|
از لابلاى متون
به ياد ميرزاده عشقى، شاعر انقلابى و پرخاشگر كه مرگ زودرسش را پيش بينى كرده بود:
من آن نيم به مرگ طبيعى شوم هلاك
وين كاسه خون به بستر راحت هدر كنم
(به انگيزه هشتاد و يكمين سالگرد قتل او- ۱۲ تيرماه ۱۳۰۳)
«در پايان جنگ بين الملل اول كه آلمان ها و متحدين شان دولت اتريش و مخصوصاً دولت عثمانى از پا درآمدند از ميان كسانى كه در آغاز جنگ براى همكارى با ايشان به مهاجرت رفته بودند، عده معدودى را آلمان ها در برلن پذيرفته بودند و عده بيشترى كه شايد سر به صد نفر مى زد مدت ها در استانبول خوار و زار و گرسنه و سرشكسته بودند و دسته دسته به ايران برمى گشتند. دو تن شاعر هم در ميان ايشان بودند. يكى از اين دو، عارف قزوينى شاعر معروف بود، كه در آن زمان يكى از مشاهير درجه اول و پيشواى همه وطن پرستان پر شور آن روزگار بود.
من تازه وارد زندگى ادبى شده بودم كه با شاعر دومى كه از اين سفر «خيريت اثر» به قول مورخان سابق، برگشته بود آشنا شدم. جوانى بود تقريباً همسن ما، به تقليد هنرمندان اروپائى موهاى سرش را گذاشته بود بلند شود، موهاى سياه، قامتى بلند و لاغر، پيشانى بسيار گشاده، ابروى تنگ، گردن باريك و بلند و دست و پاهاى كشيده داشت. به او ميرزاده عشقى، مى گفتند، زيرا كه پدرش از سادات همدان بود و او در همدان به گروه مهاجرين پيوسته و شريك گرمابه و گلستان ايشان شده بود.
پيش از آن شنيده بودم كه در مهاجرت به استانبول رنج بسيار كشيده و در آن شهرى كه روزى دارالخلافه بوده و با بغداد خلفا همسرى داشته مصائب گوناگونى كشيده و رنج و تهيدستى را به تمام معنى كلمه ديده است و نخستين اشعارى كه سروده يادگار همين دوره تلخكامى و آزردگى اوست.
قطعاً ناله ها و شكوه هاى معروف عارف كه كاملاً با وى همدرد بوده و همين روزگار ناكامى و نامرادى را ديده، بيش از همه چيز در روح وى و شاعرى او مؤثر افتاده است. به همين جهت همان روح بدبينى و نوحه سرائى كه سراسر شعر عارف را گرفته است در سرتاسر آثار عشقى هم ديده مى شود.
اين دوره سرگردانى و ناكامى نگذاشت كه عشقى تحصيلات مرتبى بكند و در شاعرى هميشه «طبع خداداد و قريحه مادرزاد» بيش از «معلومات» راهنماى او بوده است.
در زمانى هم كه با ما معاشرت بسيار داشت هر گاه كه دوستانش با زبان ملايم وى را راهنمائى مى كردند كه بر معلومات خود بيافزايد، زير بار نمى رفت و گاهى هم مى رنجيد و پرخاش مى كرد. به همين جهت از خط و ربط و ادبيات فارسى خيلى كمتر از «عارف» بهره مند بود، زيرا عارف خوش خط بود و فارسى را خوب مى دانست و در ادبيات قديم وارد بود.
عشقى فقط در استانبول كه گويا در يك پانسيون اروپائى بوده است، اندكى فرانسه ياد گرفته بود، اما آنچه مى دانست كافى نبود كه از ادبيات اروپا بهره مند شود و از تجددى كه عشق مفرطى داشت آن را در ادب فارسى وارد كند، بهره مند شود.
اوج ترقى عشقى آن شبى بود كه نمايشنامه «رستاخيز» خود را در صحنه «گراند هتل» نشان داد و خود در آن نقش «مسافر» را بازى كرد. اين نمايشنامه كه خود آن را «تمام آهنگى» نام گذاشته و مدعى بود كه نخستين اپرا به زبان فارسى بوده است، كاملاً مطابق مقتضيات آن زمان بود. در آن روزگار، نوميدى و بدبينى عجيبى سراسر ايران را فراگرفته بود. تنها دلدارى و تسليت مردم آن روزگار حماسه سرائى نسبت به ايران گذشته و نوحه سرائى نسبت به ايران امروز بود، هر كه اين كار را مى كرد مردم او را جداً مى پرستيدند.
«عارف» از همين راه به اوج شهرت و اقبال مردم رسيده بود، منتها مناعت طبع و بى نيازى و استغناى جبلى عارف از عشقى خيلى بيشتر بود. منتهاى رنجش عارف اين بود كه در غزلى به اشاره و كنايه گوشه اى به يكى از بدكاران زمان خود مى زد و هرگز نامى از ايشان نمى برد. تنها در برخى از تصنيف هاى خود به مردم خوشگذران و شهوت پرست روزگار خود پرداخته است.
اما عشقى اين بدبينى و تلخكامى را به جائى رساند كه مانند شاعران بد زبان و هجاگوى گذشته به اين و آن پرداخت و نام آنان را در شعر خود برد. ناچار وسيله اجراى اغراض ديگران هم مى شد. چنانكه خود بارها ديده ام كه كسى او را برانگيخت تا به بدخواه وى بد بگويد و عشقى با كمال سادگى آلت دست و غرض او شد و پس از چندى در پيش من صريحاً از اين كار اظهار پشيمانى كرد. نمايش «تمام آهنگى» رستاخيز عشقى چيز بسيار جالبى كه داشت اين بود كه آهنگ هاى موسيقى بسيار حزن انگيز براى اشعار سراسر نوحه و زارى خود انتخاب كرده بود. اين موسيقى وقتى كه با آن اشعار توأم مى شد همه بدبينان و تلخكامان آن روز ايران را مى فريفت و راستى در ايشان جادو مى كرد. در شاعرى هم مانند هر فن ديگرى زرنگى و موقع شناسى هست و آن اين است كه سراينده تشخيص بدهد مردم چه مى پسندند و درد دلشان چيست و چگونه بايد چنگ به دل مردم زد.
نويسندگان و شاعرانى پيشوا و راهنما و محبوب مردم روزگار خود مى شوند كه با دردهاى آنها همدرد و با عقده هاى دل آنها هم آواز شوند. خادمان حقيقى ملت كسانى هستند كه با اكثريت محروم و درد كشيده مردم كشور خود همداستان شوند، نه با اقليت بهره جوى و احياناً كلاه بردار و شياد كه گربه سر سفره هر خداوند زر و زور و هر دلال بازار روزاند. اينگونه خدمتگزاران، عزيز كرده ملت خود هستند و البته يك عده شكم خوار مزدور هم برايشان مى آشوبند و از هرگونه زخم زبان و گاهى هم آزارى سخت تر خوددارى نمى كنند.
عارف و عشقى هر دو اين سرنوشت را داشتند و اين كه هنوز مردم ايران با آن كه مقتضيات بسيار تغيير كرده و دردهاى ديگرى از نو به جاى آن دردهاى مزمن بر طبابع چيره شده است، ايشان را به خوبى ياد مى كنند و نامشان بر سر زبان هاست و آثارشان دست به دست مى گردد براى اين است كه بدين سان ترجمان فصيح و دلير مردم روزگار خود بوده اند و هنوز هم كسانى هستند كه آن دردها را در دل دارند و از اين همدردان منت مى كشند.
(برگرفته از مجموعه خاطرات استاد فقيد مرحوم سعيد نفيسى- چاپ نشر مركز ناشران) .
|