Nimrooz
Vol. 17, No. 837, June 10, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۳۷ - جمعه ۲۰ خرداد ۱۳۸۴
نعمت آزرم
«نابهنگامى» و «مرگنامه»
دو شعر در پيوند با شخصيت و خاموشى بنيان گذار جمهورى اسلامى
پيرايه يغمايى
بوسه هاى شيطانى
بر ديده من خندى، كاينجا ز چه مى گريد؟
خندند بر آن ديده، كاينجا نشود گريان
خاقانى «ايوان مداين»
منير طه
من آن پياله ام...
صابر همدانى
شاهد معنا
نواب صفا
شمع وجود
حسين وفائى
بخت سياه
خليل الله خليلى افغانى
آئينه خانه
محمدعلى رياضى يزدى
سرپوش خم
امير معزى نيشابورى (امير)
ماه در كمان
شاطر عباس صبوحى
شرح غم شب هاى هجر

نعمت آزرم
«نابهنگامى» و «مرگنامه»
دو شعر در پيوند با شخصيت و خاموشى بنيان گذار جمهورى اسلامى
اينجا كسى غنوده كه بيش از هزار سال،
تأخير در تولد خود داشت!
او با زمان خويش معاصر نبود
و كوزه سفالى ِ قلبش،
گنجايش ِ پذيرش ِ درياى مهربانى ِ يك خلق را نداشت
او را نه تاب بود كه آوار ِ اعتماد ِ گرانسنگ خلق را،
بر دوش ِ موميايى ِ فرهنگ ِ خويش تحمّل كند،
نه بخت سازگار كه در اوج ِ جلوه محو شود.
در اشك شوق آمد و در منجلاب رفت!
شعر «نابهنگامى» نخستين بار در ديماه ۱۳۵۹ خورشيدى در نشريه «اتحاد چپ» و بلافاصله در بسيارى از روزنامه ها و نشريات پنهان و آشكار آن زمان در تهران، بدون امضاى سراينده اش، انتشار يافته و چندى بعد در مجموعه شعر «گلخشم» : انتشارات توس، تهران، تابستان ،۱۳۶۰ با نام و نشان خودم آمده است.
خروج مجموعه شعر «گلخشم» از چاپخانه زر واقع در لاله زار كهنه با هجوم پاسداران به چاپخانه و خانه من، به گزارش يكى از- ملحدان تازه مسلمان- همزمان شد. من نسخه اى از فرم هاى چاپ شده گلخشم را پيشاپيش از چاپخانه گرفته بودم... نابهنگامى در باز چاپ هاى گلخشم در اروپا و هم در مجموعه «از سنگلاخ و صاعقه و كاروان» منتشر شده است.
شعر «مرگنامه» در تاريخ بيستم خرداد ۱۳۶۸ و در پى خبر «رحلت جانسوز» رهبر سروده شده و در شمار شعر هاى «در مه غربت» و مجموعه «از سنگلاخ و صاعقه و كاروان» آمده است.
اكنون بيست و پنج سالى پس از سرايش نابهنگامى و در شانزدهمين سالگرد در گذشت ِ «آن پير هيچ باور ايران سوز» به انگيزه چاپ اين دو شعر با هم، ياد آورى خاطره اى مربوط به شعر نابهنگامى را بايسته ديدم:
چند روزى پس از ۱۴ خرداد ۱۳۶۸ كه خبر «رحلت جانسوز» اعلام و گفته شده بود آرامگاهى عظيم براى ايشان احداث خواهد شد، به نظرم رسيد كه فرازى از شعر نابهنگامى- كه در چاپ مشخص است- براى حك شدن بر سنگ قبر «آقا» از هر جهت مناسب است. بنابراين شعر نابهنگامى را از پاريس با پست به عنوان جانشين ايشان در تهران با يادداشت زير فرستادم:
... شعر نابهنگامى را- چنان كه بايد بدانيد- هشت سال و چند ماه پيش از درگذشت بنيان گذار جمهورى اسلامى درباره شخصيت و جايگاه ايشان در تاريخ ايران سرود ه ام و بارها منتشر شده است. در اين شعر براى سنگ قبر ايشان نيز از زبان «داور تاريخ» چند سطرى هست كه گمان مى كنم از هر جهت شايسته و بايسته باشد بلكه يقين دارم كه بليغ تر از آن نخواهيد يافت. با اينهمه اگر بهتر و سزاوار تر از آن يافتيد كه هيچ اما اگر نيافتيد- كه نخواهيد يافت!- همان چند سطر از زبان «داور تاريخ» را روى سنگ قبر بنويسيد. و من از حق التأليف آن هم- به احترام خاطرات سال هاى دهه چهل خراسان- در مى گذرم...
پاريس سيزدهم خرداد ۱۳۸۴
نابهنگامى
در اشك شوق آمد و در منجلاب رفت!
هرگز چنين فجيع كسى خويش را به دار نياويخت!
در چهار راه ِ باور مردم،
بر قُلّه بلندترين برج ِ آرزو،
در پيش ِ چشم ِ حيرت ِ يك نسل،
هرگز چنين فجيع كسى خودكشى نكرد!
هرگز كسى به خيره چنين سيل پاك را،
رو سوى باتلاق نكوشيد تا روانه كند!
آيا جز آنچه كرد نمى داشت چاره هيچ؟
راهى به سوى آنچه بشايست كرد نمى ديد؟
آيا كسى نگفت بدو راه و چاه چيست،
يا خود جزين نخواست؟
يعنى جزين نبود!
يعنى عيارسنجى ِ تاريخ هيچ كسى را،
درجلوه گاه آينه كردار،
جز آنچه ذات اوست مجالى نمى دهد!
در چهار راه داورى خلق،
بر روى برج ِ باور ِ متروك،
اكنون جنازه اى ست كه بر دار ى خويش آونگ است!
چون نعش باد كرده اميد،
اما هنوز بى سببى حرف مى زند!
در هر كرانه موج صدايش به گوش مى آيد؛
وز هر كرانه كاروان ِ جنازه به سوى گور روان است،
با قتل ِ عام ِ باور ِ مردم.
اين قتل عام ِ باور يك خلق را،
آيا به فال نيك توانم گرفت؟
يعنى كه ضربه اى ست كه بايد فرود مى آمد؟
يعنى كه تُندرى ست كه اعصاب ِ خواب رفته انديشه رهايى را،
بيدار مى كند؟
يا قتل عام باور ديرين- به ناگهان -،
زان پيشتر كه فرصت ِ تدبير رهگشا باشد،
ميدان به قتل عام هاى فراوان خواهد داد؟
من معجز طهارت اين رودبار ِ روشن ِ تاريخ را به تجربه مى دانم
كز پويش مبارك ِ خود باتلاق را به چشمه بدل مى كند
من سرگذشت ِ ميهن خونبار ِ خويش را به عمر ِ درازش
روزانه زيسته ام؛
و آگهم كه گوهر آزادگى به ذزه ذره خاكم سرشته است!
وين راز مرهمى ست كه هر زخم را علاج تواندكرد.
در خاك پاك مضطربم اما اكنون،
نقب هزار چشمه خون كنده اند،
راهزنان،
نطع هزار شام ِ ضيافت فكنده اند
لاشخوران!
در چهار راه ِ روشنى ِ وهم هاى ديروزين،
بر شانه مناره لرزان،
اكنون جنازه اى ست كه بر دار ِ خويش مى پوسد
اما هنوز گرم سخن گفتن است!
تا اين جنازه خاك شود آيا،
چندين هزار كاروان ِ جنازه به خاك خواهد رفت؟
بر گور اين جنازه چه خواهد نوشت داور تاريخ؟
باشد كه اين چنين بنويسد:
اينجا كسى غنوده كه بيش از هزار سال،
تأخير در تولد خود داشت!
او با زمان خويش معاصر نبود
و كوزه سفالى ِ قلبش،
گنجايش ِ پذيرش ِ درياى مهربانى ِ يك خلق را نداشت
او را نه تاب بود كه آوار ِ اعتماد ِ گرانسنگ خلق را،
بر دوش ِ موميايى ِ فرهنگ ِ خويش تحمّل كند،
نه بخت سازگار كه در اوج ِ جلوه محو شود.
در اشك شوق آمد و در منجلاب رفت!
اكنون ز روى شانه خم گشته مناره باور
بر دار خويشتن آونگ
اين جنازه سخنگوست همچنان
بر گرد ِ اين جنازه هياهوست
وان خيمه بلند ِ توهّم دريده است
اما فضا عجيب مِه آلود و تيره است
در ازدحام ِ عربده و چهره هاى مسخ
- به نزديكى -
نورى به چشم نمى آيد،
جز برق تيغه هاى جنايت كه هر كران،
پيوسته در تلاوت ِ تكبير مى درخشد و در سينه هاى گرم نهان مى شود.
جز برق ِ نيزه هاى شقاوت كه در كمينگاهند،
تا زنگ ِ قتل ِ عام ِ نهايى نواخته گردد.
آن سوى اين فضاى مِه آلود ه و خفه،
برتر ز پاره خيمه پندار
در نگاه،
خطى كه روى سربى ِ طاق ِ افق نمايان است،
آميزه اى ز روشنى و سرخى است!
نعمت آزرم
تهران- پنجم دى ماه ۱۳۵۹
مرگنامه
خبر رسيد كه دُژخيم نسل ما جان داد
به خلق مژده نابودى اش مبارك باد
به گستراى وطن در در ون سينه خلق
ز شوق مردن جلاد، خيمه زد فرياد
لبان بسته اگر چند ره به هلهله بست
نگاه شوق، زبان گشت و داد معنا داد
به نوشخند نهانى چه رقص ها روييد
هم از نوازش چشمان چه تهنيت ها زاد
چه سفره ها كه به هر خانه، بزم را گُسترد
چه خنده ها كه ز لب هاى بسته بند گشاد
چه مادران و پدرها ز شوق بر جستند
كه رفت جانى و هم دوده اش به جاى مباد
به تهنيت به سر گورها روانه شدند
به مژدگانى ِ در خون غُنوده مردم ِ راد
كه هاى شرزه دليران ِ سر به دار، بلند
همى به خوارى و نكبت سپُرد جان جلاد
پس از گذشتن ِ دهسال و قتل عام ِ دو نسل،
برفت و، ارث بجز ننگ ِ جاودان ننهاد
۲
سخن درست نگفتم مرا ببخشاييد
ز شوق ِ حادثه ام، در زبان خلاف افتاد
به جا نهاد ز خود ارث هاى بى مانند
چنان كه هيچكسى آن چنان ندارد ياد
كه ديده بود چُنين مرگ زى كهن پيرى
كه جز به خوردن ِ خون ِ جوان نگردد شاد؟
كه شرم نايدش از روى مام و كودك و پير
كه نگذرد ز سر ِ خون ِ نامده نوزاد؟
كه ديده بود كه آزاده مردم ايران
به شرط بندگى ِ اهرُمن بُوند آزاد؟
كه ديده بود كه نيمى ز خاك ِ ميهن را
زنند آتش و گويند هر چه باداباد؟
كه ديده بود هزاران هزار آواره
رها كنند به ناچار، خانمان و بلاد؟
چنان خرابى و خونخوارى اش ز حد بگذشت
كه شد سراسر ِ ايران زمين، مزار آباد
به يُمن او همه اسلاف، روسپيد شدند:
همان قُتيبه و حجّاج و خالد و شداد
ز بس شكوفه شيرين، به خاك پرپر ريخت
به جاى عشق پر از كينه شد دل فرهاد
هزارها زن و مرد ِ جوان به خون خفتند
به بوى ميهن ِ از بند ِ اهرمن آزاد
بهاى تجربت ِ اعتماد بود به شيخ
اگر چه تجربه بارى چُنين گران افتاد
وليك از پى بيش از هزار سال قريب
ز روى چهره به ناچار، شيخ پرده گشاد
به زير ِ پوست اگر چند خون ِ فاسد بود
نمى جهيد برون جز به نشتر فصّاد
۳
چه باك زان كه ازين پير مانده اصحابى
كه هست دولت ِ اينان چراغ ِ در ره ِ باد
چُنان برابرشان رزمجو دليرانند
كه باژگونه شود دير و زود، اين بنياد
تبار كاوه و مزدك به كين بابك ها
سر خليفه بكوبد به گُرزه پولاد
چُنان به كوره تاريخ دوده اش سوزند
كه تفته مى كند آهن به كوره اش حدّاد
پى غُراب و زغن را ز بوستان روبند
به ياد ِ سوخته گل هاى پرپر ِ خرداد
چه جاى يادگزارى ز روز يا ماهى ست
كه سالها همه خرداد طى شد و مرداد
يقين كه دير نپايد طلوع آزادى
چُنين كه از دل ِ شب صبح مى كشد فرياد
دوباره چهره گشايد به ما فرشته مهر
ز ميهنم بگريزد هريمن ِ بيداد
دوباره عشق بخواند سرود سرمستى
به شادخوارى ِ مردم به ميهن ِ آباد
به جاودانگى ِ ميهنم كه مى بينم
كه دور نيست كه ايران ِ ما شود آزاد
نعمت آزرم
پاريس- بيستم خرداد ماه ۱۳۶۸

پيرايه يغمايى
بوسه هاى شيطانى
بر ديده من خندى، كاينجا ز چه مى گريد؟
خندند بر آن ديده، كاينجا نشود گريان
خاقانى «ايوان مداين»
بغض كهنه خواهم شد، از گلوى خاقانى
تا بگريم از اندوه، آن چنان كه مى دانى...
بغض كهنه اى ديگر، پينه بسته، عصيانگر
تا بجوشد از چشمم، چشمه هاى مرجانى
تا ز اشك دامنگير، واژگون كنم تقدير
وز جنون بگردانم، خط نوشتِ پيشانى
تا كه ديده خون بارد، تا كه خون بشوراند؛
ردّ پاى شيطان را، از حريم يزدانى
آشيان فرو پاشيد، روح زندگى كوچيد
اين منم كه مى گريم، بر هجوم ويرانى
از دوباره مى خندم، باز... آرزومندم
باز... لانه مى بندم، بر تل پريشانى
گريه ام غمى ناسور، خنده ام اميدى دور
آن ز روى ناچارى، اين به حُكم نادانى
شرمگينم از باور، كاين زمان پريشان سر
غمگنانه مى چرخم، در مدار حيرانى
خيز تا به هم سازيم، تا ز بُن براندازيم
اين سپاه ماتم را، با نواى همخوانى
تا به كى هراسيدن، هوشيارى و ديدن
شانه هاى ضحاكى، بوسه هاى شيطانى؟

منير طه
من آن پياله ام...
من آن پياله ام امشب كه از تو لبريزم
هزار لب به لبم بفشرى نمى ريزم
مگو كه از سرِ راهم به خويشتن برخيز
من از تو خويش ندانم چگونه برخيزم
فتاده ام به قدم هات در مقامِ سجود
كه با غبارِ رهت تا مگر درآميزم
به زيرِ بارِ غمت سر نهاده ام به غرور
كه از ملامت و طعنِ كسان نپرهيزم
هزار وسوسه مى جوشد از سر و جانم
ندانمت چه كنم، در تو چون درآويزم
به شادمانى دل هايمان بنوش مرا
من آن پياله ام امشب كه از تو لبريزم

صابر همدانى
شاهد معنا
ديشب مه من انجمن آراى كه بودى؟
خلقى به تو مجنون و، تو ليلاى كه بودى
بر دامن وصلت، مه من، دست كه آويخت؟
در گلشن عشرت گل رعناى كه بودى؟
هنگام تبسم به دهان تو كه پى برد
زان لعل لبت، حل معماى كه بودى؟
خونابه فشان از بن مژگان كه گشتى؟
با لشكر حسن از پى يغماى كه بودى؟

نواب صفا
شمع وجود
هنوز اميد درازى كه داشتم دارم
به طره تو نيازى كه داشتم دارم
اگر چه شمع وجودم نفس شمرده زند
هنوز سوز و گدازى كه داشتم دارم
توئى كه جلوه نازى كه داشتى دارى
منم كه ديد نيازى كه داشتم دارم
نگاه برق عنان را زمن مگير كه من
به سينه خرمن رازى كه داشتم دارم
بساز با دل من اى فغان عالم سوز
كه دل به ناله سازى كه داشتم دارم
قسم به موى تو اى خوبى اميد (صفا)
هنوز اميد درازى كه داشتم دارم

حسين وفائى
بخت سياه
من آن شمع سحرگاهم كه مى لرزم به هر بادى
چو خندد آفتاب از من نمى ماند به جز يادى
در اين شب هاى تنهائى بر آر اى مرغ شب وائى
سكوت تلخ ما بشكن به آوازى به فريادى
به كار خويش حيرانم چه هستم من نمى دانم
نه سرمستى نه هشيارى نه دربندى نه آزادى
از اين بيهودگى سيرم زهستى سخت دلگيرم
من سرگشته را اى خاك بى حاصل چرا زادى
چو مرغ آشيان گم كرده روشن نيست فرجامم
به طوفان مى رسم يا آشيان يا تير صيادى
بهر سو رو كنم دستى به راهم مى نهد دامى
بهر شاخ آشيان بندم خرابش مى كند بادى
(وفائى) واى از اين بخت سياه و عشق بى سامان
بهر يارى كه دل بستى چو اشك از چشمش افتادى

خليل الله خليلى افغانى
آئينه خانه
از آفتاب عشق كه مى تافت بر دلم
چيزى به جا نمانده مگر بى قراريش
صد جان فداى آن كه دل از من ربوده بود
با آهوانه دلبرى كوهساريش
گوئى هنوز مى چكد از شعر من شراب
آرم بياد خويش چو چشم خماريش
در وصف او هنوز بود نارسا قلم
با اين همه كرشمه و زيبانگاريش
بر جاى مانده با مژه نقشى كه كنده ام
در طاق حافظه همه جا يادگاريش
دل چون كبوتريست كه پر مى زند به شوق
در زير چنگ مژه هاى شكاريش
سرچشمه خجسته ايام من بود
آن شسته حرف هاى لب چشمه ساريش
آئينه خانه بود دل من ولى دريغ
من مانده ام كنون و فضاى غباريش

محمدعلى رياضى يزدى
سرپوش خم
ضرورت است سوالى زپير باده فروش
كه از چه يار زند جام و من روم از هوش
مقام عشق بنازم كه چرخ را خم كرد
چو خواست بارغم دلبرى كشد بر دوش
دروس مدرسه خودبين كند به ميكده آى
كه بى خبر شوى از خود ز بانگ نوشانوش
بيا و جوش خم از نار اشتياق ببين
مگر ز جوش خمت خون دل برآرد جوش
خداى را كه پس از مرگ كاسه سر من
ز دست رندى بر خم همى شود سرپوش
طريق عشق عيان و غبارت اندر چشم
نداى دوست بلند است و پنبه است در گوش
به بين بگوش رياضى چه گفت باد سحر
كه مرغكان همه در ناله اند و توخاموش!

امير معزى نيشابورى (امير)
ماه در كمان
گفتم مرا سه بوسه ده اى ماه دلستان
گفتا كه ماه، بوسه كرا داد در جهان
گفتم فروغ روى تو افزون بود به شب
گفتا به شب فروغ دهد ماه آسمان
گفتم بهر مهى دو شب از من نهان شوى
گفتا كه ماه باشد، هر مه دو شب نهان
گفتم ترا قرار نبينم به يك مقام
گفتا كه، مه قرار نگيرد به يك مكان
گفتم كه از خط تو فغانست خلق را
گفتا كه از خسوف بود خلق را فغان
گفتم كه گلستان بشكفتست بر رخت
گفتا شگفت باشد، بر ماه گلستان
گفتم رخ تو، راه قلندر به من نمود
گفتا كه ماه، راه نمايد به كاروان
گفتم عجب بود كه در آغوش گيرمت
گفتا كه بس عجب نبود ماه در كمان

شاطر عباس صبوحى
شرح غم شب هاى هجر
اگر روزى به دست آرم سر زلف نگارم را
شمارم موبمو شرح غم شب هاى تارم را
براى جان سپردن كوى جانان آرزو دارم
كه شايد باد و سيل او برد خاك مزارم را
ندارم حاجت فصل بهاران با گل و گلشن
به باغ حسن اگر بينم نگار گلعذارم را
بگرد عارضش چون سبز شد خط، من بدل گفتم
سيه بين روزگارم را خزان بنگر بهارم را
تمنا داشتم عين وصالش در غم هجران
صبا بوئى از آن آورد و برد از دل قرارم را
بدان اميد از احسان كه در پايش فشانم جان
كه از شفقت به دست آرد دل اميدوارم را
مريض عشق را نبود دوائى غير جان دادن
مگر وصل تو سازد چاره، درد انتظارم را

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
ورزش
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
با نيمروز
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   • 
•   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   • 
•   ورزش   •   داستان   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   تحقيق   •   با نيمروز   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •