اى كه در زندگى ات نيست به جز اين هدفى
كه به گورت ببرى توشه اندك شرفى
پس مكن ناله از اين محنتِ بسيار كه خود
بسته اى راه بر آسايشت از هر طرفى
شرف، اين دشمنِ جانى كه تو داريش به جان
همچو آن گوهرِ شومى ست كه دارد صدفى
نيست چون گرگ ستمكار، نه چون گربه حقير
خر كشد بارِ شرف تا خورد آب و علفى
صاحبانِ زر و زورند خريدار و مدام
گِردشان جمعِ فروشنده، صف از پشتِ صفى
زود بفروش شرف را و بخر مايه عيش
و رنه ماند به دلت آتش و بر لب اسفى
بين كه نگذاشت شرف تا بخورد زشكى ما
جرعه اى آبِ خوشى، نانِ خوشى نيم كفى!