|
تهران داغ داغ- على مستعلى زاده- تهران
چرا هجده تير هيچ خبرى نشد
جوان ها از ترس پاسپورت در انتخابات شركت كردند و چرا به احمدى نژاد رأى دادند
شعرى براى كونداليزا رايس و معشوق قزوينى او
چگونه نظر رهبر در دو روز عوض شد
كشف عشرت طلا درباره معشوق قزوينى كونداليزا رايس
باج گيرى بسيج در اهواز
مثل گوسفند ها و اوضاع ايران
منتظر چه بوديد. منتظر اينكه هجده تيرماه كه برسد دانشجويان بريزند توى خيابان و به جاى مردمى كه رفتند پاى صندوق و نه حرمت اكبر گنجى را حفظ كردند و نه فريادهاى دكتر ملكى بيچاره و ناصرزرافشان را كه با اعتصاب غذايش تا دم مرگ رفت. جون اگر به حرف اينها و هزاران نفر آدم درست و حسابى توجه ميكردند بايد نميرفتند پاى صندوقهاى اين انتخابات قلابى و به دنيا نشان ميدادند كه آنها از اين رژيم متنفرند.
اما اينكار را نكردند چونكه دوستان ما در خيابان انقلاب خواب نما شده بودند كه بايد شركت كرد وگرنه سال آينده درس و خوابگاه خبرى نيست و بايد رفت سربازى و چونكه شناسنامه هايتان مهر ندارد در سربازى هم آب خنگ ميل خواهيد كرد در مناطق مرزى و جائى كه صداى فريادت را هم كسى نشنود. اين حرف دو سه روزمانده به انتخابات همه جا شايع شد و هر چه بزرگتر ها گفتند بابا گول نخوريد همه اش كلك است و سيستمى نيست كه بتواند اينكار را بكند و شناسنامه ها را بررسى كند. به گوش كسى نرفت.
يكى فكر دختر عمويش بود كه تازگى ها نامزد كرده اند، آن يكى گفت ميخوام بزنم بيرون و پسر عموم براى دعوتنامه فرستاده ميخواهم كارى نكنم كه با زندگى بازى بشه. خلاصه اش اينكه نبايد خودمان را گول بزنيم. البته كه درست است كه ما را هم در جاى بدى گير انداخته بودند يا بايد به دارودسته مافياى رفسنجانى رأى ميداديم و يا به اين عقب افتاده و كسى حاضر نبود كه به رفسنجانى رأى بدهد. يك عده هم راه افتاده بودند و مى گفتند بابا به رفسنجانى رأى بدهيد كه پيرمرده و از خودش آتيه و آينده اى نداره و مى خواهد بشه اميركبير، مى شود از اين فرصت استفاده كرد. بين ما ها كه شايع شده بود بريم به رفسنجانى رأى بديم كه بتوونيم در بريم.
خلاصه آن دو سه روز تمام مدت بچه ها در خوابگاه بيدار بودند و نمى دونستند كه بايد چكار كنند كه كمتر زيان داشته باشد. هرچى گفتيم بابا دعواى خانوادگى است بين آقا مجتبى كه باباش معتقده كه خودش آقا شده با محسن و مهدى دارودسته دزدها كه ميخوان تتمه اش را هم بالا بكشند و به خوبى و خوشى بگذارند و بروند.
تو هر خوابگاهى دعوا بود.
يكى بلند ميشد و ميگفت بابا غيرتتان كجا رفته جطور به كسى رأى بدهيم كه اكبر گنجى را انداخته به زندان. چطور تو روى اين بيجاره نگاه كنيم. يكى يك چيز ديگرى مى گفت. آخرش گفتيم شير يا خط مى اندازيم اما حرفمان اين بود كه اگر قرار شد رأى ندهيم ديگر مرد و مردانه پايش بايستيم و همه دانشگاه ها را هم با خودمان همراهى كنيم. نكند كه هم چوب را بخوريم و هم پياز را. آره همه اين حرفها را زديم ولى بالاخره از صندوق همان چيزى درآمد كه ازش ميترسيديم. دسته گل احمدى نژاد، آن هم با اينهمه راى. با اين همه با هر كدام از بچه ها كه صحبت كنى ميگويند خيلى هم خوب شد و اينهم يك دوم خرداد بود. هشت سال پيش هم با آن رأى مردم به كسى كه حاكميت مى خواست گفتند نه. اين دفعه هم همان كار را كردند.
فردايش كه نتيجه رأى اعلام شد كسى نميتوانست تو روى آن يكى نگاه كند. احمدى نژاد! كى باور ميكرد. به قول مجيد بايد بگذاريم برويم و خودمان را معرفى كنيم اهل بنگلادش هستيم و هيچ نسبتى با ايرانى ها نداريم. من يكى از خجالت دارم آب ميشوم جلو در و همسر.
ميگويند هنوز هيجى نشده و همان بى عرضه رئيس جمهور هست كه هست، بسيجى ها كه هار شده اند در چند تا دانشكده افتاده اند به جان بچه ها كه ديگر اتاق انجمن را خالى كنند. آن يكى اعلاميه داده كه استادان بدنام بزودى اخراج و محاكمه انقلابى ميشوند. دارودسته چاقوكش هاى دانشگاه يك گروه درست كرده اند و اسمش را گذاشته اند انصار احمدى و در اولين اعلاميه شان استفاده از عينك هاى سياه را براى خواهران وبرداران ممنوع كرده اند و توجيهشان هم اينست كه از نظر امنيتى اشكال دارد جز آن كه چشم چرانى را ازاد ميكند.
كى اين حرف را زده؟ سردسته لاتهاى دانشكده.
به قول بزرگترها بگذاريد بكشند تا به عقوبت اعمالشان برسند آنهائى كه ميروند و رأى ميدهند و صحنه را براى رژيم تزئين ميكنند و آنوقت امكان ميدهند اين آمريكائى هاى ساده بگويند مردم، خوب توده مردم يكى مانند خودشان را انتخاب كردند انگار كه ما ريخت خودمان را نديده ايم كه هيچ شباهتى به اين مردك ندارد. اين از همان چاه جمكران بيرون آمده منتها دو سال قبل و در اين مدت هم روى آب و حمام را نديده است.
اما به هر جال با اين بدبختى كه به سرمان آمد همه از حال رفتند. به قول خودشان عطر احمدى نژاد همه جا را معطر كرد و در نتيجه هيچ كس حال نداشت و بدتر از همه در حالى كه هنوز باطبى ها و منوچهر محمدى در زندانند، كسى حاضر نشد روز هجده تير بيايد و اعلاميه اى امضا كند. همه گفتند برو بابا حال ندارى فقط همين مانده كه دستگير هم بشويم. نتيجه اش اين شد كه در مراسمى كه به مناسبت فاطميه فرداى هجده تير در مشهد برپا كرده بودند. سردسته چاقوكشان نوحه خوانى كرد و گفت بسم الله چرا نميايد اين هنوز از نتايج سحرست.
هجده تير رسيد
مقايسه كنيد اين دو تاريخ را.
۱۸ تير ۷۸:
حمله نيروى انتظامى به خوابگاه دانشجويان و سركوب بى رحمانه ايشان
آمر: معلوم نشد. مجريان آزاد شدند
عامل: نيروى انتظامى تهران بزرگ به فرماندهى سرتيپ نظرى + نيروهاى موسوم به حزب الله
قربانى: دانشجويان بى پناه
شعارها: (آن طرف) يا حسين، يا زهرا... (اين طرف) ايران شده فلسطين... هجدهم تيرماه ۱۶ آذر ماست...
۱۸ تير ۸۴:
تجمع «عاشوراى فاطميه» در ميدان وليعصر تهران، يكشنبه ساعت ۱۱
آمر: شبكه مخفى انجمن ضد بهايى (حجتيه)
عامل: نيروهاى مذهبى شيعه ساده دل، به رهبرى روحانيان واپس گرا
قربانى: فرهنگ اصيل مذهبى ايرانيان
شعارها: يا حسين، يا زهرا
چقدر آب و هوا عوض شده است!
آن كه نجات يافت
يكى از بچه هاى كوى كه توانسته از مهلكه جانش را بردارد و در برود به كانادا در وب لاگش چيزهائى نوشته بود كه بلافاصله دوستانش برداشتند و در همين تهران تكثيركردند. ققنوس اول از همه و بعدش دو سه تا جزوه ديگر. تيترش را هم زده بودند: آن كه نجات يافت.
هيجدهم تيز تير است و من و خيلى از بچه ها كه وسط اون ماجرا بوديم و هر كدوم هم يك بلايى سرمون جورايى آمد فقط نظاره گر هياهوى يك مشت سياست مدار ورشكسته خارج از كشوريم كه اين قضيه را مصادره به مطلوب كردند...... من از بين بچه هاى زندان رفته از خوش شانس ترين هايش بودم كه بعد از ۶۳ روز سلول انفرادى با حكم ۵ سال زندان تعليقى آزاد شدم. باورم نمى شه ۶ سال به اين سرعت گذشت ولى بايد بگم كه تجربه اون روزهاى سياه را با هيچى عوض نمى كنم. الان به جاى تحليل و تفسير فقط مى خوام يك كارى كه هميشه مى خواستم را بكنم. اون هم اسكن كردن چند تا از برگه هاى خاطراتم است كه با دزديدن چند تا برگ بازجوئى و كندن كاغذ روى جعبه سيگارهاى ۵۷ كه هم سلوليهام مى خريدند نوشتم.......
هر وقت به اين برگه ها نگاه مى كنم اشكم ناخودآگاه جارى مى شه. روى يكيش با يكى از هم سلوليهام دوز هم بازى كردم و زيرش چند تا از پرسشهايى كه بازجوم ازم كرده بود را نوشتم. اين ۳ تا را فعلا گذاشتم. اگر معلم دينى دبيرستانم آقاى عسگرى اين را بخونه خيلى خوشحال مى شه كه ببينه تمام تئورى هاش براى وجود خدا اثبات شده و من وقتى كارم گير كرده ۲۰ بار توى ۵ خط گفتم خدا. يكى دو تا مصاحبه هم در مورد ۱۸ تير انجام دادم؛ اين فعلا يكيش.
خط من بد هست ولى اينجا ديگه خيلى افتضاح شده بود چون فقط توانسته بودم مغز خودكار را كش برم از اتاق بازجوئى.
دوز بازى (يا شايد هم يك اسم ديگه داره) و پرسشهاى چرت و پرت بازجو در مورد رابطه من با نهضت كه نوشتم تا يادم نره
بيچاره على الياسى هم يك بدبختى بود كه به جرم داشتن اسلحه قاچاق گرفته بودندش؛
در عرض دو روز
بچه ها ميگويند كى ميگويد گربه مرتضى على نيست. على گاليله كه هست. ظرف دو روز هم عوض مى شود. اول موش است اما معلوم نيست كه چه اتفاقى ميافتد آيا امام زمان به خوابش مى آيد كه دو روز بعد اداى شير را در مى آورد. روز نوزده تير ماه مقام رهبرى گفت:
يك حرفى هم به شما جوانان عرض مى كنم: جوانان عزيز! شماها اميدهاى انقلاب و اسلاميد. رفتار شماها مى تواند اين مملكت را در جهت شكوفايى با سرعت به پيش ببرد. وقتى جوان مملكت هوشيارانه، با تدبير، با حلم، با توجه به موقعيت ها، حرف بزند و تصميم بگيرد و عمل كند، كشور گلستان خواهد شد. وقتى هيجانات كور پا وسط بگذارند، دشمن فوراً استفاده خواهد كرد. بارها ما اين حرف را گفتيم، چرا گوش نكردند؟
چرا گوش نمى كنند؟ حتى اگر يك چيزى كه خون شما را به جوش مى آورد، مثلاً فرض كنيد اهانت به رهبرى كردند، باز هم بايد صبر و سكوت كنيد. اگر عكس من را هم آتش زدند و يا پاره كردند، بايد سكوت كنيد. نيرويتان را براى آن روزى كه كشور به آن نيازمند است، براى آن روزى كه نيروى جوان و مومن و حزب اللهى بايد در مقابله با دشمن بايستد، حفظ كنيد و الا حالا فرض كنيم يك جوانى يا يك دانشجوى فريب خورده اى هم حرفى زد و كارى كرد، چه اشكالى دارد؟ من از او صرف نظر مى كنم.
و مردم يادشان هست كه گريه كرد و گفت نظام در خطرست. اما دو روز بعد خبرهائى رسيده بود كه ناگهان رنگش عوض شد. ايا ما دانشجويان كارى كرده بوديم يا هاشمى رفسنجانى در گوشش حرفى زده بود يا آن كه از مقامات بالا و بالاتر مثلا از لندن و واشنگتن خبرى رسيده بود كه بخواب ما بيداريم. هر چى بود ناگهان على گاليله شد.
دو روز بعد:
به مسئولان در دولت و به خصوص مسئولان امنيت عمومى تأكيد شده است كه با درايت و قدرت، عناصر مفسد و محارب را در جاى خود بنشانند و بى شك كسانى كه چشم به فتنه انگيزى هاى اين روسياهان دوخته اند، مأيوس خواهند شد. ملت بزرگ ايران! مخصوصاً جوانان عزيز بايد در كمال هوشيارى مراقب حركات دشمن باشند و به طور كامل با مأموران همكارى كنند و عرصه را بر عناصر مزدور و خودفروخته دشمن تنگ نمايند و به خصوص فرزندان بسيجى ام بايد آمادگى هاى لازم را در خود حفظ كنند و با حضور خود در هر صحنه اى كه حضور آنان در آن لازم است، دشمنان زبون را مرعوب و منكوب سازند.
ماجراى اهواز
چند هفته ايست كه در اهواز اين جمله ها را زياد مى شنويم. به قولى تب سيد بدجورى بالاست. بازار طلا، موبايل، ماشين و خانه رونق خود را از دست داده و مردم در حال خارج كردن پولهاى خود از بانكها هستند.وقتى سيدى باشد كه در هر صد هزار تومان پولتان را در طول ۲۰ روز ۱۶۰ هزار تومان تبديل كند مگر آدم ديوانه باشد كه پولش را در بانك نگه دارد.
سيد كيست؟ سيد حسين موسوى ۲۵ ساله ساكن اهواز.بر اساس برخى شواهد عراقى اصل است.سوابق فعاليت در بسيج يكى از مساجد شهر اهواز را داشته است.فعاليت خود را از دو سال پيش آغاز نموده و هم اكنون به يكى از چهره هاى سرشناس اهواز تبديل شده است.به سختى كسى باور مى كند كه بتواند در مدت ۲۰ روز با مبلغ ۱۱ ميليون صاحب زانتيا، و يا با مبلغ ۴۰۰ هزار تومان يك خط موبايل، با ۴ ميليون تومان پرايد و با ۶ ميليون تومان پژو ۲۰۶ بشود!
او هيچ تضمينى در ازاى پول دريافتى شما نمى دهد تنها به اين جمله بسنده مى كند كه فكر كنيد پولتان را به رودخانه انداخته ايد! سيد حالا تحت فشار شديد نهادهاى انتظامى و قضائى قرار دارد.وحشت از يك نا آرامى اجتماعى نهادهاى مسئول را به واكنش واداشته است.اگر او با ميلياردها تومان پول مردم غيب شودپيش بينى پايان ماجرا مشكل نخواهد بود.آنهم در استانى كه از فقر و تبعيض رنج مى برد.در عين حال بسيارى سيد را از عوامل نظام مى دانند و اطمينان دارند پول خود را از دست نخواهند داد!
در حالى كه هيچ معامله و معادله اقتصادى توان حلاجى عملكرد اين سيد را ندارد گمانه زنى هاى بسيارى در مورد پشتوانه مالى و نوع تجارت او وجود دارد.ازاحتمال توطئه آمريكا براى ايجاد نارضايتى در خوزستان تا معاملات فروش اسلحه و الماس و نفت و قاچاق... تا برنامه اى از سوى حكومت ايران براى بهبود وضعيت معيشت مردم خوزستان! كه البته به نوعى همگى اين موارد دور از عقل و واقعيت است. بايد ديد قوه قضائيه كه فشارهاى خود را در اين مدت بيشتر كرده است در نهايت چه سرنوشتى را براى «سيد ما» رقم خواهد زد و آيا مردم در مورد سرنوشت كسى كه اينچنين وضعيتشان را دگرگون نموده سكوت خواهند كرد!؟ آينده بسيارى از مسائل را روشن خواهد كرد.
گوسفندها
اين خبر را تمام نشريات دانشجوئى بدون شرح نقل كرده اند. لابد نظرى داشته اند و لابد اشاره شان به جائى است. و گرنه اينقدر بهش اهميت نمى دادند كه: اصل خبر را يكى از خبرگزارى هاى نظام فرستاده است.
پرش ناگهانى يك گوسفند به پايين صخره. اقدام مرگ آور ۴۵۰ گوسفند ديگر را به همراه داشت.
چوپانان تركيه در حالى كه مشغول صرف صبحانه بودند ناگهان متوجه پرتاب دسته جمعى گوسفندان خود به پايين صخره شدند.
آنها به خبرنگاران گفتند كه در ابتدا يك گوسفند اقدام به پرتاب خود كرد. با اين حال با گذشت زمانى كوتاه متوجه شديم كه بيش از ۱۵۰۰ راس گوسفند ديگر نيز دست به اقدام مشابهى زدند كه در نهايت ۴۵۰ راس از اين گوسفندان تلف شدند.
رسانه هاى تركيه نوشتند كه اين حادثه در نوع خود بى سابقه بوده است.
آنها افزودند: گوسفندانى كه بعداً خود را به پايين پرت كردند نجات يافتند؛ چون حجم گوسفندان تلف شده انباشت شده بر روى هم افزايش يافته و از كشته شدن ساير گوسفندان جلوگيرى كرده بود.
پيش بينى شده است كه حدود ۱۰۰ هزار دلار به چوپانان تركيه در اين حادثه خسارت وارد شده باشد.
حالا تجسم كنيد حال ملت ايران را كه به قول جزوه ياقوت پنجاه ميليارد دلار ضرر كرده است. بابت يك كار ساده انتخاباتى و انتخاب كسى كه به خواب هم نميديد البته به خواب رئيسش مصباح يزدى مى آمد كه دستش هم به خون آلوده نيست و پاك پاك است و قسم دروغ هم نمى خورد و راست گفته كه آيت اللهى امام زمان را به خواب ديده كه گفته برويد به احمدى نژاد من رأى بدهيد.
افاضات عشرت
بعد از آنكه يك نماينده مرد مجلس كه معلوم ميشود با عشرت طلا نماينده چادرى مجلس روابطى دارد كه او خبرهاى خصوصى اش را به ايشان ميدهد افشا كرد كه عشرت در پروژه تحقيقاتى خود فاش كرده كه خانم كونداليزا رايس وزير خارجه آمريكا با يك پسر قزوينى ارتباط داشته و از او شكست عشقى خورده و به همين جهت ضد جمهورى اسلامى شده است، سوژه اى دست همه طنزپردازها و نشريات دانشجوئى افتاد. هيچكدامشان اين سوژه پسر قزوينى را رها نكردند. از جمله نشريه دانشجوئى بى نام كه معلوم نيست توسط بچه هاى كدام دانشگاه منتشر ميشود در صفحه طنزش شعرى ساخته بود و چاپ كرد كه دهان به دهان گشت.
نوشته بود به تازگى يك مرد با اصرار به دفتر نشريه بى نام آمده و ادعا ميكند كه همان قزوينى است كه باعث تهديد جمهورى اسلامى شده و دل وزير خارجه جورج بوش را شكسته است. اين جوان معلوم الحال شعرى هم ساخته كه با اصرار خواسته كه چاپ شود و به انگليسى ترجمه و به واشنگتن ارسال شود. از ميان خواسته هاى او فقط يكى اش از عهده ما برميامد كه انجام شد و آنهم چاپ شعر بود وگرنه ترجمه بندتنبانى شعر به انگريزى از عهده ما خارج است و خود قزوينى كه يكچندى هم معشوقه آمريكائى داشته بهتر ميتواند از عهده چنين كارى برآيد.
الا اى كونداليزا رايس
مگرد دور جهان دنبال قزوينى
شنيدم خيلى غمگينى
منم آن فرد قزوينى
اگر خواهى مرا بينى
بخر يك جعبه شيرينى
بگير ويزا بيا ايران
بيا تا كرج حومه كردان
بود ويلاى من پيدا در آن اطراف
اگر پيدا نكردى آدرسش دارند آن خانم و آن آقاى نماينده
بيا تا باز ديدارى شود تازه
و ما با ياد آن ايام خوش گرديم شرمنده
كدورت ها شود زايل اگر باشى تو هم مايل
به محضر ميرويم و عقد ديگر ميكنيم الان
كه تا ديگر نباشى بر من و ايرانيان هايل
اگر چه هست من را همسر و اولاد اما من
فداكارى كنم از بهر ملك و ملت ايران
شوم من بين ايران و تو چون حايل
ولى اى كونداليزا رايس
چرا گفتى به بوش اين را
كه قزوينى نموده با تو نامردى
بدان هرگز نبودم من بلا و بى وفا چون مردم غربى
نباشم چون كسانى كه مى گويند
«سياهى تو ترا نخوام
بلائى تو ترا نخوام»
كنم دعوت من از آن آقا و خانم نماينده
كه ديگر كم زنند تهمت به عشق ما
بگو گشته جوان قزوينى اين بار شرمنده
تو هم بايد دهى قولى كه يك كم با ادب گردى
دگر از دشمنى كمتر بگوئى حرف
و شيرين چون رطب باشى
مبادا كه زنى زير اين قولت وگرنه مى شوم رسوا
و گويم بنده از وصلت پشيمانم
دگر جائى ندارم اندرين باغ سبز كردانم
از آن آقا و خانم نماينده به همراه تو من شاكى شوم آخر
كه برديد آبروى من به هر كوى و به هر كشور
شده اين قصه نقل هر طرف هر شهر و هر محفل
شده اين باعث سرگرمى اين مردم عاقل
[][]
الا اى كونداليزا رايس
مرا درياب
بخند اى نازنين كمتر به روى آب
الا اى كونداليزا رايس اى كم از شب مهتاب
|