* «سعيد» را سال هاى دراز است كه به نام مى شناسيم. شاعر و نويسنده است و فعال سياسى است- يا بوده است-. با اين همه هميشه، در سايه روشن زيسته است. سايه روشنى كه سايه در آن غلبه دارد. در واقع مى شود گفت نام شهرت يافته اى است كه چيز دندان گيرى درباره اش نمى دانيم! شايد به اين جهت كه غالباً به آلمانى مى نويسد.
آنهائى را هم كه پس از انتشار، به فارسى ترجمه مى كند- يا مى كنند- آن قدر دست انداز دستورى پيدا مى كند كه رغبت آدمى را براى خواندن از ميان مى برد! به همين جهت، دوستان او را بيشتر بايد در ميان نويسندگان جوان آلمانى- عمدتاً مقيم مونيخ- جستجو كرد كه در شعرها و حرف هايش رگه هائى از شرق- و ايران- پيدا مى كنند. چيزهائى كه ديگر از فرط به كارگيرى در ادبيات دو رگه شرقى- غربى، نخ نما شده است. همين در «سايه زيستن» علاوه بر دوستان دور و نزديك، دشمنان- يا مخالفان- بى دليل و با دليلى نيز براى او به وجود آورده است.
سعيد، حالا مجموعه كوچكى از حرف هاى خود را به نام «زيستن در آلمان» انتشار داده است، شايد با اين نيت كه از تراكم سايه ها بكاهد و ذهن و انديشه خود را در روشنائى بيشترى قرار دهد. ولى متأسفانه باز «برگردان» بد، در اين كار اخلال مى كند، كه البته اين بار گناهش به گردن او نيست. ترجمه نارسا و گاه اخلالگر از «نينا انتصارى» است كه او را نمى شناسيم. محتواى حرف ها نيز آنچنان پيچيده نيست كه برگردانِ بد را ناشى از آن بدانيم. مگر آن كه مترجم آن را چنين انگاشته و كوشش كرده باشد كه نتيجه كارش مطابق اصل بشود!
-بارى پيش از آن كه، نگاهى گذرا بر «زيستن در آلمان» بيفكنيم، شايد بد نباشد، شرح حال مختصر نويسنده اش «سعيد» را بياوريم كه چه بسا درست و دقيق نباشد. ولى آن چه از او مى دانيم، همين هاست:
-سعيد ميرهادى- كه هميشه ترجيح مى دهد او را به همان نام كوچك بنامند- در سال ،۱۳۲۶ در تهران زاده شده و در هفده سالگى (۱۳۴۳) به آلمان مهاجرت كرده و در مونيخ اقامت گزيده است. شعرهاى او در آغاز در صفحات فرهنگى روزنامه هاى آلمانى انتشار يافته و بعد به صورت مجموعه هاى شعرى درآمده است. سعيد تاكنون چند جايزه ادبى به دست آورده كه آخرين آنها جايزه اى است به نام «آلبرت فون شاميسو» از سوى ديگر فعاليت هاى او در زمينه حمايت از نويسندگان تحت تعقيب و زندانى، جايزه «هرمان كستن» را در سال ۱۹۹۷ نصيب او ساخته است. سعيد از سال ۲۰۰۰ تا ،۲۰۰۲ به سرپرستى انجمن قلم آلمان برگزيده شده و از ياد نبريم كه در سال هاى پيش از انقلاب نيز از دبيران كنفدراسيون دانشجويان ايرانى به شمار مى رفته است.
از ميان شعرها و نوشته هاى، سعيد، مى توان از: دستِ دراز ملايان/ شب نزد من باش/ حيوانى كه وجود ندارد/ منظره هاى مادرِ دور افتاده/ و پوسته بيرونى، رؤياهاى درونى/ ياد كرد.
درست نمى دانيم كه بعضى از اين كتاب ها كه همه به زبان آلمانى انتشار يافته، به فارسى نيز برگردانده شده اند يا نه!
-و اما زيستن در آلمان- آخرين مجموعه نوشته هاى سعيد- كه اينك پيش روى ماست، عمدتاً فشرده گفتگوهائى است كه ويراستار ادبى روزنامه معروف «دى ولت»، در سال هاى گذشته با او برگزار كرده است. در اين گفتگوها، سعيد از جمله درباره جنبش جوانان در اروپا، در سال ،۱۹۶۸ وحدت دو آلمان و رابطه ادبيات و سياست اظهارنظر كرده است. دو بخش نخستين و پايانى كتاب، ولى از قالب گفتگو بيرون است و تأملات ذهنى سعيد را درباره زندگى در ايران و در غربت بازمى تاباند.
*
پرسه در خيال!
* «سعيد»، در نخستين بخش «زيستن در آلمان» كه «پرسه خيال بر مرز يك خاطره»، عنوان گرفته است، يادهاى ريز و درشت وطن را پس از ۴۰ سال دور از آن زيستن، مرور مى كند. بيش از همه يادهاى خردسالى و نوجوانى را. از وطن سخن گفتن براى او به اين معنا نيست كه از «پرچم و سرود ملى و تفاخر به آن» حرف بزند. مى خواهد از حس و حالى بگويد كه «متعلق به تهران» است. روزهاى داغ تابستانى را به ياد مى آورد كه «اغلب روزها يكى دو ساعتى، با پرسه در خيابان ها» با خود خلوتى داشته است. «هنوز هم حسرت ديدن آن الاغى را» دارد كه «هر ميوه فروش دوره گردى همراه خود داشت» و «براى انواع ميوه نيز آوازى در خورجينش»! سعيد براى اين «آواز آهنگين» توضيح غريبى هم مى دهد: «اغلب حزن آلود، چيزى شبيه زارى... گاه صداى مدام عَرعَر الاغ چيره مى گشت بر آوازخوانى صاحبش! ... و اين اسباب شادى ما بچه ها مى شد! ....» ميوه فروش هاى الاغ دار! البته تنها نبودند، يخ فروش ها و نمك فروش ها نيز وارد ميدان مى شدند. علاوه بر الاغ هاى سنتى، «تانكر» هاى غربى نيز براى آبرسانى به محله مى آمدند و «ميراب جار مى زد: امروز نوبت شماست.... و ما بچه ها شادى كنان داد مى زديم: آب اومد!»
سعيد در «تأمل ذهنى» خود به اين مقايسه مى رسد كه امروز ديگر ميوه فروش هاى دوره گرد با «وانت» مى آيند و «آوازهايشان هم تبديل به فريادهاى گوش خراش شده است» و اين نكته را البته از ياد مى برد كه اين فريادهاى گوشخراش هر چه باشد از «عرعر الاغ» بهتر است! سعيد خاطره اى هم از جنوب ايران دارد كه با خانواده مدتى طولانى ساكن آن شده است. فكر مى كنيد چه مى تواند باشد؟ : «در حياط، درخت نخلى بود» كه او روى آن مى رفته و «لم مى داده» و اينقدر تمرين مى كرده كه «سوت زدن» را ياد بگيرد. البته موفق هم شده است!
خاطره اى از نوع ديگر هم، در «پرسه هاى خيال» سعيد، آفتابى مى شود. سال ۱۹۵۳ (۱۳۳۲)، سال كودتا را به ياد مى آورد. پدرش كه نظامى بوده، شنيدن اخبار راديو و خواندن روزنامه ها را در خانه ممنوع كرده بوده، زيرا كه نمى خواسته خبر مرگ همقطاران خود را بشنود يا بخواند. پس از عبور از «خواب قيلوله» عمه جان كه او را بسيار دوست مى داشته و برايش هميشه پرتقال پوست مى كنده، به سال ۱۹۶۵ مى رسد كه مى خواسته از ايران بيرون بيايد. با شگفتى درمى يابد كه براى او، يعنى يك جوان ۱۷ ساله نيز در سازمان امنيت و اطلاعات كشور پرونده درست كرده اند. سبب را جويا مى شود كاشف به عمل مى آيد كه چون در دبيرستانى درس مى خوانده كه همه دبيرانش كمونيست بوده اند، زير نظر قرار داشته است! العهدة على الراوى!
در ادامه «پرسه» باز خاطره هاى بسيار ذيقيمتى آفتابى مى شود. هنگام نخستين سفر سرنوشت ساز، نخستين كارى كه پس از سوار شدن به هواپيما مى كند، سفارش يك بسته سيگار وينستون است. البته او در خفا سيگار مى كشيده ولى براى آن كه پدرش پاكت سيگار را در جيب او پيدا نكند.- گويا مرتب جيب هاى او را مى گشته است!- سيگار را دانه دانه- يعنى «نخ نخ»- از دستفروش هاى خيابان مى خريده است. در هواپيما با داشتن «پاكت وينستون در دست، احساس رهائى» مى كند! با رسيدن هواپيما به فرانكفورت، نخستين احساس غريبى به نويسنده پرسه هاى خيال دست مى دهد. خويشاوند مقيمى كه مى بايست مى آمد، نمى آيد و ميهماندار زن شركت لوفت هانزا به دادش مى رسد! او بسيار زيبا بود و ما از بس انتظار كشيده بوديم، دچار خوف و وحشت شده بوديم.» معلوم نيست خوف و وحشت از «انتظار» بوده است يا از ميهماندار زيباى لوفت هانزا؟! به هر حال ميهماندار زيبا كه به نظر مى رسد «مهربان» نيز بوده، آدرس هتلى را مى دهد و انتظار به پايان مى رسد.
*
«نشخوار وطن»!
* با آن كه دستاورد پرسه در خيال عمدتاً «خصوصى» است ولى گاه به گاه- و عمداً- اظهارنظرهاى «موشكافانه» سياسى و اجتماعى نيز از آن بيرون مى زند.
سعيد از همان سال ۱۹۷۳ كه به عنوان دبير كنفدراسيون دانشجويان ايرانى (اتحاديه ملى) برگزيده مى شود، يقين مى كند كه ديگر نمى تواند به ايران بازگردد. چرايش را براى نخستين بار كشف مى كنيم:
- «شاه قانونى را از مجلس گذراند كه طبق آن، اعضاى كنفدراسيون، كه كمونيست تلقى مى شدند، پيشاپيش به ده سال زندان محكومند! .... اعليحضرت، انتقام حيثيت از دست رفته اش را مى گرفت...»! سعيد اين را مى گويد و يكباره به شش سال بعد مى جهد، يعنى به سال انقلاب شكوهمند اسلامى ،۱۹۷۹ تا لذت شادمانه خود را از شنيدن خبر خروج شاه از ايران به نمايش بگذارد:
- «ساعت ها طول مى كشد تا اين قضيه باورش شود كه «شاه واقعاً رفت و تبعيد تمام شد.»! پس با شور و اشتياق بسيار بار سفر مى بندند و به «وطن آزاد شده» بازمى گردد. ولى در همان گام هاى اول «ترش» مى كند. يك موسسه نشر كتاب از همكارى با او سر باز مى زند و مى گويد «چهارده سال نبوده اى و مذهبى هم نيستى. تو فقط مايه دردسر ما خواهى شد!» از مؤسسات گذشته، مردم عادى نيز در او به چشم بيگانه نگاه مى كنند. «صبح به خير» گفتن او حتى آنگونه نيست كه در ايران رايج است. در رستوران، پيشخدمت از همان بدو ورود درمى يابد كه او از «خارج» آمده است بدون آن كه به نويسنده ما توضيح بدهد، اين را از كجا فهميده است! همين نويسنده مبارز ما را «عصبانى» مى كند. مى بيند كه «نبض زمان در اينجا طور ديگرى مى زند تا در آلمان. او در اين جا نيز بيگانه است. پس از نو به آلمان بازمى گردد و به «نظاره دومين تبعيد» خود مى نشيند.» البته اگر بتوان بر اين گونه جا عوض كردن ها و اقامت گزيدن ها، نام تبعيد نهاد.
سعيد معتقد است كه دوستان چهل ساله او در آلمان هم گاه «لطيفه» هائى را كه او تعريف مى كند، نمى فهمند! «چون به چيزى اشاره دارد كه آنها ديگر آن را به جا نمى آورند»! راستش را بخواهيد اگر محتواى آن لطيفه ها، چيزى باشد در رديف دستاوردهاى «پرسه در خيال»، حق به جانب دوستان سعيد است! هر چند كه خود او مى گويد: «فارسى من بدون ايراد و خالص است، اما كهنه و منسوخ! :
- «من وقتى فارسى حرف مى زنم هرگز لغات خارجى به كار نمى برم، در تهران زبان فارسى مردم پر از لغات «آمريكائى» است»! جل الخالق!
جالب تر از همه كارهائى است كه سعيد پس از ديدار از تهران تغيير يافته، يك سال بعد در رُم انجام مى دهد:
- «يك پاكت تخمه آفتابگردان خريدم و حين پرسه در خيابان تخمه مى شكستم و پوستش را مى انداختم روى زمين، درست مثل دوران! چهارده سالگى ام در تهران! .... يك بار هم از دستفروشى كه گارى داشت- (ابد به ياد دوره گردهاى الاغ دار در تهران)- بلال خريدم، به رسم تهران نمك اندودش كردم... ايستاده بودم و وطنم را نشخوار مى كردم...»!
«مباشر فرتوت»!
*در بخش پايانى از «زيستن در آلمان» نيز مطالب پراكنده اى از زمين و زمان، گنجانيده شده است. ارتباط ميان بندها و نكته هاى بى شمار عرضه شده را به زحمت مى توان دريافت. اگر چه اين جا و آنجا، رگه هائى از نظرات و حرف هاى راست و درست به چشم مى خورد. «كودكى در جستجوى اروپا»، همچنان بازتاب شور و شيفتگى دوره نوجوانى نويسنده براى پيوستن به «آزادى» است كه اروپا جايگاه اصلى آن پنداشته مى شده است.
جستجوى آزادى از همان ۱۴ يا ۱۵ سالگى آغاز مى شود. او «نوجوانى بود كه «با خشمى خام عليه ديكتاتورى» برخاسته بود تا آزادى را تنگ در آغوش گيرد»! و «اين گوهر گران سنگ- يعنى آزادى- را تنها مى توانستيم در اروپا بيابيم. «آزادى، برابرى، برادرى»!
كودك- يا نوجوان- در جستجوى آزادى، مى رود به سراغ كتاب هاى نويسندگان اروپائى. به گفته سعيد «اروپائى ها نيز از تيغ سانسور اعليحضرت درامان نمانده بودند»! كار را ولى كتابفروشان دوره گرد روبروى دانشگاه آسان مى كردند- يعنى سانسور حواسش به آنها نبوده است!- و كتاب ها را به دست «جويندگان تشنه» مى رساندند: آلبر كامو، ژان پل سارتر، استاندال، ژان لافيت و ماكسيم گوركى. به هر حال نوجوان رد پاها را پى مى گيرد و ديرى نمى پايد كه خود را به آغوش اروپا، به دامان آزادى مى اندازد. ولى به زودى چهره ديگرى از اروپا را نيز كشف مى كند: همين اروپائيان شيفته آزادى هستند كه ديكتاتورها و سانسورچيان آن سوى دنيا را حمايت و تقويت مى كنند.
نوجوان از خود مى پرسد: از شرق چه مانده است: عكس برگردان پلاستيكى از اروپا، اقتصادى ويران. سياستى مفلوج، انبار زباله هاى اتمى غرب، بازار فروش، جائى كه بهانه اى است براى اعمال مجازات و توجيهى براى جنگ هاى صليبى آينده...! .... اروپا، مباشر فرتوت آدمكشان مزدور است كه.... در عين حال حقوق بشر نيز مى فروشد...»! / «وَه چه اروپائى! ...»، آلات و ابزار شكنجه را، به ديكتاتورهاى شرقى مى فروشد، بعد جان به دربردگان از شكنجه را در بيمارستان هاى مجهز خود با مته هاى پيشرفته تحت مداوا قرار مى دهد! ....
ادعانامه سعيد، عليه اروپا بلندتر از آن است كه در بازتاب ما بگنجد. در پى آن نيز حرف هائى در زمينه اسلام و جنگ تمدن ها و بوش و بن لادن و واقعه يازدهم سپتامبر مى آيد تا به اين پايانه مى رسد كه آن چه كه در اروپاى امروز مى جوئيم و نمى يابيم همان اكسيرى است كه از اروپاى قديم آموخته ايم: «برابرى، همانا برادرى است، برادرى همذات آزادى است و آزادى همانا، آزادى دگرانديشان است!» *
*
مرگ «ناصرى»
*در آخرين دقايق بازتاب نگارى، باخبر شديم كه «فريدون ناصرى» نوازنده معروف سازهاى كوبه اى و رهبر پيشين اركستر سنفونيك تهران در سن هفتاد و پنج سالگى درگذشته است.
ناصرى را بايد از نسل سوم از موسيقيدانان پيشرو ايران به شمار آورد كه در گسترش دانش موسيقى بين المللى و نوسازى موسيقى ملى نقشى مهم برعهده داشته است. اين موسيقيدانان را از اين جهت «پيشرو» مى ناميم كه در روياروئى با موسيقى ملى، نگاه به آينده داشتند و مى كوشيدند هم در حوزه نظرى و هم در عرصه عملى، موسيقى ملى را از تنگناى ملال آور سنت به درآورند و چشم اندازهاى تازه اى براى آن ترسيم كنند.
علينقى وزيرى و پرويز محمود، اگر چه با تفاوت هاى سليقه اى، بانيان نوآورى محسوب مى شوند، پس از آن شاگردان آنها و نيز كسانى كه در كنسرواتوارهاى اروپا به تحصيل موسيقى پرداخته بودند وارد ميدان شدند. در اين نسل دوم با چهره هاى كارساز و تعيين كننده روبرو مى شويم مثل ثمين باغچه بان، حسين ناصحى، فريدون فرزانه، حشمت سنجرى، مرتضى حنانه و هوشنگ استوار كه خود، موسيقيدانان نسل سوم را پرورش دادند و ناصرى يكى از آنان بود.
*
*فريدون ناصرى در سال ۱۳۰۹ در تهران زاده شد. دوستى پدرش با هنرمندان زمانه، سبب شد كه پاى او نيز به محافل هنرى و از آن راه، به هنرستان عالى موسيقى باز شود. در آن زمان علينقى وزيرى رياست هنرستان را برعهده داشت و چند سال بعد آن را به پرويز محمود واگذاشت. ناصرى هر دو دوره را تجربه كرد و نواختن چند ساز را فراگرفت. با بازگشت باغچه بان از سفر تحصيلى تركيه، ناصرى نزد او به فراگرفتن آهنگسازى پرداخت.
-آشنائى با هوشنگ استوار، استاد ديگر هنرستان كه در بلژيك درس خوانده بود، چشم انداز تازه اى به روى ناصرى گشود. به سفارش او رهسپار بروكسل شد و نزد «آندره سورى» استاد معروف موسيقى به شاگردى نشست. «سورى» پس از تحصيل نيز، يار وفادار ناصرى باقى ماند و براى هنرنمائى هاى «كوبه» اى او برنامه هائى برگزار كرد.
-ناصرى در بازگشت به ايران، از سال ،۱۳۴۲ همواره، دست در كار موسيقى بوده است. مديريت آرشيو موسيقى ملى- و بين المللى، عضويت شوراى موسيقى راديو، عضويت در اركستر سنفونيك تهران، به عنوان نوازنده «تيمپانى»- ساز بزرگ كوبه اى- و سرانجام سرپرستى مشترك اركستر فارابى، با مرتضى حنانه، سرپرست اركستر «باربد» دو، راديو تلويزيون ملى ايران و رهبرى اركستر سنفونيك تهران- پس از انقلاب- از مشاغل عمده او به شمار مى رود. برگزارى چند برنامه «نظرى» موسيقى در راديو تلويزيون نيز در كارنامه فرهنگى او به چشم مى خورد.
*
*از فريدون ناصرى، آفريده هائى چند نيز به جاى مانده است. او در سال هاى پس از انقلاب، به موسيقى فيلم روى آورد و از جمله براى «ستارخان» از ساخته هاى «على حاتمى»، «آن سوى مِه» و «ناخدا خورشيد» از «ناصر تقوائى»، موسيقى نوشت.- گمان مى كنيم موسيقى فيلم «زنبورك» از «فرخ غفارى» نيز از فريدون ناصرى باشد.- كتابى نيز از ناصرى به يادگار مانده است كه «اصطلاحات جهانى موسيقى» را در خود دارد.
Butilpa@aol.com
*سعيد: زيستن در آلمان، نشر پامس، كلن (آلمان)، بهار ۱۳۸۴.