-چى بگم عمه جون؟ حال جسمانى اش خوبه اما روحى اش.....
«دوباره دوتائى شروع به گريه كردند. مادرم هم گريه اش گرفت! آرام بهش اشاره كردم كه جلوى آناه خودشو نگه داره.
دوباره يه خرده كه گذشت عمه ام گفت:»
-عمه جون، ترو جون مادرت يه كارى بكن كه ماها يه دقيقه ببينيمش! فقط يه دقيقه!
-عمه جون اگه اينكارو نكنين بهتره! چشمش به شماها كه مى افته، حالش بدتر مى شه!
عمه: آخه چرا؟! آخه چرا؟!
-خب فعلاً كه اينطوريه!
عمه: يعنى اگه مارو نبينه خوشه؟!
«فقط نگاهش كردم كه گفت:»
-عيبى نداره، اون خوب و خوش باشه، ما راضى هستيم. اما فقط دلم از اين مى سوزه كه....
«شوهر عمه ام رفت تو حرفش و گفت:»
-خانم صبر داشته باش. به اميد خدا همه چى درست مى شه.
-راست مى گن عمه جون! شما فقط يه كمى صبر كنين و تنهاش بذارين. خودش با مسئله كنار مى آد.
«عمه ام در حالى كه همينجور اشك از چشماش مى اومد پائين گفت»
-آخه تو نمى دونى ماها داريم چه مى كشيم! تو اين يكى دو روزه، مُردم و زنده شدم! آخه برم به كى بگم؟! به كى بگم كه چى مى كشم؟! به كى بگم كه بفهمه؟!
«سرمو انداختم پائين و مادرم بلند شد و رفت بغلش كرد و شروع كرد باهاش حرف زدن و آرومش كردن. ديگه نتونستم اونجا بمونم. بلند شدم و از خونه مون اومدم بيرون. هواى توى باغ عالى بود! چقدر دلم مى خواست كه همين الان، تو اين باغ به اين قشنگى و هواى به اين لطيفى با گندم قدم مى زدم! كاشكى اينطورى نشده بود!
يه نيم ساعتى قدم زدم و فكر كردم كه موبايلم زنگ زد! زود جواب دادم»
-الو! بفرمائين!
ژاكلين: سلام سامان خان، منم، ژاكلين.
-سلام، حالتون چطوره؟ شمارو هم انداختيم تو زحمت!
ژاكلين: اين حرفا چيه؟! خوشحال مى شم اگه بتونم كمكى بكنم! گندم بهترين دوست منه! نمى دونم چرا اصلاً نيومده اينجا پيش من؟!
-روحيه اش اصلاً مناسب نيس.
ژاكلين: خدا كنه همه چى زودتر درست بشه.
-اون دختر خانم رو پيدا كردين؟
ژاكلين: آره. اگه جاش رو عوض نكرده باشه. آدرسش رو يادداشت كنين. ولنجك.....
-يعنى ممكنه كه از اينجا رفته باشه؟
ژاكلين: تا پارسال كه همينجا بود.
-چه جور دخترى يه؟
«خنديد و گفت»
-حالا خودتون برين، مى فهمين! به ظاهرش نگاه نكنين! با پسرا ملايم تر از دختراس!
-خدا كنه به موقع برسم! البته اگه درست حدس زده باشم!
ژاكلين: منو بى خبر نذارين! اصلاً مى خواين منم باهاتون بيام؟!
-نه، خيلى ممنون، تا همينجاشم خيلى كمك كردين و خيلى بهتون زحمت داديم! ممنونم. اگه تنهائى برم، فكر كنم بهتر باشه.
ژاكلين: در هر صورت هر لحظه كه به من احتياجى بود، خوشحال مى شم كه بتونم كارى انجام بدم.
-ممنون، فعلاً خدانگهدار.
ژاكلين: خداحافظ، موفق باشين.
-ممنون.
«تلفن رو قطع كردم و رفتم طرف گاراژ و ماشينم رو روشن كردم و راه افتادم. نيم ساعت طول كشيد تا رسيدم به خونه شون. تا ماشين رو پارك كردم و پياده شدم، متوجه شدم كه جلوى همون خونه كه ژاكلين آدرسش رو بهم داده بود، شلوغه! كمى رفتم جلوتر. يه عده زن و مرد، جلوى درِ خونه واستاده بودن و با همديگه حرف مى زدن! انگار اتفاقى افتاده بود! كمى ترسيدم!
بالاخره رفتم جلو و سلام كردم. همه برگشتن و زل زدن به من! از يكى شون پرسيدم»
-ببخشين، منزل خانم سميه... همينجاس؟
«تا اينو گفتم يه دختر بيست و يكى دو ساله كه چادر مشكى سرش بود يه قدم اومد جلو و گفت»
-چيكارشون دارين؟
-با خودشون كار دارم.
«يه نگاه به من كرد و كمى رفت تو فكر و بعد با احتياط پرسيد»
-مى شه بپرسم با ايشون چيكار دارين؟
-مسئله خصوصى يه! بايد به خودشون بگم.
«احساس كردم كه شك كرده يا شايدم ترسيده! ترس و عصبانيت تو چشماش معلوم بود! با حالت ترديد گفت»
-شمارو به جا نمى آورم!
-خودتون هستين؟! خانم سميه...؟!
«برگشت طرف همسايه هاش و انگار كمى دلش قرص شد و بعد دوباره منو نگاه كرد و گفت»
-بله، خودمم!
«آروم بهش گفتم»
-من پسر دائيِ گندم هستم.
«تا اينو گفتم يه آن احساس كردم كه خيلى عصبانى شد اما يه لحظه بعد دوباره حالت صورتش عوض شد! ديگه از اون عصبانيت يه لحظه پيش خبرى نبود! يه مرتبه، طورى كه من جا خوردم، بلند گفت»
-آهان! از انجمن تشريف آوردين؟ بفرمائين تو خواهش مى كنم! همه جزوه ها و مقالات، تايپ شده حاضره! بفرمائين!
«فهميدم كه داره جلو همسايه هاش نقش بازى مى كنه! هيچى نگفتم كه از تو همسايه هاش عذرخواهى كرد و يه تعارف به من كرد و خودش جلوجلو رفت تو خونه و منم دنبالش راه افتادم.
از حياط گذشتيم و از پله ها رفتيم بالا و جلو يه آپارتمان واستاديم. با كليدش در آپارتمان رو واكرد و بعد برگشت طرف من و و گفت»
-از چيزاى عجيب غريب كه شوكه نمى شين؟!
«فقط نگاهش كردم كه خنديد و در آپارتمان رو واكرد و رفت تو و كنار در واستاد و به من تعارف كرد.
آروم رفتم تو آپارتمانش. راستش يه لحظه ترسيدم! فكر كردم نكنه يه مرتبه يه وصله اى چيزى به من بچسبونه! تو همين فكر بودم كه گفت»
-انگار انتظار يه همچين چيزى رو داشتين!
«بازم با تعجب بهش نگاه كردم كه با چشماش، ديوارهاى آپارتمانش رو بهم نشون داد. تازه متوجه وضع تو خونه شدم! با رنگ قرمز رو تموم ديوار چيزنوشته بودن! خائن! آدم فروش! خيانتكار! چاپلوس! ...!!
يه آن ماتم بُرد! برگشتم بهش نگاه كردم كه خنديد و چادرش رو از سرش ورداشت و انداخت رو يه مبل و گفت»
-بفرمائين بشينين. الان چائى براتون دم مى كنم.
«با تعجب نگاهش كردم! همونجور كه مى خنديد، رفت طرف آشپزخونه. منم دوباره مشغول خوندن نوشته هاى رو ديوار شدم! «اينجا خونه يه دختر... است! اينجا آرامگاه يه... است! اينجا...»
اصلاً نمى تونستم اين چيزائى رو كه مى بينم باور كنم كه از تو آشپزخونه گفت»
-شاهكار دخترعمه تونه!
-گندم؟!
سميه: آره، گندم!
-اومده بود اينجا؟!
سميه: درست نيم ساعت قبل از شما.
-الان كجاس؟!
سميه: نقاشى اش كه تموم شد، رفت! چائى هم نخورد!
«با يه سبد كوچيك ميوه از تو آشپزخونه اومد بيرون. برگشتم طرفش كه يه چيزى بهش بگم كه گفت»
-شما كدوم پسر دائى اش هستين؟ شنيده بودم دو تا پسر دائى خوش تيپ و خوش قيافه داره!
-من سامان هستم، اينا چيه رو ديوار؟!
سميه: گندم اومد اينجا و اومد تو. خيلى خونسرد و راحت! اول يه خنده تحويل من داد و بعد از تو كيفش يه اسپرى درآورد و با همون لبخند اينارو رو ديوارا نوشت و دوباره يه لبخند ديگه بهم زد و گفت كه رو ديوار تو كوچه هم، چند تا يادگارى برام نوشته! بعدش هم يه باى باى باهام كرد و رفت!
-به همين سادگى؟!
سميه: از اينم ساده تر!
-و شما هيچى بهش نگفتين؟
«رفت رو يه مبل نشست و به منم اشاره كرد كه كنارش بنشينم. منم رو يه مبل اون طرف تر نشستم. خنديد و گفت»
-يه چيزى روى وجدانم سنگينى مى كرد. با اين كارش، هم خودشو راحت كرد، هم منو!
-پس قبول دارين كه تو اون جريان...
«نذاشت حرفم تموم بشه و گفت»
-از اون جريان خيلى گذشته.
-چرا اون كارو كردين؟
سميه: به يه همچين كارى احتياج داشتم تا مشكلم حل بشه.
-حل شد؟
سميه: شد.
-به چه قيمت؟
سميه: به هر قيمت! هدف وسيله رو توجيه مى كنه!
«فقط نگاهش كردم كه بازم بهم خنديد و از جاش بلند شد و گفت»
-برم براتون چائى بيارم.
-زحمت نكشين!
سميه: راستى نسكافه هم هس، ميل دارين؟
-نه، همون چائى خوبه.
«رفت طرف آشپزخونه. منم شروع كردم به خوندن نوشته ها كه درشت و بزرگ روى ديوار نوشته شده بود.
«مرگ بر خودفروش! از بوى گندتون، همه جا متعفن شده! از آشپزخونه با يه سينى چائى اومد بيرون و وقتى ديد من دارم نوشته هارو مى خونم، گفت»
-خيلى با ذوق و سليقه هم هس!
«اومد جلوم و بهم چائى تعارف كرد و بعد رو مبل كنار من نشست و فنجون ديگه چائى رو ورداشت و سينى رو گذاشت رو ميز و گفت»
-سامان؟
«نگاهش كردم كه گفت»
-يه بار جلوى دانشگاه ديدم تون! اومده بودين دنبال گندم.
-احتمالاً.
سميه: شما باهاش نبودين؟
-كِى؟
سميه: وقتى اومد اينجا.
-نه.
سميه: پس از كجا فهميدين كه اومده اينجا؟
-حدس زدم.
سميه: براش اتفاق بدى افتاده؟
-تقريباً.
سميه: آدرس منو از كجا پيدا كردين؟
-از يكى از دوستانش.
«يه خرده از فنجونش خورد كه پرسيدم»
-شما اينجا تنها زندگى مى كنين؟
سميه: آره. خانواده ام شهرستانن.
-آپارتمان شيكى دارين! مال خودتونه؟
سميه: نه، اجاره هست.
-حتماً بايد خيلى اجاره اش زياد باشه!؟
سميه: شما مجردين؟
«سرمو تكون دادم كه خنديد!»
-شما چى؟
سميه: تنهاى تنها!
-چرا ازدواج نمى كنين؟
«يه چنگ تو موهاش زد و تكيه اش رو داد به مبل و گفت»
-تحصيل!
-فقط همين؟
«خنديد و گفت»
-شايد تحصيل يه بهانه باشه! راستش هنوز موقعيت براى ازدواج ندارم. يعنى بالاخره يه دختر براى ازدواج احتياج به چيزائى داره!
«دور و ورم رو نگاه كردم و گفتم»
-اگه منظوتون جهيزيه هست كه شما دارين!
سميه: آره اما يه پسر در حالت نرمال و در اين شرايط نمى تونه اقدام به ازدواج كنه!
-چرا؟
سميه: خب هزينه زندگى، مسكن، تحصيل و خيلى چيزاى ديگه.
-شما كه ظاهراً مشكل مادى ندارين! براتون از شهرستان پول مى فرستن؟
سميه: نه. وضع اقتصادى خانواده ام زياد خوب نيس.
-خودتون شاغل هستين؟
«خنديد! يه نگاه بهش كردم كه گفت»
-شما چى؟
-تو كارخونه پدرم كار مى كنم.
سميه: پدرتون كارخونه دارن؟
-نه، كارخونه مال پدربزرگمه.
سميه: همونكه تو اون جريان پارتى بازى كرد؟
«سرمو تكون دادم و چائى ام رو خوردم و از جام بلند شدم و گفتم»
-شما متوجه نشدين گندم كجا رفت؟
سميه: نه، چيزى نگفت.
«يه اشاره به ديوارا كردم و گفتم»
-به خاطر اينا ازتون معذرت مى خوام. اگه اجازه بدين هزينه رنگ و...
سميه: اصلاً! حقم بود!
«نگاهش كردم و گفتم»
-با اين ايده و طرز فكر، اصلاً باورم نمى شه كه يه روزى شما يه همچين كارى كرده باشين!
«خنديد و گفت»
-هدف وسيله رو توجيه مى كنه!
«بازم نگاهش كردم. دختر عجيبى بود! تازه متوجه صورتش شدم. يه چهره ظريف با چشمانى كنجكاو! سرمو براش تكون دادم و گفتم»
-از پذيرائى تون ممنون. اگه اجازه بدين مرخص مى شم؟
سميه: هنوز ميوه نخوردين!
-باشه دفعه ديگه.
«خنديد و از روى ميز بغل تلفن يه كاغذ ورداشت و يه چيزى روش نوشت و گرفت طرف من و گفت»
-شماره موبايلمه، اگه كارى داشتين، راحت مى تونين پيدا كنين.
«يه نگاه به كاغذ و يه نگاه به خودش كردم. دوباره خنديد و با حركت سرش، موهاش رو ريخت عقب و گفت»
-وقتش مهم نيس، كاراى زيادى از من برمى آد!
«شماره رو ازش گرفتم و يه خداحافظى زير لب كردم و از خونه اش اومدم بيرون.
حياط رو رد كردم و رفتم تو كوچه و به ديوار نگاه كردم. نيم ساعت پيش كه رسيدم اينجا، متوجه نوشته ها نشده بودم. يعنى نخونده بودم شون. فكر مى كردم از اين شعارهاس كه به در و ديوار مى نويسن!
«دنبال بوى گند رو بگيرين و بيائين»
علامت فلش تا بغل درِ خونه كشيده شده بود!
رفتم طرف ماشين ام و وقتى داشتم سوار مى شدم برگشتم طرف خونه سميه رو نگاه كردم. دوباره اومده بود دم در و داشت با همسايه ها حرف مى زد. چادرش رو دوباره سرش كرده بود. داشت از دو تا خانم ديگه مى پرسيد كه اونا ديدن كى اين چيزا رو روى ديوار نوشته يا نه!
نگاهش كردم كه برگشت طرف من و بهم خنديد و يه دستى يواش برام تكون داد! بهش خنديدم و سوار ماشين شدم و حركت كردم.
***
«اون شب تا ساعت ۱ بعد از نصفه شب بيدار موندم اما نه گندم تلفن زد و نه كاميار برگشت خونه. موبايل هر دوشونم خاموش بود. جرأتم نكردم كه برم پيش آقابزرگ! نمى دونستم چى بايد بهش بگم!
فردا صبحش آقابزرگ، مش صفررو فرستاد دنبالم. بلند شدم و دست و صورتم رو شستم و رفتم خونه اش. خيلى عصبانى و ناراحت بود. همه اش سراغ كاميار و گندم رو مى گرفت. يه ساعت براش حرف زدم تا آروم شد. فكر مى كرد كه كاميار داره دنبال گندم مى گرده!
از خونه آقابزرگ اومدم بيرون و رفتم تو كوچه، يه نيم ساعتى اونجا قدم زدم و يه سيگار كشيدم و چند بار شماره موبايل هر دوشونو گرفتم اما بازم هيچكدوم جواب ندادن! از دست كاميار حسابى عصبانى بودم! تو اين موقعيت هم دست از كاراش ورنمى داشت!
تا برگشتم تو باغ كامليارو ديدم كه برام دست تكون داد و اومد طرفم. صبر كردم تا رسيد»
كامليا: سلام سامان.
-سلام، چطورى؟ چرا دانشگاه نرفتى؟
كامليا: امروز كلاس ندارم.
-كاميار هنوز برنگشته؟
نوشته: فهيمه رحيمى
ماندانا
كامران مكث كرد و مينا پرسيد:
-شبيه به فانى بود، همين منظورتان بود؟
كامران گفت:
-بله، در عروسى هم خواستم به كاوه بگويم كه پشيمان شدم و نگفتم. انشاءالله كه خير است و اميدوارم هر چه زودتر اين امر خير سر بگيرد تا ما باز هم در جشن شركت كنيم.
مينا با گفتن تا خدا چه بخواهد تشكر كرد و تماس را قطع كرد، با خود گفت پس او عمو و پسر عمو هم دارد! چرا اينها برنمى گردند، انتظار چقدر كشنده است. مينا بلند شد و در اتاق كيومرث را گشود تا با گفتگو با او انتظار را فراموش كند. كيومرث سخت مشغول مطالعه بود، مينا ناراضى گفت:
-تو هم كه دائم در حال خواندن هستى و حوصله آدم را سر مى برى.
كيومرث به رويش خنديد و گفت:
-مادر جان دانشمندى گفته كه مطالعه به تدريج فطرت انسانى را تغيير مى دهد و هر عيب و نقصى كه در هوش و فطرت انسان باشد مى توان به وسيله مطالعات مناسب از بين برد.
مينا به تمسخر گفت:
-آن آقاى دانشمند نگفت كه مطالعه زياد چشم را كور و عقل را فرارى مى دهد؟
آنگاه به انتظار جواب كيومرث نماند و راه حياط را در پيش گرفت. دقايقى از سكوت و سكون حياط لذت برد و زير لب زمزمه كرد:
-چه بى تابانه مى خواهمت، اى دوريت آزمون تلخ زنده بگورى.
مينا نفسى بلند كشيد و در پناه سكوت حاكم، ذهن خود را از سئوالات خالى كرد و به فانى انديشيد. صورت زيبا و چشم هاى سياهش را به ياد آورد و به لبخند غمگين او متبسم شد و صداى او را شنيد كه گفت: مادربزرگ مى گويد آقا احد و ورده خانم فرزندان حقيقى شما نيستند اما با اين حال شما آنها را دوست داريد. بله من آنها را دوست دارم و هرگز فكر هم نمى كنم كه آنها فرزندان حقيقى من نيستند. خوش به حالش اى كاش من به جاى آنها بودم. تو هم دختر منى و برايم عزيزى، از اين ساعت به جاى يك دختر دو دختر دارم. نسيمى سرد از صورتش گذشت و زير لب زمزمه كرد:
-تو هميشه با منى فانى.
صداى هياهو از داخل ساختمان موجب شد مينا از خلوت خود خارج شود و به دنبال صدا بگردد. وقتى صداى كاوه را از ميان ديگر صداها شناخت با شتاب و حس پيروزى به داخل ساختمان رفت و بى هيچ حرف و سخن ديگرى پرسيد:
-چى شد؟
به جاى پاسخ او ورده پرسيد:
-اُما ماجده تلفن نكرد؟
مينا تنها به تكان دادن سر اكتفا كرد و خواست از صورت ديگران پاسخ خود را بگيرد. احد متبسم بود اما كاوه خستگى از چهره اش هويدا بود. پس ناموفق بار ديگر رو به ورده كرد و پرسيد:
-موفق شدى؟
خنده بلند ورده و پاسخ چه جور هم موفق شدم! قلب مينا را به طپش درآورد و براى آگاهى از آنچه رخ داده بود سراپا گوش نشست. اما پيش از آن كه از اين انتظار به سر آمده جرعه اش آرامش بنوشد كاوه با درخواست آب او را از محفل شادش خارج كرد. او به سرعت آب خنك آورد و روى ميز گذاشت و اين بار روبروى ورده نشست و پرسيد:
-با خودش صحبت كردى؟
ورده ليوان آبى را كه كاوه برايش ريخته بود جرعه اى نوشيد و گفت:
-بله.
مينا حس كرد كه جانش از دست خونسردى آنها به لب آمده و چيزى نمانده كه غالب تهى كند. خواست لب به اعتراض باز كند كه احد گفت:
-اُما اگر گفتيد نامش چيست؟
مينا بى تفكر گفت:
-فانى؟
احد به نشانه نه سر تكان داد و گفت:
-نه، شورانگيز است، شورانگيز اميدى.
ورده گفت:
-وقتى وارد گلفروشى شدم تنها نشسته بود و داشت مطالعه مى كرد، تا مرا ديد زود شناخت و از پشت ميز آمد اين طرف و بغلم كرد و حالم را پرسيد. حال تو، اَبى و عروس و داماد را هم پرسيد. من بهش گفتم كه براى مسئله اى خاص آمده ام، صورتش سرخ شد و سر به زير انداخت. گفتم: خجالت ندارد بالاخره براى هر دخترى اين مسئله پيش مى آيد، يادت هست كه توى جشن راجع به برادرم كه دكتر است با تو صحبت كردم؟ او گفت بله يادم هست، من گفتم حالا آمدم تا از خودت بيشتر برايم بگوئى تا عين حرف هاى تو را براى برادرم تكرار كنم. شورانگيز نگاهم كرد و گفت من چه بايد بگويم؟ شما بپرسيد من جواب مى دهم. پرسيدم اول بگو اسمت چيه چون هم نام فاميلت را مى دانم و هم مى دانم كه چند سال دارى. گفت شورانگيز، گفتم چه اسم قشنگى است كه تشكر كرد، بعد من گفتم توى جشن به اين اشاره كردى كه با برادرت زندگى مى كنى و چيزهائى هم در مورد پدرت گفتى كه من منظورت را نفهميدم، مى شود بيشتر در موردش حرفى بزنى؟ او گفت ده ساله بودم كه مادرم در اثر سانحه اى فوت كرد و من و اميد را تنها گذاشت.
من كه خود شاهد سانحه بودم بيمار شدم و مدت ها تحت نظر پزشك بودم تا اين كه كم كم خوب شدم و توانستم زندگى عادى را مجدداً آغاز كنم. بعد پدرم ازدواج كرد و من و اميد تصميم گرفتيم كه با هم در خانه مادرى خود زندگى كنيم و با پايان گرفتن درس من و اميد اين گلفروشى را باز كرديم و هر دو آن را اداره مى كنيم. پرسيدم خانه تان كجاست؟ باور كن اُما وقتى آدرس را ديدم فقط سه يا چهار كوچه با ما فاصله دارد تعجب كردم و گفتم ما با هم بچه محليم، من سال هاست كه توى اين محل دارم زندگى مى كنم ولى حتى يكبار هم شما را نديدم. خنديد و گفت چون بيش از چند ماهى نيست كه به اين محل آمديم و براى خريد گلفروشى مجبور شديم كه خانه مادرى را بفروشيم و توى محله جديد آپارتمانى رهن كنيم. پرسيدم آيا رابطه تان با پدرتان خوب است؟ گفت خيلى، او مهربانترين پدر دنياست و همسرش هم زنى مهربان است. گفتم پس چرا جدا از هم زندگى مى كنيد؟ شورانگيز خنديد و گفت آنها زندگى آرامى دارند و ما هم راحت هستيم، روزهاى پنجشنبه و جمعه اگر برنامه فيلمبردارى نباشد در كنار هم هستيم يا آنها مى آيند ديدن ما يا اين كه ما به ديدن آنها مى رويم. از شغل پدرش پرسيدم گفت كه كارمند است و بالاى شهر زندگى مى كند. شماره تلفن پدرش را گرفتم كه اگر خواستيم خواستگارى برويم با او هماهنگ كنيم.
با پايان گرفتن صحبت هاى ورده، كاوه گفت:
-من عقيده دارم كه پيش از انجام كارى قرار ملاقاتى با آقاى اميدى پدر شورانگيز بگذاريم و فريدون را هم همراه ببريم.
مينا رو به احد كرد و پرسيد:
-با اطلاعاتى كه از اين دختر به دست آورديم آيا هنوز هم تمايل به اين ملاقات دارى؟ تا اينجا ما بر حسب كنجكاوى اطلاعات جمع كرديم اما اگر با پدر شورانگيز تماس بگيريم مسئله جدى و عنوان خواستگارى پيدا مى كند، ضمن آن كه شورانگيز هم حالا موضوع را جدى مى گيرد و منتظر اقدام ماست!
كاوه گفت:
-من هم همين عقيده را دارم و خواه ناخواه آن دختر پيش خودش حساب هائى كرده و شايد هم خود را در لباس سفيد عروسى سر سفره عقد تصور مى كند. احد جان فكر كن و بعد بگو آيا تماس بگيرم؟
احد گفت:
-اجازه بدين فكر كنم و فردا جواب بدهم.
ورده گفت:
-من تا پيش از آن كه بفهمم او بيمار و بسترى بوده خيلى تمايل به اين كار داشتم اما حالا اقرار مى كنم كه مى ترسم و گمان مى كنم كه زن پدر شورانگيز هم از اين كه با او زندگى كند مى ترسد. آيا بهتر نيست اين قضيه را فراموش كنيم؟ احد اگر بخواهد من بهترين دختر را برايش پيدا مى كنم، دخترى مثل مونا.
مينا از روى صندلى كه بلند مى شد گفت:
-او اين همه سال صبر كرده و در مورد مشخصات دختر مورد علاقه اش فكر كرده، من نه او را تشويق مى كنم و نه مريوسش مى كنم، خودش بايد فكر كند و تصميم بگيرد.
احد گفت:
-از زحمتى كه همگى كشيديد ممنونم. ورده بلندشو تا تو را به خانه برسانم.
مينا گفت:
-ورده را كه رساندى برگرد.
احد سر فرود آورد و ربع ساعتى بعد با ورده از خانه خارج شد. مينا گفت:
-نمى دانم چرا احساس مى كنم كه رازى در اين ميان هست.
كاوه پرسيد:
-ميان احد و شورانگيز؟
مينا گفت:
-بله، حس من مى گويد كه احد به نوعى به شورانگيز مرتبط است. منظورم نه از لحاظ عشق و دوستى و رابطه پسر و دختر است، بلكه دارد يك چيزى اين ميان رخ مى دهد كه به اراده ما نيست. گمان مى كنم كه ما چه بخواهيم و چه نخواهيم احد از شورانگيز خواستگارى مى كند.
كاوه گفت:
-نمى خواستم و نمى خواهم ذهن تو را به احد بدبين كنم اما دلم مى گويد كه نشان دادن آن تصوير خيالى و به يكباره پيدا شدن آن دختر در گلفروشى نزديك مطب تصادفى نمى تواند باشد. اگر عقيده من را بخواهى بدانى مى گويم كه احد خواست از اين طريق حضور شورانگيز را در زندگى اش نشان دهد. او جوان زيرك و دانائى است و خوب همه ما را مى شناسد و مى داند كه چگونه رفتار كند تا خدشه اى بر شخصيتش وارد نشود.
مينا گفت:
-خوشبختانه يا بدبختانه من با تو هم عقيده نيستم و هنوز هم بر اين باورم كه نه تنها او نخواسته ما را بفريبد بلكه آنچه كه گفته حقيقت دارد و وجود اتفاقات گذشته هم گفته مرا تأييد مى كند.
كاوه لبخند تمسخر بر لب آورد و در دل به مينا گفت: تو باور كن اما من باور نمى كنم. كاوه بلند شد تا براى عبادت آماده شود كه مينا پرسيد:
-مگر خود تو از پيدا شدن تصوير شورانگيز در لاى زرورق گلدان شگفت زده نشده بودى پس چرا حالا آن را نفى مى كنى؟
كاوه روبرويش نشست و گفت:
-حالا كه فكر مى كنم به اين نتيجه مى رسم كه اين كار هم كار خودش بوده. او در زمانى كه رفت تا برايم نوشيدنى بياورد خيلى راحت تصوير را در لاى زرورق جا داد و بعد به اتاق كه برگشت و حرف هاى مرا شنيد به طور ناگهانى مسئله گم شدن تصوير را پيش كشيد و بعد خودش جواب داد كه آن را پيدا كرده و مرا با خود برد كه با چشمانم ببينم تصوير از كجا به دست آمده.
مينا كه داشت كم كم متقاعد مى شد پرسيد:
-پس موضوع اسكناس و اين كه او به تو گفت هيچوقت رياضى اش خوب نبوده و پدرش به او كمك مى كرده چى؟
كاوه با صدا خنديد و گفت:
-به جرأت مى گويم كه از ميان هر صد دختر نود و پنج درصد آنها از رياضى متنفرند و يا در فراگيرى ضعيفند. با شرح حالى كه از او شنيدم مادرش در قيد حيات نبود تا كمكش كند و پدر اين وظيفه را انجام داده.
مينا با لحنى ناراضى گفت:
-تو براى هر سئوالى يك جواب منطقى پيدا مى كنى، اما من به حسم اطمينان مى كنم و منتظر حوادث آينده مى مانم.
احد شب شام را در خانه ورده ماند و ديروقت بود كه به خانه برگشت و با خود ساك لباس و كاور كت و شلوار و كيف دستى اش را به همراه داشت و پيش از ان كه مينا سئوالى بپرسد گفتك
-رفته بودم خانه و مقدارى لوازم شخصى ام را آوردم تا ورده اتاق صالح را جمع كند و من به آنجا نقل مكان كنم.
او كت و شلوارهايش را به رخت آويز آويخت و ساك لباس را هم آنجا قرار داد، تنا كيف دستى اش را برداشت و روى ميز گذاشت و همانطور كه روبروى مينا مى نشست پرسيد:
-اَبى خوابيده؟ كيومرث كجاست؟
مينا گفت:
-هر دو ساعتى مى شود كه خوابيده اند. من نگران غذايت بودم آيا شام خوردى؟
احد سر تكان داد و گفت:
-ورده نگهم داشت و آنجا شام خوردم، بعد رفتم خانه تا وسايلم را جمع كنم.
مينا بلند شد و گفت:
-چاى آماده است و هنوز كترى را خاموش نكرده ام، با هم چاى مى خوريم و بعد مى خوابيم.
احد تشكر كرد و مينا در هنگام ريختن چاى به خود گفت چطور اين قيافه معصوم مى تواند حيله گر باشد و ما را فريب داده باشد. من يقين دارم كه كاوه اشتباه كرده است. مينا وقتى داشت فنجان چاى را مقابل احد مى گذاشت بار ديگر به چهره او نگريست و ديد كه احد چشم برهم گذاشته. مينا پرسيد:
-خوابى؟
احد چشم گشود و گفت:
-نه اُما، داشتم فكر مى كردم.
بعد راحت نشست و چشم در چشم مينا دوخت و گفت:
-از نتيجه اطلاعات خوشم نيامد و به گونه اى تو ذوقم خورد. به شما هرگز دروغ نگفته ام، دوست داشتم كه نتيجه تحقيقات خوب و بى نقص بود و او پرونده بيمارى نداشت.
مينا پرسيد:
-يعنى تو هيچوقت نفهميدى كه او بيمارى داشته است؟
سئوال مينا حيرت احد را برانگيخت و متعجب پرسيد:
-از كجا بايد مى دانستم؟ من كه با او مراوده نداشتم.
مينا نفس بلندى كشيد و از اين كه كاوه در اشتباه بود در قلبش احساس شادى كرد و براى توجيه سخن خود گفت:
-منظورم اين بود كه معمولاً اطباء از رنگ چهره و يا حركات و اعمال به بيمارى افراد پى مى برند.
احد خنده كوتاه صدادارى كرد و گفت:
-اين هم مى بايست طى ملاقات هائى كشف شود كه من فقط او را در جشن و به مدت كوتاهى ديدم و هم كلام شدم. اما اُما ميان عقل و احساس در نوسانم، عقل نهيبم مى زند كه مواظب باش پيش پايت چاه است و احساسم مى گويد حتماً حكمتى در كار است كه اين وقايع رخ مى دهد. كنجكاوى و به دست آوردن جواب سئوال بر عقل پيروز است. شما مى دانيد من آدمى نيستم كه از سختى بهراسم و از مشكلات فرار كنم، من جسارت روياروئى با مصائب را دارم و هرگز تسليم وقايع نشده و از سختى نترسيده ام.
من با شناخت خود و اين كه از زندگى چه مى خواهم توانستم راه هاى سخت را تا بدين جا طى كنم. من هميشه به واقع نگرى خود باليده ام و با كنكاش در واقعيت و شناخت حدود و شعور سعى كرده ام از اوهام دور باشم و آرزوهاى محال نداشته باشم. ليكن در اين چند سال گذشته ميان واقعيت و عينيت و تصورات واهى دائماً سرگردان بوده ام. اما به اشتباه از تصوراتم به نام واهى نام بردم، واهى يعنى بى بنيان در صورتى كه آنچه به پندار و گمان من آمد واهمه راستى بود كه خود را عيان هم كرد. من يقين دارم كه پدر از حس ششم برخوردار بود و از تاريخ مرگش آگاه بود، او مى دانست كه شما همسرش مى شويد و از دو فرزندش حمايت مى كنيد. او هميشه شما را ستوده و از شما به نام زنى با اراده نام مى برد. او به من گفت در وجود مادرت حسى است ارزشمند كه خود به سِر آن چندان واقف نيست اما زمانش كه برسد آن را كشف مى كند. اُما يادتان مى آيد كه گفتيد خود شاهد دخترى با تاج گل ياس بوده ايد؟ من مى گويم كه شما مى بايست اين حس را در وجودتان تقويت مى كرديد و از آن بهره مى گرفتيد.
مينا خنديد و گفت:
-و آنوقت يا ديوانه ناميده شوم و يا جادوگر! نه پسر جان من با اين كارها كارى ندارم و به همين حواس پنجگانه ام راضى ام.
-آيا هرگز سعى كرديد كه با پدر يا فانى و يا مادرجون رابطه برقرار كنيد و...
مينا حرف او را قطع كرد و گفت:
-من كه گفتم دوست ندارم پيرامون اين كارها بگردم اما همين امروز به هنگام عصر وقتى همگى براى ملاقات رفته بوديد من توى حياط نشسته بودم و داشتم فكر مى كردم، به فانى فكر مى كردم و خودم را در خانه قديمى آقاى قدسى ديدم و همان روزى در نظرم آمد كه با فانى گفتگو مى كردم و حتى بوسه نسيم گونه او را روى گونه ام حس كردم اما اينها فقط يادآورى خاطرات گذشته است و نه بيشتر.
احد به سوى مينا خم شد و آهسته پرسيد:
-آيا دوست نداريد كه با او حالا و در حال حاضر گفتگو كنيد؟ اُما شما مى توانيد و اگر كمكم كنيد مى توانيم به خيلى از سئوالات بى جواب برسيم و آن را حل كنيم. از فانى خواهيم پرسيد كه آيا برگشته و اگر بازنگشته آيا در آن جهان راحت و آسوده است؟