Nimrooz
Vol. 17, No. 837, June 10, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۳۷ - جمعه ۲۰ خرداد ۱۳۸۴
نوشته: ماندانا مؤدب پور
گندم
نوشته: فهيمه رحيمى
ماندانا

نوشته: ماندانا مؤدب پور
گندم
آفرين: سلام.
-سلام.
آفرين: تنهائى؟
-آره...
آفرين: كاميار كجاس؟
-رفته بيرون.
آفرين: كجا؟
-هميشه كجا مى ره؟
«يه لحظه مكث كرد و بعد گفت»
-گندم چطوره؟
-همونجورى.
آفرين: آروم تر نشده؟
-آروم شده اما خيلى غمگينه.
آفرين: حق داره. دلارام كار خيلى بدى كرد، اما بايد بدونى كه همه اش از عشق بود.
«فقط بهش نگاه كردم».
آفرين: تو مى دونى عشق چيه؟
-نمى دونم.
آفرين: من مى دونم. خيلى دردناكه!
-تا حالا فكر مى كردم كه شيرين و باشكوهه!
آفرين: آره، اما اگه دو طرفه باشه. مى تونم يه سئوالى ازت بكنم؟
-آره اما خواهش مى كنم سئوالى نكن كه نتونم جواب بدم.
«يه نگاهى به من كرد و بعد بازوم رو گرفت و گفت»
-قدم بزنيم؟
«دوتائى آروم راه افتاديم.»
آفرين: تو تا حالا عاشق شدى؟
«دوباره نگاهش كردم و گفتم:»
-خودت حتماً بهتر مى دونى!
آفرين: مطمئنى كه اين عشقه؟
-نه!
آفرين: پس چى؟!
-ببين آفرين، من شايد فقط احساس عشق كرده باشم!
آفرين: يعنى...؟
-يعنى اين كه براى به وجود اومدن اين كلمه و به وقوع پيوستنش، خيلى از مسائل منطقى و غير منطقى بايد دخالت داشته باشن!
آفرين: مثل ساخته شدن يه ماشين!
«بعد خنديد»
-آره! يه ماشين هم با عشق ساخته مى شه! با عشق سازنده اش!
آفرين: تو همه چيزو با فرمول هاى رياضى و فيزيك و شيمى مى سنجى؟!
-هر چيزى فرمول خودشو داره!
آفرين: عشق هم فرمول داره؟
-آره، اما فرمول خودشه!
آفرين: مسئله جالب شد! مى شه بگى فرمولش چيه؟ شايد در كار كمك كنه!
«رسيديم زير يه درخت بيد. همونجا واستادم و نگاهش كردم. هنوز بازوم تو دستش بود.»
-ببين آفرين، اين چيزى نيس كه من بگم و تو هم ياد بگيرى و در مورد خودت اجراش كنى!
آفرين: خب نگو، فقط رو تخته سياه بنويسش!
-تخته سياه اين كلاس، چشماى كسى كه دوستش دارى!
«يه نگاه با تعجب به من كرد و گفت:»
-اصلاً فكر نمى كردم كه اين پسر ساكت و محجوب، يه همچين احساساتى داشته باشه! بايد ترو بهتر شناخت!
«اينو گفت و بازوم رو كمى محكمتر تو دستش گرفت! آروم خودمو كمى كشيدم كنار!»
-تو خودت چى! تو چه جورى عشق رو فهميدى؟
آفرين: با حس كردنش! حسى از ميون صد هزار تا حس!
-با چه رنگى؟
آفرين: سرخ! مثل يه گل رز.
-چه عطرى؟
آفرين: عطر غم!
-حتماً با طعم گَسِ تنهائى!
آفرين: شايد!
-و حتماً تموم اينام تو كاميار جمع شده؟!
«هيچى نگفت و فقط نگاهم كرد».
-ترديد دارى؟
آفرين: كاميار چى مى گه؟
-قرار شد سئوالى نكنى كه نتونم جوابشو بدم!
آفرين: توام يه همچين سئوالى از من كردى.
-ولى تو خودتى كه ازت پرسيدم و مى تونى جواب بدى.
آفرين: اين بستگى داره به كاميار.
-يعنى اگر كاميار ترو دوست داشته باشه، توام دوستش دارى!
«آروم دستش رو از بازوم جدا كردم و گفتم:»
-اين عشق نيس! يه معادله است! يه موازنه! تو دنبال يه عشق نيستى، تو دنبال يه شوهرى! اين منطق عشقه!
«اينو گفتم و راه افتادم برم كه گفت:»
-خارج از منطقش چيه؟
«برگشتم و نگاهش كردم»
-حسى با تمام حس ها! رنگى با تمام رنگ ها! عطرى با تمام عطرها! و طعمى با تمام طعم ها! نه گَس، نه شيرين، نه تلخ، نه تُرش! همه با هم و در كنار هم! اگه اينطورى بهش نگاه كنى و بفهميش، هيچ موقع، هيچكدومش دلت رو نمى زنه! هر لحظه يه كدومش رو درك مى كنى!
آفرين: تمام اينا با هم و هميشه شاد؟
-تمامش با هم! شادى و غم جزء ايناس!
آفرين: واقعاً فكر مى كنى اينطوريه؟
-من اينطورى ديدمش!
«اينو گفتم و راه افتادم طرف خونه مون كه وسط راه موبايلم زنگ زد. زود روشنش كردم».
-الو!
گندم: همه عمر دير بوديم! دير ديديم، دير شنيديم، دير گفتيم و دير فهميديم!
-و امروز دير آمديم!
گندم: شايدم هرگز نيامديم!
-براى توام قلب كشيدن رو درخت سخته؟
«يه لحظه مكث كرد و بعد گفت:»
-پس دير آمديم!
-جواب ندادى!
گندم: شايد. دستام تمرين ندارن!
-دلت چى؟
گندم: اونم داره تمرين مى كنه!
-تنهائى؟
گندم: اگه بتونه!
«يه خرده ساكت شد و بعد گفت:»
-زودباش سامان! داره زمان مى گذره!
-چه جورى! با كدوم انصاف تو؟! اگه خودت جاى من بودى مى تونستى؟!
گندم: اين فريادها از عشقه؟!
-نه، از عصبانيته!
گندم: فقط؟!
-و چيزهاى ديگه.
گندم- كه عشق هم يكى از اون چيزهاس؟
-آره! آره! آره!
گندم: پس زودتر بيا! نذار به ديرها برسيم!
-به كدوم نشونى؟ به نشونيِ يه عشق يه روزه؟!
«ساكت شد»
-تو بايد برگردى گندم!
گندم: به كجا؟
-پيش آدمائى كه دوستت دارن! آدمائى كه ميون شون جات خاليه! آدمائى كه ترو مى خوان!
«دوباره يه خرده ساكت شد و بعد گفت»
-تو بايد بَرَم گردونى! اما نه پيش اون آدما!
-مگه اين آدما چى هستند؟ اينا كه همه ترو دوست دارن! تو نمى دونى مادر و پدرت چه حالى دارند! تو....
«نذاشت حرفم تموم بشه و گفت»
وقتى كه سيم حكم كند، زر خدا شود
وقتى دروغ، داور هر ماجرا شود
وقتى هوا، هواى تنفس، هواى زيست
سرپوش مرگ، بر سرِ صدها صدا شود
وقتى در انتظار يكى پاره استخوان
هنگامه ز جنبش دُم ها به پا شود
وقتى به بوى سفره همسايه، مغز و عقل
بى اختيار معده شود، اشتها شود
وقتى كه سوسمار صفت پيش آفتاب
يك رنگ، رنگ ها شود و رنگ ها شود
وقتى كه دامنِ شرف و نطفه گيرِ شرم
رجاله خيز گردد و پتياره زا شود
بگذار در بزرگى اين منجلاب يأس
دنياى من به كوچكيِ انزوا شود!!
«يه لحظه ديگه ساكت شد و بعد گفت»
-نذار ديرها، ديرها شود!
-الو! گندم! الو!
«ديگه صدائى نيومد. دلم مى خواست اين موبايلمو بكوبم زمين! اعصابم ريخته بود بهم!
راه افتادم طرف خونه مون و از پنجره پريدم تو اتاقم و يه نوار گذاشتم و رفتم تو فكر. تو فكر اين شعر.
مى دونستم شعر مال سيمين بهبهانى يه اما نمى فهميدم چه ربطى به گندم داره!
چندين بار تو دلم خوندمش. هر چى بيشتر مى خوندمش، كمتر ربطش رو مى فهميدم! نمى دونستم اين بار بايد كجا برم! كاشكى الان كاميار اينجا بود! اون حتماً مى فهميد منظور گندم چى بوده.
بلند شدم و يه ورق كاغذ بزرگ ورداشتم و شعر رو با خط درشت روش نوشتم و با پونز زدمش به ديوار جلوى تختخوابم و بعد رفتم رو تختم دراز كشيدم و بهش نگاه كردم. صداى كاميار تو گوشم بود. داشت بهم مى گفت كه منطقى باشم. بدون دخالت دادن احساساتم فكر كنم!
خودمو گذاشتم جاى كاميار و سعى كردم با ديد و احساس و منطق و آرامش اون كار كنم.
شعر جلوى چشمم بود و مرتب مى خوندمش. از اول تا آخر! دوباره از اول تا آخر! شايد صد بار خوندمش!
به آدما فكر كردم! به دوروئى ها! چاپلوسى ها!
به آدمائى فكر كردم كه تو اين چند وقته، همه چيزشونو به پول فروختن! به آدمائى كه تو اين چند وقته، هر لحظه يك رنگ عوض كردن! به آدمائى كه دل و زبون شون يكى نبوده! به آدمائى كه براى گرفتن يه پُست و مقام، تملق صد نفر از خودشون بدتر رو گرفتند!
دوباره خوندمش! صد بار ديگه! از اول تا آخر! دوباره از اول تا آخر! انگار داشت يه پرده از جلو چشمام كنار مى رفت و همه چيز جلو چشمم روشن مى شد!
داشت در مورد اين آدما حرف مى زد! اما اين آدما كه تو زندگيش نقش نداشتن! يعنى داشت ماهارو مى گفت؟! يا عمه و شوهر عمه رو؟! اما اگه ماهارو مى گفت: يعنى مى خواست بياد اينجا؟!
نه، ماهارو نمى گفت. پس منظورش از اين آدما، كدوما بودن؟! درسته كه اين روزا خيلى ها اينطورى شدن اما چه دخالتى تو زندگى گندم داشتن! حداقل به طور مستقيم دخالت نداشتن.
بلند شدم و يه سيگار روشن كردم و رفتم جلو كاغذى كه شعررو روش نوشته بودم، واستادم! يعنى منظورش به كى بود؟
مغزم داشت ديگه مى تركيد! اومدم كاغذرو از رو ديوار بكنم و پاره كنم كه يه مرتبه يادم افتاد كه سال اول دانشگاه كه بود، يه بار سر يه جريانى، اسم گندم و چند تا دانشجو ديگر رو، رد كرده بودن بالا! يه نفر لو شون داده بود! چيزى نمونده بود كه اخراج شون كنن و داشت كار به زندان و اين چيزا مى كشيد كه آقابزرگ دخالت كرد و چند نفررو ديد و مسئله حل شد!
يادم اومد كه گندم اينا مى دونستن اون كسى كه خودشيرينى كرده و لوشون داده كيه! هميشه گندم مى گفت كه يه روز خدمتش مى رسه!
زود يه تلفن زدم به كاميار. موبايلش خاموش بود. يادم افتاد كه موبايلش دست گندمه! شماره اون يكى موبايلش رو گرفتم. چند تا زنگ زد تا ورداشت:
كاميار: الو، بفرمائين!
-الو، كاميار!
كاميار: زود بگو كه گرفتارم! پشيمون شدى مى خواى بياى؟! آدرس رو يادداشت كن. سه راه امين حضور، نرسيده به پل اميربهادر، كوچه اعتمادالسلطنه، منزل آقاى جى جى باجى الممالك! يادداشت كردى؟
-لوس نشو كارت دارم!
كاميار: بيا اينجا كارت رو بگو! آدرس صحيح رو يادداشت كن، فرمانيه...
-كاميار! كله ات گرمه؟!
كاميار: اين چيزائى كه اينجا من ديدم و شنيدم و خوردم، اگه تو هم مى خوردى و مى ديدى و مى شنيدى خيلى جاهات آتيش مى گرفت! گوشى گوشى!
«بعد انگار با يكى ديگه داشت حرف مى زد»
كاميار: نه حاجى جون، ديگه بسّمه! تركيدم از بسكه خوردم! مثل زهرمارم مى مونه وامونده! چى هس اين؟!
-كاميار! كاميار!
كاميار: اِ...! زهر مارو كاميار! مگه نمى بينى داريم تعارف تيكه پاره مى كنيم؟!
-حواست به من هس؟!
كاميار: گوشى گوشى!
«دوباره با يكى ديگه شروع كرد حرف زدن»
كاميار: بابا مى ام الان! تو برو ايوون الان منم مى آم! ببين!
از اين يكى درشون برو! اون ور بابات اينا واستادن آ!
«بلند داد زدم»
-كاميار!!
كاميار: مرض! پرده گوشم پاره شد! چى مى گى تو؟!
-چه خبره اونجا؟ صدا به صدا نمى رسه!
كاميار: چيزى نيس، موزيك آوردن. بگو ببينم چى شده؟
-شماره ژاكلين رو مى خواستم!
كاميار: ژاكلين رو مى خواى چيكار! پاشو خودت تنها بيا! اينجا انقدر هس كه به ژاكلين نمى رسه! فقط بيا!
-ژاكلين رو كار دارم ديوونه!
كاميار: معدنش اينجاس آ! بيا از عمده فروشى خريد كن كه تك فروشى اصلاً به صرفه نيس!
-مى گى يا نه!
كاميار: به درك! يادداشت كن! تقصير منه كه مى خوام دستت رو بذارم تو دست وارد كننده اش! بنويس بدبخت گداى يه دونه يه دونه خر! آدم اگه چيزى مى خواد بخره، مى ره از يه فروشگاه عمده فروش، مصرف يه سالش رو تهيه....
-مى گى يا اون رو سگم دربياد؟!
كاميار: يادداشت كن بابا! گوشى گوشى!
«دوباره شروع كرد با يكى حرف زدن»
كاميار: پسر عمومه! به جون تو! اسمش سامانه، ليدا مى شناستش! نه بابا، اهل اين جور جاها نيس! مرتاضه! الانم يه بادوم خورده و چله نشسته! روزى يه خرما مى خوره و يه بادوم! بازوش اندازه اين انگشت كوچيكه منه! آره، اهل دهلى نوئه! تو خود خود هند به دنيا اومده و تحصيلاتش رو تو يكى از معابد چين به اتمام رسونده و برگشته دوباره هند! الان سه سال و نيمه كه تو يه معبد گوشه نشينى اختيار كرده! اما اراده اى داره ها! هزار تا دختر يه گوشه واستاده باشن، نگاشون نمى كنه! يه الاغ تارك دنيائى كه نگو!
-كاميار!
كاميار: اِه....! داشتم بيوگرافى تو واسه اين خانما مى گفتم!
-خجالت نمى كشى؟!
كاميار: بده بهشون معرفى ات كردم! الان همه شون دارن راه مى افتن بيان زيارتت! مى گن آدم با اين خصوصيات اخلاقى حتماً معجزه هم مى كنه!
-مى گى يا نه؟!
كاميار: بنويس بابا! دويست و.....
«يادداشت كردم كه گفت»
-مى گم بلند شو بيا اينجا. هم بادوم هس، هم مغز بادوم و هم....
«تلفن رو قطع كردم و شماره ژاكلين رو گرفتم. خدائى شد كه خودش تلفن رو جواب داد»
-الو، سلام.
ژاكلين: سلام، بفرمائين.
-من سامان هستم، پسر دائى....
ژاكلين: حالتون چطوره؟ اتفاقاً الان تو فكرتون بودم! مى خواستم يه زنگ بزنم به خونه گندم اينا كه....
-تلفن كه نزدين؟!
ژاكلين: هنوز نه! چطور مگه؟!
-خواهش مى كنم فعلاً تلفن نكنين! پدر و مادرش نمى دونن كه از خونه رفته!
ژاكلين: متوجه نمى شم!
-آخه گندم اومده بود خونه پدربزرگم. از اونجا گذاشته و رفته. ماهام فعلاً به پدر و مادرش چيزى نگفتيم كه نگران نشن.
ژاكلين: پس هنوز برنگشته؟!
-هنوز نه.
ژاكلين: شمام پيداش نكردين؟
-نه، تا حالا نتونستيم.
ژاكلين: ازش خبر ندارين؟ شايد پليس...
-نه، نه! فعلاً لزومى نداره. تا حالا چند بار تلفنى باهاش حرف زدم.
ژاكلين: چى مى گى؟ چرا برنمى گرده؟
-فعلاً ناراحت و عصبانيه. ببخشين مزاحمتون شدم. يه سئوالى ازتون داشتم.
ژاكلين: بفرمائيد خواهش مى كنم.
-شما يادتون مى آد سال اول دانشگاه رو؟
ژاكلين: چيش رو؟
-همون مسئله اخراج و اون چيزا!
ژاكلين: آره، چطور مگه؟!
-يادتونه يه نفر گندم اينارو لو داده بود؟
«يه كمى مكث كرد و بعد گفت»
-يادمه.
-كى بود اون؟
ژاكلين: يه دختر بود. يه دانشجو.
-چرا اينكارو كرد؟
ژاكلين: يه دخترى بود كه بدون كنكور وارد دانشگاه شده بود! هر خبرى تو دانشگاه مى شد، گزارش مى داد. ماهام بعداً فهميديم.
-چه جور دخترى بود؟
ژاكلين: از همين دخترا ديگه! مى دونين كه؟! ظاهرش يه جور بود و باطنش يه جور ديگه! آشناى تمام پسراى دانشگاه!!
-متوجه هستم. اسمش چى بود؟
ژاكلين: چطور مگه؟!
-فكر مى كنم، البته اين فقط يه فكره! شايد رفته باشه سراغ اون!
ژاكلين: سراغ اون براى چى؟!
-شايد براى انتقام!
«يه كمى سكوت كرد و گفت»
-مى دونين، پشت اون تو دانشگاه خيلى گرم بود! خبرچين بود ديگه!
-الان كجاس؟ هنوزم همونطوره؟
ژاكلين: آره. فكر مى كنم. البته يه خرده خودشو جمع و جور كرده.
-مى تونين اسم و آدرسش رو بهم بدين؟
ژاكلين: خودم ندارم اما سعى مى كنم برايتون پيداش كنم.
-خيلى خيلى ممنون ژاكلين خانم.
ژاكلين: پيداش كه كردم بهتون زنگ مى زنم.
-شماره منو دارين؟
ژاكلين: دارم اما اگه دوباره بگين بهتره.
«شماره موبايلم رو بهش دادم و ازش خداحافظى كردم. دوباره رو تخت دراز كشيدم و همونجور كه چشمم به شعرِرو ديوار بود، رفتم تو فكر.
برام خيلى عجيب بود كه چرا همه چى يه مرتبه اينجورى شد؟! دلم مى خواست مى دونستم كه الان گندم كجاس و داره چيكار مى كنه؟ دلم مى خواست كه اين مسئله زودتر حل شه و گندم برگرده خونه، ولى چه جورى حل بشه؟ وقتى پدر و مادرش، پدر و مادرش نيستن، چه جورى حل بشه؟ مگه اين كه گندم بتونه با وضع فعلى اش خودشو وفق بده! خدا كنه ژاكلين زودتر زنگ بزنه! اگه بتونم به موقع خودمو برسونم بهش چقدر خوب مى شه! اما از كجا معلوم كه درست حدس زده باشم؟! شايد اشتباه كرده باشم! اگه يه همچين فكرى تو كله اش نباشه چى؟!
تو همين فكرا بودم كه از بيرون پنجره، صدا شنيدم بلند شدم و تو باغ رو نگاه كردم كه ديدم عمه و شوهر عمه ام دارن مى آن طرف خونه ما. خودمو زود كشيدم كنار! دلم نمى خواست باهاشون روبرو بشم. از يه طرف دلم براشون مى سوخت و از طرف ديگه جرأت روبرو شدن باهاشونو نداشتم.
يه خرده كه گذشت، صداى زنگ خونه مون اومد. مادرم در رو براشون واكرد و يه كمى بعد منو صدا كرد. بلند شدم و از اتاق رفتم بيرون. بيچاره ها تا منو ديدن انگار خدا دنيارو بهشون داده! يه خرده از دست گندم عصبانى شدم كه در مورد اين پدر و مادر اونجورى قضاوت مى كنه! درسته كه پدر و مادر واقعى اش نبودن اما شايد بيشتر از پدر و مادر واقعى اش، دوستش داشتن!
سلام كردم و رفتم جلو كه يه مرتبه عمه ام اومد جلو و منو بغل كرد و زد زير گريه! همچين گريه مى كرد كه منم گريه ام گرفت! چشماى شوهر عمه ام كه سرخ سرخ بود! اون بيچاره هم انگار همه اش در حال گريه بود!
خلاصه يه خرده كه آروم تر شدن، همگى نشستيم و مادرم برامون چائى آورد و عمه ام گفت»
-چطوره بچه ام؟!

نوشته: فهيمه رحيمى
ماندانا
مينا گفت:
-اگر نظر مرسده مساعد باشد هيچ مشكلى وجود ندارد و چون همه يكديگر را مى شناسيم هر كسى بايد گوشه اى از كار را بگيرد.
با رفتن مهمان ها مينا به فكر فرو رفت، كاوه پرسيد:
-تو هم به همان چيزى فكر مى كنى كه من فكر مى كنم؟
مينا گفت:
-احد و صالح هر دو برايم عزيزند اما دلم مى خواست كه احد زودتر ازدواج مى كرد. نمى خواهم احد آخرين مردى در خانواده باشد كه ازدواج نكرده.
كاوه خميازه كشيد و از جايش بلند شد و گفت:
-هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد.
صبح مينا قبل از آن كه مرسده از خانه خارج شود با او تماس گرفت و او را متعجب كرد. مينا براى آن كه خواهر را نگران نكرده باشد موضوع خواستگارى صالح را از مونا شرح داد و از او خواست تا آن را در خانه مطرح كند و بعد به او جواب بدهد. مرسده هيچگونه اظهارنظرى نكرد و تنها به گفتن بايد با سامان صحبت كنم اكتفا كرد. بعد از قطع تلفن مينا ديگر آن آدم خوشباور ديشب نبود و به پاسخى كه دريافت مى كرد خوشبينانه نگاه نمى كرد. ظهر از راه مى رسيد كه تلفن زنگ زد و اينبار فريدون بود كه تماس گرفته بود تا از زبان مينا جريان خواستگارى را بشنود. نظر فريدون مساعد بود و اعلام كرد كه همين نظر را هم به مرسده گفته است. صحبت هاى فريدون دل مينا را گرم كرد و مى دانست كه نظر او روى تصميم زن و شوهر چقدر تأثيرگذار است. در همان شب وقتى مرسده تماس گرفت و اجازه خواستگارى داد مينا با خوشحالى گفت:
-يقين دارم كه صالح مونا را خوشبخت مى كند.
براى آغاز زندگى آن دو احد آپارتمان كوچكش را پيشنهاد كرد كه تا خريد خانه بتوانند در آن مأوا بگيرند و خود به خانه خواهر نقل مكان كند. احد گفت:
-اتاق صالح برايم كافى است و اين قدم كوچكى است كه مى توانم براى صالح بردارم.
در مقابل اقدام احد ديگران هم به يارى برخاستند و آن دو با هم نامزد شدند. يك هفته پس از نامزدى قرار بر عقد گذاشته شد، به هنگام مراسم عقد وقتى فيلمبردار وارد خانه اديبى شد مينا بر جاى خود خشك شد و نتوانست حركت كند. دخترى كه دوربين فيلمبردارى بر شانه اش بود و با عروس از آرايشگاه تا خانه آمده و مشغول فيلمبردارى بود كسى جز دختر گلفروش نبود. مينا سعى كرد در ميان جمع كاوه و احد را بيابد و اين خبر را به آنها بدهد اما وقتى با احد روبرو شد و به آرامى زمزمه كرد او اينجاست! احد به نشانه درك حرف او سر تكان داد و گفت:
-مى دانم اُما، خودم دعوتش كردم.
چيزى نمانده بود كه مينا مشاعر خود را از دست بدهد، شانه احد را گرفت و او را به گوشه اى كشيد و پرسيد:
-تو چكار كردى؟
احد خندان گفت:
-دعوتش كردم! ماشين عروس را دادم آنجا گل زدند و براى فيلمبردارى هم از خودشان استفاده كردم. نگران نباشيد اُما، همه چيز مرتب است و مشكلى پيش نمى آيد.
اما مينا اين دلگرمى را باور نداشت و سعى كرد كاوه را بيابد و او را مطلع كند. وقتى كاوه را يافت پرسيد:
-آيا تو فيلمبردار را ديده اى؟
كاوه سر خم كرد و گفت:
-آره، منظورت چيه؟
مينا نگران گفت:
-تو او را نشناختى؟
-چرا، همان جوان گلفروش است.
-منظور من دخترى است كه به همراه اوست. او....
كاوه تازه معنى حرف هاى مينا را درك كرد و پرسيد:
-او هم اينجاست؟!
مينا سر فرود آورد و ادامه داد:
-احد مخصوصاً از آنها دعوت كرده، من نگران هستم و نمى دانم او چه منظورى از اين كار دارد.
كاوه بازوى مينا را گرفت و او را با خود همراه كرد تا بتواند از نزديك يكبار دختر را ببيند. دختر جوان سخت مشغول كار بود، آن دو گوشه اى ايستادند و تماشايش كردند. مانتوئى به رنگ سفيد بر تن و به جاى مقنعه روسرى بر سر داشت كه كمى از موهاى در پشت سر جمع شده اش را نمايش مى داد، موهائى سياه و صاف. با آمدن عاقد آن دو دست از تماشا كشيدند تا به وظايف خود عمل كنند. باران نداى اُما، از هر سو بر سر و روى مينا مى باريد و بيش از همه ورده او را مى طلبيد. مينا به ناچار مجبور شد از شيده براى آرام ساختن او كمك بگيرد. مراسم عقد همانگونه كه انتظار مى رفت پايان گرفت و مهمانان براى رفتن بر سر ميز شام سالن را به قصد حياط ترك كردند. وقتى مينا كناره كاوه ايستاد دوربين را متوجه خود ديد، به آرامى به كاوه گفت:
-فكر مى كنم در فيلم صالح فقط من باشم و فيلمبردار فقط از من فيلم گرفته باشد. آيا سر و وضعم آشفته است؟
كاوه برايش غذا كشيد و گفت:
-نه عزيزم، چون تو زيباترين فرد جشنى او تو را نشانه گرفته.
مينا گفت:
-شوخى نكن.
كاوه چين بر پيشانى انداخت و گفت:
-خودت خوب مى دانى كه من اصلاً اهل شوخى نيستم.
مينا خنديد و گفت:
-متشكرم كه خستگى ام را برطرف كردى.
پس از شام وقتى مهمانان بار ديگر قصد رفتن به سالن را كردند مينا و احد آخرين افرادى بودند كه حياط را ترك مى كردند اما در همان هنگام دختر جوان كه او را خانم اميدى مى ناميدند ظاهر شد و گفت:
-اُما آيا عروس و داماد از اينجا مستقيم به خانه مى روند يا اين كه قصد گردش در شهر را دارند؟
سئوال او حيرت انگيز نبود اما واژه اُما كه خانم اميدى بر زبان راند مينا را متحير كرد و پرسيد:
-شما مرا اُما ناميديد؟
خانم اميدى با تمام صورت خنديد و گفت:
-مثل اين كه دچار اشتباه شدم، مگر نام شما اُما نيست؟
احد به نشانه نه سر تكان داد و خانم اميدى ادامه داد:
-مرا ببخشيد، از اول جشن متوجه شدم كه بيشتر مهمانان شما را اُما خطاب مى كنند و گمان بردم كه اسم شما اين است. مقصر آقاى دكتر است كه شما را به من معرفى نكرد.
احد گفت:
-اتفاقاً اگر من مى خواستم معرفى كنم همين واژه را به كار مى بردم.
خانم اميدى پرسيد:
-منظورتان اين است كه اين خانم مادر شماست؟!
احد با شيطنت لبخند زد و گفت:
-بله، مادر جوانى دارم اينطور نيست؟
خانم اميدى با گفتن همينطور است ناباور از آنها گذشت بدون اين كه جواب سئوال خود را گرفته باشد. با پايان گرفتن جشن مهمانان عروس و داماد را براى گردش كوتاهى همراهى كردند و مينا و مرسده و ورده را تنها گذاشتند. مينا از مرسده پرسيد:
-مطمئنى كه تا آنها از ماه عسل برگردند آپارتمانشان آماده سكونت مى شود؟
مرسده خنديد و گفت:
-تا خواهر زبر و زرنگى چون تو دارم غصه نمى خورم.
ميناه آه كشيد و پرسيد:
-توقع دارى كه ظرف يك هفته من جهيزيه آماده كنم؟ اين غير ممكن است؟
مرسده رو به ورده كرد و پرسيد:
-شما مينا را كمك مى كنيد؟
او پاسخ ورده را مى دانست پس گفت:
-پول از من، سليقه از شما.
سپس بلند شد و آن دو را تنها گذاشت. مينا ناخشنود گفت:
-وظيفه سنگينى را قبول كردى. او هميشه همينطور بوده، آخر من ظرف يك هفته چه مى توانم بكنم؟
ورده دست مينا را بر گونه گذاشت و گفت:
-اُما ناراحت نباشيد وقتى خودشان از سفر برگشتند بقيه كارها را انجام مى دهند.
خوشباورى ورده بيشتر از مسئوليتى كه مرسده بر شانه اش انداخته بود مينا را رنجاند. پس از ساعتى اتومبيل عروس و داماد تنها با دو اتومبيل به خانه بازگشت. صالح و مونا صبح عازم سفر بودند. مينا از خستگى ياراى ايستادن نداشت و از احد خواست كه او را به خانه برساند و كيومرث كه از پايان گرفتن جشن زياد شادمان نبود به اكراه در اتومبيل نشست. احد پرسيد:
-اَبى كجاست؟
مينا ميان خميازه گفت:
-او برگشت به خانه تا استراحت كند. فيلمبردارها را چه كردى؟
-آنها هم رفتند، فكر مى كنم كه فيلم خوبى از كار دربيايد.
مينا چشم برهم گذاشت تا خستگى جسم را با نسيم خنك شبانگاه از تن بيرون كند كه خوابش برد و ديگر حرف هاى احد را نشنيد. نزديك ظهر وقتى مينا در بستر چشم باز كرد اصلاً به ياد نداشت كه چگونه از اتومبيل پياده شده و به بستر رفته است. از رختخواب بيرون آمد و به جستجوى كاوه پرداخت، وقتى در اتاق كيومرث را به آرامى گشود از ديدن بسترى كه روى زمين گشوده شده بود و احد در آن خوابيده بود لبخند بر لب آورد، به آرامى در را بست و براى آماده كردن صبحانه رفت. در آشپزخانه را كه باز كرد از ديدن كاوه كه پشت ميز به خواب رفته بود متعجب شد و به آرامى صدايش زد. كاوه وقتى چشم گشود مينا پرسيد:
-چرا اينجا خوابيده اى؟ فكر كردم از خانه رفتى بيرون؟
كاوه خميازه اى بلند كشيد و گفت:
-از سحر كه به آشپزخانه آمدم همين جا خوابم برد. راستش مينا من ديشب اصلاً نخوابيدم.
-چرا؟!
-در جشن آن دختر مرا شناخت و با سئوالات خود سئوال پيچم كرد. او مى خواست بداند كه تو كيستى و چند فرزند دارى و چرا ورده و ديگران تو را اُما صدا مى كنند و بالاخره اين كه آيا احد پسر واقعى توست يا نه؟ آنقدر سئوال كرد كه مجبور شدم بگويم فيلمبرداريتان خراب نشود. به گمانم او از احد خوشش آمده و مى خواست تحقيق كند تا بيشتر در مورد او بداند. مينا من وقتى داشتم به سئوالاتش جواب مى دادم چيزى در نگاهش ديدم كه قابل توصيف نيست، نگاهى بود كه شاگرد درس نخوانده به معلمش مى كند كه تو را به خدا تنبيهم نكن. من درك نمى كردم كه چرا اينگونه نگاهم مى كند و چه چيز از من مى خواهد، به همين خاطر يكى دو بار پرسيدم چيزى شده؟ كه نگاه او مثل برق تغيير كرد و آن حالت را از دست داد. از وقتى كه آن نگاه را ديده ام دائماً دارم از خودم مى پرسم كه معنى نگاهش چه بود؟ احد عقيده دارد كه او مى خواهد خود را به ما بشناساند اما چرا اينگونه؟ چرا راه ديگرى انتخاب نمى كند.
مينا پرسيد:
-پس تو هم متقاعد شدى كه او فانى ماست؟
كاوه گفت:
-من هيچ چيز نمى دانم، فقط از نگاه آن دختر دلم سوخت. تا من دست و صورت مى شويم تو هم صبحانه را آماده كن و بعد به مرسده زنگ بزن ببين احتياج هست كه ما برويم يا نه؟
فصل دهم
كيومرث و احد هنوز خواب بودند كه كاوه و مينا به سوى خانه مرسده به حركت درآمدند. در اتومبيل كاوه گفت:
-ديشب كامران هم ميان صحبت هايش گوشه و كنايه اى زد مبنى بر اين كه چشم هاى اين دختر چقدر شبيه، اما حرفش را تمام نكرد مبادا كه مرا ناراحت كند. من هم از اشاره او گذشتم و به روى خود نياوردم. من اگر جاى احد بودم اين آشنائى را ادامه مى دادم و به مراوده خانوادگى مى كشاندم. اگر از نزديك با او و خانواده اش آشنا شويم بهتر از اين است كه فقط به تحقيقاتى بسنده كنيم، حرفم را قبول دارى؟
-من فقط نگران احد هستم كه او آسيب نبيند، اين دختر هر كه مى خواهد باشد. با اين كه من به راستى فانى را چون دختر خودم دوست داشتم اما اگر بدانم كه قصد آزار احد را دارد با او مقابله مى كنم.
كاوه با صداى بلند خنديد و پرسيد:
-چطورى او را از ميدان خارج مى كنى، او كه يك آدم معمولى نيست؟
-اگر زورم به او نرسد با التماس و گريه درخواست مى كنم كه از احد چشم بپوشد و راحتش بگذارد. كاوه اگر مجبور شوى ميان احد و فانى يكى را انتخاب كنى كداميك را انتخاب مى كنى؟
كاوه لحظاتى سكوت كرد و زير لب گفت:
-نمى دانم.
در خانه مرسده كارگران مشغول تميز كردن بودند و همه چيز درهم و نابسامان بود. آثار خستگى و بى خوابى در چهره مرسده و سامان به خوبى هويدا بود و سامان از اين كه پدرش در جشن مونا شركت نكرده بود غمگين و خشمگين به نظر مى آمد. او با ديدن كاوه دست او را گرفت و با خود به اتاقى كه كمى نظم داشت برد و در را به روى خودشان بست. مرسده گفت:
-آقاجون قهرش را با نيامدن به جشن نشان داد و ديشب به تلفن هاى ما هم جواب نداد. سامان فكر مى كرد كه پدرش در راه است اما وقتى از وقت گذشت و نيامد خشمگين شد و ديگر تلفن نكرد. مينا دست روى دست خواهر گذاشت و گفت:
-ديگر تمام شد، به من بگو بچه ها چه ساعتى حركت كردند؟
مرسده گفت:
-آنها اصلاً ديشب استراحت نكردند و از ذوق تا خود صبح بيدار بودند، من هم به هواى آنها نتوانستم استراحت كنم. صبحانه را كه خوردند حركت كردند. مينا باور كن به زور چشمهايم را باز نگهداشته ام.
مينا دلش به حال او سوخت، زير بازوى مرسده را گرفت و گفت:
-با من بيا، تو بايد استراحت كنى. نگران كارها هم نباش من خودم نظارت مى كنم.
مينا، مرسده را روى تخت خواباند و پرده هاى اتاق را كشيد تا مانع از نفوذ نور به درون اتاق شود و گفت:
-اگر قرص آرام بخش دارى بخور و بخواب.
مرسده ميان خواب و بيدارى پاسخ داد:
-احتياجى نيست.
مينا آرام از اتاق خارج شد و در دل به اين انديشيد كه ورده نمى بايست مرسده را با اين همه كار تنها بگذارد. خودش متحير وسط سالن ايستاد و نگاه گرداند تا به ياد بياورد كه هر كدام از اثاث ها قبلاً كجاى سالن قرار داشته اند. با يادآورى و ديدن هر تكه از اثاث كارگران را به كار گرفت و پس از سالن به آشپزخانه رسيد. در همين زمان ورده وارد شد و از اين كه مينا تنها بود گفت:
-اُما مرا ببخشيد آنقدر خسته بودم كه توان بلند شدن نداشتم. بگوئيد كه من چه بايد بكنم.
مينا گفت:
-تو به نظافت حياط توجه داشته باش من خودم آشپزخانه را مرتب مى كنم. در آخر كار بود كه مينا صداى احد را شناخت كه گفت:
-اُما چرا صبح از خواب بيدارم نكرديد؟ اَبى كجاست؟
مينا به اتاق اشاره كرد و به تمسخر گفت:
-هر دوى آنها از شدت خستگى غش كرده اند، بد نيست كه نسخه اى برايشان بنويسى.
احد آستين ها را بالا زد و گفت:
-من در خدمتگزارى حاضرم.
مينا اخم نمود و گفت:
-حالا كه ديگر كارى نمانده؟ نگاه كن ببين اگر كارگرها كارشان تمام شده آقاى اديبى را صدا كن تا آنها را روانه كند.
مينا متوجه تغيير روحيه احد شد كه از چشمش برق رضايت مى درخشيد و دقيقه اى او را همچون صالح پر جنب و جوش يافت و خود مى دانست كه اين شادى از كجا نشأت گرفته است. با پايان گرفتن كارها همه ترجيح دادند به خانه برگردند و غذا را در خانه خود صرف كنند. مينا با اطمينان از اين كه ديگر هيچ كارى براى مرسده باقى نمانده سوار اتومبيل شد و كنار ورده نشست و به راه افتادند. در راه ورده گفت:
-احد انشاءالله جشن عروسى تو را برگزار كنيم.
و مينا با گفتن انشاءالله لب هاى احد را به خنده باز كرد. او گفت:
-من قيل و قال صالح را به راه نمى اندازم و چون اُما ازدواج مى كنم، آرام و بى هياهو.
كسى ندانست كه منظور احد ازدواج مينا با پدرش بوده است يا اين كه اشاره اش به ازدواج با كاوه است، چون در هر دو حال فرقى نمى كرد و مينا هيچگاه چون دختران ديگر ازدواج نكرده بود. ورده با شيطنت خاصى گفت:
-من كه خانم اميدى را براى احد زير نظر گرفتم. ديشب از او تحقيق كردم و خيلى چيزها فهميدم.
كاوه ناگهان اتومبيل را كنار خيابان كشيد و توقف كرد. ورده همه نگاه ها را متوجه خود ديد و به گمان اين كه اشتباهى از او سر زده سر به زير انداخت.
كاوه گفت:
-شما از او چه پرسيديد؟
ورده سر بلند كرد و گفت:
-همان سئوالات هميشگى كه چند سال دارى، آيا حاضرى ازدواج كنى يا نه؟ و...
مينا گفت:
-ورده تو كار ما را خيلى آسان كردى. ما همه دوست داريم بدانيم كه دقيقاً ميان تو و او چه گفتگوهائى انجام شد.
ورده لحظه اى به فكر فرو رفت و گفت:
-اول من شروع كردم و پرسيدم چند سال است كه فيلمبردارى مى كند، او گفت كه يكى دو سالى مى شود. بعد پرسيدم شما چند سال داريد گفت بيست و پنج سال. باز هم پرسيدم نامزد داريد؟ خنديد و گفت نه، پرسيدم چرا دخترى به اين زيبائى و هنرمندى تا به حال ازدواج نكرده؟ گفت شايد به چشم شما قشنگم اما در چشم ديگران نه. پرسيدم تك دخترى؟ جواب داد بله، پرسيدم برادر هم دارى؟ اشاره به جوان فيلمبردار كرد و گفت همان يك برادر را دارم اسمش اميد است و با هم زندگى مى كنيم. پرسيدم چرا با هم، مگر با پدر و مادرتان نيستيد كه چهره اش درهم رفت و گفت مادرم سال هاست كه فوت كرده و از پدرم هم خبرى نداريم. من كه دلم سوخته بود پرسيدم شما را به هواى خودتان گذاشت و رفت؟ گفت نه او تقصير نداشت ما تنهايش گذاشتيم. بعد برادرش آمد و با هم حرف زدند و او را با خود برد كه از ميز شام فيلمبردارى كند. دلم به حالش خيلى سوخت، فقط همين بود.
مينا پرسيد:
-متوجه نشدى كه خانه اش كجاست و در كدام محله زندگى مى كند؟
ورده لبخند زد و گفت:
-ماجده به من گفت كه اين دختر را چند بار در محله خودمان ديده است اما من او و يا برادرش را نديده بودم و اولين بار آنها را در جشن ديدم. اگر بخواهيد از خودش آدرس خانه اش را مى گيرم، اين كه كارى ندارد.
احد پرسيد:
-چطورى؟
ورده خنديد و گفت:
-مى روم گلفروشى و به او مى گويم كه خواستگارى برايش دارم و آدرس خانه اش را مى گيرم.
كاوه گفت:
-بد فكرى نيست.
ورده با خوشحالى دست بر موى برادر كشيد و گفت:
-دختر خونگرم و مهربانى به نظرم رسيد، خدا كند كه اين وصلت سر بگيرد.
مينا گفت:
-نبايد شتابزده عمل كنيم، ما بايد تحقيقات كامل در مورد او بكنيم و بفهميم كه پدرش كيست و مادرش چگونه زنى بوده و چرا آنها پدرشان را رها كرده و با هم دارند زندگى مى كنند.
ورده گفت:
-اگر مرا به گلفروشى برسانيد قول مى دهم كه با خبرهاى كامل برگردم.
كاوه به ساعت دستش نگاه كرد و گفت:
-اين ساعت بسته است، مى رويم خانه و با هم غذا مى خوريم ساعت چهار من و احد شما را مى رسانيم به گلفروشى و منتظر مى مانيم تا شما برگرديد.
همه با اين پيشنهاد موافق بودند و كاوه اتومبيل را به سمت خانه به حركت درآورد. بر سر ميز غذا هر كس به ورده سئوالى مى گفت كه جوابش را از خانم اميدى بگيرد به گونه اى كه او كلافه شد و اعتراض كنان گفت:
-من كه همه سئوالات يادم نمى ماند.
مينا دستش را گرفت و گفت:
-حق با توست، هر سئوالى كه دوست دارى بپرس فقط فراموش نكن كه آدرس دقيق خانه اش را بپرسى.
بعضى از سئوالاتى كه آنها مى خواستند جوابش را بدانند به نظر ورده بى مورد و نابجا بود. او هرگز نمى توانست از آن دختر بپرسد كه آيا تو هيچوقت بيمارى سخت داشته اى؟ يا اين كه تو از اسم فانى خوشت مى آيد؟ يا اين كه از پنجره چه خاطره اى دارى؟ اين سئوالات را خود احد مى بايد از او بپرسد، سئوال هاى احساسى را كه او نبايد بپرسد. با خود گفت هر چه را كه خودم بخواهم خواهم پرسيد و با اين فكر از پشت ميز غذاخورى بلند شد. هيچكس تمايلى به استراحت نداشت و ترجيح دادند ساعت باقيمانده به باز شدن گلفروشى را در كنار هم بگذرانند. وقتى كاوه بلند شد تا براى نماز برود به احد گفت:
-من تا نمازم را مى خوانم فكر كن كه بالاخره چه سئوالاتى بايد مطرح شود. دو زن هم براى نماز رفتند و احد روى تكه كاغذى سئوالاتش را يادداشت كرد و به خود گفت اگر ورده بتواند جواب اين ها را بگيرد بيشتر معما حل است. وقت رفتن رسيده بود و هنگامى كه آنها از خانه خارج مى شدند مينا اصرار داشت كه آنها ورده را با خود برگردانند تا او خودش براى مينا از ملاقات تعريف كند. اتومبيل تازه حركت كرده بود كه مينا روبروى ساعت نشست و چشم به عقربه دوخت و با خود انديشيد دخترك در آن جشن مورد توجه چه كسانى بوده و با چه كسانى از نزديك گفتگو كرده، كاوه، كامران، احد، ورده و خودش يعنى با تمام كسانى كه از نزديك آنها را مى شناخته و برايش بيگانه نبوده اند. فريدون و شيده را خوب نمى شناخت و با مرسده هم دوبار بيشتر روبرو نشده بود اما كامران و بچه هاى او را دوست داشت و از عمو كامران و بچه هاى او خيلى تعريف كرده بود. چه خوب مى شد از آنها مى پرسيد كه آيا خانم اميدى با آنان به صحبت نشسته يا نه؟ با اين فكر بلند شد و شماره تلفن خانه كامران را گرفت و منتظر ماند. به تلفن پس از دو بوق ممتد جواب دادند و خوشبختانه خود كامران گوشى را برداشت و گفت:
-الو بفرمائيد.
مينا سلام كرد و پرسيد:
-از خواب بيدارتان كردم؟
كامران گفت:
-بچه ها خواب هستند اما من بيدار بودم. من و نازيلا صبح زنگ زديم كه به خاطر جشن از شما تشكر كنيم و خسته نباشيد بگيم كه كسى منزل نبود. به هنگام ظهر به منزل آقاى اديبى زنگ زديم و با خود ايشان صحبت كرديم. عروسى گرم و خوبى بود، آيا عروس و داماد عزيمت كردند؟
مينا به سئوال او پاسخ داد و بعد پرسيد:
-من تماس گرفتم تا در مورد فيلمبردار جشن از شما سئوال كنم، منظورم خانم اميدى است.
كامران خنديد و گفت:
-دختر مهربانى به نظر مى رسيد و با ما بسيار صميمى شده بود، فكر مى كنم وقتى فيلم آماده ديدن شود فقط ما در فيلم باشيم. با پريسا و پگاه حسابى گرم گرفته بود و انگارى كه سال هاست آنها را مى شناسد و دخترها چون خودش مجرد هستند. يكبار هم به عليرضا گفت تو شبيه پسر عموى من هستى، من پسر عموئى دارم كه مثل شما چشم بادامى است. به گمانم در مورد او خيالاتى دارى، درست است؟
مينا گفت:
-ورده تصميم دارد از او براى احد خواستگارى كند، خواستم بپرسم كه نظر شما در مورد او چيست؟
كامران گفت:
-از اين كه نظر مرا جويا شدى ممنونم، همانطور كه گفتم ظاهرش كه خوب بود و به دل مى نشست. من به نوبه خود نسبت به او احساس بيگانگى نكردم و حتى چشم هاى او را شبيه....

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
ورزش
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
با نيمروز
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   • 
•   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   • 
•   ورزش   •   داستان   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   تحقيق   •   با نيمروز   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •