دكتر مهدى سمسار
روزنامه نگارى دانشمند و سردبيرى شايسته در جامعه مطبوعات ايران
الموتى
از سال هاى بعد از شهريور ۲۰ كه كار روزنامه نگارى را آغاز كردم دكتر مهدى سمسار را شناختم. حسن خلق و اصالت و صميميت او موجب شد كه در ميان روزنامه نگاران ايران مقام برجسته اى پيدا كند و با اين كه در رشته داروسازى درجه دكترا گرفته بود ولى به كار سردبيرى روزنامه بيش از كار دانشگاهى علاقه نشان داد و تدريجاً نام او در ميان روزنامه نگاران برجسته ايران ثبت شد كه وقتى دو سال و نيم پيش در پاريس درگذشت. دكتر مصباح زاده گفت (با درگذشت دكتر سمسار من يكى از پشتوانه هاى زندگى خود را از دست داده ام. جامعه مطبوعات و فرهنگ ايران يك چهره برجسته مطبوعاتى و فرهنگى خود را از دست داد. جامعه دانشگاهى نيز يك استاد دانشمند را از دست داد- خانواده سمسار يك سرپرست مهربان و دلسوز و دوستان سمسار يك دوست بسيار با ارزش را از دست داده اند.)
اين اظهارنظر دكتر مصباح زاده كه بايد گفت دكتر سمسار نقش بسيار مهمى در توسعه روزنامه كيهان داشت و توانست اين روزنامه بزرگ ايران را به بالاترين تيراژ در ايران برساند بسيار مهم است. همه كسانى كه دكتر سمسار را مى شناختند از حسن خلق و مزاياى اخلاقى و اطلاعات عميق او ياد مى كنند و او را يك آنسيكلوپدى مى دانستند كه در رشته هاى مختلف داراى اطلاعات عميقى بود.
مى گويند به دكتر سمسار پيشنهاد شده بود كه رياست دانشكده داروسازى را بپذيرد ولى او كار روزنامه نگارى را بر رياست دانشكده داروسازى ترجيح داد و گفته بود در سردبيرى كيهان مى توانم بيشتر خدمت كنم. دكتر سمسار به دو زبان فرانسه و انگليسى تسلط كامل داشت و چند كتاب مهم را ترجمه كرد و تدريجاً زبان اسپانيائى را هم فراگرفت. وقتى هم حزب رستاخيز تشكيل شد و قرار بود يك روزنامه بزرگى نشر يابد همه نظر دادند بهترين سردبير براى اين روزنامه دكتر سمسار است. به همين جهت از او خواستند كه اين سمت را بپذيرد و چندى نيز سردبير روزنامه رستاخيز بود و تشكيلات وسيعى هم به وجود آورد ولى چون حزب رستاخيز با بحران روبرو شد و تدريجاً جامعه به سمت انقلاب پيش مى رفت در آن كار نتوانست نقش بسيار مهمى داشته باشد.
دكتر سمسار مطالعات وسيعى در فرهنگ اروپائى داشت و نثر روان او به فارسى موجب گرديد كه ترجمه هايش جلب توجه فراوان كند. يكى از مهمترين ترجمه هاى او (تاريخ امپراطورى هخامنشيان) از كورش تا اسكندر است كه دو جلد و در هزار صفحه است. همچنين ترجمه هاى ديگرى هم داشت ولى متأسفانه ناگهان توجه يافت كه به سرطان استخوان مبتلا شده و به سرعت تمام بدن او را فرا گرفت و زندگى را ترك گفت كه به راستى جامعه مطبوعات را متأثر و متأسف ساخت زيرا در طول مدت سردبيرى خود به همه خدمت مى كرد و چون سردبيرى بى عقده بود ميدان كار را در اختيار افراد صاحب استعداد مى گذاشت كه خيلى ها بعد از فوتش از بزرگوارى او ياد كرده اند.
دكتر مهدى سمسار با خواهر دكتر صدرالدين الهى ازدواج كرده و صاحب دو دختر شده اند كه الهى نوشته است او خانواده اش را با تمام دل دوست مى داشت و به بچه هايش عشق مى ورزيد.
تعارف هاى آميخته به ريا را دوست نداشت. در انتخاب كتاب هايش خيلى سختگير بود. در كار حرفه اى اش نظمى بى نظير داشت. او همه توفيقش را مرهون همين نظم حرفه اى بود. صبور و مقاوم و سربلند بودو از چند آزمايش سخت زندگى سربلند بيرون آمده بود و پايداريش نمونه و بى مانند بود. او شرفش را بر مقام و مرتبه برتر مى دانست. از مردان برجسته حرفه روزنامه نگارى ايران بود.
كتاب هاى (گل هاى اسپانيا)، آفرينش، تاريخ هخامنشيان، پيكاسو از جمله آثار او بود.
سياوش آذرى درباره همكارى با دكتر سمسار در كيهان چنين مى نويسد:
.. همه همكاران تحريرى، دكتر سمسار را به شدت دوست مى داشتند و يك همكارى گرم و صميمانه بين دو طرف حكمفرما بود، حتى زمانى كه دكتر سمسار جاى خود را به امير طاهرى سپرد و از سوى دكتر مصباح زاده به قائم مقامى او برگزيده شد اين انس الفت ادامه داشت. دكتر سمسار در همه سال هاى سردبيرى كيهان به عنوان شخصيتى شريف و قابل احترام كه اصول و رموز پيچيده حرفه حساس و خطير روزنامه نگارى را به خوبى مى دانست. شناخته شده بود. ذوق و سليقه او در انتخاب مطالب و كوچك و بزرگ كردن موضوعات آن از يك سو و راهنمائى و كمك هاى فكرى دكتر سمسار از سوى ديگر باعث شده بود كه كيهان روزبروز بيشتر در ميان توده مردم نفوذ كند.
دوران سردبيرى دكتر سمسار بر كيهان روزانه يكى از مهمترين دوران دهه هاى اخير بود. هنگام پرتاب سفينه آپولو به كره ماه، دكتر سمسار در يك تيتر ۹ ستونى نوشت: «انسان در ماه است.» همينطور جنگ سرد ميان شرق و غرب و اختراعات و اكتشافات گوناگون از جمله خبرهاى داغ و پر سر و صدائى بود كه دكتر سمسار همانند همه جرايد معتبر جهان آنها را به چاپ مى رساند.
علاوه بر همه آنچه كه گفته شد، دكتر سمسار با گشاده دستى خاص خود، اين فرصت و امكان را به همه صاحبان فكر و انديشه مى داد تا آثار خود را در كيهان به چاپ برسانند. از ادامه تحصيل كادر تحريرى هميشه حمايت مى كرد. معتقد بود نويسنده مانند طبيب است و بايد مرتباً مطالعه كند و در مسير تغيير و تحول جامعه باشد.
بدون شك بايد گفت دكتر سمسار پايه گذار رشد و ترقى كيهان، چه از لحاظ كيفى و چه از حيث كمى بود تا آنجا كه كيهان در زمان سردبيرى او، تيراژ ميليونى را پشت سر گذاشت.»
همسر دكتر سمسار (گيتى سمسار) و دخترانش شيرين و شهرزاد نام دارند كه در خارج از كشور زندگى مى كنند، دكتر سمسار در سال ۱۳۰۹ در شيراز به دنيا آمد. در سال ۱۳۳۵ سردبير كيهان شد. در سال ۱۳۵۴ سردبير روزنامه رستاخيز شد. در جريان انقلاب از كشور خارج گرديد و در پاريس اقامت گزيد. در ۱۵ ژانويه ۲۰۰۳ در بيمارستانى در پاريس در سن ۷۲ سالگى زندگى را ترك گفت. روانش شاد و يادش گرامى باد.
اتابك فتح الله زاده
در ماگادان كسى پير نمى شود
در اعماق معدن زغال سنگ
در اين مدت شانه هايم زخم شد و يك روز به جاى جنگل مرا پيش پزشك بردند. پزشك تا مرا ديد، پرسيد كه كجائى هستم. به نظرم خود پزشك هم زندانى بود. قد كوتاهى داشت و ۴۵ ساله به نظر مى رسيد. از يهوديان شوروى بود.
بد نيست در اينجا چند كلمه اى از يهوديان شوروى بگويم. در شوروى سابق به لحاظ نژادى دو گروه يهودى وجود داشته و دارد: ۱-يهودى هاى اروپائى ۲-يهودى هاى بخارائى. يهودى هاى اروپائى نسبتاً شبيه روس ها و آلمانى ها و يا شبيه ترك هاى كريمه هستند. آنها اغلب بلندقد و بيشترشان باسواد، دانشمند، متخصص و موقعيت شناس و باهوش هستند، از اعتماد به نفس بالا برخورداراند و اغلب به خاطر دين و دانش شان زندانى مى شدند. يهوديان بخارا از نژاد سامى و تقريباً سيه چهره اند و قرن هاست كه در بخارا و سمرقند و اطراف آنها ساكن هستند. به جز اين دو گروه بزرگ يهودى نژاد، سه قوم ترك زبان هم يهودى هستند كه اكثر اهالى شوروى از آن بى خبرند. محققين مى گويند يهودى هاى اروپائى از تركان خزرى بوده و در بالاى درياى خزر سكونت داشته اند و سپس به علل تاريخى و سياسى طى قرن ها به تدريج به روسيه و اوكراين و اروپاى خاورى و باخترى و حتى به اسكانديناوى كوچ كرده و در كل اروپا پخش شده اند. در واقع «يهودى هاى سرگردان» اين ها بودند. اما يهوديان بخارا از نژاد سامى هستند و از نظر قيافه هيچ شباهتى به يهوديان اروپائى ندارند و بيشتر به عرب ها شباهت دارند. يهوديان بخارا به احتمال زياد از بقاياى يهوديان اسيرى هستند كه به فرمان شاه ايران كوروش آزاد شده و سپس در منطقه آسياى ميانه اسكان پيدا كرده اند. يهوديان آزاد شدنشان به دست كوروش را رويداد تاريخى بزرگى قلمداد مى كنند. بارى، يهوديان روسيه طى قرن ها در اروپا مورد آزار و اذيت قرار گرفتند، اما با تمام فشارهاى وارده خود را با محيط جديد منطبق و سازگار نشان مى دادند و هرگز از دين خود دست برنمى داشتند. يهوديان بنا به تعليمات دينى خود، قوم يهود را قوم برتر و قومى با پيوند خونى مى دانند. در واقع اصل و نسب نه از پدر، بلكه از خون مادرى به ارث مى رسد. اگر دقت كنيد يهوديان برعكس مسلمانان و مسيحيان هرگز براى يهودى كردن كسى تلاش نمى كنند و اصولاً كسى كه مادرش يهودى نباشد در جامعه يهوديان به عنوان يهودى تلقى نمى شود. آنان در تربيت فرزندان خود روش خاصى دارند و اغلب فرزندانشان را صاحب اعتماد به نفس بار مى آورند.
به ادامه ماجراى خويش بازگردم. اين دكتر يهودى وقتى فهميد كه من ايرانى هستم، گفت: «آه، پرس! تو كجا؟ اينجا كجا؟ تا به حال پرس نديده بودم.» چشمان من به طور وحشتناكى باد كرده بود. او ادامه داد: «اينجا چشم هاى تو يخ خواهند زد!» سپس مرا براى معاينه برهنه كرد و ديد كه استخوان هاى بدنم از پوست بيرون زده اند. ريه و قلبم را معاينه كرد و گفت كه لباس هايم را بپوشم. سپس چيزى نوشت و به دستم داد و من روانه باراك شدم.
بايد گفت اين دكتر يهودى شايد به خاطر ايرانى بودنم با ترس و لرز به داد من رسيد. شب مأمورى به باراك ما آمد و به من گفت: «لباست را بپوش تا به يك باراك ديگر برويم.» او مرا به باراك ديگرى برد و به سر كارگر جديدم گفت: «اين عمله را تحويل بگير». گروه هاى كار در معادن الگن اوگل نام و شماره دارند و شماره گروه جديدى كه مرا تحويل گرفت، هفت بود. كاركنان معدن به گروه هاى كارى مختلف تقسيم شده بودند، با نام گروه راه سازى، گروه نظافت، گروه ساختمان، گروه محوطه بالاى معدن، گروه درون معدن و غيره. باراك ما شامل ۳۵-۳۰ نفر بود. تختخواب ها دو طبقه بودند. زيرانداز ما از كاه و بالش ما از خاك اره و روانداز ما يك پتو بود. آن شب را در باراك به صبح رساندم. صبح با صداى زنگ تيرآهن بيدار شدم. سروانى داخلى اردوگاه شد. سركارگر به سروان گزارش داد كه همه آماده خوردن صبحانه و كارند و يك نفر جديد داريم و با دست مرا نشان داد. سروان نگاهى به من و شماره زندانى ام كرد و به سرباز همراهش گفت كه به شماره و پرونده ام نگاه كند. او متوجه شد كه من خارجى هستم و با ماده ۵۴ محكوم شده ام. ماده ۵۴ مربوط به جاسوسان بود. محكومين ماده ۵۴ در نظام استالينى و از نظر آن نظام خائن به نظام، يعنى بدترين و خطرناكترين زندانيان بودند. اين زندانيان مى بايست پيوسته تحت نظر باشند و محكوم به كار در جاهاى مخصوص بودند. مشكل ترين و سخت ترين كارهاى زندان به آنان واگذار مى شد تا بيشتر زجر بكشند و زودتر بميرند. به هر حال من به اعماق معدن افتادم. هنوز جوان بودم و ساخته از پولاد. كم و بيش كار خود را مى كردم. اما تنهائى آزارم مى داد. از هموطن و هم زبان خبرى نبود كه دست كم درد دلى كنم. هر وقت به ياد تبليغات حزب توده در ايران مى افتادم، تمام وجودم را غم مى گرفت. از خودم مى پرسيدم آيا ما نيز چنين نظامى مى خواستيم درست بكنيم؟ سپس در درياى افكار غرق مى شدم، تا اين كه با تَشَر همكارانم چرتم پاره مى شد و به خود مى آمدم. باز به اين مى انديشيدم كه آيا رهائى از اين گرداب هولناك ممكن خواهد بود؟ آيا با اين همه درد و رنج گرسنگى و سرما و تحقير و توهين، در اين سرزمين منجمد شمالى زنده خواهم ماند؟
امان از دست سركارگرها! چقدر بى وجدان و بى رحم بودند. سركارگرها توسط رؤساى زندان و بيشتر از ميان لومپن ها و قوى هيكل هاى مطيع كه در هنگام بازجوئى ضعف نشان داده و همكارى كرده بودند، انتخاب مى شدند. كسى حق دعوا و بحث نداشت. تمام مسأله اولياى زندان فقط پيشرفت كار و تحويل زغال سنگ هر چه بيشتر به دولت بود. هر گروه كارى بايد در هر شيفت ۳۰۰ تُن زغال سنگ از اعماق معدن به كارگران بالا تحويل مى داد. هر كارگرى بايد ۱۸ تُن زغال سنگ در واگن مى ريخت و در اين صورت مى توانست ۱۲۰۰ گرم نان دريافت كند. اما آنان كه مثل من توانائى اين كار طاقت فرسا را نداشتند ۵۰۰گرم نان بيشتر نمى گرفتند. البته اين نان، فقط اسمش نان بود. با اين همه، اكثر زندانيان به هنگام دريافت آن نصف بيشترش را در همان لحظه اول مثل برق مى بلعيدند. اما من به اين نتيجه رسيدم كه بايد گرسنگى جسمى را با غناى روحى جبران كنم و با اراده قوى جلوى نفس خود را بگيرم. به زبان ديگر، براى مقابله با گرسنگى تنها مقاومت جسمى كافى نبود. البته اين يكى از راه هاى مبارزه با گرسنگى است و من قصد آموزش مبارزه با گرسنگى را ندارم. ولى به تجربه دريافتم كه انسان به طور كلى در مقابل گرسنگى ناتوان است، اما كسانى كه اعتقادات عميق به خداى خود داشتند، نسبت به بقيه مقاوم تر بودند.
طرز كار در معدن چنين بود: گروهى در كار انفجار معدن مشغول بودند. پس از انفجار، گروهى ديگر زغال سنگ ها را كه بالغ بر صدها تُن مى شد توى واگن ها مى ريختند و به سطح بالاى معدن مى رساندند. اين سخت ترين كار معدن بود. گروه ديگرى هم ريل گذارى درون معدن را كه طول و عرض آن مُدام گسترش مى يافت. ادامه مى دادند. طول تونل هاى درون معدن گاه به چندين كيلومتر مى رسيد.
انفجار معدن خالى از خطر نبود. وقتى قسمتى از تونل منفجر مى شد، اغلب تمام زغال ها فرو مى ريخت. اما گاهى چند تُن در سقف معدن و بالاى سركارگران آويزان مى ماند و هنگامى كه قسمت ديگرى را در تونل منفجر مى كردند، بر اثر ارتعاش، زغال سنگ هاى آويزان بر سر زندانيانى كه مشغول كار بودند مى ريخت و چندين كارگر زنده به گور مى شدند. چندين بار مرگ از بيخ گوش من رد شد. تنها و تنها به يارى بخت زنده ماندم و تقدير نبود كه در قطب شمال زنده به گور شوم. يك بار دو جوان رعناى اوكراينى كه در ۵۰ مترى من كار مى كردند زير چندين تُن زغال سنگ زنده به گور شدند. از اين حوادث ده ها بار در اطراف من به وقوع پيوست.
طبق اصول كار در معدن، تا يك ساعت بعد از انفجار بايد با ماسك و مخزن اكسيژن به محل انفجار رفت. ولى رعايت اين اصول كار شامل ما نمى شد. پس از انفجار، گازهاى محترقه و بخصوص متان در معدن جمع مى شد كه در صورت غلظت مى توانست براى زندانى كشنده و خطرناك باشد. اما ما زندانيان پس از انفجار و زمانى كه هنوز گاز متان در فضاى تونل بود، مجبور بوديم كار را شروع كنيم. پس از مدتى كار تنفس ما مشكل مى شد، مانند آن كه ترياك كشيده و يا ودكا خورده باشيم. گرسنگى و ضعف و بيمارى باعث مى شد كه گاز خيلى زود در ما تأثير مى كرد. در صورت زياد بودن گاز، زندانى يواش يواش شُل مى شد و بيهوش مى افتاد. اگر بخت با زندانى يار بود و كسى متوجه اش مى شد، او را سريع به هواى آزاد مى رساند و او را از مرگ نجات مى داد. من يك بار به اين وضع گرفتار شدم. يكى از زندانيان كه از كنار من مى گذشت مرا نجات داد.
سطح تكنيك در معادن زغال سنگ كوليما مثل معادن كشورهاى پيشرفته نبود. از آسانسور در آنجا خبرى نبود. زندانيان مثل مور و ملخ به عمق ۱۰۰ تا ۲۰۰مترى مى رفتند. ما اين راه را طى مى كرديم و به خزانه معدن كه به آن بونكر مى گفتند، مى رسيديم. شرح اين كه با چه وضعى كار مى كرديم و زغال تحويل مى داديم خود كتاب جداگانه اى مى خواهد. بايد ده تا دوازده ساعت كار كرد. در اين مدت از غذا و خوراك خبرى نيست. كار است و فقط كار. كسى ساعت ندارد تا بداند كى وقت كار تمام مى شود. هر وقت محافظان اردوگاه ساعت كارشان تمام مى شد، آن زنگ تيرآهنى را به صدا درمى آوردند و سپس سركارگر درون معدن هم تير آهن معدن را به صدا درمى آورد كه صدايش در معدن مى پيچيد. ما نيمه جان، گرسنه و خسته از سوراخ بيرون مى آمديم. باز همان صف و شمارش شروع مى شد: من، عطاء مازندرانى، ۲۰ ساله، جاسوس آمريكا... مگر ول كن معامله بودند؟ توى سوراخ معدن مى رفتيم، بايد مى گفتيم كى هستيم، از سوراخ بيرون مى آمديم، باز بايد خود را معرفى مى كرديم. پس از شمارش سركارگر، محافظان مى گفتند: «وقت رفتن حرف نزنيد! به اين طرف و آن طرف نگاه نكنيد! خم نشويد يك قدم به چپ و راست فرار محسوب مى شود و در اين صورت شما را گلوله باران مى كنيم. فهميديد؟» همه با هم مى گفتيم: فهميديم! محافظه فرمان به پيش را صادر مى كرد. به موازات محافظان، سگ ها نيز پس از ۱۲-۱۰ ساعت خواب و استراحتى كه كرده بودند، تا رسيدن به اردوگاه عُوعُو كنان با ما حركت مى كردند. پس از ۱۵ دقيقه به اردوگاه مى رسيديم. گاهى مسئولان داخل اردوگاه دير مى آمدند و ما بايد كر و لال و كور ساكت مى مانديم تا آقايان تشريف بياورند و با شمارش ما را تحويل بگيرند.
روزهائى كه چند نفرى بر اثر انفجار و يا گرفتگى گاز و يا به دلايل مختلف مى مُردند، محافظان معدن به مسئولان اردوگاه اين طور گزارش مى دادند: «گروه شماره فلان در شروع كار ۳۵ نفر بود، حال به شما ۳۱ نفر تحويل مى دهيم. ۴نفر دشمن خلق و (يا از جاسوسان) مُردند.» سپس رئيس اردوگاه با صداى بلند مى گفت: «خيلى از شما سپاسگزارم! اطلاع دريافت شد كه ۴ نفر از دشمنان ما و شما كمتر شده اند!»
روزى گروه ما را براى كار مى بردند و يك نفر كه در صف ۵نفرى با من بود، حالش خيلى بد شد و ديگر طاقت راه رفتن نداشت. ما هم طاقت كشيدن او را نداشتيم. سرانجام او روى برف ها افتاد و صف كمى آشفته شد. نگهبانان با مشاهده بى نظمى صف با صداى بلند «ايست» دادند. مسئول نگهبانان بالاى سر مرد نيمه بى هوش آمد. سگ لعنتى يك نفس پارس مى كرد و مى خواست به روى زندانى دراز كشيده بپرد كه نگهبان جلوى سگ را گرفت. مسئول نگبهان خم شده و چند سيلى كوچك به صورت زندانى نواخت. زندانى واكنشى نشان نداد و نگهبان فرمان داد كه او به مورگ تحويل داده شود. مورگ به روسى يعنى سردخانه و جائى است كه مُرده را تا دفن كردنش موقتاً آنجا مى گذارند. زندانى كمى به هوش آمد و با صدائى خفه و ضعيف گفت: «آقاى رئيس من زنده ام!» اما رئيس جواب داد: «خفه شو! من بهتر مى دانم كه تو زنده اى يا مرده! اين زندانى را به سردخانه ببريد.» انسان عشقى معجزه آسا و باور نكردنى به زندگى دارد. جوهر و نفس حيات به طور غريزى نيروئى خارق العاده به انسان مى دهد. گاهى من فكر مى كردم كه كار اين يا آن فرد تا فردا تمام است، اما برخلاف تصورم همين انسان به طور حيرت انگيزى به پا مى خاست و مرگ را در آن شرايط جهنمى به باد مسخره مى گرفت. البته هميشه چنين نبود. براى مثال اين زندانى نگون بخت نتوانست به پا خيزد و قاطى صف شود. عاقبت او را به جاى بيمارستان به سردخانه بردند. بله، اين هم يك جور مرگ بود كه من شاهدش بودم.
گاهى ما را با تن رنجور ۲۰كيلومتر راه مى بردند. يكى نمى توانست راه برود، ديگرى بر زمين مى افتاد و سگ ها لباس كسانى را كه بر زمين نقش مى بستند، پاره مى كردند و زندانى بدبخت را اين طرف و آن طرف مى كشيدند.
من يك بار با مُرده اى در سردخانه به سر بردم. سبب اين بود كه چند دقيقه از ساعت ۲۲ گذشته به توالت رفتم. ما اجازه نداشتيم كه بعد از ساعت ۲۲ از باراك خود خارج شويم. وقتى از توالت برمى گشتم نگهبان جلويم سبز شد، داد زد و گفت: «زندانى شماره ۳۲۴-۰ ايست!» من ايستادم. او جلو آمد و من مثل طوطى گفتم: من عطاء پدرم فلان كس، از كشور ايران، محكوم با ماده جاسوسى.... او گفت: «مگر نمى دانى كه بعد از ساعت ۲۲ بيرون رفتن قدغن است؟» جواب دادم: مى دانم ولى ساعت ندارم! گفت: «امشب به سردخانه مى روى تا بعد از اين خلاف نكنى!» او مرا به سردخانه برد و من براى اين كه يخ نزنم تا صبح بالاى سر يك مُرده قدم زدم. نگهبان صبح ساعت ۵ با زهرخند در را باز كرد و گفت: «بيا بيرون!» حال بيا و شب نخوابيده در همان روز ۱۲ساعت كار بكن! آرى، ديگر فهميدم كه نبايد پس از ساعت ده شب به توالت بروم. باز هم رشته سخن از دستم رفت و از مطلب كمى دور شدم. برمى گردم به ادامه زندگى خود در اردوگاه.
همه زندانيان خسته و كوفته به باراك مى آمدند. پس از ده دقيقه استراحت هر روز به نوبت به چند نفر از ما يك سورتمه بزرگ يك تنى خالى مى دادند و ما به همراه دو محافظ مسلح، با بيل و كلنگ و ديلم به سوى يكى از شاخه هاى رود كوليما كه در بيرون اردوگاه جارى بود راهى مى شديم. چهار نفرى با بيل و كلنگ و ديلم يخ ها را مى شكستيم و توى سورتمه مى ريختيم. پس از پُر شدن سورتمه از يخ، دو نفر از جلو سورتمه را مى كشيدند و دو نفر از عقب هُل مى دادند و يخ ها را به اردوگاه مى آورديم. نيمى از آن براى مصرف اردوگاه بود و نيم ديگرش را به آشپزخانه تحويل مى داديم.
شام كمى سوپ و شله و چيزى شبيه چاى به خورد ما مى دادند، كه البته چاى نبود و فقط اسمش چاى بود. شام از نان خبرى نبود، به شرح و اندازه اى كه در بالا نوشتم نان را صبح تحويل زندانيان مى دادند.
محسن حيدريان
مهاجرت سوسياليستى و سرنوشت ايرانيان
روند تشديد اعتراضات كه به فروپاشى سازمان هاى حزبى منجر شد روندى بسيار پر تنش و عصب سوز بود. فروپاشى سازمان هاى حزبى و فدائى روندى تدريجى بود كه در هر يك از اين سازمان ها ويژگى هاى خود را داشت. در حزب ابعاد و كميت و كيفيت آن بسيار گسترده و كم سابقه بود، اما در سازمان اكثريت خفيف تر بود. اين روند از سال ۶۵ شروع و تا سال ۶۸ ادامه داشت. گوشه اى از آن را از دريچه يك حوزه حزبى در مينسك- براساس گزارش كتبى وقت منشى حوزه- دنبال مى كنيم:
اوائل سال ۶۵ بود. در طبقه پنجم ساختمان شماره ۴ واقع در مينسك حوزه حزبى شماره ۴ با شركت ۱۲تن از اعضاى حزب جلسه مى كند. دو نفر به نام هاى پوركريم و فرخ غايب اند. تقى مسئول حوزه رهنمود كميته حزبى را به اطلاع مى رساند كه طبق آن بايد تكليف پوركريم يكى از اعضاى حوزه به خاطر نوشتن يك نامه درونى انتقادآميز به رهبرى در حوزه روشن شود. تقى ادامه مى دهد كه: «تازه اگر وى از خود انتقاد كند بايد تا تعيين تكليف منتظر پاسخ رهبرى بماند.» چند نفرى از اعضاى حوزه با حرارت و شدت تمام به دفاع از مسئول حوزه مى پردازند و درباره حفظ موازين انقلابى و اصل سانتراليسم دموكراتيك در شرايط كار مخفى سخن مى گويند و هرگونه انتقاد و بحث درباره رهبرى را همچون خيانت به حزب و همصدا شدن با دشمنان طبقاتى ارزيابى مى كنند. آنها ترديدى ندارند كه پوركريم بايد به طور كتبى طى نامه اى از خود به شدت انتقاد كند. پهلوان كه ناراحت در گوشه اى ساكت نشسته وقت صحبت مى گيرد و مى پرسد: مگر طبق اساسنامه افراد حق انتقاد از رهبرى را ندارند؟ تازه مگر رفيق پوركريم چه گفته كه بايد اين طور مورد غضب واقع شود؟
پهلوان كه بيشتر وقت خود را صرف تاريخ و كتاب هاى تاريخى مى كرد ابتدا درباره يكى از اتهامات پوركريم كه تأسيس يك سازمان جديد غير سياسى و با اهداف صنفى است توضيح مى دهد: «تشكيل جمعيت پناهندگان سياسى ايمانى مقيم بلاروس» اقدامى كاملاً بر حق بود كه با مشاركت اكثريت پناهندگان سياسى مقيم مينسك و در پاسخ به سوءاستفاده هاى موسوى از عاملان فرقه دموكرات و مسئول امور معيشتى ايرانيان صورت گرفت. يكبار در كتاب عين الدوله و رژيم مشروطه خواندم كه اتابك اعظم، تقاضانامه جمعى از روشنفكران آن زمان را كه مى خواستند كلوبى تأسيس كند به ناصرالدينشاه داد. پاسخ مبارك اعليحضرت اين بود كه جناب اشرف اتابك اعظم اين جوانان خيلى غط مى كنند كه ايجاد كلوب مى خواهند بكنند، پدرشان را آتش خواهم زد. برخورد حضرات اجل رهبرى حزب توده من را ياد فرموده مبارك آن ديو استبداد مى اندازد.»
در اينجا بود كه حوزه شماره ۴ به يكباره منفجر شد. موافقين و مخالفين رهبرى به سرعت بر محور پوركريم در برابر هم صف كشيده و با فرياد و عصبانيت يكديگر را به انواع اتهامات محكوم مى كردند. از نظر اقليت طرفدار رهبرى، معترضين افرادى بى پرنسيب، مردد و ضد اساسنامه اى بودند كه تاب شرايط دشوار مبارزه در دوران شكست را نداشتند. اكثريت معترضين نيز رقباى خود را استالين منش، دگماتيك و مستبد مى ناميدند. اما هنوز از به ميان آوردن موضوع شوروى و كا.گ.ب. مى هراسيدند و يا اصولاً خود هنوز به اين حد از پختگى نرسيده بودند. چند روز پس از آن كميته حزبى مينسك درباره حوادث حوزه شماره ۴ بخشنامه اى صادر كرد كه در آن آمده بود:
«حوزه شماره ۴ كار خودسرى را به آنجا كشانده است كه از اخراج كسانى مانند پوركريم و فرخ جلوگيرى نموده و به تأسيس سازمان جديد پناهندگان سياسى با خواست هاى صنفى دست زده و اخيراً به عضوگيرى پرداخته است، لذا از اين لحظه حوزه شماره ۴ منحل اعلام مى گردد.»
معترضين به دليل ترس از كا.گ.ب. و خطر ناپديد شدن، حكايات خود را در گوش ها زمزمه مى كردند. جريان از اين قرار بود كه تقى از همكاران كا.گ.ب. بعد از ختم حوزه شماره ۴ بلافاصله به سهراب زمانى در مسكو تلفن زده و پس از تأييد على خاورى دبير اول حزب، حوزه را منحل كرده بود. خاورى گفته بود: «خيلى غلط كردند كه پوركريم را مى خواستند به حوزه بياورند. ديگر با آنها تماس نگيريد. خودشان گورشان را گم كنند.» چند ماه بعد بود كه حوزه شماره ۴ احياء شد. اما اين بار از تركيب سابق آن فقط ۳نفر باقى ماندند با ۱۱ نفر ديگر تماس گرفته نشد. آنها تحت عنوان «پاكسازى حزب از عناصر اپورتونيست» تصفيه شده بودند.
در اينجا بايد اشاره كرد كه شادروان هوشنگ پوركريم كه جامعه شناس و محقق مسائل كشاورزى و نيز يك هنرمند و نقاش چيره دست و پر احساس بود پس از خروج از شوروى به سوئد مهاجرت كرد و در تابستان سال ۱۹۹۷ در اثر يك سانحه در درياچه اى غرق شد و زندگى را بدرود گفت.
اين چنين بود كه فروپاشى سازمانى حزب در مهاجرت شوروى كه نطفه آن از همان روز اول پا گذاردن اين انقلابيون به شوروى بسته شده بود، وارد مرحله جديدى شد.
برگزارى كنفرانس ملى حزب توده در كابل در سال ۶۵ كه از سوى على خاورى با سر و صداى بسيار به عنوان مرحله تازه استحكام حزب عنوان مى شد در واقع ميخى بود بر تابوت حزب كه همه سازمان هاى حزبى نه تنها در شوروى بلكه افغانستان و اروپا را نيز به اعتراض و انتقاد واداشت. گرچه قبل از آن نيز هر روز از باكو و چارجو و نيز از اروپا خبرهاى جديدى درباره انفصال گروهى از اعضاى حزب و صدور انواع قطعنامه هاى سياسى اعتراض آميز از سوى كادرها و اعضاء دهان به دهان مى گرديد. هر چه كه بود صف بندى ها و طغيان هاى درون حزبى در باكو و چارجو پس از كنفرانس ملى به مراتب شديدتر و سياسى تر شد و از بى اعتمادى به رهبرى حزب به ترديد به مبانى تفكر و اصول آن تبديل شد. از اين پس بود كه پاى مباحث ايدئولوژيك به طور جدى تر به محافل گروه هاى جدا از هم پناهندگان كشانده شد. ديرى نپائيد كه با شكسته شدن ديوار سكوت و ترس و رو شدن بسيارى از حوادث كه تنها به طور در گوشى در ميان نزديكترين دوستان بازگو مى شد رهبران درجه اول حزب، على خاورى، حبيب فروغيان و اميرعلى لاهرودى به جاى رهبران پرولتارياى ايران مورد لعن و نفرين اين جوانان قرار مى گرفتند.
پس از پلنوم ۲۰ كميته مركزى كه در آن از جمله اكبر شاندرمنى، تقى برومند (ب. كيوان)، حميد احمدى، (انور)، محسن حيدريان (حيدر)، حشمت الله رئيسى و چند تن ديگر از اعضاء و مشاورين كميته مركزى از حزب كناره گرفتند و يا كنار گذاشته شدند. بحران فروپاشى به حد اعلا و اوج خود رسيد. در اين مرحله يك عامل جديد به نام حزب دموكراتيك مردم ايران كه منشعبين از حزب توده به رهبرى بابك اميرخسروى، فريدون آذرنور و فرهاد فرجاد آن را بنياد گذاشته بودند وارد صحنه شده بود و مباحثى را در جدال با حزب از منظر دموكراتيك پيش مى كشيد كه آخرين جذبه هاى فكرى و سياسى حزب توده در ذهنيت كادر و اعضاى مردد حزب را به چالشى همه جانبه مى طلبيد. در اين مرحله تعداد زيادى از كادرهاى حزبى در شوروى و اروپا نيز راه و سرنوشت سياسى خود را از بقاياى حزب توده جدا كردند. اين دوران اما به ويژه در افغانستان بسيار پر حادثه بود. در كابل نه تنها اكثر كادرها و مسئولين حزب بلكه اكثريت اعضاى ۳نفره حزب در هيأت تحريريه راديو زحمتكشان نيز يعنى، محمدتقى برومند و محسن حيدريان «حيدر» به همراه يك كادر فنى آن را ترك كردند. در كابل جدا شدگان از حزب در يك پلاتفرم مفصل كه انتشار بيرونى يافت حيات حزب توده در همه عرصه هاى سازمانى، فكرى و سياسى را به نقد كشيدند و سرنوشت خود را از راه حزب توده به طور برگشت ناپذير جدا كردند. اين پلاتفرم از سوى ۳تن از اعضاى كميته مركزى و بيش از ۲۲تن از كادرهاى حزب امضاء شد و سپس در اروپا نيز انتشار يافت.
على خاورى و حميد صفرى كه مى پنداشتند با جا دادن چند نفرى از جوان ترها در تركيب هيأت سياسى و چند نفرى از معترضين در تركيب كميته مركزى راه نجات حزب از بحران را يافته اند در برابر وضع تازه «مات» شده بودند، زيرا نه تحليل عميقى از بحران حزب داشتند و نه شناختى از روحيه و ذهنيت نسل تازه توده اى ها. آنها به يك دنيا و يك سيستم ارزش گذارى تعلق داشتند كه مدت ها پيش از سقوط ديوار برلين عمر واقعى اش به پايان رسيده بود.
هر چه كه بود از اين پس ديگر على (خاورى) مانده بود و حوضش، كه تنها اقليتى محدود و محافظه كار از پناهندگان را كه بيشترشان وعده تحصيل در دانشگاه هاى شوروى را گرفته بودند، در برمى گرفت. اما در اين سو طغيان سازمان هاى حزبى به دلايل متعددى و از جمله پراكندگى جغرافيائى و نبود ارتباط ميان افراد و فروكش كردن روحيه انقلابى، حركت خود انگيخته اى بود كه اعتراض و بى اعتمادى به سردمداران حزب مخرج مشترك آن بود. اما هنوززمان لازم بود تا يك سيستم فكرى دموكراتيك جايگزين ترديدها، بى اعتمادى ها و احساسات زخم خورده اى گردد كه گاه خود را با نقدهاى بسيار راديكال تر و لنينى تر از حزب توده در ميان عده اى از منتقدين نشان مى داد و گاه صاف و ساده به شكل سرخوردگى از هرگونه سياست بازى و مداخله در سياست از سوى عده ديگرى نمايش داده مى شد.
استفاده از ادبيات كمونيستى تنها روشى بود كه اغلب اين جوانان براى ابراز نظر و بيان اعتراض آموخته بودند. چپ روى كه به عنوان يك شيوه بيان هويت به ويژه در سازمان اكثريت بود، نمود بيشترى يافت. زيرا برخلاف حزب كه با رهبرى از نظر سركوبگرى يكدست و فرسوده اش رهائى از امواج اعتراضات را در بيرون راندن منتقدين از صفوف خود مى دانست، در سازمان نه رهبرى يكدست بود و نه كوشش براى خفه كردن معترضين به شيوه تصفيه و اخراج دنبال مى شد. در اين دوران تحولات درونى سازمان اكثريت نيز شدت گرفت و فاصله «چپ ها» و «راست ها» بيشتر شد.
احمد در اين باره مى نويسد: «چپ سازمان، فاصله گيرى از حزب توده را شروع مى كرد. اما تا روى كار آمدن گورباچف انتقادات اساسى از سياست شوروى در رابطه با ايران از سوى اين جناح وجود نداشت. هنوز در سازمان اكثريت نوع تلقى از شوروى حتى نزد نيروهاى چپ و منتقد زير سئوال نرفته بود. اما بولتن هاى داخلى سازمان اكثريت كه نظرات موافق و مخالف را درج مى كرد شروع خوبى براى زير سئوال بردن يك سرى مقدسات بود. گرچه بسيارى از نويسندگان منتقد از موضع لنينى و چپ روانه به نقد سياست سازمان مى پرداختند. اما به طور كلى تبادل نظر در سازمان رو به گسترش داشت. مرا كه مدت ها تحريم كرده بودند دوباره تحويل مى گرفتند. اما اشكال كار جناح چپ اين بود كه نه تنها پلاتفرم منسجمى نداشت بلكه از حدود بحث درباره راه رشد سرمايه دارى و هژمونى پرولتاريا تجاوز نمى كردند و به ريشه مسائل نمى پرداختند. نوعى گرايش به چپ روى و سكتاريسم در آنها مشاهده مى شد. حزب توده را به نقد مى كشيدند اما دوباره خود سر از لنينيسم درمى آوردند.»
بعد از پلنوم سال ۶۵ و همزمان و يا كمى زودتر از آن در باكو عده قابل ملاحظه اى از اعضاء و كادرها و هواداران سازمان اكثريت از شرايط كار و زندگى و مناسبات تشكيلاتى و مسائل فرقه دموكرات و همچنين كا.گ.ب. و رابطه با حزب توده به تنگ آمده و راه غرب را در پيش گرفتند. به اصطلاح به قول جناح راست سازمان، به «آغوش امپرياليسم» پناه بردند!! كارى كه سه سال بعد اتهام زنندگان خود البته با حالت هزيمت بدان مبادرت ورزيدند. اما حوادث نيمه دوم سال ۱۳۶۸ به ويژه فروريزى ديوار برلين و كودتا در رومانى و فروريزى كشورهاى به اصطلاح سوسياليستى اروپاى شرقى همچون بهمن عظيمى بود كه موجوديت همه احزاب سنتى كمونيستى را زير آوار خود گرفت. در پى آن بود كه تمام بساط آن دعواها و مجادلات بى پايان درون گروهى با آن كيفيت ايدئولوژيك به پايان رسيد و با تشديد آشفتگى هاى جامعه شوروى سابق و بى نظمى هاى ناشى از فروريزى اقتدار هفتاد ساله شوروى ديگر جاى امنى براى زندگى كردن باقى نمانده بود.
تعدادى از معترضين سازمان منجمله احمد با تجربه سنگين خود ديگر جائى براى ادامه عضويت خود در سازمان نيافتند و گروهى ديگر با بازگشت به ريشه هاى لنينيستى و علم كردن فرمول «رهبرى پيشاهنگ طبقه كارگر در انقلاب دموكراتيك» به اعتراض برخاستند. به علاوه كاربرد مفاهيم ماركسيستى و لنينى به حركت اعتراضى اين انقلابيون جوان مشروعيت مى داد. زيرا اين بهترين سپر دفاعى در برابر تهاجم محافظه كاران در رهبرى حزب و سازمان بود كه آنها را به خيانت به منافع طبقه كارگر و همصدائى با امپرياليسم و بلندگوهاى تبليغاتى متهم مى كرد.
هر چه كه بود حسن رستگار و على در باكو و شهرام در چارجو در همان اولين موج و در پى جلساتى كه گاه بيش از ۱۴ ساعت در ميان داد و فرياد و تنش هاى عصبى ادامه مى يافت با صدور بيانيه هائى به امضاى ده ها نفر از ناراضيان، صف خود را از حزب جدا كردند. اما حيدر، توران و پهلوان با آن كه در اعتراض به حزب شريك جدا شدگان بودند و با آنان همدلى داشتند، ولى شعارهاى اوليه آنها مبنى بر ساختن حزب پيشاهنگ طبقه كارگر را يك خيالبافى ديگر مى دانستند. از ديد آنها هنوز مدتى ديگر به تعمق نياز بود تا يكبار هم شده به جاى تصميمات تند و عجولانه تحليل واقع بينانه ترى را پايه ايستادگى در برابر كژروى هاى حزب قرار داد. اما رحيم وضع ديگرى داشت. او همچنان دو آتشه از همه چيز دفاع مى كرد و حتى هر شب اخبار جلسات داغ معترضين را به رهبرى و مأمور رابط كا.گ.ب. مى رساند و از هيچ كارى براى پرونده سازى و اتهام زنى به معترضين پروا نداشت.
عجيب آن كه اكثر جدا شدگان از حزب و چپ هاى سازمان اكثريت كه اعتراضات بر حق خود را در پوشش ماركسيسم لنينيسم بيان مى كردند، چند سال بعد وقتى ديگر نه از تاك نشان بود و نه از تاك نشان، ماركسيسم لنينيسم را به مضحكه، «ماست و لبو» مى خواندند. يك سال پس از خروج از شوروى شهرام از آلمان براى رفقاى چپ سازمان در تاشكند چند دعوت نامه فرستاده بود كه بتوانند از آنجا خارج شوند. در نامه ضميمه به طنز اضافه كرده بود: «رفقا! امر خطير سركردگى پرولتاريا در انقلاب آلمان در انتظار سازماندهى سوسياليستى پيش قراولان جنبش بلشويكى است. اما حال كه با پشت كردن منشويك هائى مثل ما به امر انقلاب پرولتاريا، صفوف متزلزل بورژوازى در آلمان تحكيم شده است شما بايد هر چه سريعتر خود را به اينجا برسانيد.» اين نامه مربوط به دوران قبل از برگزارى كنفرانس ملى است. در همان روزهائى كه اين دعوت نامه به دست افراد چپگراى سازمان در تاشكند رسيد، موسوى مسئول حزب در مينسك، هوشنگ يكى از افرادى كه چندى بعد داوطلب رفتن به افغانستان شد را به اتاق خود صدا كرده و پس از نشان دادن عكس پاره شده لنين با فارسى شكسته و تهديدآميزى به او گفته بود: «فلان فلان شده هائى كه اين عكس را در راهرو پاره كرده اند بزرگترين توهين را به كشور شوراها و حزب برادر كرده اند. من اگر آنها را بيابم جائى مى فرستمشان كه عرب رفت و نى انداخت.» دو روز بعد كه هوشنگ با اتوبوس از سر كار برمى گشت يك روس بلندقدى را ديد كه مرتب او را مى پائيد. وقتى از اتوبوس پياده شد دريافت كه آن مرد روس به دنبال اوست. چند قدمى نرفته بود كه با صداى او ايستاد. مرد كاغذى را به سوى او دراز كرد و پرسيد: «آيا مى دانى كه در اينجا چه نوشته است؟» هوشنگ كه از سرماى سوزان مينسك دست در جيب داشت و مى خواست به راه خود ادامه دهد به ناگزير دست از جيب درآورده و كاغذ را گرفت و گفت كه اين به زبان عربى است و او نمى داند چه نوشته است. كاغذ را به مرد بازگرداند. به خانه كه رسيد تازه متوجه شد كه كا.گ.ب. در رابطه با پاره كردن عكس لنين انگشت نگارى مى كند. قابل يادآورى است كه تقى موسوى معروف به سيدآقا مسئول حزب در مينسك و از رهبران فرقه دموكرات در حال حاضر در سوئد به سر مى برد. حال وقتى از وى مى پرسند آيا شما همان موسوى معروف در شوروى هستيد انكار مى كند. يكى از پيامدهاى گسترش اعتراضات سياسى ناپديد شدن افراد و يا بازگرداندن معترضين به ايران بود. عبدالله تأكيد مى كند كه: «بيش از ۲۰نفر در باكو كه پاسپورت پناهندگى نيز دريافت كرده بودند از سر كار خود و يا شبانه از منازل خويش ربوده شده و يا ناپديد گرديدند. عده اى از اين افراد به بازداشتگاه ها و بيمارستان هاى روانى سپرده شدند و تعدادى نيز به ايران برگردانده شدند. همه ناپديد شدگان در باكو به سياست حزب توده، فرقه دموكرات آذربايجان، سازمان اكثريت و شوروى در ابعاد گوناگون اعتراض داشتند.»
در تركمنستان بيش از ۷نفر از معترضين ناپديد شدند. دو نفر زير فشارهاى روحى و پرونده سازى كه گويا مشكل امنيتى دارند دست به خودكشى زدند كه البته نجات يافتند، اما از نظر روحى سلامت خود را از دست دادند. يكى از موارد فراموش نشدنى، رفتار بسيار ضد انسانى با نادر زركار يكى از كادرهاى حزب بود كه در جوانى از سازمان چريك ها انشعاب كرده و به عنوان گروه منشعب در سال ۵۶ به همراه عده اى ديگر به حزب پيوسته بود. او يك فرد شناخته شده سياسى بود كه بعد از انقلاب نيز از كاركنان دفتر حزب در خيابان ۱۶ آذر تهران بود. وى پس از ورود به شوروى به خاطر روحيه اعتراضى اش نسبت به حزب و مقامات شوروى به همراه همسر و فرزندش در يك سلول جداگانه زندانى شد و مورد آزار و اذيت وحشيانه اى قرار گرفت. بعداً خانواده نادر زركار به يك اردوگاه مخصوص افرادى كه تحت نظارت شديد مأموران كا.گ.ب. بود، منتقل شدند. يك بار همسر او موفق شد از زير نظر مأموران گريخته و به خانه ما بيايد. او تنها دو ساعت توانست گريان و با روحيه اى به شدت تخريب شده شرح ماجراى زندگى طاقت فرساى خودشان را بازگويد، زيرا بلافاصله كا.گ.ب. از موضوع خبردار شده و به خانه ما هجوم آورده و وى را دستگير كردند. وقتى موضوع را با مقامات مربوطه مطرح كردم گفتند كه وى از نظر امنيتى كاملاً مشكوك است و با يك پاسدار فرارى در مرز دستگيرى شده است و خاورى و فروغيان هم در جريان كار او هستند. خاورى و لاهرودى نيز او را فردى مشكوك مى دانستند. اما بعداً معلوم شد كه چنين نبوده است. به هر حال نادر زركار، همسر و فرزند خردسالش زجر ضد انسانى زيادى را در شوروى متحمل شدند.
احمد يادآور مى شود: «در تاشكند از سرنوشت يكى از هواداران سازمان كه توسط كا.گ.ب. برده شد هيچ اطلاعى به دست نيامد. يكى ديگر از مهاجرين به نام سيامك از اعضاى سازمان اكثريت كه در جنبش اعتراضى مردم باكو عليه حزب كمونيست شركت كرده بود نيز جزو ناپديد شدگان بود. او در يك ميتينگ يك ميليون نفرى مردم باكو به رهبرى نعمت پناه اُف به سخنرانى پرداخت. اما پس از آن از سوى كا.گ.ب. ربوده شد و به زندان افتاد. به طور كلى سازمان هاى صليب سرخ شوروى در زير پوشش وظايف اجتماعى در نقش يك اداره امنيتى عمل مى كردند. به طورى كه پس از اعتراض دستجمعى عليه ربوده شدن سيامك در حملات گسترده اى كه به منازل مسكونى پناهندگان ايرانى سازماندهى شد صليب سرخ باكو نقش هدايت گرانه در بازرسى منازل و سرقت اسناد و يادداشت هاى شخصى افراد را داشت. دو كارمند اين سازمان، فرنگيس آقايوا و احمد اف، نقش بسيار منفى در هجوم هاى گسترده به منازل پناهندگان ايرانى داشتند و در پرونده سازى و حركات ايذائى و توهين و تحقير ايرانيان بسيار وحشيانه عمل مى كردند. يكى از اعضاى سازمان به نام امين كه حزب توده و سازمان اكثريت را به خيانت متهم مى كرد و خود را از سازمان كنار كشيد، بازداشت شد و به ايران بازگردانده شد. همسر و فرزند وى در تاشكند ماندند.»
احمد يك مورد ديگر از فشارهاى غير انسانى را چنين به ياد مى آورد: «طوبى يك خانم ايرانى بود كه با دختر ۱۳ساله اش در تاشكند زندگى مى كردند. فرخ نگهدار در حضور من و دكتر رضا جوشنى براى اكبر شاندرمنى تعريف مى كرد كه به وى مشكوك است. اين خانم طرفدار يكى ديگر از شاخه هاى فدائى خلق بود كه در سال ۱۳۶۰ در ايران از سازمان اكثريت جدا شده بود و به رهبرى على كشتگر سازمان ديگرى را ايجاد كرده بودند. اين خانم چند بار با كاركنان صليب سرخ تاشكند درگيرى پيدا كرده بود. سازمان اين شايعه را درباره او پخش كرده بود كه وى فردى مشكوك است. چندين بار كسانى به خانه اش هجوم برده و به عنوان دزدى همه چيز را زير و رو كرده بودند، اما چيزى نيافته بودند. بعد از مدتى كار به جائى رسيد كه مقامات شوروى وى و دخترش را به آذربايجان شوروى برده تا به ايران بازگردانند. اما نمى دانم كه به چه دليلى منصرف شده و آنها را بازگرداندند. اما اين بار آنها را به جاى تاشكند به يك شهر دور افتاده به نام نمنگان فرستادند. كسى تا چندين ماه نمى دانست كه بر سر اين زن و دخترش چه آمده است. كوچكترين حركت وى زير نظر پليس محلى بود. ارتباط او با ديگر ايرانيان تاشكند را ممنوع كرده بودند. دوستى، بعد از اطلاع از اين كه وى را در نمنگان جا داده اند به اين شهر رفته و بالاخره او را پيدا مى كند. اما با كمال تعجب مى بيند كه مادر در رختخواب با يك حال خراب افتاده و دخترش گرسنه و مضطرب است و در خانه هيچ غذائى وجود ندارد. دوست ما حكايت كرد كه وى را به يك كار ساختمانى بسيار طاقت فرسا فرستاده بودند: بايد هر روز سطل هائى پر از قير را به بالاى ساختمان مى برده است؛ كارى كه نيرومندترين مردان را نيز پس از مدتى از پا مى اندازد. يك بار سطل قير از دستش افتاده و تمام پايش مى سوزد. به همين دليل طوبى خانم در رختخواب بسترى بوده و هيچكس را نداشته است كه از دخترش مراقبت كند. دوستم تعريف مى كرد كه وقتى مقدارى خوراكى براى اين دختر تهيه كرده بود چنان مثل گرسنه ها آن را مى بلعيد كه او تاب و تحمل ديدن اين صحنه را نداشته و به گريه مى افتد. اما دوستم بعداً از طرف نخست وزيرى مورد بازخواست قرار گرفت كه چرا سر خود به ديدار اين زن و دخترش رفته است. در هر صورت از اين زن كوچكترين سندى درباره مشكوك بودنش پيدا نشد. در سال هاى بعد اين خانم و دخترش به آلمان رفتند. بعداً شنيدم كه دختر اين خانم رشته حقوق را در دانشگاه هاى آلمان تمام كرده است.»
در هر صورت تشكيلات سازمان تا اواخر سال ۶۸ در تاشكند وجود داشت. هر چند تا اواخر سال ۶۷ تشكيلات سازمان در تاشكند مدام با مسافرت افراد به غرب محدود و محدودتر مى شد، اما سرانجام از هم پاشيد. به طور كلى مى توان گفت كه عده زيادى از تشكيلات اكثريت خارج شدند. تعداد بسيار كمى به گروه هاى ديگر پيوستند. جدا شدگان از سازمان در خارج از كشور به مراتب از تعداد باقى مانده در تشكيلات بيشترند. به گفته يكى از رهبران سابق، اعضاى اين سازمان ده به يك از تشكيلات جدا شده اند. اما هيچكدامشان دنبال ساختن جريان سياسى ديگرى كه به صورت رقيب اكثريت درآيد نرفته اند. كسانى كه در دوران زندگى در شوروى در وادى تفكر و ترديد و شك زندگى كرده بودند به اين ترتيب براى هميشه با لنين و لنينيسم وداع مى كردند.