته، به سانفرانسيسكو رفته تا با يكى از مسئولين بكتل برگردد و قرارداد نهائى مطالعه دو واحد ۳۰۰ مگاواتى نيروى برق اتمى را امضاء كند. من بلافاصله به بكتل اعتراض كردم و گفتم كه با اين حركت، اميدى به ادامه كارتان نداشته باشيد و فورى، قرارداد امضاء نشده سانفرانسيسكو را با تغيير نام، با شركت كاوئو وابسته به شركت آلمانى زيمنس امضاء كردم و به بكتل هم گفتم (سند به پيوست است).
با كاوئو قرار گذاشتم كه پس از خريد دو واحد ۳۰۰ مگاواتى، تمام هزينه ها و خرج هائى كه از ۱۹۶۹ شروع شده بود، از منافع به تدريج پرداخت شود. بدين نحو، شركت اينكو دو طبقه از ساختمان بنياد در شرف تأسيس فرهنگى ابوالفتح محوى را در عباس آباد در اختيار گرفت و تشكيلات رو به توسعه اش را در آن جا مستقر ساخت. در آن تاريخ، نه از دكتر مهندس اكبر اعتماد اسمى در ميان بود و نه حتى از سازمانى به نام نيروى اتمى ايران.

اتابك فتح الله زاده
در ماگادان كسى پير نمى شود
اين خانم دكتر فداكار هر روز پنهانى ۱۵۰-۱۰۰ گرم شكر مى آورد. اين شكر را كه خيلى كثيف بود در واقع براى كاركنان اردوگاه مى آوردند. اين خانم شكرها را از ته كيسه ها جمع مى كرد، توى روزنامه مى پيچيد كه كسى نبيد و پنهانى برايم مى آورد. من آن را در آب حل مى كردم، با پارچه اين كه اين خانم براى آورده بود صاف مى كردم و مى نوشيدم. افزون بر آن هر روز زير پوست ران پا يك ليتر گلوكوز تزريق مى كرد. پاهايم ابتدا مثل توپ فوتبال مى شد و پس از يك تا دو روز اين مايع آهسته آهسته در بدن جذب مى شد و پاهايم به حال عادى باز مى گشت. بيش از يك ماه در بيمارستان بودم. سپس روانه معدن شدم. پس از مدتى كار محل جراحى آپانديست شروع به درد كرد و عاقبت روزى از شدت درد مرا از كار معاف كردند و به بيمارستان بردند. از درد مثل گرگ زوزه مى كشيد. چند بار بيهوش شدم و آخر سر مرا به اتاق ديگرى بردند و به من داروئى دادند كه كمى خواب آلودم كرد. ولى در تمام مدتى كه جراحى مى شدم مانند مار گزيده ها از درد به خود مى پيچيدم و فرياد مى زدم. در واقع در بيهوشى كامل نبودم. سرانجام جراحى تمام شد. از بخت خوب دكتر جراح از آلمانى هاى اسير و مثل من زندانى بود. بلى اين چنين براى بار دوم از دست عزرائيل خلاص شدم و زندگى ادامه پيدا كرد- اگر بتوان آن را زندگى ناميد.
زندانيان ماهى يك بار نوبت حمام داشتند. براى خواننده محترم بايد بنويسم كه حمام در اردوگاه يعنى چه. روزى كه نوبت ما مى شد با سورتمه دنبال يخ و برف مى رفتيم، برف و يخ را با سورتمه بدون اسب با سختى مى آورديم و به رئيس حمام تحويل مى داديم، سپس اين يخ و برف را در ديگ يك تُنى گرمخانه مى ريختيم. يخ و برف به تدريج آب و ۴۰ تا ۶۰درجه گرم مى شد. طبق مقررات اردوگاه سهميه هر فرد يك سطل چوبى به حجم ۱۰ليتر آب گرم بود. لباس هاى ما را نيز در يك حلقه سيمى مى پيچيدند و در اتاق مخصوصى نيم ساعت ضدعفونى مى كردند. فقط زير پيراهم و زير شلوارى ما عوض مى شد. در حمام صابونى به اندازه دو حبه قند به ما مى دادند. ساير زندانيان با صابون كارى نداشتند و آن را به كف حمام مى انداختند. من صابون ها را جمع مى كردم، به هم فشار مى دادم و به تكه اى بزرگ تبديل مى كردم. اين تكه صابون بزرگ هميشه در جيبم بود و از كار كه مى آمد هر روز خودم را مى شستم. تمام گروه كار ما كه اغلب روس بودند به من مى خنديدند و مرا مسخره مى كردند و مى گفتند اين «پرس» مى خواهد سفيد بشود! من به تمسخر اين دهاتى هاى از خودراضى اهميتى نمى دادم.
در اردوگاه به اين نتيجه رسيده بودم كه هر قدر هم كه جسم ضعيف باشد، با روح قوى و فطرت آرام مى توان انواع سختى ها را تحمل كرد و زنده بماند.

دكتر مصطفى الموتى
على اكبر موسوى زاده وزير دادگسترى قوام السلطنه و قهرمان چراغ قرمز
002967.jpg
الموتى
يكى از كسانى كه در جوانى به كار روزنامه نويسى پرداخت و بعد به دعوت داور به خدمت در دادگسترى درآمد على اكبر موسوى زاده است كه وقتى بعد از شهريور ۲۰ محاكمه مختارى رئيس شهربانى مقتدر رضاشاه و عمال بيست ساله آغاز شد، رياست دادگاه را برعهده گرفت و شهرت فراوان يافت و از قضاتى شد كه با قبول وزارت دادگسترى در دولت قوام السلطنه به سلك وزراء درآمد و مدتى هم وزير مشاور كابينه قوام گرديد و تدريجاً از ياران نزديك قوام شد به طورى كه هنگام تأسيس حزب دموكرات رياست تشكيلات حزب به او سپرده شد.
موسوى زاده با اين كه در كادر قضاوت خوب درخشيد و حسن شهرت يافت ولى در كار سياست توفيقى نداشت زيرا وقتى قوام السلطنه تصميم گرفت كه كار انتخابات مجلس دوره شانزدهم را انجام دهد و برنامه اش اين بود كه همه وكلا از اعضاى حزب دموكرات باشند از آنها قسم نامه گرفته بود كه به (جناب اشرف) وفادار باشند دشمنان سرسختى براى قوام السلطنه و يار نزديك او موسوى زاده پيدا شدند كه همان وكلاى قسم خورده عليه قوام السلطنه و پول هائى كه از حزب دموكرات ايران گرفته بود اعلام جرم كردند ولى در كميسيون عرايض مجلس طرفداران قوام در كنار سيد هاشم وكيل موجبات برائت قوام السلطنه را در مجلس فراهم ساختند ولى دشمنان سرسخت قوام عليه موسوى زاده اقدامات شديدى نمودند و ماجراى (چراغ قرمز) را دستاويزى قرار داده و در روزنامه هاى مختلف موسوى زاده را كوبيدند و سرانجام مردى كه در جريان محاكمه مختارى و عمال دوران رضاشاه شهرت فراوان يافت بعد از فروپاشى حزب دموكرات و بركنارى قوام السلطنه به علت حملات شديد مطبوعات خود را از كارهاى سياسى كنار كشيد و ديگر از او صدائى در مطبوعات و دادگسترى شنيده نمى شد تا اين كه در ۲۸تيرماه ۱۳۳۴ در تهران در ۶۳سالگى درگذشت.
ساليان درازى بود كه هيچ خبرى از موسوى زاده و بستگانش در نشريات كشور نبود تا اين كه در سال ۱۳۷۸ دو جلد كتاب تحت عنوان (رضاشاه در برابر تاريخ) توسط مهندس جهانگير موسوى زاده فرزند او نشر يافت.
موسوى زاده با ارباب مهدى يزدى (باجناق) بودند كه ايامى هر دو تن نقش فعالى در سياست و پارلمان داشتند. در اين كتاب نوشته شده كه جهانگير موسوى زاده فرزند على اكبر موسوى زاده در سال ۱۳۱۷ در تهران متولد شد و پس از پايان تحصيلات در ايران به آمريكا رفت و در دانشگاه دولتى كاليفرنيا به اخذ ليسانس مهندسى شيمى نائل گرديد. در مراجعت به ايران در شركت ملى نفت ايران به كار مشغول شد و در سازمان برنامه عنوان مهندس مشاور يافت و سپس در بخش هاى خصوصى به كار پرداخت و در اوائل انقلاب به تأسيس شركت گشت و صنعت گرمسير پرداخت.
تا آنجا كه مى دانم يك دختر موسوى زاده همسر مهندس امير ملك زاده است كه از اشخاص فعال در بخش خصوصى بوده و در ايران تأسيسات بزرگى داشت و پس از انقلاب به خارج از كشور آمد و در پاريس اقامت گزيد و در اطراف پاريس به خانه سازى پرداخت و همچنين در كانادا (ونكوور) به كارهاى ساختمانى دست زد و از افرادى است كه همواره نقش خود را در سازندگى آشكار ساخته است.
دكتر باقر عاقلى چنين مى نويسد:
على اكبر موسوى زاده پس از تحصيلات مقدماتى فقه و اصول و منطق و كلام و فلسفه را آموخت و در جوانى سخنورى توانا و نويسنده اى پر قدرت شد. به همين جهت اقامت در يزد را براى خود كافى ندانست و به تهران آمد و با محافل سياسى ارتباط يافت و با محمد فرخى يزدى روزنامه طوفان را داير كردند و بعد امتياز روزنامه (پيكار) را گرفت. در اثر شكاياتى از او به يزد تبعيد گرديد.
موسوى زاده در سال ۱۳۰۶ به دعوت داور وارد خدمت دادگسترى شد و رئيس دادگسترى قزوين و كرمان گرديد. در سال ۱۳۱۶ رئيس يكى از شعب استيناف و بعد رئيس كل دادگاه هاى ديوان كيفر گرديد. در همان تاريخ محاكمه عمال نظميه دوران رضاشاه تحت رياست وى آغاز گرديد كه اين امر به شهرت او كمك زيادى كرد. وقتى قوام نخست وزير شد او را به سمت استاندار تهران منصوب كرد و بعد وزير دادگسترى و وزير مشاور گرديد. موسوى زاده در تشكيلات حزب دموكرات قائم مقام رهبر كل حزب شد.
پس از سقوط دولت قوام به عدليه بازگشت و در همان روزى كه قوام السلطنه درگذشت او نيز زندگى را ترك گفت.
مهندس جهانگير موسوى زاده پدرش را چنين معرفى مى كند:
على اكبر موسوى زاده در سال ۱۲۷۱ شمسى در يزد متولد شد. پس از پايان تحصيلات به كار روزنامه نگارى پرداخت و در اوائل مشروطيت با سه روزنامه انقلابى همكارى داشت. روزنامه طوفان به صاحب امتيازى فرخى يزدى و مديريت موسوى زاده و روزنامه قيام به مسئوليت موسوى زاده كه صاحب امتيازش سيد مهدى تفرشى بود و بالاخره روزنامه پيكار كه صاحب امتيازش موسوى زاده بود.
دوستى موسوى زاده با فرخى يزدى به صورتى بود كه مدتى در يك منزل يعنى دفتر روزنامه طوفان در خيابان لاله زار با هم زندگى مى كردند و اغلب سر مقاله هاى طوفان توسط موسوى زاده نوشته مى شد و فرخى اشعار آن را مى سرود. از مهمترين وقايع دوران روزنامه نگارى موسوى زاده شكايت احمدشاه از او بود كه در روزنامه قيام تحت عنوان (وضعيت پوشالى) به احمد شاه حمله كرده و نوشته بود كه اين سلطنت پوشالى است زيرا شاه مرتباً به خارج سفر مى كند و علاقه اى به مملكت ندارد. اكثر اطرافيانش دست نشانده اجنبى و اغفال كننده او هستند. در اثر شكايت احمد شاه دادگاه تشكيل شد و پس از مدافعات موسوى زاده در جلسه بعدى رئيس دادگاه گفت آقاى مستوفى الممالك رئيس الوزرا پيام احمدشاه را ارسال داشته اند كه شكايت خود را مسترد داشته اند و چون مدعى خصوصى هم در بين نبود از تعقيب موضوع صرفنظر مى گردد. روزنامه طوفان هم برحسب امر نخست وزير از توقيف خارج ولى موسوى زاده و ضياءالواعظين به كرمان تبعيد شدند.
از كارهاى ديگر موسوى زاده اين كه همراه يك گروه هفتاد نفرى كه از اقدامات سردار سپه شكايت داشتند در مجلس تحصن كرد. پس از استعفاى مشيرالدوله از نخست وزيرى و رسيدن قوام السلطنه به نخست وزيرى شرحى به مجلس نوشت كه قانون اساسى را اجرا و منظور متحصنين را تأمين مى كند كه به تحصن پايان داده شد.
موسوى زاده به توصيه تيمورتاش در سال ۱۳۰۶ توسط داور به خدمت قضائى در دادگسترى دعوت شد و سال ها رياست دادگسترى خراسان، كرمان، همدان، كرمانشاه و قزوين را برعهده داشته است. در سال ۱۳۲۱ به رياست شعبه يكم ديوان كيفر منصوب گرديد كه محاكمه مختارى و همكاران او از مهمترين افتخارات دوران خدمت قضائى او محسوب مى شود.
موسوى زاده در سال ۱۳۲۲ توسط متفقين دستگير و به زندان اراك منتقل گرديد كه پس از دو سال اسارت در زندان انگليس ها آزاد مى گردد.
موسوى زاده از دوستان نزديك قوام السلطنه بود. قوام پس از مراجعت از شوروى به روس ها بدبين شده و براى برگشت آذربايجان و كردستان به ايران چاره اى جز تشكيل يك حزب قوى و ملى كه بتواند در برابر حزب توده كه در آن زمان پر قدرت ترين حزب در ايران بود و از طرف شوروى ها حمايت مى شد نداشت. قوام به توصيه مشاورانش موسوى زاده را به همكارى دعوت كرد كه در تيرماه ۱۳۲۵ حزب دموكرات ايران تشكيل شد و موسوى زاده رئيس كل تشكيلات حزب گرديد و بلافاصله كميته مركزى حزب با عضويت او تشكيل گرديد و شعب حزب در همه جا غير از آذربايجان و كردستان تأسيس شد. قوام السلطنه همچنين گفت: (مشروطيت بدون حزب يعنى ساختمان بدون سقف كه شما را نه از گزند آفتاب و نه از زحمت باران مصون مى دارد). در زمان قوام السلطنه براى اولين بار در تاريخ مشروطيت وكلاى دوره پانزدهم از طريق حزب به مجلس راه يافتند و فراكسيون دموكرات ايران تشكيل گرديد و قسم نامه هائى هم امضاء كرده بودند كه خيلى ها بعد از رسيدن به وكالت قسم نامه را نقض كردند.
از جمله مأموريت هاى موسوى زاده در سمت مستشار ديوان تميز رسيدگى به پرونده قيام خوانين بختيارى بود كه گزارش آن با امضاى (اللهيار صالح، شمس الدين اميرعلائى، ايرج اسكندرى و على اكبر موسوى زاده) است.
از مأموريت هاى موسوى زاده رساندن پيام قوام السلطنه براى پيشه ورى در آذربايجان بود كه رياست هيأت را مظفر فيروز برعهده داشت.
بعد از بركنارى قوام السلطنه از نخست وزيرى حزب دموكرات ايران به قائم مقامى موسوى زاده و دبيركلى احمد آرامش به كار خود ادامه داد ولى توفيقى حاصل نشد و خيلى زود پرونده حزب دموكرات ايران بسته شد.
وقتى قوام از نخست وزيرى كناره گرفت فراكسيون دموكرات ايران از قوام چاره جوئى كردند كه او دكتر مصدق را براى نخست وزيرى پيشنهاد كرد كه ۵۱ رأى آورد ولى حكيم الملك جانشين قوام السلطنه شد.
مهندس موسوى زاده يادآور مى شود پدرش در سال هاى آخر عمر مغضوب شد و حتى وقتى خواست از شهرستان يزد كه زمينه طبيعى داشت وكيل شود دولت وقت مانع گرديد. سرانجام در تيرماه سال ۱۳۴۴ درگذشت. وى مى گويد پدرش علاقه زيادى به قوام السلطنه داشت و قوام نيز به او علاقمند بود.
روزنامه اطلاعات در مورخ ۳۱ تيرماه ۱۳۳۴ چنين نوشت:
دو روز قبل موسوى زاده وزير اسبق دادگسترى كه از دوستان نزديك قوام السلطنه بود در يزد فوت كرد. وقتى اين خبر را به قوام السلطنه دادند ناگهان با وجود ضعف شديد از شدت تأثر و حيرت در بستر نيمه خيز شد و اطرافيان شنيدند كه گفت: (آه چه حادثه اى؟) يكى از نزديكان قوام گفت كه وى بلافاصله از حال رفت و چند ساعت بعد درگذشت.
***
حال كه فرزند موسوى زاده همت كرده و خاطرات پدر خود را منتشر ساخته كه قسمت هائى از آن نقل شد براى اين كه همه مطالب در تاريخ ايران ضبط شود چند خبر كه در نشريات مختلف درباره موسوى زاده نشر يافته به اطلاع تان مى رسد.
در تيرماه سال ۱۳۲۶ قوام السلطنه طى اطلاعيه اى حكومت نظامى را پس از شش سال ملغى نمود. اين امر روزنامه نگاران را بيش از ساير طبقات خوشحال كرد و حملات تندى را به قوام و وزراى كابينه او كردند. روزنامه هاى داد، آتش، اقدام و مرد امروز به شدت به قوام حمله كردند و حتى محمد مسعود سندى را منتشر ساخت كه هر كس قوام السلطنه را بكشد خانه شخصى خود را به قاتل يا ورثه قاتل خواهد داد. اين مطلب تند و غير عادى موجب عصبانيت قوام السلطنه را فراهم ساخت به طورى كه به موسوى زاده وزير دادگسترى گفت روزنامه ها خيلى تند مى روند بايد فكر اساسى كرد و از او مى خواهد كه لايحه اى تهيه كند تا بار ديگر حكومت نظامى برقرار شده و جلوى تندروى مطبوعات را بگيرد. لايحه مزبور در جلسه هيأت دولت مطرح و موجب دو دستگى شد و گروهى از وزراى كابينه استعفاء كردند و همين امر تدريجاً موجب بركنارى قوام السلطنه شد ولى روزنامه نگاران موسوى زاده را كه لايحه مزبور را تهيه كرده بود به شدت مورد حمله قرار دادند و از جمله روزنامه داد نوشت:
چند روز قبل منشى وزير دادگسترى كه جوان شيك و خوشروئى بود به اطاق وزير رفته و وزير چراغ قرمز اطاق را روشن مى كند كه كار مهمى در دست رسيدگى دارد و هيچكس نبايد وارد اطاق او بشود. اتفاقاً ميرزا جوادخان عامرى از وزراى سابق و از پيش كسوتان دادگسترى قصد ديدار وزير را داشته كه پيشخدمت به او مى گويد وزير كار مهمى دارند. ولى او با بى اعتنائى به اين گفته وارد اطاق وزير مى شود و مى بيند كه وزير و منشى در كنار هم نشسته و كار مهمى هم ندارند. عامرى اعتراض مى كند و مى گويد چراغ قرمز را فقط به خاطر گفتگو با منشى خود روشن كرده ايد؟
***
مخالفين به اين موضوع شاخ و برگ هائى داده و داستان ها ساختند ولى حقيقت اين است كه داستان چراغ قرمز ساخته و پرداخته مخالفين بود كه در آن ايام به وضع وزير دادگسترى وقت لطمه فراوانى زد، زيرا همه كسانى كه از حزب دموكرات و قوام السلطنه رنجشى داشتند حملات را متوجه موسوى زاده نمودند كه از ياران نزديك قوام السلطنه بود.
از جمله مهدى بامداد نوشته است: يكى از وزراى كابينه قوام كه مرد درستكارى است مى گفت روزى براى موضوعى به اتفاق هژير نزد قوام السلطنه نخست وزير رفتيم. من با قوام دست دادم ولى هژير دست قوام را بوسيد. هنگامى كه از خانه قوام خارج شديم من هژير را ملامت كردم و به او گفتم دست بوسيدن يعنى چه؟ هژير در جواب گفت كه من و موسوى زاده كه وزير دادگسترى بود نزد قوام رفتيم. او افتاد پاى قوام السلطنه را بوسيد. من كه چنين حركتى را از موسوى زاده ديدم پيش خودم گفتم اگر پاى قوام را نبوسم لااقل دستش را ببوسم. از آن وقت تا به حال من هر وقت قوام السلطنه را مى بينم دست او را مى بوسم.

محسن حيدريان
مهاجرت سوسياليستى و سرنوشت ايرانيان
تراژدى انسانى
اما فروريزى تشكيلات پيامد ريزش مهمترى بود كه در ذهنيت و روح بسيارى از افراد آخرين نسل در حال وقوع بود. آنچه كه فرو مى ريخت باورها بود. خرد شدن ديوارهاى بتونى ضخيمى بود كه تاب و توان روياروئى با واقعيات را از دست مى دادند. فشارهاى روحى و انواع تبعيضات و احساس درماندگى و انزوا، به ريزش باورها ابعاد تراژيك ديگرى مى داد. نسلى كه براى فتح خورشيد به سرزمين شوراها گام گذارده بود با از دست دادن باورهايش خود را در حال سقوط به چاه عميقى مى يافت كه پايانى نداشت. به يكباره همه چيز تاريك و ترسناك به نظر مى رسيد. ارزش هاى سابق و متدلوژى تحليل كمونيستى حوادث به تدريج رنگ مى باخت و افق آينده اى نيز در چشم انداز نبود. اما چگونگى اين فروپاشى ها و عواقب آن نزد همه يكسان نبود. مدت زمان بحران زدگى نيز به عوامل مختلفى بستگى داشت. براى برخى اين يك دوران گذار به سوى يك پله و افق فرازمندى فكرى و شخصيتى بود. اما براى عده اى پايان آرمان ها. كسانى سال ها در بحران زندگى كردند. برخى در همان مرحله بحران زدگى اسير ماندند. كسانى نيز از آن، براى جهش فكرى، نيرو و تجربه تازه اى گرفتند. برخى از اين فروريزى ها احساس باز شدن زنجير از دست و پاى خود را داشتند، بدون آن كه آبى براى شنا باشد. برخى از مجردين به ديار فراموشى سفر مى كردند و به ودكا پناه مى بردند. كسانى به درياى تعمق و بازخوانى آثار لنين رجوع مى كردند تا شايد راه ها و اميدهاى جديدى در آن بيابند. اين همان كارى بود كه چشم بسيارى را به ريشه هاى خطا به تدريج باز مى كرد و سيماى «لنين بزرگ» را در آئينه ذهن ها كدرتر مى كرد. يخ دگم ها آرام آرام مى شكست و برج و با روى بلند و «شكست ناپذير» لنينيسم كم كم ترك برمى داشت. بحران، زندگى آخرين نسل را به كام خود مى كشاند. بسيارى در اين برزخ مى سوختند. سياست، به شيوه اى كه آخرين نسل آموخته بود براى اين برزخ التيامى نداشت. بحران از ايدئولوژى ريشه گرفته بود اما به تدريج به روح و روان انسان ها رسوخ كرده بود. كمتر كسى از ميان آنها گرفتار بحران نه فقط ايدئولوژيك بلكه روحى نشده بود. تنها كسانى كه همچون گذشته با همه چيز موافق بودند و به چيزى شك نكرده بودند، تا حدى از آن در امان بودند. اين گروه با بستن چشم ها و گوش ها، كوشش مى كرد خود را در برابر بحران مصون نگهدارد. اما اينها نيز كم و بيش درمى يافتند كه در پشت درهاى آهنين حتى از يك نامه نگارى ساده با خانواده خود محرومند. موافقت آنها با وضع موجود شايد يك شيوه واكنش انسانى براى توجيه خود بود. وگرنه ديگر بحث سياسى مستدلى در كار نبود. اما «سياست» همچنان كه به تراژدى انسانى ريشه دوانده بود، مى توانست پوششى براى التيام انسانى نيز باشد. روان درمانى از راه سياست و برخوردهاى سياسى نه تنها در ميان موافقين بلكه مخالفين هم كاربرد داشت. در جمع معترضين نيز جلسات و بحث ها تنها كاركرد سياسى نداشت. در اينجا نيز مخالفين حزب و جناح چپ سازمان همرائى و همنشينى و بحث هاى شبانه خود در اتاق هاى انباشته از دود سيگار كه تا سحرگاه ادامه مى يافت، نياز خود نه تنها به برخوردهاى سياسى بلكه كاهش بحران روحى را نيز جستجو مى كردند. جناح بندى ها كاركرد اجتماعى و روانى هم يافته بود. برزخ بحران با سياست درهم تنيده شده بود. انتخاب ديگرى وجود نداشت.
ف. شيوا انعكاس بيرونى بحران روحى در ميان ايرانيان مينسك را چنين توضيح مى داد: «برخى، به ويژه در ميان جوان ترها، به خاطر پايمال شدن آرزوهايشان، يا به دليل كارهاى سنگين و عدم امكان تأثير گذاشتن بر آينده شان، يا به دلايل عاطفى، به شدت ناراحت بودند. از آن ميان، از ميان جمع كمتر از ۲۰۰ نفره ما، ۲نفر خود را كشتند، دو سه نفر بارها دست به خودكشى زدند و نجات يافتند و دو سه نفر بارها در تيمارستان بسترى شدند. چند نفر هم «ديوانه سرپائى» داشتيم كه با وجود اختلالات روانى كه يافته بودند، گذارشان پيش روانپزشك نيفتاد. از جمله يك نفر خيال مى كرد كه او خود لنين است كه از فنلاند و از روى يخ ها مخفيانه به شوروى آمده و به همين جهت كا.گ.ب. همه جا در تعقيب او است.»
هر چه كه بود اما واكنش آن ۴ تنى كه در مينسك، چارجو و باكو پايان دادن به زندگى را تنها راه نجات يافتند از همه وخيم تر بود. فشار بحران از تاب و توان اين ۴تن بيشتر بود. از ميان آنها دو تن جان به در بردند.
منوچهر يكى از اين ۴تن بود. او را در چارجو همه مى شناختند. مردى ۳۲ ساله، قدبلند، با سبيل هاى پر پشت و سياهى كه چهره استخوانى و آفتاب خورده اش را مى پوشاند. مجرد بود و تنها به سرزمين موعود خود آمده بود تا خورشيد را فتح كند. در يك خانواده توده اى بزرگ شده بود. همه جوانى و زندگى اش به حزب اختصاص يافته بود. از بچه هاى شرق تهران بود. از اولين كسانى بود كه در همان روزهاى آخرين فعاليت علنى حزب در بهار سال ۵۸ به دفتر سازمان جوانان آمده و آنكت عضويت را پر كرده و به حيدر تحويل داده بود. حيدر بعد از يك مصاحبه و تماس با معرفين او را به سازمان حزبى ناحيه شرق تهران سپرده بود. منوچهر تحصيلكرده بود. اما باور به جنبش كارگرى او را به كار در بخش هاى حسابدارى و كارمندى كارخانه هاى شرق تهران سوق داده بود. شمرده و با احساس و با همه وجود سخن مى گفت. در مواقع حساس به «حزب كبير لنين» و شرافت حزبى اش قسم مى خورد. آرزو و سخنى جز سوسياليسم نداشت. منوچهر در ماه هاى اول ورود به شوروى چالاك و سبكبال براى احياء حزب و استحكام صفوف آن براى هر كوششى آماده بود. عضويت در كميته حزبى و مسئوليت امور تبليغات توان و روحيه تازه اى به او بخشيده بود. براى پاكيزه نگهداشتن صفوف حزب از احتمال ورود افراد نامطمئن وسواس و ريزبينى فوق العاده اى نشان مى داد. هميشه خواهان برگزارى جلسات فوق العاده كميته حزبى و رسيدگى به امور مختلف بود. از مدافعان بى چون و چراى حزب، رهبرى و سياست آن در همه زمينه ها بود. انتقاد در دوران شكست را موجب زوال و پريشانى مى دانست؛ و براى متقاعد كردن منتقدين شب و روز مى كوشيد. چنان در اين كار افراط مى كرد كه برخى او را جزو آدم هاى «ارگش» رئيس افراد كا.گ.ب. مى دانستند. ارگش سرهنگ كا.گ.ب. و مسئول اصلى امور ايرانيان از رفقاى صميمى خاورى دبير اول حزب توده بود كه از همان ابتدا چند نفرى از توده اى ها و فدائيان را دور خود جمع كرده و از طريق آنان تمام مسائل ايرانيان را زير نظر داشت. اما منوچهر نه آذربايجانى مى دانست و نه تركمن بود. از اين رو قادر نبود بدون مترجم با ارگش گفتگوى مهمى برقرار كند. ارگش هم به سادگى به چنين فردى اعتماد نمى كرد. اما منوچهر سر و سامان دادن به امور حزب دفاع از آن را جزو وظايف وجدانى خود مى دانست. قضاوت ديگران برايش چندان مهم نبود. اصل و پرنسيب زندگى او حزب و سوسياليسم بود و هيچ چيز جايگزين آن نبود.
منوچهر در شب هاى شعر و سرودخوانى چشم ها را فرو مى بست، سر را به ديوار تكيه مى داد و با همه توان به سيگار خود پك مى زد. با همه وجود آه مى كشيد و گاهى به دور از چشم ديگران اشك هايش را پاك مى كرد. وقتى ترانه مرا ببوس را زمزمه مى كرد، چنان به هيجان مى آمد كه صدايش به لرزه مى افتاد. اشعار سياوش كسرائى را با جان و دل دكلمه مى كرد و با آنها به عشق و ايمانش به حزب جان تازه اى مى داد. ايمانش مطلق بود. همه وجودش، گذشته، حال و آينده اش با حزب گره خورده بود و بدون حزب و آرمان، زندگى اش بى معنا و تهى. شيفتگى اش به حزب حد و مرزى نداشت. منوچهر در حزب حل شده بود. فرديت، علايق و منافع و زندگى فردى برايش بى معنا بود.
تلاش و كوشش منوچهر براى سر و سامان دادن امور حزب و استحكام آن دو سال تمام بى وقفه ادامه يافت. به جوانانى كه از كار در كارخانه ها گله مند بودند و به اين دليل از شوروى و حزب شكوه مى كردند، درس استقامت و پايدارى مى داد. هر هفته براى كار مطالعاتى حوزه هاى حزبى پيشنهادهاى تازه اى مى آورد. ابتكار برگزارى جشن هاى سالگرد حزب و انقلاب اكتبر از آنِ او بود. از اين كه به كار كارگرى ساختمان گمارده شده بود، گله اى نداشت. مى گفت از اين راه به پولاد آبديده تبديل خواهيم شد.
اما پس از دو سال تلاش شبانه روزى، اميدش به احياى حزب و درست شدن كارها فروكش كرد؛ گرچه هنوز مى گفت: «درست خواهد شد». اما پس از چند بار كه با رهبران حزب: خاورى، فروغيان و لاهرودى در جلسات كميته حزبى و نيز به طور خصوصى گفتگو كرد، به تدريج چيزى در درونش شروع به شكستن كرد. ديگر نمى گفت «درست خواهد شد»، مى گفت: «بايد درستش كرد.»
رفتار و نيز انديشه منوچهر به تدريج دچار اغتشاش مى شد. منوچهر وقتى از كار ساختمانى روزانه بازمى گشت ديگر به اتاق رفقا براى بحث و اقناع نمى آمد. او هر روز ساكت و ساكت تر مى شد. كار ساختمانى طاقت فرسا زير آفتاب سوزان و ۴۵درجه اى كويرى چارجو كه روس هاى تنومند را نيز از پا مى انداخت، چيزى نبود كه اراده و ايمان منوچهر به سوسياليسم و حزب را سست كند. در او عوامل ديگرى تأثير گذاشته بود. ميان رهبران حزب و توقعات منوچهر هر روز شكاف بيشترى پديد مى آمد. آنها افرادى نالايق و كم سواد با شور و توانى ضعيف به نظر مى رسيدند كه با هيچ يك از معيارهاى حزبى منوچهر سازگارى نداشت. گزينش كادرها تنها بر پايه تملق و چاپلوسى شكل مى گرفت.
وقتى قرار شد وكيل- يكى از اعضاى سازمان جوانان كه هيچ هنرى جز خبرچينى و تملق نداشت- به عنوان نماينده سازمان جوانان توده در فستيوال جهانى جوانان در مسكو شركت كند، عرق سردى بر پيشانى منوچهر نشست. قادر به تحليل و توجيه اين تصميم نبود. تصوير جديد حزب در ذهنش ديگر شور و احساسى برنمى انگيخت. ديگر مثل سابق به كسى نمى توانست وعده «درست خواهد شد» بدهد. مسئول كميته حزبى را كه از ديدگاه او لياقت اداره يك حوزه ساده را هم نداشت، را نمى توانست به عنوان مسئول خود قبول كند. ديگر سخنى در برابر منتقدين براى دفاع از حزب به ذهن منوچهر نمى رسيد. چيز زيادى براى بحث وجود نداشت؛ يا بايد با منتقدين همراه و همزبان مى شد كه از نظر روحى نمى توانست؛ زيرا سال ها با آنها درگير بود؛ يا بايد به صف موافقين مى پيوست كه اين نيز با وجودان حزبى اش در تضاد بود. به سكوت روى آورد. فقط سكوت و خاموشى. اتوپياى منوچهر در حال شكسته شدن بود. بحران به تدريج در همه هستى و وجودش رخنه مى كرد و هويت و روحش را از درون مى گسست.
آن تابستانى كه منوچهر به فكر خودكشى افتاد از سال پيش داغ تر بود. نيش پشه هاى درشت و تشنه غروب هاى چارجو ديگر براى منوچهر تحمل ناپذير شده بود. احساس مى كرد كه در مغز او جاى يك چيز خالى مى شود. هماهنگى و تعادلش به سرعت به هم مى خورد. اگر حرفى داشت تنها با حيدر در ميان مى گذاشت. او را از همان روز بهارى پر كردن آنكت در دفتر سازمان جوانان به خاطر داشت. با آن كه حيدر از منتقدين بود، با همه اختلاف فكرى كه با او داشت، برايش احترام خاصى قائل بود. به او اطمينان داشت و او را از كادرهاى امتحان پس داده حزب مى دانست. اما نه تمايلى به ارتباط با ديگران داشت و نه ديگران مى خواستند با او دمخور باشند. احساس مى كرد به او خيانتى بزرگ شده است. خيانتى بزرگتر از تحمل و ظرفيت درك و پذيرش انسانى. همه چيز از او باز پس گرفته شده بود؛ مهمتر از همه هويت اش- نه تنها هويت اش بلكه گذشته، حال و آينده اش. اشعار كسرائى نيز تسكين اش نمى داد. در خلوت خود مى گريست. چند بار گريان و زار به خانه حيدر آمد. سر به ديوار كوفت. گفت مى خواهد به اروپا برود. اما مى دانست كه در آن سال ها بر لب آوردن اين آرزو نيز گناه بود. خود او بارها كسانى را كه چنين خواستى را پيش كشيده بودند به ترك سنگر و روى آوردن به دشمن متهم كرده بود.
مى دانست كه اين بار نوبت خود او است كه به اين القاب متهم شود. اتهاماتى كه چهار ستون بدنش را مى لرزاند. هيچ دشنامى زشت تر از خيانت به پرولتاريا و همكارى با ضد انقلاب جهانى براى منوچهر وجود نداشت. كمونيست محكمى كه در روياهايش هميشه خود را با روزبه ها و سيامك ها، باز تعريف مى كرد، ديگر به هيچكس و هيچ چيز باور نداشت. اعتماد به نفس در او كشته شده بود. خود را ناتوان، پوچ و هيچ مى شمرد؛ خوار و ضعيف و درمانده و بى كس؛ نه پشت و پناهى بود و نه غمخوارى. سر به ديوار مى كوفت و از درد ناله و ضجه سر مى داد. حيدر سنگ صبور او بود. درد دل هاى اندوهبار منوچهر را مى شنيد و مى كوشيد آرام اش كند. اما بيش از آن كارى از دست هيچكس ساخته نبود.
چند هفته اى بود كه منوچهر هر شب خواب مى ديد. احساس مى كرد در حال ديوانه شدن است. او كه براى همه چيز تحليل داشت، قادر به تحليل وضع خود نبود. منوچهر در خواب مى ديد كه در حال سقوط است؛ سقوطى كه پايان نداشت. سقوطى كه از درون مى شكست اش. نكند دارد ديوانه مى شود. ميان جسم و روحش شكافى بزرگ پديد آمده بود. اينها ديگر خواب نبود. كابوسى بود كه شب و روزش را يكى كرده بود. ذهنش قادر نبود مانند گذشته تصويرى از شكست هاى بزرگ سرمايه دارى و پيروزى هاى درخشان سوسياليسم در عرصه جهانى را به روح و روانش منعكس سازد. در مخيله اش يك خلاء ايجاد شده بود. براى پرسش ها پاسخى وجود نداشت. چرا چنين شد؟ چه اتفاقى افتاده است؟ او در كجاى جهان قرار دارد؟ پايان اين سقوط كجاست؟ فكرش روشن نبود. گيج و سرخورده و درمانده. اين منوچهر نه در استوارى قامت، نه در استحكام و ايقان درون، هيچ شباهتى به منوچهر يك سال پيش نداشت. موهاى سياه پر پشت و شانه خورده اش ديگر پريشان بودو جو گندمى. پشت اش خميده شده بود و مانند روحش شكست خورده به نظر مى رسيد. سيگار را با سيگار روشن مى كرد و در اعماق سكوت خود افكار مهلكى را مزمزه مى كرد.
روز شنبه كه منوچهر از خواب بيدار شد خسته تر و نااميدتر از هر روز بود. آفتاب سوزان چارجو به درون اتاق تابيده بود. بايد مانند هر شنبه ديگر به سوبوتنيك، يعنى كار داوطلبانه لنينى روزهاى شنبه كه در عمل اجبارى شده بود، مى رفت. «سوبوتنيك» ديگر برايش مسخره تر و بى معنى تر از هميشه شده بود. مى ديد كه در ميان همه كارگران شوروى سوسياليستى تنها او است كه با جان و دل كار مى كند. ديگران همه از زير كار درمى رفتند: چيزى كه روزهاى اول مانند پتكى بر سر منوچهر فرود مى آمد. اما اينك خود نيز بر احمقانه بودن اين نمايشات اذعان داشت. هر چه كه بود، منوچهر زير لب فحشى نثار «سوبوتنيك» كرد. غلتى زد و بلافاصله به ياد خوابى افتاد كه در هفته هاى آخر مرتب هر شب ديده بود. خواب مى ديد كه با پدرش كه از اعضاى قديمى حزب بود در يك فصل بهار از دامنه كوه دماوند بالا مى روند و به قله نزديك مى شوند. با هم سخن مى گويند. يادش نمى آمد كه درباره چه حرف مى زدند. اما ناگهان مكالمه شان قطع مى شد و پدر ناپديد مى شد. سنگ هائى به بزرگى يك اتاق از قله كوه به سويش سرازير مى شدند. او تنها بود؛ بى يار و ياور در زير آوار سنگ ها. فرياد مى كشيد و كمك مى خواست، اما كسى به دادش نمى رسيد. منوچهر با تشنج و سر درد از خواب برمى خاست. وقتى مى خوابيد همان كابوس دوباره تكرار مى شد. قله دماوند، ناپديد شدن پدر، ريزش كوه و فرياد و ضجه. اما اين روز شنبه احساس كرد كه آخرين ذره توانش هم ته كشيده است. ديگر جائى براى ترديد نبود. در روزهاى اخير بارها اين فكر را مزه مزه كرده بود كه زندگى بى معنا است. بايد به اين زجر كشنده براى هميشه پايان مى داد. در يك آن تصميم اش را گرفت؛ خودكشى. همه قرص هاى خوابى را كه هفته پيش از بيمارستان گرفته بود با يك ليوان آب سر كشيد. به خواب رفت. هنوز نيمه هوش بود كه همان خواب هميشگى تكرار شد، اما اين بار به پدر گفت: اين بار ديگر با هم ناپديد خواهيم شد. آنگاه به سنگ هاى بزرگى كه از قله كوه به رويش مى ريخت قاه قاه خنديد....
ساعتى بعد هم اتاقى ها متوجه شدند و به سرعت به بيمارستان بردندش. منوچهر از مرگ نجات يافت. چند روز پس از بسترى در بيمارستان ناگهان منوچهر ناپديد شد. تلاش هاى دوستان براى اطلاع از سرنوشت او به جائى نرسيد. با سماجت حيدر و پيگيرى موضوع سرانجام خبر رسيد كه او در آسايشگاهى در مسكو است.
اما دو هفته بعد وقتى منوچهر را با يك آمبولانس بازگرداندند، ايرانيان چارجو مرد شكسته اى را ديدند كه به جاى چشمان سياه و پر فروغ منوچهر دو كاسه خون در آنها نشسته بود. دست هاى لرزان اين مرد نحيف و نزار از آنِ خودش نبود. اين منوچهرى بود كه نگاهش سنگ شده بود. لاغر و نحيف و زجر كشيده. هولناكتر از همه در چهره اين جسد متحرك تنها يك چيز خوانده مى شد: ترس! ترس هولناكى كه در اعماق وجودش كاشته شده بود. تا چند هفته منوچهر همه را دشمن مى ديد. از همه چيز و همه كس مى ترسيد. با ديدن رنگ سفيد فرياد مى زد كه اينها مى خواهند مرا بكشند. وقتى كسى بشقاب تخم مرغ را كه غذاى ايده آل منوچهر بود به اتاقش آورد نعره اى شنيد كه درجا خشك شد. منوچهر تصور مى كرد كه بشقاب ابزار قتل او است. منوچهر كه سيگار را با سيگار روشن مى كرد از جرقه آتش فندك دچار جنون مى شد و نعره مى كشيد. زندگى در وجودش مرده بود. روح و روانش به تسخير ترس و نفرت درآمده بود. اشكى باقى براى ريختن نداشت. اگر لازم بود گريه اش را با خنده اى تلخ تر از زهر بروز مى داد. اگر حرفى داشت چند كلمه بريده بود. اما حزب و سوسياليسم از ليست مسائل او خط خورده بود. گوئى هيچگاه چنين كلماتى در زندگى او وجود نداشته است. همه چيز را به فراموشى سپرده بود. تنها يك موضوع در دستور زندگى او قرار داشت: گريز از شوروى. فرار از اين ظلمتكده بى رحم و بيداد. اگر هنوز كورسوئى در ته چاه زندگى منوچهر وجود داشت كه قلب او را ضربان مى داد همين يك خواست بود. اگر زندگى هنوز كمى ارزش زيستن داشت در همين نجات از اين فراموشخانه بود كه همه چيز آن براى زجر و ضجه منوچهر آفريده شده بود. شب و روزش تنها با اين فكر سپرى مى شد و براى دستيابى به آن حاضر به پرداخت هر قيمتى بود. برايش نه موافق و نه مخالف حزب معنائى نداشت. از ديد منوچهر اينها همه بازيچه هائى بودند كه سر نخ شان به دست كرملين نشين ها بود. حتى خواب و روياى منوچهر هم از سوى تبهكاران كرملين در مغزش تعبيه شده بود. در دنياى منوچهر همه چيز و همه كس با توطئه ربط داشت. تنها با توطئه بود كه منوچهر مى توانست زندگى، سرنوشت، گذشته، حال و آينده خود را توضيح دهد. حتى دختران روسى كه صبح ها با لباس هاى كوتاه ورزشى از جلوى ساختمان شماره ۵۸ مى دويدند در ديد او در كار توطئه براى فريب بودند. مى خواستند او را به هم آغوشى بكشانند تا كا.گ.ب. عليه منوچهر پرونده سازى كند. تصور مى كرد كه كا.گ.ب. مى خواهد او را در قبرستانى كه شوروى نام داشت براى هميشه دفن كند.
هيچكس از راز آن دو هفته اى كه منوچهر را در جسم و جان زير و رو كرد نتوانست پرده بردارد. اما ساكنان ساختمان «پى دسات وسم» يعنى ساختمان شماره ۵۸ چارجو همان زمان دانستند كه منظور مقامات از آسايشگاه مسكو بيمارستان روانى بوده است؛ همانجائى كه تاكنون هيچ احدى در شوروى از آن سالم بازنگشته است.
در شوروى انسان از نظر روانى يا سالم بود يا يك بيمار روحى لاعلاج. وظيفه روان درمانى شوروى نيز تبديل شهروندان نامتعارف به انسان هاى مطلوب نظام بود. ابزار و شيوه كار اين بيمارستان هاى روانى از همه كس پنهان بود. اما درباره نتايج و عواقب آن داستان هاى هولناكى بر زبان ها جارى بود. كسى از چند و چون «معالجه» منوچهر در آنجا اطلاع نيافت. اما همه مى دانستند كه اين بيمارستان هاى روانى محل نگهدارى ناراضيان و كسانى بود كه رفتارشان در چارچوب مطلوب سوسياليسم نمى گنجيد.

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
جدول
گزارش
بازتاب
جهان
ايران
المپيك
داستان
تاريخ
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   • 
•   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ايران   • 
•   المپيك   •   داستان   •   تاريخ   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   تحقيق   • 
•   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •