مبناى خيانت؟
آنچه كه قبل از هر چيز بايد معين شود تلقى ما از خيانت است. امروز بايد تكليف مان را با بسيارى از ارزش ها و يا ضد ارزش هاى تاريخى معين كنيم كه بالاخره تعريف ما از يك حركت ملى چيست؟ آيا حركت ملى يعنى تجزيه طلبى؟ آيا يعنى خيانت؟ آيا نسل امروز بايد بداند كه تعريف دقيق «خيانت» چيست؟ چرا حمايت كردن از شوروى در اندازه هاى مختلف خيانت بوده ولى اگر چنانچه حتى استعفاى شاهى بنا به مصلحت و دستور دول انگليس و امريكا انجام گرفته باشد نشان از نوعى هشيارى وطن پرستانه است؟ بايد
معلوم شود كه چرا حلقه به گوشان اين طرفى «سردار سپه» و «ميهن پرست» خوانده مى شوند ولى آن طرفى ها خائن و بى سواد و گاوميش؟! چرا مذاكرات پيشه ورى با حكومت استالين براى جلب حمايت مادى و معنوى او از حكومت نوپايش خيانت و جدايى طلبى است، در عوض در همان تاريخ سفر سه روزه «مرد استخواندارى چون قوام السطنه» (۲) به شوروى و پيشكش كردن امتياز نفت شمال به آنها براى اينكه مسئله حل آذربايجان را به عهده دولتمردان ايران بگذارد «سياست مدبرانه»؟ اين ما را به ياد حكايتى مى اندازد كه در آن مرد مومنى بعد از ورود به صحن مسجد، ملاى محل را در حين جماع با پسركى مى بيند. او چنان از اين صحنه در حيرت و خشم مى شود كه داد مى زند: «تف بر تو باد ملا، اين چكارى ست؟» ملا كه قافيه را تنگ مى بيند با پررويى دست پيش مى گيرد كه «مردك شرم ندارى از اينكه بر خانه خدا تف مى اندازى؟» حالا حكايت دكتر است.
از طرف ديگر عنصر زمان در ارزش گذارى وقايع چه تاثيراتى دارد؟ مثلا آيا اجازه هست به اين انديشيد كه ممكن است حركتى در آن تاريخ ۶۰ سال پيش خيانت بوده باشد ولى امروز يك حركت ترقى خواهانه محسوب شود يا برعكس؟ همانطور كه مى دانيم در سال ۸۹ اگر كسى در آلمان شرقى نداى اتحاد دو آلمان را سر مى داد «خائن» ناميده مى شد و به جرم «جاسوسى» براى بيگانگان به محاكم كيفرى سپرده مى شد. اما كمتر از يك سال بعد، بعد از ريزش ديوارهاى برلين اولين گلدسته هاى اسطوره مقاومت را همين خائنين ديروز گرفتند!
اما فقط اين نيست. امروز وقتى از عينك ديگر باشان و دگرانديشان به وقايع تاريخ نگاه مى كنيم مى بينيم كه خيانت را به گونه اى ديگر هم مى شود معنا كرد! مثلا رضا براهنى معتقد است كه «سلطنت پهلوى با قدغن كردن زبانهاى غير فارسى، هم به مليت هاى ايران خيانت كرد، و هم دست روحانيت را باز گذاشت تا زمينه سقوط سلطنت را از طريق تبليغ به زبان خود هر منطقه فراهم آورد. (۶) بر اساس اين تحليل نظام اسلامى زائيده شرايط فشار و سانسور رژيم پهلوى است. به عبارت ديگر رژيم ملاها به واسطه سركوب و نبود آلترناتيو روشنفكران و دگر انديشان ملى توسط شاه به مردم تحميل شد.
بنابر اين وجود ديدگاههاى مختلف نشان از اين دارد كه ما قبل از اينكه بگرديم دنبال خائن، مجبوريم بسيارى از مفاهيم را دوباره باز تعريف كنيم. بايد به اتفاق نظر رسيد كه مثلا «وطن» چيست و «وطن پرست» كيست؟ براى اتفاق نظر هم «ادبيات گفتگو» لازم است و الى آخر. وگرنه در اين آشفته بازار البته كه صفر خان بيسواد مى شود و امثال دكتر باسواد؟ و يا اينكه همه خائن مى شوند و ايشان ميهن پرست! با فقر تئوريك موجود كاملاً روشن است كه ريسك سرمايه گذارى داورى در مورد شخصيت ها، هميشه به سود ما تمام نمى شود. بعضا با ضرر هم تو ام است. منظور من اين است كه اگر ديگر مطالب گفته شده دكتر پناهنده هم بر چنين منطقى (!) استوار است، مشكل كه قضاوت درستى را پيش روى چشم ما نسل جوان باز كند. ايشان هر جا كه توانسته توپش را به طرف نيروهاى مخالف و نمى گوئيم آزاديخواه كه در تاريخ ما نقش داشته اند شليك كرده و در عوض گلدسته گردن خودى ها انداخته است.
طرفداران سلطنت و مشخصا دكتر پناهنده به جاى اينكه جوابگو باشند تازه طلبكار هم مى شوند. ايشان دلشان را به اين خوش كرده است كه با گندى كه جمهورى اسلامى زده مى تواند براى خود و افكارش جايى باز كند. به خاطر همين فقط سوال مى كنند. اما منظور ايشان نه رسيدن به جواب است، بلكه انحراف اذهان از اصل موضوع است. اينها حريف مى طلبند و حريف مى ترسانند. به همين دليل تاريخ ما سرشار از غرض ورزى و انگ زنى هاست! تعجب و تاسف من از هم كاسه شدن نيروهاى تازه نفسى ست با اين قضايا كه انتظار ديگرى از آنها مى رفت. نيروهايى كه شهادت آنها براى برون رفت از مسائل مبهم تاريخى و ملى مخصوصا با تجاربى كه بعد از سفر به سرزمين آرمانى «دايى ژوزف» كسب كرده اند مى تواند مفيد واقع شود. منتها اين اقايان نيز براى اينكه در فرصت باقى مانده عمر، دين شان را نسبت به تاخيرى كه در وطن پرستى داشته اند ادا كنند همان روال هميشگى يعنى ادبيات جارى را الگوى خود قرار داده اند. گويا نگاه اينچنينى به تاريخ سنگ محك وطن پرستى شده است. اينها به جاى استفاده از منابع مستقيم، نقل قولهايى را مستمسك «سند» قرار مى دهند كه ممكن است باب طبع حضرات باشد ولى بيشتر به مجهولات دامن مى زند. مثلا اخيراً همصدا با دكتر پناهنده بابك اميرخسروى نيز كه در يك تسويه حساب قديمى با آقاى «عمويى» وارد معركه شده اند، نقل قولى را از «دكتر جهانشاهلو وزير بهدارى دولت خود مختار آذربايجان» مطرح كرده اند كه جالب است. دكتر جهانشاهلو كه در يك مصاحبه تلفنى در برنامه آقاى انقطاع در تلويزيون ضياء آتاباى و نه تلويزيون پارس بنا به گفته نويسنده محترم شركت كرده بود مى گويد: «او سرهنگ قلى اوف در كنسولگرى شوروى كه ازپرخاش وجسارت پيشه ورى سخت بر آشفته بود يك جمله بيش نگفت: «سنى گتيرن، سنه ديير گت» ! (كسى كه تراآورد، به تو ميگويد برو) ! «(۵) اما سئوال اين است كه چرا مى گويد گت؟ آقايان توضيح بيشترى نداده اند، ولى مرتضى نگاهى به نقل از جهانشاهلو نوشته است كه» ... باقر اوف كه چشم و چراغ استالين در آذربايجان بود، به پيشه ورى مى گويد: «اگر از همان نخست به اتحاد شوروى مى پيوستيد، به اين سرنوشت دچار نمى شديد!» (نگاه كنيد به مقاله مرتضى نگاهى (۴)
در اينكه شوروى بدنبال تامين منافع خود در كشورهاى همجوار از هيچ تلاشى رويگردان نبوده هيچ ترديدى نيست. اما اگر قرار باشد كسى هم همانند آقاى دكتر پناهنده قوه تخيل خود را بكار اندازد و اسناد و نقل و قولها را تفسير كند مى تواند خيلى راحت بگويد كه معناى اين حرف يعنى اينكه دولت استالين و نماينده اش باقر اوف به پيشه ورى اعتماد نداشته است. به همين دليل هم عطا و نقد قوام السلطنته نفت شمال را به نسيه و لقاى پيشه ورى بقول آقايان ضميمه كردن آذربايجان به شوروى بخشيد.
تخيل به جاى تحليل
بعبارتى تحليل آقاى بايك امير خسروى نيز كه متاسفانه از همان عينك پهلوى چى ها به تاريخ مى نگرد كمكى به قضايا نميكند. ايشان با وجود باز بودن دستشان در ارائه اسناد گوناگون و بقولى درجه يك، باز حدسيات خود را به جاى تاريخ مى نشاند: «گوهر ماجراى فرقه دموكرات آذربايجان جدايى طلبى بود. تمام اقدامات آغازين فرقه ازقبيل تشكيل حكومت ملى، مجلس ملى، انحلال تشكيلات ارتش وپليس و ژاندامرى كه بخش هائى ازسازمان هاى سرتا سرى ايران بودند؛ انتخاب پيشه ورى بنام باش وزير (نخست وزير)، تشكيل هيأت دولت و قشون ملى با اونيفرم ودرجات نظامى به تقليد ازارتش سرخ، اعلام زبان تركى آذرى به عنوان زبان رسمى و دولتى واقدامات ديگر، آشكارا مقدمات جداسازى آذربايجان بود.» (نگاه كنيد به جواب بابك امير خسروى به عمويى). (۷)
خودشان به خوبى مى دانند كه اين خلط مبحث است. بنظر مى آيد كه چشم اسفنديار اين آقايان نيز همان مسئله ملى است. نكند ايشان به اين باور نيز رسيده اند كه در چهارچوب نظام شاهنشاهى امكان رفرم و عملى كردن خواسته هاى ملى وجود داشته است؟ و اگر نه، بفرمايند اين مهم از چه راهى امكان پذير بوده است؟
بابك اميرخسروى با علم و با انگشت گذاشتن روى بديهيات آن روز و آرمان كمونيست هاى قديم در مورد مسئله ملى كه از روح انترناسيوناليسم سرچشمه مى گرفت اصرار دارد كه حزب توده و فرقه دمكرات را وابسته به شوروى معرفى كند. (ضمن اينكه صدور دستور تشكيل فرقه دمكرات در ايران از طرف حكومت استالين با وجود بودن «حزب توده» بعنوان بقول آقايان يك حزب تمام عيار نماينده شوروى، كمى جاى حرف دارد) با اينحال ايشان بايد بخوبى واقف باشند كه اين موضوع فقط مربوط به چهارچوبه ايران و يا حزب توده نبوده و نيست. شعار «پرولتارياى جهان متحد شويد» از شعار هاى بنيادى ماركسيست لنينيست ها بود و هست. بنابر اين لازم نيست كه سند ارائه شود كه مثلا حزب توده در مقطعى از تاريخ ايران طرف شوروى را گرفته يا نه! وفادارى و طرفدارى حزب توده بعنوان يك «حزب برادر در خانواده سوسياليسم» در بحبوحه آغاز جنگ سرد از «اردوگاهى كه خود نماينده اوست» در برابر «فاشيسم و اردوگاه امپرياليسم» به بيانى از تكليفات شرعى اش بوده است. و اين چيزى نيست كه از نگاه جناب بابك امير خسروى پنهان مانده باشد. اصلا «تمام جنبش هاى به اصطلاح ملى و ضد امپرياليست در دنيا به چنين روالى از حمايت مادى و معنوى حزب كمونيست شوروى برخوردار بوده است.» سازمان آزاديبخش فلسطين «حركات چريكى در امريكاى لاتين» جنبش هاى استقلال طلبانه و ضد امپرياليستى در آفريقا «مبارزات ويتنامى ها به رهبرى هوشى مين»، همه و همه مبارزه و دوامشان با حمايت اردوگاه سوسياليسم به سركردگى شوروى امكان پذير بود. در هر كدام از گوشه تاريخ اسناد فراوانى (سرى يا غير سرى) مى توان يافت مبنى بر اينكه بايد همه نيروهاى ضد امپرياليست از امكانات معنوى و مادى اردوگاه سوسياليسم برخوردار شوند. بنده بدون سند و چشم بسته مى توانم بگويم كه حتى حزب كمونيست امريكا نيز به گونه اى وابستگى هائى به شوروى داشته است. بدين ترتيب آقاى بابك امير خسروى همصدا با وطن پرستان قديمى دست به مكشوفات تازه اى نزده است كه مثلا ثابت كند كه فرقه دمكرات با نظر و حمايت شوروى حركت كرده است يا نه. چرا كه با اين حساب ايشان بايستى تمام حركت هاى به اصطلاح ملى يا ضد امپرياليستى در جهان آن روز و تاريخ معاصر را انكار كرده و يا همه را نتيجه خيانت و اعمال نقشه شوروى بدانند. با در نظر گرفتن موقعيت فوق مسلما پيشه ورى هم در آن شرايط از اين امر مستثنى نبوده. اتفاقاً اصرار طرفداران پيشه ورى مبنى بر مستقل بودن او، نشانه ناآشنايى ايشان به اوضاع جهانى آن روز است. به مخالفان اين امكان را مى دهد كه به جاى بحث روى محتواى خواستهاى حركت ملى، به غوغاسالارى و اسناد بازى روى آورند. اسنادى كه امروزه به راحتى و با با پرداخت مبلغ ناچيزى در هر يك از كشورهاى اقمار شوروى سابق مى توان پيدا كرد. از اين گذشته در شرايط آن روز حركتى چون «واقعه آذربايجان» نمى توانست جز شوروى ايستگاه ديگرى براى حمايت بيابد. حالا امروز اسمش را هر چه كه مى خواهند بگذارند. همانند حكايت «ميرزا ابراهيم كلانتر» كه از وى پرسيده بودند چرا به لطفعلى خان زند خيانت كرد و دروازه شيراز را به روى لشكريان حجار قاجار گشود؟ گفت او كه مى آمد و كسى جلودارش نبود، اين هم قابل نگه دارى شهر و سلطنت نبود، من تنها كارى كه كردم كاستن از كشته ها و ويرانى شهر بود. حالا اسمش هر چه بگذاريد.
آن روى سكه
دكتر پناهنده گر چه عنوان مى كند كه بايد «چشم ها را شست»، ولى چشم هايش را عمداً مى بندد. ايشان پيشتر در نقل قولى از مورخ ارمنى «يرواند آبراهاميان» يعنى تنها جايى از مقاله كه آهنگ انگ و تهمت زنى ديده نمى شود مى نويسد: «در اواسط شهريور پيشه ورى كه اعتبار نامه اش را مجلس رد كرده بود، به تبريز بازگشت و... با تشكيل سازمان جديد» فرقه دموكرات آذربايجان «... اعلام كردند كه تحت حاكميت ايران باقى خواهند ماند ولى خواستار سه اقدام اصلاحى عمده شدند...» (۲) اما اين سه اقدام «خائنانه و بيگانه پرستانه و مزدورانه و...» چه بوده است؟ آقاى دكتر آنقدر ها هم بى انصاف نيست. ايشان به نقل از همان مورخ مى نويسد: «استفاده از زبان آذرى در مدارس و ادارات دولتى، صرف درآمدهاى مالياتى منطقه براى رشد و توسعه خود منطقه، و تشكيل انجمنهاى ايالتى مقرر در قانون اساسى». به عبارتى همان اصول معوقه قانون اساسى (از جمله مواد ۹۰ تا ۹۳ متمم قانون اساسى).
بنده با اين نوشته ها بهيچ وجه قصد جوابگويى اعمال فرقه دمكرات يا شخص پيشه ورى را ندارم. بلكه همانطور كه اشاره شد «سكه» بايد روى ديگر هم داشته باشد. اكنون با نقل قول هائى از خود «سيد جعفر پيشه ورى» شايد بتوان با مدارك پى به «مقاصد شوم» او برد. چرا كه خوشبختانه ايشان اهل قلم بوده است.
اتفاقا مرتضى نگاهى خبرنگار و نويسنده (۴) در يك كار بى طرف اينكار را كرده است. ايشان به نقل از نوشته مورخ مشهور رحيم رئيس نيا در مقدمه كتاب «آخرين سنگر آزادى» مى نويسد: «پيشه ورى نويسندگى جدى خود را با روزنامه» آذربايجان جز لاينفك ايران «آغاز مى كند. او» ... پس از به بار نشستن انقلاب در روسيه راهى گيلان مى شود تا به انقلابى مشهور ميرزا كوچك خان بپيوندد. ميرزا چهار پنج روز بود كه اعلام استقلال كرده بود كه پيشه ورى همراه ۲۳ يا ۳۰ تن از رفقايش به گيلان وارد شد. (۲۳ ماه مه ۱۹۲۰) در چهارم ژوئن همان سال پيشه ورى به عنوان وزير امور خارجه حكومت انقلابى گيلان (در زمانى كه احسان الله خان و حيدرعمو اوغلى در راس حكومت انقلابى گيلان بودند) تعيين مى گردد. پيشه ورى چند ماه همراه اين نهضت بوده در منازعات چپ و راست آن شركت مى كرده و چند ماه پس از ورودش شروع مى كند به نشر روزنامه كامونيست «اين روزنامه ناشر افكار كميته مركزى فرقه كامونيست (بالشويك) ايران بوده به مديريت م. ج. جواد زاده خلخالى...» (ص ۴۴)
در ادامه مى خوانيم: «دكترپيشه ورى پس از اولين كنگره فرقه روز دهم مهرماه ۱۳۲۴ در مقاله اى نوشت: شعارهاى ما محرمانه و مرموز نيست و ما با افكار و انديشه هاى مخالف استقلال و تماميت ايران مبارزه مى كنيم..... تشكيل انجمن هاى ايالتى و ولايتى حق مشروع و قانونى ما است.... پدران ما اين حق را با زور و قهر و غلبه گرفته اند (حالا) ما مى خواهيم آن را از چنگال غاصبين بيرون بياوريم...» (همانجا)
اما پيشه ورى در مورد تماميت ايران بسيار صريحتر از اين در ارگان خود «روزنامه آذربايجان» مى گويد:
«ما هميشه گفته ايم و اكنون نيز صريحا مى گوئيم: ما بطور جدى به ايران و تماميت ارضى آن علاقمنديم. اگر از طرفى خدشه اى به آن وارد شود شايد جدى تر و فداكارانه تر از ساكنان ايالتهاى ديگر ايران- براى جلوگيرى از آن (خدشه) اقدام خواهيم كرد.» (روزنامه آذربايجان، شماره ،۲۱۲ ۵ شنبه ۹خرداد۱۳۲۵)
دقت شود كه اين سخنان در زمان آرمانگرايى ها گفته نمى شود بلكه زمانى ست كه حكومت آذربايجان تشكيل شده است. اين حكومت كه با ۱۰ وزير آغاز به كار كرد «... فاقد وزير امور خارجه بود. چون «حكومت ملى» خود را تابع ايران مى دانست و كوششى هم به عمل نياورد كه مثلا در سازمان ملل متحد عضو شود يا از دولت ها بخواهد حكومت نوپاى آذربايجان را به رسميت بشناسد.» (مقاله مرتضى نگاهى)
در نوشته هاى پيشه ورى بر خلاف تبليغات موافقان او نيز كمتر رگه هاى ناسيوناليسم تركى ديده مى شود. كاملاً برعكس او با چنين تبليغاتى مخالف هم هست:
«در چنين شرايطى هياهوى خارجيان و تلاش آنان براى تبديل اين مسئله ساده به يك مسئله جهانى، جز هدفى پنهانى عليه ايران چيز ديگرى نميتواند باشد.» او با صراحت لحنى كه در مقابل تركيه بكار مى برد اين امر را ثابت مى كند: «در اين ميان راديوى تركيه بيشتر از ديگران براى خرابكارى در روندها حرارت به خرج مى دهد. لحن اين راديو ما را جدا به فكر وا مى دارد. كسانى كه تا ديروز از وارد كردن هيچ تهمت و افترايى به ما ابا نميكردند، امروز مى كوشند با معرفى آذربايجان به عنوان يك دولت مستقل و با دروغپردازيهاى گوناگونى درباره انتشار نهضت ما در سراسر ايران، افكار جهانيان را تيره سازند.». «(روزنامه آذربايجان، همان شماره) پيشه ورى براى اينكه نشان دهد ايرانى است و نه تجزيه طلب ادامه مى دهد:» اگر مرتجعين تركيه مى خواهند خلق ترك را به آغوش استعمارگران امريكايى بياندازند، ما حرفى نداريم. ليكن ما در فكرآن نيستيم كه آذربايجان را از ايران جدا كنيم «. (همانجا)
گويا او از پيش مى دانسته كه تلاش براى احقاق حقوق ملى مصادف با اتهامات» تجزيه طلبى «خواهد بود. اما صراحت گفتار او در اينكه:» آذربايجان هر چه هم كه بخواهد به شرط ماندن در داخل ايران مى خواهد. بالاخره ما به هر زبان كه سخن بگوييم، هر هدفى داشته باشيم بر اساس ايرانى بودن و ماندن در چارچوب ايران خواهد بود. «(همانجا) آب پاكى را به روى دست همه مى ريزد. هاى و هوى و اصرار مخالفان براى بدنام كردن او بسيار عجيب است و جاى شك و ترديد باقى مى گذارد؟ چرا كسانى در صددند صورت مسئله را پاك كنند؟
مخالف حكومت و نه مملكت
آقاى مناف سببى در مقاله اى اشاره به اصلاحاتى در دوره يكساله حكومت خودگردان مى كند كه تا كنون كمتر حرفى از آن به ميان آمده است. سببى به نقل از كنسول وقت انگليس مى نويسد:» اصلاحات فرقه چنان گسترده بود كه حتى مخالفانشان قبول كردند كه خدمات يك ساله فرقه بيش از كارهاى دوران بيست ساله رضاشاه بود (۹) .R.Cottam، Nationalism in Iran (Pittsburgh، ،۱۹۶۴ p.126.
اما اين اصلاحات كدام است؟: نخستين بار در تاريخ ايران زنان از حق رأى برخوردار شدند نخستين اصلاحات ارضى توسط فرقه اجرا شد تنبيه بدنى ممنوع شد، درمانگاههاى رايگان در اختيار مردم قرار گرفت و... (نگاه كنيد به مقاله مناف سببى در سايت گويا (۹)
به اين ترتيب معلوم مى شود كه سيد جعفر پيشه ورى جايگاه ويژه اى را در تاريخ ايران به خود اختصاص داده است. بطور حتم او يكى از بازيگران مهم صحنه سياست ايران بود و تاثيرات شگرفى بر حركات اجتماعى كشور گذاشت. حتى اگر اغراق نكرده باشيم اين تأثير را در جهان آنروز هم خواهيم يافت. بسيارى از مفاهيمى را كه او در برنامه فرقه (سال ۱۹۴۵) گنجانيده از جمله «حقوق برابر شهروندى»، «آزادى همه با هر عقيده و مرام» و غيره تازه بعد از ۳ سال (يعنى در ۱۹۴۸) در بيانيه حقوق بشر سازمان ملل بكار رفت. بنابر اين نمى توان با گفتن يك «خائن» به او به سادگى از كنارش رد شد. مير جعفر پيشه ورى كه يكى از اعضاى كميته حزب عدالت، در مقام يكى از وزراى جمهورى گيلان، سكرتر كميته مركزى حزب كمونيست ايران، از مؤسسين حزب توده ايران، با ۱۱ سال محكوميت زندانى سياسى و بانى دومين فرقه دمكرات آذربايجان، نماينده آذربايجان در مجلس و بنيانگذار اولين حكومتى كه در تاريخ به نام حكومت ملى آذربايجان خوانده شد، آدم مطلعى در امور سياست بوده است. با وجود همه تغييراتى كه در زندگى عقيدتى او رخ داد و با وجود همه لغزش هائى كه در زندگى داشت، يك فصل مشترك را در تمام ادوار زندگى اش از خود به نمايش گذاشت و آن مبارزه براى احقاق حقوق پايمال شده همان مردم بى سواد كه آقاى دكتر اشاره دارند و ضديت با «حكومت مركز گراى مركزى» بود. به همين خاطر دشمنى كور بسيارى با او قابل درك است.
ولى همانطور كه ديديم شواهد موجود گوياى واقعيت هاى ديگرى است كه به خورد ما داده اند. واقعياتى كه گويا بعد از سايه شوم خفقان «نجات آذربايجان توسط ارتش شاهنشاهى» نخواستند رنگ آفتاب را ببيند. شايد هم بسيارى از اين اسناد با جشن كتاب سوزان فرداى ۲۱ آذر ۱۳۲۵ خاكستر شد و به هوا رفت تا همسو با هدفهاى دو گروه از تاريخ نويسان قرار گيرد. آنهايى كه شرحشان مى رود و گروه دوم آنهايى كه براى اعتبار بخشيدن به بلند پروازى هاى خود واقعاً احتياج به سمبل هاى معتبر ملى اى دارند تا نداى «استقلال طلبى»شان را وجهه اى تاريخى ببخشند. اين دو دو روى يك سكه اند.
بنابر اين قابل درك است كه اين دشمنى از كجا ريشه مى گيرد. اما گله ما از بسيارى مدعيان است كه همصدا با چند تن از افسران قديمى و بازنشستگان نظامى خارج نشين كه مطمئنا در هنگام سركوب غائله آذربايجان جزو آجودان هاى ارتش بودند و احتمالا با رشادت هاى خود در دو نوبت (و بار دوم با شركت در قيام ملى ۲۸ مرداد و بر جاى نشاندن خائنان ديگرى از تبار مصدق) به درجات نظامى ملوكانه مفتخر شدند بر طبل تفرقه مى كوبند. اما غافل از اينكه سوزن گرامافون اين آقايان نيز روى همان نغمه خارج و تكرارى گير دارد. وقتى آقاى بابك امير خسروى در اين بقول خود «پيرانه سر» با آب و تاب در مورد حكومت پيشه ورى چنين قضاوت مى كند كه: «... اعلام زبان تركى آذرى به عنوان زبان رسمى و دولتى واقدامات ديگر، آشكارا مقدمات جداسازى آذربايجان بود.» (همان مقاله) ديگر چه انتظارى از دكتر پناهنده و افسران قديمى مى توان داشت. اين برداشت دهن كجى آشكار به اعلاميه جهانى حقوق بشر است. لابد ايشان انتظار داشتند كه بعد از اين همه بگير و ببند در آذربايجان زبان فرانسوى را رسمى اعلام كنند!
اكنون موقع اش فرا رسيده است كه اين آقايان متناسب با مقتضيات زمانه امروز دست به تعريف (و نه تحريف) مفاهيم بديهى اى بزنند كه معلوم شود دم آقايان كجاست تا خداى نكرده زير پاى طرفداران حقوق ملى لگد نشود.
آقاى بابك امير خسروى مى گويند «اگر شرايط مساعد بود آذربايجان از دست رفته بود» (همانجا) جاى سئوال دارد كه ايشان از كدام شرايط و كدام آذربايجان حرف مى زنند؟ انگار چه گلى بر سر آذربايجان يا ديگر ملل زده اند كه ناز و غمزه هم مى فروشند. اگر كلاهمان را قاضى كرده و فرمول كوانتم دكتر را هم بعلاوه اكتشافات جديد شما در اينجا بكار ببريم به من جواب دهيد كه چه اتفاقى مى افتاد آقايان؟ چه اتفاقى بدتر از شرايط فعلى حاكم بر ايران؟ انگار دلتان خوش است. در بدترين حالت آذربايجان زبان خودش را داشت. موسيقى و هنرش اكنون حرام نبود. اينهمه بى سواد نداشت. از لحاظ نقض حقوق بشر حداقل استعداد قرار گرفتن در چند مرحله بالاتر را داشت. مهمتر از همه لازم نبود ملاها را تحمل كند. و هزار و يك دليل ديگر! و يكى هم اينكه بنده اكنون مجبور نبودم وقتم را براى جواب به چنين تحريفاتى تلف كنم. اگر غير از اين است بفرمائيد!
زبان شناسى
دكتر پناهنده در قسمت دوم مقاله خويش در نيمروز اشاره اى هم به تاريخچه زبان تركى داشتند كه آن هم جالب است. نوشته اند: «... امروز اگر قسمتى از كشور ايران، مردم به زبان تركى صحبت مى كنند، دليلش اين نيست كه از نژاد ترك هستند و از آغاز تاريخ در آنجا زندگى مى كرده اند بلكه در دوره هاى نه چندان دور بدليل هجوم اقوام بيگانه ترك زبان [منظور مغول و تاتار] و... به آن نواحى و ماندگارى آنها در طول زمان، زبان آن ناحيه را به تدريج تركى كردند.»
بنده جواب به اين مسئله را به عهده محققان محترم مى گذارم، فقط براى خالى نبودن عريضه مجبورم كه شوخى اى هم با دكتر شوخ طبع كرده باشم. چرا كه مى گويند «اوستورانين قاباغيندا سيچماسان دئير گؤتو يوخدور». (۱۰)
دكتر به تقليد از ژنرال جورج كاستر كه مى گفت «تنها سرخ پوست خوب سرخپوست مرده است» دارد آشكارا اين منظور را مى رساند كه «تنها آذربايجانى خوب، آذربايجانى اى است كه تركى حرف نزند». به همين صراحت! اما حتى اگر اين موضوع يك واقعيت تاريخى هم باشد و نه نظريه هيچ دردى را دوا نمى كند. آذربايجانى ها حتى اگر زبانشان را از كره مريخ هم آورده باشند، همان است كه امروز دارند و آن را زبان مادرى مى نامند و مى خواهند با آن حرف بزنند و بنويسند. بر فرض درست بودن نظريه جناب آقاى دكتر سئوال من اين است كه اگر آذرى ها در عصر «چاروادارى» *كه هر گونه امكانات آموزشى صفر بوده زبانشان تركى گشته، پس شما و امثال شما بايد خيلى كمتر از مغول ها باشيد كه با اينهمه امكانات آموزشى از قبيل مدرسه، دانشگاه، تلويزيون، ماهواره، راديو، روزنامه و امكانات مدرن در ظرف ۶۰ سال قادر نشديد اين ملت را دوباره فارس كنيد!
تعجب من از اين است كه آقاى دكتر كه تا اين حد مخالف زبان غير فارسى است چرا خود را درگير مسئله اى به نام ملى كرده اند و خود را صاحب نظر هم مى پندارند. گفته هاى ايشان حكايت هاى شيرين و خنده دار را به يادم مى آورد: گويند «از سلطانعلى شخصى پرسيد كه «زورتانعلى» بگو ببينم نام پدرت چيست؟ سلطانعلى نگاه چپ به او كرد و با عصبانيت گفت: مگر تو اسم مرا به درستى ادا كردى كه حالا اسم پدرم را نيز مى پرسى؟» حالا حكايت دكتر است.
نتيجه گيرى
آقاى دكتر پناهنده در ادامه مقاله خود در شماره جديد نيمروز در قسمت «نتيجه گيرى» واقعاً به مطالب گوهر بارى ديگرى نيز اشاره دارند كه بنظرم حيف آمد اشاره اى به آن نكنم. مخصوصا كه بنظر من مفيد ترين (!) و صادق ترين قسمت اين مقاله همين نتيجه گيرى ايشان است كه نشان از هشيارى ايشان در مسائل ملى است و اگر آويزه گوش قرار گيرد مسئله ملى ما در اين مملكت حل و فصل مى شود. ايشان مى نويسد: «... موقعى كه سيب زمينى را تازه برداشت مى كنند، خوردن پخته آن لطف دلپذيرى دارد. يعنى زمانى كه سيب زمينى را پس از پوست كندن لاى دندان مى گذاريم و آنرا دو نيم مى كنيم بخارى از جان سيب زمينى خازج مى شود كه گرماى آن در داخل دهان و تا درون حلق نفوذ مى كند. (نگاه كنيد به مقاله ايشان (۳) ) ايشان باز ادامه مى دهد:» اوج و لذت خوردن آن اشتباه نكنيد يعنى سيب زمينى داغ موقعى است كه با ترانه و يا شعار دل انگيز فروشنده سيب زمينى هماهنگ شود كه جار مى زند و هوار مى كشد... و چه شيرين منظرى ست كه معشوق از راه رسد و عاشق دلباخته را در حال خوردن سيب زمينى ببيند. «(۳) قضاوت اين مطالب و يا ديگر مطالب در اين سطح را به خوانندگان واگذار مى كنم. (تو خود بخوان...)
اما بنده مايلم نتيجه گيرى ديگرى كنم و آن اينكه زمانى كه به قول دكتر» انقلاب شكوهمند «به وقوع پيوست، بنده ۱۴ سال بيشتر نداشتم. اما امروز مثل خيل بسيارى خود را در استقرار وضعيت فعلى حاكم مسئول يا رك و پوست كنده بگويم مقصر مى دانم. اما همواره اين سوال عذاب دهنده پيش رويم بوده و از جواب گريزان بودم كه» چرا از دروازه تمدن ساخته شماها، چنين پرت شديم به جهنم ملاها؟ «
با خواندن اين مقاله، جواب اين سئوال را كه سالهاست مرا به خود مشغول داشته يافتم. در واقع بايد كمى هم ممنون دكتر پناهنده باشم كه عذاب وجدان مرا كاهش داد. براى جواب به اين سئوال بايد فرق «دروازه بانان تمدن» را با تفكر «حزب فقط حزب الله» جستجو مى كردم. امروز ايدئولوگ هاى جمهورى اسلامى صداقت بيشترى بخرج مى دهند كه اعلام مى دارند هيچ اعتقادى به مفاهيمى كه سوغات تمدن مدرن بشرى است ندارند. آنها بارها گفته اند كه «در اسلام انتخابات نداريم» گفته اند «آزادى احزاب» «آزادى بيان» اختراعات غرب است و علنا» مخالف «تبعيض شكنجه» «حقوق بشر» و يا «آزادى حقوق زنان» هستند. (رجوع كنيد به گفته هاى آيت الله مصباح يزدى و يا خزعلى). بنابر اين ما هم هيچ بحثى با آنها نداريم. من اين صداقت را در مدعيان امروزى نمى بينم. هنوز بعد از ۶۰ سال معنى يك حكومت ملى براى آقايان مشخص نيست. آزادى احزاب مفهوم نيست؟ حق تعيين سرنوشت عين تجزيه طلبى است. حرف زدن و نوشتن به زبان مادرى خيانت تعبير مى شود. آنها بخاطر اين خشمگين هستند كه چرا نسل جديد مثل آنها فكر نمى كند و از عينك تار شان به تاريخ نظر ندارد و همانند آنها قضاوت نمى كند تا خائنين را از قبر بيرون آورده و به سزاى اعمالشان برساند. كاملاً روشن است، بخاطر اينكه نسلى دارد شكل مى گيرد كه نظر به فردا دارد نه به گذشته. اين نسل حاضر نيست كه شما به جاى آنها تصميم بگيريد و ملزم هم نيست كه انگاشته هاى ذهنى شما را معيار خود بداند. اين نسل دنبال خائن و مزدور و وطن فروش نمى گردد. اين نسل دنبال حقوق از دست رفته خود است. اين نسل حتى به شما اجازه مى دهد كه هر گونه كه مى انديشيد بيانديشيد، حتى قضاوت هاى شما را هم به خودتان واگذار مى كند. چرا كه به هر حال بايد شاهد زنده اى هم باشد كه از عذاب آنهايى كه انقلاب شكوهمند را براه انداختند بكاهد. بله جناب دكتر، اگر هزار بار هم چنين افكارى بخواهد بر سرنوشت ملتى چنگ اندازد، هزار بار ديگر وقوع «انقلابات شكوهمند» اجتناب ناپذير خواهد بود.
سخن آخر
پس در سئوال اينكه «چرا به حركت هاى جدايى طلبانه خائنانه مى گوئيم ملى؟» (سر خط مقاله) بايد خيلى كوتاه عرض كنم: به همان دليل كه شما به حركت هاى ملى مى گوئيد حركت هاى جدايى طلبانه خائنانه!
گويند آنكس را كه خوابيده است مى توان بيدار كرد، ولى آنكس كه خود را به خواب زده نه! اين حقير قصد بيدار كردن كسى را ندارم فقط نصيحتم به جناب دكتر اين است كه «به خاطر خودتان هم كه شده خود را از سر راه بكشيد كنار، و در اين «پيرانه سر» به قول خسروى برويد به باغچه و به پرورش سيب زمينى تان برسيد و بقول معروف بپا خاكى نشيد!»
________________________________________
۱ اين مطالب را از مقاله اى انتخاب كرده ام كه شرحش در قسمت هاى بعدى خواهد آمد.
۲ همه اين مطالب از مقاله ايشان از همان روزنامه نيمروزصفحه ۲۱و ۲۹ برگرفته شده است. دوستان مى توانند در اين آدرس اينترنتى هم آن را بخوانند:
http: //www.nimrooz.com/pdf/21.pdf6
۳ نگاه كنيد به شماره ۸۳۳ نيمروز صفحه ۲۱ و يا اينكه در آدرس زير مى توانيد آنرا بخوانيد.
http: //www.nimrooz.com/html/833/150909.htm
۴ نگاه كنيد به مقاله مرتضى نگاهى در اين آدرس اينترنتى:
http: //archiv.iran-emrooz.de/negahi/1381/negahi810925.html
http: //archiv.iran-emrooz.de/negahi/1381/negahi810920.html
۵ نگاه كنيد به آدرس زير:
http: //www.adf-mk.org/F/b12f.html
۶» . نگاه كنيد به مقاله ستم ملى رضا براهنى
http: //www.paymanemeli.com/modules.php؟ name=News&file=article&sid=681
۷ نگاه كنيد به زير نويس شماره ۲ و مقاله بابك امير خسروى به آدرس گويا در زير:
http: //mag.gooya.com/politics/archives/029081.php
۸ روزنامه «آذربايجان» ارگان فرقه دمكرات:
http: //۲۱-azer.blogspot.com/2003_12_01_21-azer_archive.html#107131923983996972
۹ مقاله مناف سببى:
http: //news.gooya.com/politics/archives/002469.php
۱۰ ترجمه اين مهم را به عهده جناب دكتر مى گذارم.
* در دهات گيلان و از جمله شهر لنگرود كه جناب دكتر پناهنده گويا از آنجا مشرف شده اند، چاروادار به كسانى گفته مى شد كه با «اسب و گاو» كار مى كنند. چاروادارها كارشان فروش گالى براى سقف خانه هاى گلى، حصير وحمل برنج با اسب در هنگام خرمن بود.