تفاوت ماهوى اديان ايرانى با اديان ابراهيمى- آخرين قسمت
تمدن هاى باستانى در منطقه خاورميانه بزرگ؛ اُعم از مصر و يونان و ايران، هر كدام پاسخى متفاوت به «چرائى زندگى» بر روى كُرّه ارض داده اند. اين سه تمدن هر يك در شكل گيرى جريانات فكرى و دينى بعد مؤثر بوده اند. ويژگى هاى فلسفى و دينى اين سه تمدن به قرار ذيل اند.
۱-مصر باستان در دوره فراعنه، به مثابه تمدنى كُهنسالتر، مدعى بود كه حيات دنيوى بشر در اساس بايد در خدمت زندگى اُخروى قرار گيرد. فراهم آوردن توشه براى حيات پس از مرگ، ستون پايه اعتقادى اين نگرش را تشكيل مى داد. زبان قبطى مصريان باستان با آن كه از ريشه زبان هاى سامى نبود، ولى، ميراثِ فرهنگى آن در شكل گيرى اعتقادات مذاهب ابراهيمى سهمى به سزا ايفاء كرد.
پاسخ تمدن مصرى در طول اعصار، پايه و اساس سه دين توحيدى؛ يعنى اديان ابراهيمى را شالوده ريزى كرد. سه دين يهوديت، مسيحيت و اسلام همانا بر مبناى پاسخ مصريان باستان؛ يعنى مهمتر شمردن آخرت بر دنيا، استوارند. فلسفه دينى اديان سامى و يا ابراهيمى بر اين باور پاى مى فشرد كه انسان هيچگونه نقشى در سرنوشتم نهائى عالم وجود ندارد.
گناه اوليه آدم و حوا و اصل «قطعيت» ؛ يعنى اعتقاد به تقدير، از زُمره مشتركات اديان توحيدى است. در اين روال، عبادات و تبعيت از احكام واجد اهميت هستند. اديان سامى بر جهان ابدى و بر جزا و يا پاداش اعمال پس از مرگ تكيه مى كنند و لذايذ بهشتى را بر خوشى هاى موقتى و گذراى دنيوى مُرجح مى دارند.
انجام امور دينى و اندوختن صواب؛ يعنى توشه آخرت، از جمله مقدمات اوليه در اديان سامى محسوب مى شوند.
۲-تمدن يونانى بر زندگى مادى و اين جهانى تكيه مى ورزيد. استفاده از علم و خرد، لازمه بهره مندى از همه نعمت هاى دنيا شمرده مى شد. يونانيان باستان معناى زندگى را در عالم مادى مى جستند. از نقطه نظر آنها، عوامل اصلى خوشبختى عبارت بودند از: سلامت جسمانى، زيبائى و خردگرائى علمى.
پاسخ تمدن يونانى شامل حالِ خدايان كه در ارتفاعات كوه المپ زندگى مى كردند نيز مى شد. تنها فرق خدايان با آدميان در اين بود كه خدايان جاودانه و مردمان ميرنده بودند. روميان پس از فتح يونان، زبان يونانى آموختند و ميراث فرهنگى آن را سرلوحه زندگى خويش قرار دادند.
در اساطير يونانى و رومى، خدايان مانند آدميان دچار اميال پَست هستند. خدايان مثلاً دزدى مى كنند و يا حسادت و كينه مى ورزند. در اساطير يونانى و يا رومى، خدايان مى توانند عاشق شوند و يا به حسادت، خدا بانوى ديگرى را به ربايند. يونانيان و سپس روميان، خدايان و آدميان را واجد احساسات و كُنشهاى مشابه فرض مى كردند.
۳-تمدن ايرانى بر نوعى دوآليسم و بر اصل «عدم قطعيت» دلالت داشت. از نقطه نظر ايرانيان در دوران پيش از اسلام، سرتاسر وجود و عوالم كيهانى از دو نيروى متضاد برآمده است: يكى عبارت است از نيروى حامى همه نمودهاى نيكى و راستى و دومى عبارت است از نيروى در برگيرنده همه پليدى ها و كژى ها.
اصل عدم قطعيت بدين معنا است كه نتيجه مبارزه و زورآزمائى بين اين دو نيروى متقابل نامعلوم و نامُتعيّن است.
در اساطير ايرانى، ايزدان به دو دسته خوب و بد تقسيم پذيرند. ايزدان بد قابليت اصلاح و تغيير جهت ندارند.
ايزدان خوب چنانچه از مسير راستى منحرف شوند، نيروى فَره وَشى از آنان نيز رخت برمى بندد. امكان بازگشت جوهره فره وشى اگر ناممكن نباشد، حداقل بسيار بعيد مى نمايد. خوبى و درستكارى آفريده اهورامزداست. بدى و كژپندارى همانا از فرمانروائى اهريمن برمى خيزد.
ايزدان ايرانى برخلاف خدايان در اساطير يونانى، هر كدام انحصاراً به انجام امورى خاص مى پرداختند. مثلاً «تيشتر» ايزد باران است و «بورژا» ايزد رويش گياهان. گوناگونى خدايان بعداً با ظهور زرتشت، به دو خداى برتر تقليل يافت. زرتشت آن خدايان قديم آريائى را كه بنام ديوان؛ قواى مخرب را نمايندگى مى كردند، برانداخت، آن ايزدان كه در خدمت اهورامزدا درآمدند (همانند سروش و ميترا) نيكو صفت باقى ماندند. آنان كه اهريمن را در فراگسترى اقتدارش يارى مى دادند داراى يك هستى ديويسنى شدند. با ظهور زرتشت، اهريمن به عنوان سلسله دار پليدى ها در برابر اهورامزدا قرار گرفت.
در تخالف با دين هاى سامى در منطقه بين النهرين، كيش زرتشت مدعى بود كه بشارتى فراگير دارد. تمدن هاى باستانى بين النهرين داراى خدايان نرينه و مادينه بودند و مردمان هر ده و يا شهرى از خدايان مخصوص به خود تبعيت مى كردند. در مقابل، آئين زرتشت فراخوانى در برگيرنده بود كه بومى گرائى و تعصبات قبيله اى را برنمى تابيد. در عين حال زرتشتيان در انتخاب مذهب و عقيده، آزادى را پاس مى نهادند. كوروش هخامنشى مردمان كشورهاى مفتوحه را در حفظ اعتقادات دينى خود آزاد مى گذاشت و معابدشان را محترم مى شمرد.
در فلسفه آفرينش زرتشت، انسان تنها موجود زنده اى است كه قادر است قضاوت و انتخاب نمايد. دخالت بشر به منظور تغيير، بر نتيجه نهائى مبارزه ميان دو نيروى متخاصم در كائنات اثر خواهد گذاشت. دو نيروى قاهر ولى متضاد با يكديگر در كيش زرتشت عبارتند از اهورامزدا و اهريمن.
بنا بر حكمت مزدائى، تن آدمى از خاك برمى آيد و به خاك باز مى گردد. جان آدمى، اما، از ذات ملكوت است كه با مرگ راه برگشت مى سپارد. در صبح اَزل، عالم گيتى از دل جهان مينوى؛ يعنى از ذات اهورائى، به بيرون فوران زد و هستى يافت. عالم گيتى چون به منزل آخرت در رسد، بنيان آن متلاشى شود و دوگانگى عالم ماده با عالم مينو براى هميشه منتفى گردد.
آن دوگانگى كه روز نخست ميان نيك و بد درافتاد، در روز اَلَست؛ يعنى در پايانه گيتى، به يگانگى باز برمى گردد. اين بدان معناست كه بنيان بدى و پليدى برمى افتد و نيكوئى و درستكارى همى جهانگير شود. سخن سراى بزرگ فردوسى در مدح آنچنان برآمدى گويد:
جهان شد پر از خوبى و ايمنى/ زبَد بسته شد دست اهريمنى
در آئين زرتشت، «اَشا» يعنى ساختارها و مبانى اجتناب ناپذير هستى. از زُمره مبانى اَشاى زرتشتى، يكى تمكين به نظم و قانون و محترم شمردن وضعيت موجود است. قوانين فيزيكى چون نيروى جاذبه از اصول اوليه اَشاء محسوب مى شوند. تغيير و ضرورت توسعه عامل ديگرى از احكام اشاء مزدائى است. اين اصل ظاهراً در تلاقى با اصل تمكين به نظر مى رسد. اما مراد از آن اين است كه هر وضعيت قانونى و نظم موجود را بايد به درايت به جلو سوق داد و در جهت توسعه آن انديشيد.
عقل سليم و انديشه ورزى همانا فروزش و آموزه ديگرى از احكام اَشاء است. براى جلوگيرى از حالت رخوت و درافتادن در دور باطل، بايد عزم و عقل جَزم كرد تا به سوى گستره هاى نو راه گشود. در امر شناسائى و راه گشائى، خِرد جمعى و توانا كردن آن، بهترين راهبرد تلقى مى شود. چرا كه عقل فردى به ذات، ناتوانمندتر از عقل جمعى است.
پويائى عقل جمعى نيز در گِرو فضاى باز و امان دادن به تكثر انديشه هاست. از اينرو بود كه در دوره هخامنشى مذاهب و عقايد از آزادى تبليغ بهره مند بودند. فرّه ايزدى حكومت را واميداشت تا از مذهب و عقيده خاصى جانبدارى يك طرفه و مطلق نكند. در اين راستا، توسعه مسالمت آميز، تدريجى و سنجيده با مبانى اَشاى مزدائى سازگارتر است. زيرا انقلاب و براندازى راهكارى عجولانه و التقاطى محسوب مى شود.
احكام اشاء در برگيرنده قوانين لايزال و جهانشمول بشرى هستند. اين قوانين حكم ثابته هاى خِرد فلسفى را دارند كه جوهره آفرينش را مى نمايانند.
موازين اشاء دگرگونى نمى پذيرند و در فراگرد خرد جمعى همارهُ حكم راهنما و ستون پايه هاى انديشه فلسفى محسوب مى شوند. مى توان مقوله حقوق بشر و آزادى هاى اساسى در تمدن امروزين را جلوه اى از فروزه هاى گوهربار اَشاء زرتشتى دانست. با اين همه، دست آوردهاى تمدن يونانى بسى بيشتر از تمدن ايران باستان به شكل گيرى «مدرنيته» ؛ يعنى تمدن معاصر، يارى رسانيد.
(پايان)