Nimrooz
Vol. 17, No. 839, June 24, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۳۹ - جمعه ۳ تير ۱۳۸۴
اديب برومند
كليه فروش
ويدا فرهودى
پس ِ ديوار سيمانى
شعرى از كسرا عنقايى
... و اين پرچم سوخته
محمد احمدپناهى سمنانى
مرز استغنا
ابوالحسن ورزى
آئينه فردا
على اشترى (فرهاد)
گور آرزو
دكتر امان الله طاهرى (وفا)
راز نگهدار
هلال جغتائى استرآبادى
دل اميدوار
محمدشيرين مغربى تبريزى
كعبه دل
يدالله مفتون امينى
نجوا
منوچهرى دامغانى
سبوى كهن

اديب برومند
كليه فروش
روزى گذشتم از در درمانسراى شهر
ديدم نشسته مردى و گردش سه كودك اند
مردى نژند و غمزده در نيمه راه عمر
آشفته زان كه گرسنه اينها يكايك اند
***
كردم سلام و گفتمش اى مرد پاكدل
بهر چه حاجتى ست كه اينجا نشسته يى؟
اين سان مريض گونه تويى يا كه كودكت
آيا بدين صفت زچه رو دل شكسته يى؟
***
گفت اى عزيز پرسش احوال من مكن
كز غم شود كلافِ درون تو ريش ريش!
از قلّت معاش بود خاطرم نژند
وزخجلت عيال بود حالتم پريش!
***
چون هر چه داشتم همه يكجا فروختم
چيزى دگر جز آه مرا در بساط نيست!
يك ره نيند سير زن و كودكان من
در آشيان ما اثرى از نشاط نيست!
***
امروز آمدم كه اگر كليه خواستند
من با فروش كليه كنم چاره معاش!
با اين اميد آمده ام تا براى خويش
جويم فراغتى زپى آب و نان و آش!
***
بيخود شدم زخويش ازين ماجراى سخت
افسرده دل زوضع كسانى چنين فقير!
كز بهر نان و آب فروشند كليه را
عضوى عزيز از تن سالم ولى حقير!
***
يا رب كجاست عدل و مروت درين ديار؟
كز غيبتش ندارى و فقر است خانه روب!
تعديل اقتصادى اگر نيست چاره چيست
جز بينوايى از ستم آشيانه كوب!
*** 
تا ثروت عموم چپاول شود به زور
تا قدرت و غرور تعدى كند به خلق!
فحشا و فقر و كليه فروشى و اعتياد
همچون نهنگ جامعه را در برد به حلق!

ويدا فرهودى
پس ِ ديوار سيمانى
پس ِ ديوار سيمانى، كسى از عشق مى گويد
- نمى گويد، چه مى گويم؟ -
صدايش عين فرياد است
صدايى سرخ چون مشرق
به وقت زايش روزى، به زيبايى ِ آزادى
و هر زير و بمش دارد
طنين نرم پروازى
به سمت قله آغاز
- كه در آغاز، انسان بود و آزادى-
و در هر واژه مى بالد
به سوى وسعت ابراز
و بى پرواترين آواز
پس ِ ديوار سيمانى كسى افسانه مى سازد
كسى كه دست بسته نقش آزادى
كشيده
كسى كه
به رغم هرچه رسم كهنه محبس
به قلب دخمه مى تازد
و با آبى ترين ايمان
رهايى را مى آوازد
پس ديوار سيمانى
مگر رستم تبارى هست پنهان
كه سقف سُربى زندان
مدام از هيبتش لرزان
نمى گنجاندش در خود
وحتا مرد زندانبان
شده در كار او حيران؟
پس ِ ديوار سيمانى، پس ِ درهاى پولادين
نمى ماند صدا ديگر
هزاران آهنين همت
سرود عشق مى خوانند
صدايى نيست، فرياد است.





:

شعرى از كسرا عنقايى
... و اين پرچم سوخته
اينجا دهانى زير بارش برف
گشوده مانده
و قطارى روى ريل
به تقدير پوسيدن
تن داده است.
مى گفتى:
«آسمان
اتفاقى بيش نيست» .
و من
پرچم سوخته ديارم را به ياد مى آوردم،
ديارى كه هرگز از آن من نبود
و مردمانش بيهوده مى كوشيدند
در بستر استمناى شان
رؤياهاى خود را زنده كنند.
تو از آسمان و برف
سخن مى گفتى،
من در ميان خاكستر انسان ها درنگ مى كردم
و هيچ كس نمى خواست
با شهيدان ديار من
كه دهانشان طعم ميخك داشت
مرده باشد،
زيرا به روزگار من
ميخك را
تنها به سينه مى زدند.
افسوس كه مرا نيز
چون اين مردمان
از ميان رانهاى زنى بيرون كشيده اند،
افسوس كه زير آسمان همين ديار
به تو دل بسته ام
و با تو به تقدير مى نگرم
و همچون كودكان
زير بارش برف
دهان مى گشايم.

محمد احمدپناهى سمنانى
مرز استغنا
بستر آرامش جانها كجاست؟
معبد آمال انسان ها كجاست؟
دلبرى تا دل در او بنديم كو؟
شاهدى بر عهد و پيمانها كجاست؟
ما اسير ژاژ خوائى هاى خويش
روزنى، زين تيره زندان ها كجاست؟
حسرت ديدار گل جانم بسوخت
آن حريف طرف بستان ها كجاست؟
سكر كافر مسلكى دل مى برد
پس شكوه و فر ايمان ها كجاست؟
هايهاى گريه آرامم ساخت
قصر مجنون بيابان ها كجاست؟
در درنگ خويشتن، پژمرده ايم
موج شورانگيز عصيان ها كجاست؟
شوق جولان در سكونم هست ليك
آسمان ها كو و ميدان ها كجاست؟
مانده در متن دو مرز بى نشان
ابتداها چيست؟ پايان ها كجاست؟
هيچ نقشى در جهان شادم نكرد
مرزاستغناى انسان ها كجاست؟
مى گريزم در پناه انتظار
منزل پايان هجرانها كجاست؟

ابوالحسن ورزى
آئينه فردا
رفتى از چشم و دلم محو تماشاست هنوز
عكس روى تو در اين آينه پيداست هنوز
هر كه در سينه دلى داشت به دلدارى داد
دل نفرين شده ماست كه تنهاست هنوز
در دلم عشق تو چون شمع، به خلوتگه راز
در سرم شور تو چون باده به ميناست هنوز
گرچه امروز من آئينه فرداى من است
دل ديوانه در انديشه فرداست هنوز
عشق آمد به دل و شور قيامت برخاست
زندگى طى شد و اين معركه برپاست هنوز
لب فرو بسته ام از شرم و زبان نگهم
پيش چشمان سخنگوى تو گوياست هنوز

على اشترى (فرهاد)
گور آرزو
عمرى ز سوز آتش هجران گريستم
تا يك شبت نشسته بدامان گريستم
چون شمع آتشين به سر گور آرزو
يك عمر با خيال تو خندان گريستم
گه تنگدل چو غنچه نشستم ميان باغ
گاهى چو ابر بر سر بستان گريستم
تا ننگرد سرشك مرا كس ميان جمع
همچون بنفشه سر به گريبان گريستم
دوشم «حبيب» و باده و گل بود و من ز شوق
پيش رخش چو شمع شبستان گريستم
لب بر لبش نهادم و اشمكم زديده ريخت
بر روى گل چو ابر بهاران گريستم

دكتر امان الله طاهرى (وفا)
راز نگهدار
از گيسوى او پرس گرفتارى ما را
وز نرگس او قصه بيمارى ما را
سوز دل ديوانه به پروانه بگوئيد
تا آيد و بيند همه شب زارى ما را
جز مرغ شباهنگ نداند كس ديگر
راز شب تنهائى و بيدارى ما را
سر سخن عشق به كس باز نگفتيم
اى دوست ببين راز نگهدارى ما را
تا سر نسپارند به خاك قدم دوست
دانند كجا حال سبكبارى ما را
هر چند بكوى طلب از پا ننشستيم
كس قدر ندانست وفادارى ما را
تا چند «وفا» با غم دنيا و غم دوست
چون كس نبرد محنت غمخوارى ما را

هلال جغتائى استرآبادى
دل اميدوار
دل خون شد از اميد و نشد يار يار من
اى واى بر من و دل اميدوار من
اى سيل اشك، خاك وجودم به باد ده
تا بر دل كسى ننشيند غبار من
از جور روزگار چه گويم؟ كه در فراق
هم روز من سيه شد و هم روزگار من
زين پيش صبر بود دلم را، قرار نيز
يارب، كجا شد آن همه صبر و قرار من
نزديك شد كه خانه عمرم شود خراب
رحمى بكن وگرنه خرابست كار من
گفتى: برو «هلالى» و صبر اختيار كن
وه! چون كنم كه نيست به دست اختيار من

محمدشيرين مغربى تبريزى
كعبه دل
هر سو كه دويديم همه سوى تو ديديم
هر جا كه رسيديم سر كوى تو ديديم
هر قبله كه بگزيد دل از بهر عبادت
آن قبله دل را خم ابروى تو ديديم
هر سرو روان را كه در اين گلشن دهر است
بر رسته به بستان و لب جوى تو ديديم
از بادصبا بوى خوشت دوش شنيديم
با باد صبا قافله بوى تو ديديم
روى همه خوبان جهان بهر تماشا
ديديم، ولى آئينه روى تو ديديم
در ديده شهلاى بتان همه عالم
كرديم نظر، نرگس جادوى تو ديديم
تا مهر رخت بر همه ذرات بتابد
ذرات جهان را به تك و پوى تو ديديم
در ظاهر و باطن به مجاز و به حقيقت
خلق دو جهان را همه رو سوى تو ديديم
هر عاشق ديوانه كه در جملگى تست
بر پاى دلش سلسله موى تو ديديم
سر حلقه رندان خرابات مغان را
دل در شكن حلقه گيسوى تو ديديم
از (مغربى) احوال مى پرسيد كه او را
سودازده طره هندوى تو ديديم

يدالله مفتون امينى
نجوا
تو آن جامى كه مى رقصى به دست مست مى خوارى
من آن شمعم كه مى گريم سر بالين بيمارى
دل من در خموشى با من امشب راز مى گويد
چو مهتابى كه نجوى مى كند با كهنه ديوارى
سرشك نيمه شب آرام مى بخشد بسوز دل
چو بارانى كه مى بارد به روى دشت تبدارى
جوانى را تبه مى سازد اين اندوه ناكامى
بسان باد زهرآگين كه مى افتد بگلزارى
اميد دل بمرد و آرزوها گوشه بگرفتند
تو گوئى لشكرى پاشيده شد از مرگ سردارى
در اين صحرا فغان ها كردم از تقدير صيد افكن
به هر جائى كه ديدم قطره خونى بر سر خارى
گذرگاه محبت در طريق عمر ما (مفتون)
پل بشكسته را ماند ميان راه هموارى

منوچهرى دامغانى
سبوى كهن
اى با عدوى ما گذرنده ز كوى ما
اى ماهروى شرم ندارى ز روى ما؟
نامم نهاده بودى بد خوى و جنگجوى
با هر كسى همى گله كردى ز خوى ما
جستى و يافتى دگرى بر مراد دل
رستى ز خوى ناخوش و از گفتگوى ما
اكنون به جوى اوست روان آب عاشقى
آن روز شد، كه آب گذشتى به جوى ما
گويند سردتر بود آب از سبوى نو
گرم است آب ما كه كهن شد سبوى ما
اكنون يكى به كام دل خويش يافتى
چندين بخيره خير چه گردى به كوى ما

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
خواندنى ها
مقاله ها
جدول
گزارش
بازتاب
خبرهاى ايران
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
با نيمروز
مقاله هاى ايران
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   خواندنى ها   • 
•   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   بازتاب   •   خبرهاى ايران   •   داستان   • 
•   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   تحقيق   •   با نيمروز   • 
•   مقاله هاى ايران   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •