دكتر فريدون كشاورز در كتاب (من متهم مى كنم كميته مركزى حزب توده ايران را) نوشته است: من يكى از اعضاى عالى ترين مقام هاى رهبرى حزب توده بوده ام و مسئوليت اين مقام ها را حتى در مواردى كه با آن تصميمات مخالف بوده ام تا بهمن ماه ۱۳۲۷ يعنى روزى كه به شاه تيراندازى شد و حزب توده به مخفيگاه رفت به عهده داشتم. من به اصول سوسياليست علمى اعتقاد عميق دارم و يكى از صد نفر اعضاى اوليه حزب توده مى باشم. اولين مجمع انتخابى حزب توده ايران يكسال پس از تشكيل حزب در خانه برادرم جمشيد تشكيل شد. حدود ۹۰نفر در اين كنفرانس شركت كردند و من جزو ۱۵نفرى انتخاب شدم كه كميته ايالتى تهران ناميده شد و مأموريت يافت كه حزب را با تشكيل اولين كنگره اداره كند. در دو كنگره حزب كه تاكنون تشكيل شده من به عضويت كميته مركزى و هيأت اجرائى حزب انتخاب شدم. با تيراندازى به شاه در روز ۱۵ بهمن ماه ۱۳۲۷ يعنى سه سال بعد از شكست فرقه دموكرات آذربايجان و ۹ ماه پس از كنگره دوم كه تازه حزب از يك انشعاب پر سر و صدا بيرون آمد، حزب از طرف دولت غير قانونى اعلام شد در حالى كه فقط ۷سال عمر داشت و مجبور گرديد به صورت مخفى فعاليت كند. در حالى كه كمترين تجربه اى براى فعاليت مخفى نداشت.
من به اتفاق رادمنش به دستور هيأت اجرائيه حزب در ژوئيه ۱۹۴۹ ايران را ترك كردم ولى در روز ۱۱ مه ۱۹۵۸ كه خسرو روزبه اعدام شد از كميته مركزى حزب توده استعفاء كردم و نوشتم كه من از عضويت در اين كميته مركزى ننگ دارم. يكى از عللى كه كاسه صبر مرا لبريز كرد توهين هائى بود كه كامبخش و كيانورى به روزبه مى كردند و مى گفتند روزبه ضعيف است و مى خواهد قهرمان منشى كند. هنگام فرار دسته جمعى ده نفر از اعضاى كميته مركزى از زندان قصر، كيانورى اصرار كرد كه روزبه به جاى تفرشيان جزو فراريان گذاشته شود.
من در استعفانامه گفته ام كه عضويت خود را در كميته مركزى ديگر به نفع حزب نمى دانم ولى به عضويت حزب توده كه بهترين افراد در راه آرمان هاى آن شهيد شده اند افتخار مى كنم. پس از وساطت هائى گفتم استعفاى خود را پس مى گيرم ولى اتهامات وارده را صحيح نمى دانم و بلافاصله مشغول تهيه تدارك خروج از كشور شدم.
من دوبار محكوم به اعدام شده ام يكبار پس از تيراندازى به شاه كه به مسكو مهاجرت كرده بودم و يكبار هم به مناسبت عضويت در رهبرى حزب توده در حالى كه كوچكترين اطلاعى از تيراندازى نداشتم بلكه حتى دبيركل حزب هم از آن بى اطلاع بود. فقط كيانورى با ناصر فخرآرائى ارتباط داشت.
من هيچوقت عضو هيچ تشكيلاتى و عضو هيچ حزبى غير از حزب توده ايران نشده ام. يادآور مى شوم كه هيچكس از اعضاى رهبرى حزب غير از من از سال ۱۹۵۰ براى مراجعت و كار مخفى در ايران اصرار نمى كرد ولى كيانورى و امثالهم مى گفتند كشاورز مى خواهد به ايران برود و مطب خود را داير كرده و با رژيم شاه همكارى كند و پول درآورد.
در تمام ملاقات هائى كه با مقامات خارجى داشته ام راهنماى من هميشه اصول سوسياليسم علمى بوده و به نتيجه رسيده ام كه ماركسيسم لنينيسم بيان كامل سوسيال علمى نيست و هميشه استقلال رأى خود را حفظ كرده ام.
من در مسكو مدرسه عالى حزبى را خوانده ام كه دوره اش دو سال است و آكادمى علوم اجتماعى شوروى را كه دوره اش سه سال است گذرانيده ام و با سمت استادى دانشگاه و طبيب متخصص اطفال در تاجيكستان و مسكو و بغداد و در الجزيره كار كرده ام.
در سال ۱۹۷۳ پاسپورت پناهندگى سياسى در سوئيس به من داده شد. من در ۳۴سالگى وارد حزب توده ايران شدم و از نظر سياسى با سوادتر شدم. تربيت يافته اين حزب هستم و به آن افتخار مى كنم. من اشتباهات بزرگى هم كرده ام كه به خصوص در عين فعاليت حزبى و سياسى و فعاليت طبى و دانشگاهى خود را هم ادامه داده ام. بديهى است اگر سواد سياسى و طرز تفكر و تجربه امروز را داشتم اشتباهاتى را كه مرتكب شده ام نمى كردم و به هر صورت از فعاليت سياسى گذشته خود خجل و شرمنده نيستم. مرد سياسى باشرف كسى است كه اشتباه خود را قبول كند و سعى نمايد كه تكرار نشود.
دكتر فريدون كشاورز در مصاحبه اى بعد از انتشار كتابش چنين گفته است:
از سال ۱۹۵۱ با كميته مركزى حزب توده، كه مهاجر در مسكو بود به تدريج اختلاف پيدا كردم. اصول اختلاف من اين بود كه به ايران برگرديم و فعاليت كنيم كه موفق نشدم حتى گفتم و اصرار داشتم كه من به ايران برگردم. ولى اجازه ندادند. مسئله ديگرى پيروى كوركورانه از سياست شوروى و به خصوص دستورات حزب كمونيست آذربايجان شوروى بود. هنگامى كه فرقه دموكرات به ظاهر با حزب توده يكى شد با اين مسأله مخالفت كردم و از شوروى خارج شدم. در سال ۱۹۵۸ از عضويت كميته مركزى حزب توده استعفاء كردم ولى از حزب توده استعفاء نكردم. زيرا به حزبى كه در ايران يكصد هزار عضو داشت اعتقاد داشتم كه به خاطر آن عده اى كشته شدند.
متأسفانه عده اى در كميته مركزى حزب توده وجود داشتند نظير كامبخش و كيانورى و در سال هاى آخر آرداشس آوانسيان كه وسيله تحميل نظرات شوروى در حزب بودند. اينها گروهى در داخل كميته مركزى به وجود آورده و مستقلاً عمل مى كردند كه همه اعضاى كميته مركزى از آن باخبر نبودند. كشتن احمد دهقان و محمد مسعود به دستور كيانورى بود. كارهاى كامبخش و كيانورى به قدرى مخفى بود كه ما در خارج از كشور از آن اطلاع حاصل كرديم. كشتن مسعود به نفع شاه و دربار بود. وقتى در مسكو فهميدم كه كار حزب توده بود داشتم ديوانه مى شدم. چطور در داخل يك حزب سياسى اشخاصى پيدا مى شوند كه يك روزنامه نويس شجاع را به نفع دربار بكشند. همچنين در ميان رهبران حزب توده من و ايرج اسكندرى و رادمنش طرفدار دكتر مصدق بوديم.
ما در شوروى آزاد نبوديم و براى كسانى كه زياد حرف مى زدند خطر وجود داشت و من از طرف رفقاى خود دائم در خطر مرگ بودم. حتى در كميته مركزى قهوه نمى خوردم كه مبادا در آن سم ريخته باشند. همچنين خروج از شوروى هم بدون دستور استالين ممكن نبود. كامبخش و كيانورى چه در آنجا و چه در ايران با سرويس هاى جاسوسى شوروى صددرصد ارتباط داشتند و هر كارى كه مى خواستند وسيله آنها انجام مى دادند. آنها مى خواستند من و زنم را به سيبرى تبعيد كنند و نسبت دزدى ملافه به ما دادند. ما افسرانى داشتيم كه در آنجا با همين تهمت ها خودكشى كردند.
از جمله قبادى افسر شهربانى در مسكو با سرگرد شفائى به ديدن من آمد و گفت او نقش اصلى را درباره فرار سران حزب توده از زندان داشته و در ضمن مى گفت با لباس افسرى و با جيپ شهربانى مريم فيروز و فروتن را به ونك برد تا دستورات كميته مركزى را مبادله كنند كه اگر گير مى افتادم اعدام مى شدم. او از كامبخش و كيانورى شكايت داشت و مى گفت اينها جنايت مى كنند و حاضر نيستند براى حزب و مردم ايران كارى انجام دهند. او مى گفت به قدرى از كار اينها متنفر شدم كه درخواست كردم مرا به ايران بفرستند تا به رفقاى اعدام شده ام بپيوندم (همين كار را كرد و در مرز خراسان اعدام شد.)
روزى در ژنو جواد مسعودى را ديدم كه با ناصر ذوالفقارى قدم مى زدند. مسعودى به من گفت مردم ايران متأسف هستند كه شما از ايران رفته ايد زيرا طبيب فرزندانشان را از دست داده اند. من گفتم تا شاه و مشتى.... در ايران حكومت مى كنند ايران جاى امثال من نيست. چندى بعد ديدم تهران مصور نوشته كه ذوالفقارى در تهران گفته با گريه خواسته ام كه عفو مرا از شاه بخواهد. من بسيار ناراحت شده شرحى به حزب نوشتم كه تكذيب را در روزنامه حزب چاپ كنند كه بلا جواب ماند ولى در روزنامه ارگان حزب كمونيست سوئيس به چاپ رسيد.
نويسنده از جواد مسعودى موضوع را پرسيد گفت وقتى با كشاورز در ژنو صحبت شد كه به ايران برگرديد گفت: تا شاه در ايران حكومت مى كند من نخواهم آمد مگر جنازه من را به ايران بياورند. از ساير مسائل بى اطلاع هستم.
دكتر كيانورى در مصاحبه اى چنين گفته است:
دكتر فريدون كشاورز يك وازده سياسى است كه چند سال قبل از كميته مركزى حزب توده اخراج شده و اخراج او هم به علت انشعاب مائوئيستى است كه ترتيب داد. به چين رفت و با نيكخواه به فعاليت پرداخت. البته ما اخراج او را اعلام نكرديم و هر چه درباره حزب توده نوشته دروغ است.
كمك هاى كشاورز
يكى از جوانان كمونيست كه كشور شوروى را بهشت روى زمين مى دانست در خاطرات خود نوشته است: من هميشه در اين كشور در زندان بودم. اساساً به زندانى بودن عادت داشتم. وضعم از نظر مالى خيلى بد بود. يكبار در مسكو توفيق يافتم كه با رهبران حزب توده، از آن جمله دكتر رادمنش، طبرى و فريدون كشاورز رفته و همچنين جهانشاهلو را ملاقات كرديم. تنها كسى كه به ما محبت كرد كشاورز بود. خانمش با اصرار ما را براى شام نگهداشت، پلو و خورش درست كرد. پسرهايش و دخترهايش بسيار به حال ما دلسوزى كردند و موقع رفتن نيز كشاورز يك دست از لباس هايش را به من داد و لباس براى من كمى كوچك بود ولى در آن روزها كوچك و بزرگ بودن يا تازه و كهنه بودن لباس مطرح نبود تنها با پوشيدن آن از بازرسى پليس ها خلاص مى شدم.
محسن حيدريان
مهاجرت سوسياليستى و سرنوشت ايرانيان
كاركرد وارونه يك ايدئولوژى
گرچه امروز از «سوسياليسم واقعاً موجود» در همسايگى كشور ما و سازمان جهنمى كا.گ.ب. ديگر خبرى نيست، اما داده هاى مربوط به يارگيرى كا.گ.ب. از توده اى ها و فدائيان خلق پديده ويژه و بسيار مهمى است كه بايد از منظر عميق ترى تحليل شود. چرا سازمان فدائيان خلق اكثريت كه رهبران آن وابستگى تاريخى و نهادى به شوروى نداشتند و از سوى ديگر به آلودگى برخى گردانندگان حزب توده، به ويژه در دوران شكل گيرى اعتراضات گسترده در درون حزب نيز، به طور كامل آشنا بودند باز هم با تمام قوا تلاش مى كردند كه خود را به حزب كمونيست شوروى نزديكتر كرده و به اصطلاح اعتبار بين المللى حزب توده را از آن خود كنند؟ حتى در دعواهاى داخلى ميان گرايش هاى درون سازمان اكثريت به استثناى مواردى، تنها چيزى كه به طور جدى مطرح نمى شد موضوع نقد انترناسيوناليسم پرولترى و روابط اين سازمان با حزب كمونيست شوروى بود. به جرأت مى توان گفت كه در اين سازمان مسابقه اعلام نشده اى با حزب توده براى نزديكتر نشان دادن خود به اردوگاه سوسياليسم تا آستانه فروپاشى حكومت شوروى جريان داشت. واقعيت اين است كه ديگر گروه هاى كمونيستى ايران هم- به استثناى بخش اندكى كه به چين احساس تعلق داشتند براى برقرارى رابطه با حزب كمونيست شوروى و تأمين شناسائى بين المللى خود به شدت علاقمند بودند. حتى سرسخت ترين دشمنان حزب توده نظير گروه هائى مثل راه كارگر نيز نزديكى با حزب كمونيست شوروى و به رسميت شناخته شدن از سوى او جزو آرزوهاى بزرگشان بود و مى خواست نشان دهد كه حزب توده متحد معتبرى براى حزب بزرگ لنين نيست. اهميت اين موضوع وقتى روشن مى شود كه از كاركرد ايدئولوژى كمونيسم در ايران درك عميق ترى به دست آوريم و موضوع را تنها تا حد نوكر صفتى چند رهبر حزب توده محدود نكنيم.
مسأله اساسى اين است كه وضعيت ژئوپليتيك ايران و همسايگى با شوروى سابق به باور ايدئولوژيك چپ هاى ايرانى چنان ابعاد و كاركردى مى داد كه نمى توانست پيامدى جز تنيدن تارهاى عنكبوتى كا.گ.ب. به اندام آن داشته باشد. متأسفانه امتيازات و دشوارى هاى جغرافياى سياسى ايران و به طور كلى ويژگى هاى تعيين كننده آن هنوز در زبان و ادبيات چهره هاى سياسى ايران جاى چندان مهمى ندارد. اما در هر صورت ژئوپليتيك ايران نقش مهمى نه تنها در چرخش هاى مهم سياسى بلكه در اقتصاد، فرهنگ و ذهنيت مردم ايران نيز بازى كرده است. آنچه كه به بحث ما مربوط مى شود طمع و تهديدات تقريباً مداوم همسايه سابق شمالى عليه ايران و نيز منابع طبيعى ايران و تأثير آن در تكامل سياسى كشور و ذهنيت چپ هاى ايرانى است. همسايگى ايران و شوروى باعث شده بود كه سياست روسيه تزارى مبنى بر دست اندازى و توسعه طلبى همه جانبه در ايران در اساس از سوى حزب كمونيست شوروى در رابطه با ايران ادامه يابد. ويژگى جغرافيائى ايران به گونه اى است كه شوروى همواره در پى اهداف توسعه طلبانه و استراتژيك خود در آن بوده است. الگوى كلى روابط شوروى و جهان سوم حكايت از آن دارد كه عامل جغرافياى سياسى نقش هدايتگرانه اى در روابط مذكور داشته است. استراتژى شوروى شامل محروم ساختن رقباى بالقوه از داشتن دسترسى به جهان سوم، بهبود موقعيت و توانائى هاى خويش و به دست آوردن متحدين يا دست نشاندگان در اين كشورها بود. در اين ميان ايران و افغانستان اهميت كم نظيرى در استراتژى فعال شوروى داشتند. اگر در بسيارى از موارد شوروى ترجيح مى داد بنا به مصلحت گرائى ديپلماتيك سياست خود در جهان سوم را برپايه ايجاد روابط با حكومت ها و گروه هاى حاكم در كشورهاى جهان سوم پيش ببرد، اما در موارد منفردى نظير ايران و افغانستان، شوروى مى كوشيد كه از كمونيست هاى محلى نيز همزمان استفاده كند. استفاده از كمونيست هاى محلى براى محكم كارى همزمان با داشتن روابط كاملاً صميمانه با محافل حاكمه، دو لبه سياست مسكو در چنين مواردى بوده است. بايد به خاطر داشت كه شوروى ها هر جا مقتضى مى ديدند براى تسهيل در روابط با دولت ها، كمونيست هاى محلى را چه به معناى سمبليك و چه به معناى واقعى كلمه قربانى مى كردند.
از سوى ديگر كمونيست هاى ايرانى كه دست كم چهار بار در قرن بيستم به شدت سركوب شده اند، هر بار صدها و هزاران تن به كشور شوروى كه همسايه و پناهگاه مطمئن به نظر مى رسيد مهاجرت مى كردند و اين چنين طعمه هاى آسان به دست كا.گ.ب. مى افتاد. در حقيقت بسيارى اسير دست آنها مى شدند.
سياست و رفتار شوروى نسبت به كمونيست هاى ايرانى تا حد مداخله سياسى، ايدئولوژيك و دريافت خدمات اطلاعاتى گسترده پيش مى رفت. خاطرات كوزيكچين افسر كا.گ.ب. كارمند سفارت شوروى در تهران از جمله نشان مى دهد كه شعبه امور ايران كا.گ.ب. از قوى ترين و كاركشته ترين كادرهاى وى تشكيل مى شد و اهميت ويژه اى داشت.
شوروى همواره مى كوشيد كه در رقابت با قدرت هاى بزرگ جهانى مثل آمريكا و انگليس نه تنها يك نيروى سياسى مدافع خود در ايران داشته باشد بلكه كسب اخبار و اطلاعات محرمانه از وضعيت نهادها و ارگان هاى نظامى، سياسى و استراتژيك ايران و همچنين در صورت امكان تأثيرگذارى در اين حوزه ها به نفع اميال اش نيز همواره در دستور كار او قرار داشت. بنا بر چنين سياستى مؤلفه كا.گ.ب. و تارهاى عنكبوتى آن در مناسبات ميان حزب كمونيست شوروى و كمونيست هاى ايرانى نقش ويژه اى بازى مى كرد. براى شوروى هيچ چيز جز منافع ماشين دولتى آن ملاك و معيار سياستگزارى در رابطه با ايران و ايرانيان و كمونيست هاى ايرانى نبوده است. سياست خارجى شوروى در واقع ادامه سياست خارجى برترى جويانه دوران تزاريسم بود كه به لباس همبستگى برادرانه احزاب برادر مزين شده بود. حزب توده و سازمان اكثريت نيز از آنجا كه به «اردوى جهانى سوسياليسم» پيوسته بودند، از منظر سياست خارجى شوروى به ابزارى جهت پيشبرد خط و منافع آن كشور در ايران تبديل شده بودند. سياستى كه آمال آن تصرف ايران و رسيدن به خليج فارس و درياى عمان بود. اين واقعيت كه انسان هاى شريفى كه از راه باور ايدئولوژيك خود و اعتقاد صادقانه به شوروى به ورطه هولناك وابستگى كشانده شدند از منظر منافع و انديشه حزب كمونيست شوروى تنها امتيازى براى او در پيشبرد اهدافش به حساب مى آمد.
از سوى ديگر همين ويژگى جغرافيائى ايران تأثير مهمى در كوشش كمونيست هاى ايرانى در جلب حمايت و كمك هاى حزب كمونيست شوروى براى پيشبرد اهداف آنها داشته است. يعنى كمونيست هاى ايرانى در جهان دو قطبى كه خيال مى كردند ميان خير و شر و فرشته و ابليس تقسيم شده است، هرگونه پيكار موفقيت آميز عليه امپرياليسم و ديگر اهداف شان را در گرو پايدار ماندن خود در اردوگاه سوسياليسم مى دانستند. چنين باورى در شرايط ايران در عمل تاوان مهلكى داشت و آنها را عملاً به راه پيشبرد سياست خارجى شوروى در ايران سوق مى داد. چنين تصورى به يك بار فرهنگى و ذهنى ويژه اى منجر مى شد كه طبق آن گويا دوستان و دشمنان از پيش تعيين شده اند و حق انتخاب ديگرى وجود ندارد. بدون اين كه اين روايت قصد تحليل ماركسيسم لنينيسم از منظر فكرى را داشته باشد، بايد اشاره كرد كه در اين عرصه نيز دستاوردهاى آن در شناخت و تحليل جامعه ايران چيزى جز كوشش براى كپيه بردارى و پاشاندن بذر گمراهى در ايران نبوده است. كمونيست هاى ايرانى هيچگاه به ويژگى هاى بنيادى ساختارى و ذهنى جامعه ايران توجه نكردند و نتوانستند به شناخت سياست ايران و تأثير مثبت و عميق بر آن نائل آيند. به طور مثال عدم شكل گيرى طبقات مستقل از دولت در ايران كه محصول تكامل تاريخى استبداد ايرانى طى چند قرن بوده است يكى از ويژگى هاى مهمى است كه پايه و اساس تز مبارزه طبقاتى ماركسيستى را در ايران باطل مى سازد. اما كمونيست هاى ايرانى چه آنها كه شوروى را الگوى خود قرار دادند و چه ديگران كه خواهان تحقق انقلاب سوسياليستى در ايران بودند با سماجت كم نظيرى براى انطباق تئورى هاى كپيه بردارى شده بر شرايط ايران كوشش كرده اند. كمونيست هاى ايرانى تفاوت هاى بنيادى مبانى فرهنگ ايران با فرهنگ غربى و شرقى را هيچگاه درنيافتند. لذا هيچوقت موفق به تحليل هوشمندانه شرايط و نيازهاى ملى ايران نشدند.
يك عامل مهم ديگر كه مناسبات حزب كمونيست شوروى و كمونيست هاى ايرانى را در واقع «تئوريزه» مى كرد و بدان مشروعيت ايدئولوژيك مى داد همان نظريه معروف «سمت گيرى سوسياليستى» بود. مطابق با اين نظريه با برترى قطعى سوسياليسم بر سرمايه دارى در عرصه جهانى در كشورهائى نظير ايران و افغانستان جلب اكثريت مردم به سمت «احزاب طراز نوين طبقه كارگر» براى دستيابى به قدرت سياسى در هر كشور معين پيش شرط اساسى قلمداد نمى شد. زيرا دوران جهانى انتقال از سرمايه دارى به سوسياليسم و رهبرى جهانى طبقه كارگر گويا وضعيتى را فراهم كرده بود كه يك حزب سازمان يافته پيشاهنگ هم بدون نياز به مبارزه سياسى مسالمت آميز مى توانست در يك شرايط خاص حكومت موجود را سرنگون كرده و قدرت سياسى را تسخير كند. اين نظريه كه بدون ترديد با روحيه ماجراجويانه و جاه طلبى كسانى مانند كيانورى انطباق كامل داشت، محرك و انگيزه اساسى حزب توده و سازمان اكثريت در دفاع از «خط امام» از يكسو و حفظ و گسترش سازمان هاى مخفى و نظامى از سوى ديگر بود. زيرا در اين نظريه، حزب كمونيست، تنها يك حزب سياسى متعارف مانند ديگر احزاب سياسى در يك كشور با نظام پارلمانى نبود، بلكه حزب كمونيست داراى يك رسالت مخصوص بود. رسالتى كه نسخه همه دردهاى جامعه را در كسب قدرت سياسى جستجو مى كرد. به همين دليل كسب قدرت سياسى يك مفهوم كليدى و حياتى در ادبيات ماركسيستى بوده است. كسب قدرت سياسى براى احزاب كمونيستى يك حركت يك بار براى هميشه بود. از اين رو براى تحقق اين استراتژى جلب حمايت شوروى اهميت كليدى داشت. از اين بگذريم كه مطابق فرمول هژمونى جهانى طبقه كارگر با كسب قدرت سياسى از سوى كمونيست ها صرفنظر از درجه رشد اجتماعى و اقتصادى هر جامعه، همه گونه شرايط براى سوسياليستى كردن آن جامعه فراهم شده است.
با همه اينها آنچه كه در داورى منصفانه نسبت به بخش اعظم افراد آخرين نسل اعم از توده اى و فدائى نبايد فراموش شود اين است كه از نظر انگيزه ها و خصوصيات انسانى، اينها به راستى انسان هاى شريفى بودند. اگر تعصبات ايدئولوژيك و شيوه مبالغه آميزى كه براى پيشبرد عقايد خود به كار مى بردند، خارج از شرايط جامعه ايرانى داورى شود بسيار گمراه كننده خواهد بود. اكثر اين افراد براى آرمان هاى انسانى به مبارزه كشيده شده بودند و براى آن بهاى سنگينى نيز پرداختند. اينها حتى در تعصبات ايدئولوژيك خود نيز افراد خشن و تهاجمى نبودند. بنابراين مقايسه آنها با احزاب كمونيستى كه ده ها سال حكومت كرده و به يك كاست قدرت حاكم تبديل شده بودند خطاى بزرگى خواهد بود. به طور كلى نيز انسان جايزالخطاست و روشنفكران معمولاً بيش از ديگران اشتباه مى كنند. آن هم از اشتباهات مهم. اما به هنگام ديدن و بيان اين اشتباهات نبايد همه جنبه هاى مثبت و انگيزه هاى انسانى آنها را ناديده گرفت.
فصل ششم
يك پرانتز در تاريخ
گذار از توهم به عقل
شوك روانى نتيجه كشمكش شديد ميان خيال و واقعيت و عدم آمادگى در پذيرش واقعيت بيرونى است. چنين حالتى زمانى اتفاق مى افتد كه يك رؤياى خيالى و يا يك باور افسانه اى و اسطوره اى به واقعيت بيرونى برخورد مى كند. نتيجه آن انفجار ناباورى و فرار از واقعيت به شكل هاى گوناگون است. اما اين يك مرحله گذار است كه دير يا زود سپرى مى شود. واقعيت معمولاً نيرومندتر و سرسخت تر از فانتزى عمل مى كند و دير يا زود بر رويابافى چيره مى شود. البته چگونگى كوشش براى انطباق با واقعيات خود موضوع ديگرى است. اما هنگامى كه ذهن آدمى بر توهمات و خيالات چيره شود خطر دريافت شوك و جدال هاى شديد به طور محسوسى كاهش مى يابد. در اين مرحله آنچه كه قبلاً به شدت غير طبيعى احساس مى شد، كم و بيش پذيرفته مى شود. به اين ترتيب سرانجام تصويرى از واقعيت بيرونى در ذهن آدمى هضم و جذب مى گردد و نوع نگاهش به مسائل بيرونى به تدريج با ثبات تر مى شود. توهم زدائى به عقل گرائى مى انجامد. در اين مرحله ديگر انسان به واقعيات بيرونى نه از منظر جدال انگيز و توقعات و مقايسه دائمى بلكه از منظر بيرونى مى نگرد. نگاه از درون كم دردتر و خونسردانه تر است. در نگاه از درون به جاى هيجان هاى پرنوسان و گيج كننده، ذهن آدمى به دنبال تحليل و ريشه يابى و برقرار كردن يك رابطه علت و معلول است.
بسيارى از افراد آخرين نسل پس از چند سال زندگى در شوروى به هر حال واقعيت آن را چنانكه بود دريافتند و نوع درك و تصورشان از آن زير و رو شد. اين تلقى تازه، سر فصل نگاه ديگرى به شوروى بود. شوروى نه همچون يك سرزمين افسانه اى مهد عدالت بلكه همچون يك جامعه اى مثل هر جامعه ديگر با همه نقاط ضعف و قوت اش. در اين دوران ديگر عينك عقيدتى شكسته شد و جامعه شوروى بدون در نظر گرفتن تصورات و ذهنيات رويائى آخرين نسل و چنانكه آنها تجربه كردند به نظر مى آمد.
از اين نگاه، «نظام سوسياليستى شوروى» به جاى اين كه در خدمت انسان و شهروندان قرار گيرد، شهروندان تابع و گروگان حفظ «نظام» شده بودند. هر اعتراض و انتقاد جزئى كه احياناً و ناگزير متوجه «نظام» بود به سادگى مايه حذف و يا محدوديت براى فرد بود. عكس آن نيز صادق بود. تملق و چاپلوسى براى «نظام سوسياليستى شوروى» مايه عزت و ارتقاء درجه بود. به نحوى كه عده بى شمارى متملق و دزد و زورگو در مناصب دولتى و حزبى جمع شده بودند. اين مسائل را مطبوعات شوروى كمى ديرتر از دوران گورباچف شروع به افشاء كردند. حتى باندهاى مافيائى در ارگان هاى رهبرى حزب كمونيست، كرسى هاى عضويت در كميته مركزى و مقامات دولتى را با دريافت مبلغ كلانى به فروش مى رساندند. با اين حال چنين نظام خودكامه اى اصولاً منكر وجود هر نوع اعتراض و مخالفت سياسى در كشور بود.
توران طاهرخانى تجربه خود از سيستم پزشكى شوروى در جمهورى تركمنستان را چنين خلاصه مى كند: «كيفيت كار بخش پزشكى و بهداشت و درمان شوروى به گونه اى بود كه اغلب بيماران هنگام بسترى شدن در بيمارستان به بيمارى هاى ديگر دچار مى شدند. در سيستم پزشكى و درمانى شوروى سرنگ يك بار مصرف وجود نداشت. از هر سرنگ ده ها بار پس از جوشاندن در آب گرم استفاده مى شد كه يكى از منابع جدى اشاعه انواع بيمارى ها بود. در مدت اقامت در شوروى اكثر كودكان ايرانى به بيمارى هائى مثل اسهال خونى و يرقان مبتلا شدند. اكثر خانم هائى كه در شوروى وضع حمل كردند به بيمارى هاى زنانگى مبتلا مى شدند و نوزادان نيز معمولاً نافشان عفونى مى شد. زيرا محيط بيمارستان ها آلوده بود و كاركنان توجهى به رعايت بهداشت نداشتند. يك بار آپانديس يكى از دوستان به نام حميد را بدون بى هوشى عمل كردند كه شرح داستان آن چند هفته موضوع گفتگوى ما بود.»
به طور كلى سيستم پزشكى و داروئى از مراحل ساده تا عمليات جراحى كماكان متأثر از شرايط جنگ جهانى دوم بود. مصرف داروى بى حسى در عمل هاى كوچك نظير پر كردن و حتى كشيدن دندان رايج نبود. عمل فتق يا آپانديس و نظاير اينها گاه با بى حسى موضعى به جاى بى هوشى بيمار صورت مى گرفت. يك بار دندان سالم يكى از خانم هاى ايرانى را به جاى دندان فاسد كشيدند، ولى به دنبال اعتراض گفتند كه اشكالى ندارد حالا آن يكى را هم مى كشيم.
وى ادامه مى دهد: «در تابستان ها هزارها تن ميوه مثل خربزه و گوجه فرنگى در تركمنستان شوروى توليد مى شد. اما از آنجا كه يك سيستم نگهدارى و حمل و نقل و رساندن به موقع به بازار وجود نداشت و همه چيز دولتى بود و اصولاً رقابتى در بازار وجود نداشت حجم زيادى از اين محصولات نابود مى شد. در تعاونى هاى دولتى در تابستان ها يك جوى آب قرمز كه آب گوجه فرنگى له شده بود، راه مى افتاد. كاركنان اين تعاونى هاى دولتى مى گفتند اين اموال ما نيست و اموال دولت است و اصلاً اهميتى نمى دادند. اين در حالى بود كه كودكان در شوروى به خاطر عدم دسترسى به ميوه در زمستان ها اغلب دچار سرماخوردگى هاى مزمن مى شدند. يك پيامد مهم تمركزگرائى شديد، عدم مشاركت مردم در زندگى اجتماعى و اقتصادى بود. بى تفاوتى مردم نسبت به سرنوشت واحدهاى توليدى و توزيعى نتيجه مستقيم اين وضعيت بود.»
يكى از مشكلات جامعه شوروى الكليسم و زياده روى در مصرف مشروبات الكلى بود. در اكثر اماكن عمومى و وسائل نقليه عمومى افراد مست ولايعقل در تمام ساعت روز به چشم مى خوردند. در اتوبوس ها گاهى افراد سياه مستى بر كف اتوبوس افتاده بودند و ناسزا مى گفتند. زنان ناراحت و وحشت زده مى شدند و مردان كنار مى كشيدند. پس از آمدن گورباچف فروش مشروبات الكلى در فروشگاه هاى معمولى ممنوع شد و شروع به جمع آورى افراد دائم الخمر از سطح شهر كردند. اما نتيجه آن اين شد كه عده زيادى در اثر مصرف مشروبات دست ساخت و آلوده نابود شدند.
وضعيت حقوق و دستمزدها در كارخانجات شوروى مانند تراكتورسازى، هواپيماسازى و غيره كه كاركنانش عمدتاً روس بودند، به گونه اى بود كه نوعى تنبلى و بيكارگى در ميان اقشار تحصيل نكرده و غير متخصص به وجود مى آورد. طبق قانون اساسى مساوى سازى حقوق ها رعايت مى شد. اما اين يك كوشش مصنوعى بود و به جاى افزايش رفاه همگانى در جامعه و افزايش انگيزه رقابت سالم موجب مى شد كه حقوق يك كارگر ساده از حقوق يك فارغ التحصيل دانشگاه كمتر نباشد. در عمل چنين مى شد كه اگر مثلاً كارگرى ضمن كار تحصيل مى كرد و مدرك ليسانس دريافت مى كرد و آن را براى ارتقاء موقعيت شغلى به محل كارش ارائه مى كرد، چه بسا از حقوقش كاسته مى شد. اين موضوع مورد تمسخر و خنده ما شده بود. چرا كه وضع چنين قوانينى موجب تحقير علم و دانش مى شد و كار جسمى را بر كار فكرى ارجحيت مى داد. در حالى كه مى بايست با ارتقاء تكنيك و روش علمى كار، از بار زحمت و مشقات كار جسمى به طور مستمر كاسته شود. در جامعه شوروى افراد زيادى همه ساله قربانى سوانح كار مى شدند.
در زمينه فرهنگى مى توان گفت كه ازبك ها و تاجيك ها علاقه شديدى به گوگوش هنرمند ايرانى داشتند و وقتى مى فهميدند كه ما ايرانى هستيم درباره گوگوش سئوال مى كردند. يك فيلم ايرانى كه در آنجا بسيار محبوب شده بود فيلم «ببر مازندران» بود. يك علت مهم آن، روحيه جوانمردانه قهرمانى و مردانگى و مقابله با ظلم «حبيبى» بازيگر اول اين فيلم بود.
بدون ترديد در كتاب هاى تاريخى و آموزشى آينده از دوران هفتاد ساله موجوديت نظام سوسياليستى شوروى از سال ۱۹۱۷ تا سقوط ديوار برلين در سال ۱۹۸۹ و سپس پايان دوران كمونيسم در اين كشور در سال ،۱۹۹۲ همچون يك دوران موقت و پرانتزى در تاريخ روسيه و جهان ياد خواهد شد. دورانى كه پس از سقوط امپراتورى تزارى ظهور كرد و پس از ايجاد تغييرات بسيار ناگهانى و عجيب سياسى و فرهنگى كه هيچ قرابتى با نيازهاى طبيعى اين كشور و به طور كلى يك جامعه عادى نداشت، ناپديد شد. نظام شوروى مى خواست «انسان طراز نوين» ايجاد كند، اما در واقع انسان هاى عادى و روشنفكران اين كشورها قربانيان اصلى چنين هدفى شدند. براى آخرين نسل، چشم گشودن بر چهره و دستاوردهاى واقعى كمونيسم شوروى به معناى گامى اساسى در راه آزاد شدن از قفس تنگى بود كه همه جان و توان آنها را زندانى كرده بود.