خوانندگان نسبتاً گرامى، اين هفته ما به سراغ آقاى عسگر نسبتاً آهنين رفتيم و او را مورد سين جيم قرار داديم، تا ايشان را به دست خود ايشان افشاء كنيم. در اين مصاحبه آقاى نسبتاً آهنين «شك پذير» را در مقابل آقاى نسبتاً آهنين «اهل يقين» قرار داديم، نتيجه «گريه- خندآور» بود، كه مى خوانيد:
سين: آقاى آهنين، شما مگر ننوشته بوديد:
قلم را چو كردى تو شقّ و علم
چُماقش بنام وُ، ننامش قلم!
جيم: عجب! اين شعر از من است؟ چقدر شبيه شعر فردوسى است!
سين: شما هم دچار «ضعف حافظه كاسبكارانه و حسابگرانه رسولان دروغين» شده ايد؟
جيم: اين جمله ديگر از كيست؟ مى خواهيد مرا در مورد خودم دچار شك كنيد و آرامشم را از من بگيريد؟ من اين تاكتيك يا حقه ژورناليستى را مى شناسم: شك كه از در وارد شد، يقين از پنجره فرار مى كند!
سين: آقاجان، فقر كه از در وارد شد، عشق از پنجره فرار مى كند! جمله را تحريف نكنيد! آيا خودشيفتگى تان، باعث انكار شعور ديگران نمى شود؟
جيم: كدام خودشيفتگى؟ نمونه اى بياوريد!
سين: عجب آدم كم حافظه اى هستيد! مگر شما در شعرى به شوخى ننوشتيد:
دخترم، وه كه چه زيبا شده اى
رونوشت خودِ بابا شده اى؟
جيم: بابا اين يك شوخى بود، چرا ول كن معامله (ما) نيستيد؟
سين: نشنيدى كه گفته اند: ول كن تا ول كنم؟ بگذريم، چرا آنچه را كه در خود تحسين مى كنيد، در ديگرى ايراد مى بينيد؟
جيم: منظورتان را نمى فهمم، كدام شباهت ناگزيرى را بين ما و كسانى كه مورد انتقادمان قرار مى گيرند، مى بينيد؟
سين: ناگزير بودن كار يك اهل قلم در يك نظام غير دموكراتيك!
كار كردن شما در روزنامه هاى سناتورهاى نظام پيشين و كاركردن روزنامه نگاران فعلى، در يكى از روزنامه هاى موجود نظام كنونى!
جيم: اما، نبايد نمك گير صاحب كار شد و يا «دستكش مخملى سپيد بر مشت آهنين»! رقصيدن تا حدى اجبارى است، اما خوشرقصى؟
سين: تا حدى حق با شماست، ولى چرا در برخورد با خطاهاى خود، در نقش وكيل مدافع ظاهر مى شويم و در برخورد با خطاهاى ديگران در نقش دادستان؟
جيم: آخر اين چه روشى است كه بگوئيم: آنقدر اصلاح طلبان را انتخاب مى كنيم تا انها چيزهائى را كه مى گويند، اصلاح كنند؟
سين: مثلاً؟
جيم: مثلاً دولت پاسخگو؟
سين: چه ايرادى دارد؟
جيم: چون «دولت پاسخگو»، همواره خود را در مقابل «رهبر» پاسخگو مى داند، نه در مقابل مردم و حتى مردم را «نامحرم» مى پندارد!
سين: آقاى آهنين، برخى از طرفداران اصلاحات دلخورند كه پاداش كار خود را از مريم دريافت نكرده اند، نظرتان چيست؟
جيم: حال كه وارد مرحله جدى مصاحبه شده ايد، ما هم جوابى بسيار جدى به سئوال شما مى دهيم:
كارمندى به رئيس اداره گفت: حقوق من در تناسب با كارم نيست!
رئيس اداره نگاهى به او انداخت و پس از مكثى گفت: حق با شماست، ولى ما كه نمى توانيم بگذاريم شما از گرسنگى بميريد!
سين: حال كه جوابتان اينقدر جدى است، ما هم سئوال جدى ديگرى مطرح مى كنيم: چرا بعضى ها چنان خود شيفته اند، كه اهميتى براى ديگران قائل نمى شوند؟
جيم: زيرا: زنى به پدر اقرار گير گفت: من ساعت ها در مقابل آينه مى نشينم و از ديدن خود لذت مى برم و به زحمت مى توانم چشم از تماشاى زيبائى خود بردارم! پدر اقرار گير پرده را كنار مى زند و نگاهى به او مى اندازد و با لحنى ملايم مى گويد: خيالتان آسوده باشد كه اين «گناه» نيست، بلكه فقط يك «اشتباه» است!
سين: يك سئوال جدى ديگر: آيا فكر نمى كنيد كه شما ميهن خود را از دست داده ايد و غربت تان تلخ تان كرده است؟
جيم: يك پاسخ جدى!
جان من آماجِ شلاق تو شد
عاشق آن قد ديلاق تو شد
بر سر مالم نبودم، مدتى
درد آمد، وارد باغ تو شد!
سين: احساس مى كنم كه اين شعر شما دو پهلوست: به پالان زده ايد تا خر بفهمد؟
جيم: بعضى خرها، خرتر از آنند كه بفهمند! بگذريم، سئوال ديگرى نداريد؟
سين: چرا، هنوز يكى دو سئوال باقى مانده است: چرا مقام رهبرى، توصيه ملت را به رياست جمهورى مى فرمايند؟
جيم: آخوندى به آقازاده اش گفت: احمق ترين همنوعان را بهترين مخلوقان خدا بدان، كه آنها بهترين مشتريان ما هستند!
سين: شما از واقع گرائى ژورناليستى كمى فاصله گرفته ايد، اينطور نيست؟
جيم: ژورناليست هاى واقعى، كارشان همين است: از تمام «آشيل» پاشنه اش را ببينند و از تمام اسفنديار «چشم» اش را!
سين: يعنى چه؟
جيم: يعنى، در زمانه اى كه سازندگى فردا به خوابگردان ديروز و پريروز، واگذار شود، بايد كه صبر سبد كاغذهاى باطله بيشتر از صبر كاغذ سفيد باشد!
سين: آقاى نسبتاً آهنين! شما آدم بشو نيستيد! اما بگوئيد كه چرا دعوت ما را براى مصاحبه پذيرفتيد و مشت خود را واكرديد؟
جيم: زيرا: به قول «اينديرا گاندى»، با مشت گره كرده نمى توان دست كسى را فشرد!
سين: اشاره ديپلماتيك شما را دريافتيم! اما سئوال آخر: چرا در اين غربت بى حرمت و بى مزد و مواجب، مى نويسيد؟
جيم: پاسخ شما را با «جوك» پر معنائى مى دهم كه مى توان آن را «فرار از جهنم» ناميد: پيرزنى به اداره كاريابى رفت و گفت: هر كارى، هر كارى كه باشد قبول مى كنم، فقط به شرط آن كه در خانه نباشم! كارمند جوان اداره كاريابى از او پرسيد: آخر چرا؟ شما كه در اين سن، موظف به كاركردن نيستيد!
آن پيرزن در پاسخ گفت: پسر جان، اين مصيبت را به كجا ببرم كه شوهرم از ديروز باز نشسته و بدتر از آن خانه نشين شده است!
سين: بله، اينجاست كه شاعر مى گويد: پيرزنى را ستمى در گرفت!