بى دليها، بى دماغيها بس است
گوشه اى ماندن تك و تنها بس است
روز و شب خاموش با خود داشتن
اخم و تخم و غرغر و دعوا بس است
آنچه تو با اين دلِ حسرت زده
تا به حالا كرده اى بد تا بس است
زوركى دائم به خوردش داده اى
كاسه كاسه غصّه دنيا، بس است
از فشارِ اين همه فكر و خيال
در مى آيى عاقبت از پا، بس است
هرچه دارى توى دل بيرون بريز
آبرو، يا ترس، يا پروا بس است
از دمى ديگر كسى آگاه نيست
وحشتِ فردا و پس فردا بس است
آدمى را در كنلرِ خورد و خفت
عشق و تفريحى سر و سودا بس است
بوى «الرّحمن» گرفتى زُشكيا
همّتى كن، گفتنِ حلوا بس است
عهد كردى حرفِ كس را نشنوى
بشنوى اين حرف را از ما بس است