Nimrooz
Vol. 17, No. 839, June 24, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۳۹ - جمعه ۳ تير ۱۳۸۴
شيوا نظرآهارى
گزارشى ازتحصن در مقابل زندان اوين- ضرب و شتم متحصنين
004248.jpg
ازروزى كه فراخوان كميته را براى تحصن خانواده هاى زندانيان سياسى در روز چهارشنبه منتشر كرديم، دلم مثل سير و سركه ميجوشيد، اگر مردم استقبال نميكردند؟ .... اگر دوستان حضور پيدا نميكردند؟ .... چقدر بى خوابى كشيديم، زير تابش مستقيم آفتاب تابستان كه تا مغز استخوان را ميسوزاند چقدر راه رفتم و حرص خوردم...
از تحصن سه شنبه كه آمديم، همه به منزل طبرزدى رفتيم، نشسته بوديم و صحبت ميكرديم كه از اطلاعات تماس گرفتند و تهديد كردند كه اگر فردا تحصن را برگزار كنيد با شما به شدت برخورد خواهد شد، لبخندى زديم و مصمم گفتيم كه ميرويم هر چه بادا باد... فردا ۲ تا امتحان داشتم.. يادم نمى آيد كه از صبح لاى جزواتم را باز كرده باشم؛ اينترنت؛ اطلاعيه، تلفن، ... پلاكارد. احساس ميكردم همين روزهاست كه از خستگى جان بدهم، زمانى كه آماده شدم براى خوابيدن ساعت ۲ بعد از نيمه شب بود و من بايد ساعت ۶ از خانه ميزدم بيرون تا به جلسه امتحان برسم، از طرفى مضطرب بودم كه امتحان را چه خواهم كرد و از سويى ديگر نگران فردا بودم و مدام از خودم مى پرسيدم چه خواهد شد؟
صبح در حالى از خانه خارج شدم كه تمام وسايل لازم براى يك غيبت طولانى را با خود ميبردم، و نگاههاى مضطرب مادرم را كه هر بار هنگام خروج از منزل به چشمانم دوخته ميشد و نگاهم را از نگاهش ميدزديدم تا نبينم نگرانيش را، كه بارها تجربه كرده بود اين رفتنهاى بى بازگشت را و با نگاهش ميبوئيدم، ميبوسيدم و در دلش خدا خدا ميكرد كه شب دوباره ببينتم و آنقدر نگاه ميكرد كه بتواند چهره ام را تا هميشه در ذهنش ثبت كند، كسى چه ميداند شايد ديگر هرگز بازنگشتم! و تنها يك جمله ميگفت «مواظب خودت باش» و ميدانستم كه چقدر در دلش آرزو ميكرد كه دخترش مانند تمامى دختران ديگر تمام غايتش يك شوهر خوب و يك زندگى آرام باشد...
باز هم تماس گرفتند و اينبار تهديدم كردند و خواستند كه تحصن كنسل شود....هر چه به زمان مقرر نزديك ميشديم دلشوره ام بيشتر ميشد و بالا خره رسيدم، از دور اكرم را ديدم با همان اراده هميشگى اش و مريم را با مادر پيرش كه تقريبا در همه جا همراهيمان ميكرد و من از صورتش خجالت ميكشيدم زمانى كه عزمش را مى ديدم، ماهرخ، و.. انگار خستگى ام در رفته بود، از آنچه فكر ميكردم بهتر بود؛ على افشارى؛ خانواده جبارى؛ همسر گنجى و بينا داراب زند، خانواده طبرزدى و زرافشان؛ محمد شريف، آقاى موحد، و خيلى از چهره هاى شناخته شده ديگر..
در همان ابتدا نيروى انتظامى هشدار داد كه اگر تا ۳ دقيقه ديگر متفرق نشويد، با شما برخورد خواهد شد، هيچ كس از جايش تكان نخورد، باز هم زنان سردمدار مقاومت بودند، برخورد شديدتر شده بود فرياد ميزدند كه متفرق شويد، ابتدا مقاومت كرديم و از جايمان تكان نخورديم... نفهميدم چه شد، تا آمدم به خودم بيايم ديدم حمله كرده اند، لگد ميزنند و هلمان ميدهند. كيانوش سنجرى را گرفتند؛ خواستيم كمكش كنيم.. اكرم به سرعت خود را رساند تا كيانوش را برهاند اما سرهنگ گرامى او را چنان به زمين كوبيد كه چشمانم را بستم و حس كردم كه مخش تركيد، اما باز بلند شد تا به كمك كيانوش برود و باز به زمين كوبيدش و ديگر توان برخاستن نداشت.. هر چه داد زديم كه او نميتواند حركت كند كه سرش شكسته است، كسى گوشش به اين حرفها بدهكار نبود، اكرم را گرفته بوديم و آنها با شدت هلمان ميدانند و ما هم در حالى كه مرتب به ديوارها ميخورديم به عقب رانده ميشديم.
اكرم بيهوش شد و در كنار ديوار روى زمين افتاد، ديگر اشكهايم مجال نميدادند هر چند خيلى سعى كردم جلوى خودم را بگيرم اما نتوانستم و زمانى كه امروز مريم گفت كه تا صبح با ياد چشمان تو كه اشك در آن حلقه زده بود و صورت كيانوش زمانى كه با زور مى بردنش خوابم نبرد؛ فهميدم كه ديروز بالاخره بى آنكه بخواهم عهدم را شكستم، چراكه عهد كرده بودم كه هيچ گاه گريه نكنم...
تجمع كنندگان را به سمت پايين خيابان بردند و ما همچنان بالاى سر مجروحمان ايستاده بوديم و گاها فرياد ميكشيديم و اعتراض ميكرديم. نيم ساعت گذشته بود و در اين مدت «فرزان» را هم ديدم كه از پايين خيابان دستگير شد و به سمت مينى بوس برده شد، زمانى كه فرياد زدم: آقا كجا ميبرينش، حتى كسى براى پاسخ سرش را هم برنگرداند... نيم ساعت ميگذشت، سرهنگ نصيرى نيا كه به همه ناز شستى نشان داده بود، دوباره به سمت ما بازگشت و با هل دادن و فرياد زدن سعى داشت كه متفرقمان كند، هر چه كرد تكان نخورديم و لحظه اى بعد اكرم را در ماشين قرار داديم و به سمت بيمارستان رفتيم و او حتى توان باز كردن چشمانش را هم نداشت، فقط اشكهايش را ميديدم كه از گوشه چشمانش ميلغزيد و به زمين مى افتاد..
شب در حالى كه در اثر بى خوابيهاى چند روزه رمقى برايم نمانده بود و درد مزمنى هم در دست چپم كه حالا آثار كبودى روى آن به خوبى نمايان شده بود، احساس ميكردم به خانه بازگشتم؛ با ديدن اخبارى كه روى سايتها قرار گرفته بود، آنقدر دلم گرفت كه ديگر انگيزه اى نديدم براى ادامه اين كار...
زمانى كه ديدم عده اى همه چيز را به نام خود تمام كرده اند و تحصن ما را در حمايت از يك نفر عنوان كرده اند از تلاشهاى چند روزه ام پشيمان شدم. چرا كه تنها مقصود ما از دادن اين فراخوان اين بود كه از تمامى زندانيان سياسى و اعتصاب كننده حمايت شود اما گويى بعضى از دوستان يادشان رفته بود كه در پشت آن ديوارها ۹ نفر ديگر نيز چندين روز است لب بر خوردنى ها بسته اند و مقدارى دورتر در زندان رجايى شهر و فرديس، تعدادى ديگر از زندانيان سياسى در حال مرگند...
و آنان چه ميدانستند كه اين جوانها در اين چند روز چقدرخون دل خوردند تا مرز بين زندانى خودى و غير خودى را از بين ببرند و چه ميدانستند كه چقدر فرياد زدند تا همه بشنوند كه ۱۸ تن ديگر نيز در اين زندانها در حال اعتصابند، اما تنها به اين دليل كه خواسته هاى آنان سياسى است، نامشان از تمامى خبرگزاريها و صفحات روزنامه ها محو شده است.

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
خواندنى ها
مقاله ها
جدول
گزارش
بازتاب
خبرهاى ايران
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
با نيمروز
مقاله هاى ايران
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   خواندنى ها   • 
•   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   بازتاب   •   خبرهاى ايران   •   داستان   • 
•   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   تحقيق   •   با نيمروز   • 
•   مقاله هاى ايران   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •