Nimrooz
Vol. 17, No. 837, June 10, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۳۷ - جمعه ۲۰ خرداد ۱۳۸۴
استاد مصلح الدين زشكى خراسانى
شرفنامه
اى كه در زندگى ات نيست به جز اين هدفى
كه به گورت ببرى توشه اندك شرفى
پس مكن ناله از اين محنتِ بسيار كه خود
بسته اى راه بر آسايشت از هر طرفى
شرف، اين دشمنِ جانى كه تو داريش به جان
همچو آن گوهرِ شومى ست كه دارد صدفى
نيست چون گرگ ستمكار، نه چون گربه حقير
خر كشد بارِ شرف تا خورد آب و علفى
صاحبانِ زر و زورند خريدار و مدام
گِردشان جمعِ فروشنده، صف از پشتِ صفى
زود بفروش شرف را و بخر مايه عيش
و رنه ماند به دلت آتش و بر لب اسفى
بين كه نگذاشت شرف تا بخورد زشكى ما
جرعه اى آبِ خوشى، نانِ خوشى نيم كفى!

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
ورزش
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
با نيمروز
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   • 
•   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   • 
•   ورزش   •   داستان   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   تحقيق   •   با نيمروز   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •