اين هفته با شعرى از «برتولت برشت» به سلام شما مى آيم، با ياد همه آن درختان بلند قامتى كه در سرزمين ما ايستاده مردند و ميميرند:
در پرده حريرمه سرخ شامگاه،
ديديم شعله هاى فروزان، زبانه كش،
بر چهر آسمان سيه، تازيانه زن،
آنجا، ميان دشت،
با ضربه هاى خشك چكاچاك،
مى سوخت، يك درخت.
***
سر مى كشيد، شاخه ز شاخه به آسمان
هر شاخه سياه،
در هاله اى زتابش رقص جرقه،
رقصى عبوس و درهم و وحشى....
در ماوراى مخمل مه، از زمين سرد،
باران شعله بود كه مى باريد....
آن برگ هاى خشك،
با رقص هاى وحشى، شادان و شعله ور،
مى سوختند، خنده زنان بر درخت پير
او را به باد مسخره مى دادند...
***
اما، بزرگ و شعله ور و آرام،
مانند پهلوانى پير و خسته،
در آن شب سياه،
با قامتى كشيده، شاهانه،
بر جاى مانده بود،
آن شعله ور درخت....
***
آنگاه از فراز،
آن قامت بلند سرافراز،
زانو زمين نزد،
در موج ارغوانى رقص جرقه ها،
درهم شكست و سوخت.
شرنگ