زمانى بود عالم را نظامى
در آن معلوم كارِ خاص و عامى
مشاغل داشت بنياد و اصولى
اصولِ ساده، امّا با دوامى
كسى از خطّ خود خارج نمى رفت
به سوى حقّه و تزوير گامى
به هرجا هر كسى هر پيشه اى داشت
در آن مى كرد سعى و اهتمامى
به نحوى كه در اجراى وظيفه
گذارد واقعاً سنگِ تمامى
معّين بود در اذهانِ مردم
براى اهلِ هر حرفه مرامى
شرافت داشت كارِ قلتبانى
گرفته خوب بنيان و قوامى
چنان كه قلتبان در حدّ خود داشت
به نزدِ ديگران قرب و مقامى
به هنگامى كه در بازار و برزن
گذر مى كرد، مى ديد احترامى
نبود از ديدنش كس روى گردان
عليكى مى گرفت از هر سلامى
كلاغى را به مردان جا نمى زد
به اسمِ كبكِ مستِ خوشخرامى
مواظب بود تا در حدّ پولش
بيابد مشترى از جنس كامى
چو هر شغلى، طلب مى كرد اين شغل
شروطى، اعتبارى، التزامى
نمى شد قلتبان هر آشغالى
وقاحت پيشه تخمِ حرامى
در اين حرفه به زودى در نمى كرد
كسى بى رنج و بى تدبير نامى
ولى در دستِ اهلِ حرفه امروز
نمى بيند كسى ديگر زمامى
موازينى ندارد هيچ شغلى
ندارد هيچ دكّان انتظامى
فقط در حرفِ زور و پولِ مفت است
تفاوت بينِ آقا و غلامى
گذارد، هر كسى هر منصبى يافت
به راهِ مردمِ بيچاره دامى
نه در مردى به جا مانده ست قولى
نه تركيبِ حقيقت در كلامى
نه بر ديوانه وحشى ست بندى
نه بر وحشى ديوانه لگامى
جهان افتاده است از شرق تا غرب
به وضعِ نكبت آميزِ درامى!
شده هر قلتبان كاووس و بر كف
گرفته سا از مى توفيق جامى
به درگاهش گدا و دزد و جاعل
به جاى رستمِ دستان و سامى
در اصلاحِ جهان امروز، زشكى
خدا بايد كند ديگر قيامى!