Nimrooz
Vol. 17, No. 837, June 10, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۳۷ - جمعه ۲۰ خرداد ۱۳۸۴
خُطبه هايِ «نادر»
*شانزدهم همين خرداد ماهى كه در آنيم، سالروز تولد نادر نادرپور، از شاعران نادر زمانه ما است. اگر هنوز مانده بود و زيرآوار انديشه مرگ و زوال از پاى درنيامده بود، اينك هفتاد و شش ساله مى بود. در بازتاب ديگرى (نيمروز ۷۳۷) گفته ايم كه تأثير فاجعه انقلاب اسلامى و پيامدهاى آن در ذهن و انديشه نادرپور حيرت انگيز است. هيچكس چون او، چنين دگرگون نشد و در برابر فروپاشى گام به گام ارزش هاى فرهنگى واكنش نشان نداد. شاعرى كه در سال هاى پيش از انقلاب از سوى برخى از شاعران و بسيارى از متشاعران، به سقوط در ورطه «حديث نفس» متهم مى شد، پس از انقلاب شعر و سخن و قلم خود را يكسره در خدمت روشنگرى و مبارزه با واپس گرائى و خودكامگى برخاسته از آن قرار داد. طنز تلخ تاريخ آن است كه همان شاعرانى كه در سال هاى پيش از انقلاب دم از مبارزه با استبداد مى زدند، پس از انقلاب «زير علم شيادان واپسگرا» سينه مى زدند. روشنفكرانى كه مى بايست، پيشگام كاروان باشند و مردم را از بيراهه رفتن در امان نگاه دارند، خود به دنبال توده مردم، اين «برافروختگان ناهشيار» به راه افتادند تا در عمل نيز نشان دهند كه جانبدار توده ها هستند!
«نادر» زمانى، در برابر اتهام ابلهانه «حديث نفسى» بودن (مگر شاعرى هست كه از نفس خود نگويد؟)» گفته بود، از همين طريق است كه او به «حسب حال جمع» مى رسد.
و بعد افزوده بود كه به زودى، «زمان داورى خواهد كرد.» پس از انقلاب «زمان داورى» فرا رسيد. متعهدان و متظاهران به تعهد، يا خاموش ماندند و يا حتى به حمايت از «استبداد» تازه برخاستند ولى در برابر، شاعر نادر ما با تكيه بر شعور اجتماعى- فرهنگى خود دريافت كه اينك زمان واقعى پيكار فرا رسيده است. ديگر نمى توان در برابر واپسگرايانى كه هدفشان پيش از آن كه «تغيير سياسى» باشد، تخريب فرهنگى است، خاموش ماند.
در مجموعه هاى سه گانه برونمرزى نادر نادرپور كمتر شعرى را مى توان يافت كه «حسب حال جمع» نباشد و اشك و درد و خشم و نفرت از آن بيرون نزند!
نادر ولى شوربختانه دوام نياورد و حرف ها و شعرهايش بازتابى درخور پيدا نمى كرد. به قول خودش به «تنهاترين صدا» تبديل شده بود كه از «هيچ سو به هيچ صدائى نمى رسيد» روشنفكران همچنان مسحور و مجذوب تئورى ها و «تاكتيك» هاى خود بودند و واپسگرايان خودكامه از اين موقعيت براى تداوم سيطره خود سود مى جستند.
رهائى ايران، در چشم شاعر به شكل «رويائى ناممكن» درآمده بود. غمبادهاى وطن و دشوارى هاى زندگى در غربت، در «شهر فرشتگان»، جانِ او را مى جويد تا آن جا كه اين «تنهاترين صدا» نيز خاموش ماند.
*
*در سالگرد تولد نادر نادرپور، از ميان مجموعه هاى ده گانه شعرهاى او، سه «خطبه» و يك «مرثيه» را برگزيده ايم تا با نگاهى گذرا در آنها دمى را با او و انديشه هاى شاعرانه اش به سر بريم.
-نخستين خطبه، «خطبه بهارى» است، از سروده هاى سال هاى آرامش، «سال هاى سالم سرشار»! نگاه نادر به طبيعت بهارى، شبيه نگاه شاعران بهاريه سُراى كلاسيك است. تصويرپردازى ها محشرى برپا مى كند. «گلوى خشك درخت» آنچنان از «بغض دردناك بلوغ» فشرده مى شود كه برگ، چون زبان از او سر برمى آورد. «بنفشه» بوى سحرگاه خردسالى را، به كوچه هاى مه آلود بى چراغ مى آورد، همانگونه كه نگاه نرگس صبح را به باغ مى آورد.
خطبه نادر را گوئى نظامى گنجوى، در قالب هاى نو سروده است! در لطافت و ظرافت به بهاريه هاى او پهلو مى زند:
- «طلاى روز در آئينه هاى جوى چكيد‎/ چمن ز روشنى و آب، تاروپود گرفت‎/ شكوفه ها همه چون پيله ها شكافته شد‎/ هوا لطافت ابريشم كبود گرفت».
نادر در خطبه بهارى يك نياز برآورده ناشدنى دارد. بهارى كه چون مسيحا با نفس تازه خود مردگان نباتى را، رشگ زندگان، مى كند، «درخت پير زمين گير» را جوان مى كند و با يك نسيم، آتش نارنج را از شاخه سبز برمى افروزد و مى روياند، آيا مى تواند معجزه اى ديگر نيز به كار زند و شاعر را به «وادى سرسبز خردسالى» بازگرداند؟
- «آيا بهار، الا اى مسيح سبز بهار...‎/ مرا به وادى سرسبز خردسالى بر‎/ مرا به خامى آغاز زندگى بسپار! ....»
*
ياد «شوره زار»!
*خطبه دوم، «خطبه عزيمت» نام دارد. در آستانه هجرت و آوارگى سروده شده است. زمانى كه «تبهكاران» آمده اند و به زيرسازى پايه هاى قدرت خود مشغولند. شاعر درمانده است كه با كدام كلام آن چه را كه پيش آمده، تصوير كند؟ :
- «دلا چگونه تبهكاران‎/ كلام نغز الهى را‎/ ز روح عشق تهى كردند»؟
در همين خطبه، از آخرين شعرهاى پيش از هجرت، است كه نادر، حق «بتان قلم در كف» را كف دستشان مى گذارد. همان ها كه خود را «متعهد» به آرمان هاى انسانى مى دانستند گوئى به ناگهان دستى از پشت پرده، لفظ «تعهد» را از «پوك خامه» آنان شكسته است!
- «اگر پيام شما حق بود‎/ چرا چو موج زمين خورده‎/ به پاى بوسِ حقارت رفت؟ ‎/.... چه زود راه فنا پيمود‎/ رسالتى كه رذالت بود! ...»
نادر، اين رسولانِ «به پاى بوس حقارت» رفته را از سر خشم نام هاى ديگر نيز مى دهد. «هياكل نام آورى» كه طشت خالى رسوائى از بام نام شان افتاده است و يا «سُلاله چوپانانى» كه برق معجز موسى را در چشم سامريان ديدند و «طلوع گاو طلائى» را به فال نيك مى گيرند! بعد خلق فريب خورده به پا خاسته را ندا مى دهد: «نظر زپنجره برداريد‎/ كه نوبهار نمى آيد!»
-در خطبه عزيمت، سبب عزيمت را در نفرت از ميهن و خلق ميهن مى بينم:
- «مرا قصاص كنيد اى خلق! ‎/ گر از نژاد شما باشم‎/ اگر شما همه نفرينيد‎/ مرا سزد كه دعا باشم‎/ كه از دهان پر از دشنام‎/ پيام يار نمى آيد...»
-شاعر دلش خوش است كه به «ديار دل آگاهان» خواهد رفت و بهار را در جائى خواهد جست كه «سبزه مى دمد از بامش». بهار آنجاست. «بوى بهار، از شوره زار نمى آيد»! شاعر هنوز درد غربت را و «بيگانگى» هاى «ديار دل آگاهان» را تجربه نكرده است. آن چه مى گويد واكنش خشمگينانه اى است، در برابر بلائى كه بر وطنش نازل شده است. حتى دو سالى نمى گذرد كه در همان «ديار دل آگاهان»، با حسرت از «شوره زار» خود ياد مى كند! :
- «آه اى ديار دور‎/ اى سرزمين كودكى من‎/ خورشيد سرد مغرب بر من حرام باد‎/ تا آفتاب تست در آفاق باورم! ‎/ اى لوح جاودانه ايام‎/ اى پاك، اى زلال تر از آب و آينه‎/ من نقش خويش را همه جا در تو ديده ام‎/ تا چشم بر تو دارم، در خويش ننگرم‎/... فانوس ياد تست كه در خواب هاى من‎/ زير رواق غربت، همواره روشن است‎/ برق خيال تست كه گاه گريستن‎/ در بامداد ابرى من پرتو افكن است...»
-غليان شور و شيدائى در شعرى كه دو سال پس از عزيمت در پاريس سروده شده، همه خشم و نفرت بازتابيده در «خطبه عزيمت» را باطل مى كند و عشق به آن «ديار دور»، از نو سر برمى آورد با آرزوى وصل! :
- «اى مُلك بى غروب‎/ اى مرز و بوم پير جوانبختى‎/ اى آشيان كهنه سيمرغ‎/ يك روز ناگهان‎/ چون چشم من ز پنجره افتد به آسمان‎/ مى بينم آفتاب ترا در برابرم»!
(طلوعى از مغرب)
نادر نادرپور پس از عزيمت، نخست در پاريس اقامت مى كند، «شهر عظيم حافظه تاريخ‎/ شهر چهار فصل‎/ شهر هزار پل‎/ پل هاى طاق نصرت در زير كهكشان» و شهرى كه نوجوانى خود را در آن گذرانده است. ولى در اين سفر، چيزى ميان او و «شهر قديم عشق» فاصله انداخته است. اين فاصله روزبروز بيشتر مى شود و نگاه او را عوض مى كند. پاريس دل انگيز گذشته، حالا «مردابى» مى شود راكد كه «بعد از سقوط سنگ‎/ امواج آن چون دايره هائى مكرر است!» شهرى مى شود كه در «حراج بزرگ غريزه ها» ‎/ زن را به چند سكه ناچيز مى خرد» و.... در ذهن شاعر «خيال و خاطره» آتش گرفته است. در شعرهاى «پاريس» كم تر شعرى را مى توان يافت كه از بيگانگى با غرب و غميادهاى غربت خالى باشد. در واقع «خطبه عزيمت» نادر، نقطه عزيمتى در جهان بينى شاعرانه او نيز هست!
*
صداى تنها
*نادر نادرپور پيش از آن كه خطبه بعدى را بخواند، رهسپار غربت ديگرى مى شود كه از دور دل مى برد و از نزديك زهره! مى رود به «شهر فرشتگان»، آنجا كه «اهريمن و اهورا با هم برادرند»! نادر، تبعيدگاه تازه خود را «جهنمى به زيبائى بهشت» «توصيف مى كند كه» «ابليس» را به خلوت خود راه داده است. شهرى كه از «صدا» پر است ولى از «سخن» خالى! شاعر، آن هم شاعرى غريب در شهر «قلعه هاى شوم» چه مى تواند كرد؟ جز آن كه «هر دم به ياد خانه ويران مادرى» شراب تلخ بنوشد و گريستن آغاز كند. شاعر پس از عزيمت دوم، آنچنان در چنگ اندوه افتاده است كه تنها راه رهائى را در مرگ بيند. مجموعه «زمين و زمان» كه در شهر فرشتگان (لس آنجلس)، تبعيدگاه دوم شاعر انتشار يافته سرشار از انديشه به مرگ است. او چنان خود را «گمگشته در خويش» و «بركنده از خاك خويش» مى بيند كه هيچ نقش پاكى از او برجاى نمى ماند. در حسرت نسيمى از ديار خويشتن است كه بوى آشنائى با خود بياورد. در شب سياهى زيست مى كند كه تمام روشنائى ها در آن مرده است. در اين شرايط است كه نادر باز به ياد خطبه خوانى مى افتد. خطبه اى كه مى توان آن را «خطبه تنهائى» ناميد هر چند كه شاعر خود بر آن نام «خطبه زمستانى» نهاده است، شايد با اين نيت كه نشان دهد، سر زندگى هاى خطبه بهارى به چه سرانجامى رسيده است! نادر در «خطبه زمستانى»، ديگر نگاه از تبعيدگاه هاى خود برداشته و يكسره آن را به ستيغ بلندى دوخته است كه مى تواند نشانه سربلندى سرزمينى كهنسال باشد. شبى كه «زنجره ها نيز خفته اند»، در خيال، روياروى «دماوند» مى نشيند تا از «تنهائى» و آخرين آرزوى خود بگويد.
- «تنهاترين صداى جهانم كه هيچگاه‎/ از هيچ سو، به هيچ صدائى نمى رسم‎/ من در سكوت يخ زده اين شب سياه‎/ تنهاترين صدايم و تنهاترين كسم‎/ تنهاتر از خدا‎/ در كار آفرينش مستانه جهان‎/ تنهاتر از صداى دعاى ستاره ها‎/ در امتداد دست درختان بى زبان‎/ تنهاتر از سرود سحرگاهى نسيم‎/ در شهر خفتگان....»
آرزوى بزرگ و «ناممكن» شاعر، چيزى جز بازگشت پيش از مرگ به وطن نيست:
- «آيا من از دريچه اين غربت شگفت‎/ بار دگر برآمدن آفتاب را‎/ از گُرده فراخ تو خواهم ديد؟ ‎/ آيا ترا دوباره توانم ديد؟ ...»
*
ويك مرثيه
* «و اما نادر نادرپور» مرثيه اى دارد كه زندگى پس از انقلاب ايران و ايرانيان را پيشگويانه، تصوير كرده است. شعر ظاهراً در سال ،۱۳۵۷ سالِ پريشانحال از هياهوى انقلابى، سروده شده و گوئى سراينده به درستى پيامدهاى فاجعه را ديده و شاعرانه در قالب غزلى شيوا بيان كرده است. نام غزل را «مرثيه بهارى» نهاده و آن را در آخرين مجموعه انتشار يافته در ايران ( «شام بازپسين» ) جاى داده است. تكه هاى كوتاهى از اين مرثيه را پيش از اين نيز به مناسبتى ديگر به نقل آورده ايم (نيمروز ۷۷۷). اينك نگاهى بر مجموعه آن مى اندازيم.
-نادر، غزل را با جستجوى آرزومندانه بهار آغاز مى كند.
- «نوبهاران كو كه با خود بوى باران آورد‎/ خرم آن باران كه بوى نوبهاران آورد‎/ نونهالان چمن از تشنگى خشكيده اند‎/ زان كه ابرى نيست تا يك جرعه باران آورد».
-در كوير خشك تف زده اما حتى از «نم نم باران» خبرى نيست. تنها حسرتش در دل، بيدار است:
- «نم نم باران اگر خوش بود برمى خوارگان‎/ يادش اكنون اشك در چشم خماران آورد.‎/ با نسيم نغمه خوان، برگى نمى آيد به رقص‎/ باده اين سامان، سكون در شاخساران آورد!»
-تنها در قصه ها مى توان انتظار معجزه داشت و در سكوت سنگين شب در جستجوى «سرود آبشاران» بود:
- «بايد اندر قصه ها ديد اين كرامت را كه باد‎/ در سكوت شب، سرود آبشاران آورد.»
در همه آفاق عالم، اخترى بيدار نيست‎/ ماه كو تا نامى از شب زنده داران آورد؟
شاه بيت غزل آنجاست كه سبب اصلى اين سكوت و سكون را بيان مى كند:
- «شب چنان سنگين فرود آمد كه يك تن جان نبرد‎/ تا خبر از كشتگان زى سوگواران آورد» چشمه پنهان گشت و ما در تيرگى حيران شديم‎/ خضر بايد تا نشان از رستگاران آورد.»!
-رونق گرفتن رنج بى سببى نيست و وصل جانان آسان به دست نمى آيد:
- «باغ را تا شمع سرخ لاله ها روشن شود‎/ مشعلى بايد كه برق از كوهساران آورد‎/ خانه خالى شد، وليكن منزل جانان نشد‎/ حافظى كو تا اسف بر حال ياران آورد؟» ‎/ خانه ويران است و پرسد خواجه از حال صُوّر‎/ نقش ايوان پاسخ از صورت نگاران آورد.»
-شاعران در اين «خانه ويران» شرمسار وجدان خويشند. زيرا كه انديشه هايشان، در زبان دربند، نمى گنجد. بيان شاعرانه سانسور:
- «لفظ دربند است و بيم معنى از ديدار او‎/ شاعران را در شمار شرمساران آورد»! نادرپور فضا را كه خوب تصوير مى كند، به آرزوهاى خود كه بازتاب «حسب حال جمع» است، مى رسد. نخستين آرزو اگر برآورده شود، دستيابى به خواسته هاى ديگر را آسان مى سازد: بيدارى! :
- «كاشكى خورشيد بيدارى برآرد سر زخاك‎/ در شب مستان، سلام از هوشياران آورد» اگر سوارى در كار نيست دست كم كاش «برقى از نعل اسبى بى سوار» برجهد و تيرگى ها را بشكافد:
- «كاش برقى برجهد از نعل اسبى بى سوار‎/ ورنه اسبى نيست تا بانگ سواران آورد» در آخرين بيت «مرثيه»، نادر، از سرخشم دست به دامان «توفان بلا» مى شود:
- «گرنه توفان بلابرخيزد از آفاق دور‎/ ابر رحمت كى گذر بر كشتزاران آورد؟»
*
* «نادر نادرپور دو ديباچه بلندى كه بر آخرين مجموعه شعر خود (زمين و زمان- ۱۳۷۵) نهاده، نكته هاى ريز و درشتى را در باب شاعرى، شعر زمانه و شعر سروده شده در غربت- يا به قول خود او «غريبانه»، مطرح كرده است. يكى دو تكه از حرف هاى او را، پايانه بازتاب اين هفته قرار مى دهيم:
- «شاعرى كه از وطن به ديار غربت مى كوچد، به جاى آن كه از مكان تازه خويش دم زند، طبيعت وطنش را با كلمات خود تصوير مى كند و به جاى اين كه از گذشته و آينده سخن به ميان آورد، تاريخ را با ابديت پيوند مى دهد... اگر مهم نباشد كه «شاعر غربت نشين» چه قالبى را براى شعر خود برمى گزيند، بى گمان مهم است كه آن قالب، قابليت القاى درونمايه شعرش را به همزبانان او داشته باشد و مهمتر اين كه... آن شعر چنان در خاطر هموطنان شاعر جاى گيرد كه به آسانى فراموشى نپذيرد و يك چند همدم صميمى لحظات عمر آنان گردد...»
-نادرپور در پايان ديباچه اظهار اميدوارى مى كند كه «اشعار غريبانه» او- «يا دست كم بعضى از آنها»- همين توان و ظرفيت را داشته باشد. آرزوى برآورده شده اى است. بسيارى از شعرهاى نادر نادرپور، اعم از «حديث نفسى» هاى پيش از انقلاب و متعهدانه هاى دوره غربت، در خاطره و حافظه نه تنها هموطنان كه همه همزبانان او، ماندگار شده است.*
*با بهره گيرى از مجموعه هاى شعرى نادر نادرپور چاپ تهران، پاريس و لس آنجلس. www.butilpal@aol.com

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
ورزش
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
با نيمروز
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   • 
•   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   • 
•   ورزش   •   داستان   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   تحقيق   •   با نيمروز   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •