|
خاطرات اتابك فتح الله زاده
در ماگادان كسى پير نميشود
جدائى از دوستان
هر روز چند نفر از مأموران زندان صورت اسامى در دست، نام و فاميل زندانيان را براى انتقال آنها مى خواندند. هر روز منتظر بوديم كه كى و كدام روز اسم ما را خواهند خواند تا از انتظار بى پايان رها شويم. سرانجام روزى پس از صبحانه، درِ گشاد باراك باز شد. با ورود كاركنان زندان به باراك سكوت مرگبارى حاكم شد. از ميان دوستان هم پرونده فقط اسم من خوانده شد. چند دقيقه صبر كردم تا شايد اسم دوستانم را هم بخوانند كه متأسفانه نخواندند. وحشتى بزرگتر از اين برايم نبود كه از دوستانم جدا شوم. بدنم بى اختيار مى لرزيد. من هنوز خود را معرفى نكرده و خود را به جلوى درِ باراك نرسانده بودم. ناگهان داد زدند كه اين ايرانى كيست؟ سپس با فحش و فرياد ما را توى باراك جمع كردند. پرونده در دست مأمور بود. او عكس مرا با من تطبيق كرد. هنوز هم اين صحنه غمناك در مقابل چشمان من زنده است. او همين كه فهميد من عطاء صفوى هستم، يقه ام را گرفت و با ناسزا و داد و فرياد مرا به طرف بيرون دركشيد. دوستان بهتر از جانم قائمى، پورحسنى و ميانجى هم مرا به طرف خود مى كشيدند. هر چه داد و فرياد و عجز و لابه كردم كه اقلاً ۰۰ يك ايرانى را با من همراه كنيد، بى نتيجه بود. به زور مرا از آغوش دوستانم بيرون كشيدند. اشك در چشمان من و دوستانم جارى بود.
ابر مى بارد و من مى شوم از يار جدا
چون كند دل به چنين روز ز دلدار جدا
ابر و باران و من و يار و ستاره به وداع
من جدا گريه كنان، ابر جدا، يار جدا
گل بسى دير نماند چو شد از خار جدا
سرانجام ۲۵ نفر را از باراك بيرون كشيدند كه به جز من همه روس بودند. ديگر دوستان همزبانم در كنارم نبودند. پنج مأمور با كاميون «كلاغ سياه» منتظر ما بودند. اين كاميون به سه قسمت تقسيم شده بود. در كابين جلو، راننده و فرمانده و سه چهار سرباز جا مى گرفت. جاى بار ماشين را با ديواره چوبى نصف كرده بودند. در يك قسمت چهار سرباز مسلح مى نشستند و در قسمت ديگر ما ۲۵ نفر را مثل ماهى هاى كوچك در كنسرو ساردين، جا داده بودند. به ما فرمان دادند كه باسن ما در كف ماشين، دو زانو زير چانه و دست ها بسته به دور ساق پا باشد. ماشين به كجا مى رود، ما خبر نداريم.
در اينجا بگذاريد كمى درباره انواع اردوگاه هاى شوروى توضيح بدهم. سولژنيتسين در كتاب خود «مجمع الجزاير گولاگ» مى نويسد كه اردوگاه ها را از روى مكان جغرافيائى نام گذارى نكرده بودند، بلكه سليقه به خرج داده بودند و نام هاى شاعرانه اى بر آنها نهاده بودند، مانند: گورلاگ كه مخفف «گورنى لاگر» به معنى «اردوگاه كوهستانى» است، واقع در نوريلسك؛ برلاگ كه مخفف «به ره گاووى لاگر» به معنى «اردوگاه ساحلى» است، واقع در كوليما، مينلاگ، رچلاگ، دوبروفلاگ، اوزرلاگ، استپ لاگ، لوگ لاگ، كاميش لاگ و غيره كه همه از همين نوع معانى دارند و من وارد جزئيات آنها نمى شوم. به مجموعه همه اينها مى گفتند گولاگ كه از حروف اول چند كلمه روسى درست شده و معنى آن «اداره كل اردوگاه هاى كار تأديبى» است.
برلاگ در كوليما مجموعه اى از زندان هاى كار و يا اردوگاه هاى مربوط به زندانيان خائن به وطن، دشمنان خلق، مخالفين حزب و حكومت شوروى و جاسوسان بود كه ۹نفرش ما بوديم! يا براى مثال استپ لاگ واقع در كازاخستان براى دزدان، آدم كشان، كم فروشان، محتكران، چاقوكشان، عرق خورها و روسپى هاى خلافكار بود.
بايد گفت كه اردوگاه هاى كار اجبارى كوليما نشانى پستى نداشتند. در واقع مكان دقيق اين اردوگاه ها سرّى بود و كسى نمى دانست كه اردوگاه شماره فلان نزديك كدام ناحيه و يا شهر قرار دارد. هر اردوگاه براى خود شماره و صندوق پستى داشت. مثلاً آدرس زندان ما عبارت بود از: استان ماگادان- صندوق پستى شماره ۹-۳۸۸. فقط كاركنان زندان مى دانستند كه اين شماره صندوق پستى متعلق به كدام ناحيه است. ضمناً با بودن به طور متوسط ۲۰۰۰ زندانى در هر اردوگاه، اين شماره صندوق پستى ما نشان مى داد كه فقط در استان ماگادان در واقع بيش از يك ميليون زندانى بودند.
اتابك جان، حال كه درباره سيبرى و ماگادان، اين سرزمين بدون بازگشت و از قطب شمال و از سرنوشتم مى نويسم، خوب است كه دست كم با يك ترانه مشهور دوران سياه استالينى آشنا شوى. اين ترانه ها را تمام مردم روسيه مى شناختند و مى خواندند. نام اين ترانه «برادياگا» به معناى آواره و بى خانمان است كه در واقع شرح حال ما زندانيان اسير بود:
زمان درازى است كه زنجير صدادار در پاى دارم.
چه سخت و دردناك است بيگارى در معادن؛
در سرزمين بى پايان سيبرى و بايكال، آنجا كه طلا كشف مى كنند.
آواره اى چون من به سرنوشتم نفرين مى كنم،
تمام اين بدبختى را به دوش مى كشم.
زنده شدم، آزادى را حس كردم، نگهبان مرا نديد، تيرش به من نخورد؛
خطر مرگبار را به جان خريدم و فرار كردم.
حيوانات وحشى هم به من رحم كردند،
دهقانان به من كمى نان دادند،
روى تنه درختى كه در آب شناور بود، مثل قايق سوار شدم،
چهار روز در دريا سرگردان بودم،
به ياد وطن و زادگاهم زنده ام،
بى خانمان در جنگل بى پايان و تاريك.
در اين جا فقط پرنده مى خواند و بس،
لباس هاى زندانم پاره پاره شده، وسائل دوختنش را ندارم،
فقط شماره روى كلاهم مانده و بس.
مى خواهم براى وطن و زادگاهم شعرى بخوانم:
دور از زن جوانم، نگران فرزندانم،
تنها به سرنوشت و به بخت اميد بسته ام؛
اگر بختى داشته باشم؟
اين آواره و بى خانمانِ ما، از راه بى پايان سيبرى به بايكال رسيد،
ناگهان مادرش را ديد:
آخ مادر! آخ مادر! سلام، مادرم سلام!
آيا پدرم زنده است، مادر؟
.... پدرت دير زمانى است كه در گورستان خفته است و خاك سياه رويش ريخته اند.
برادرت سال هاست در سيبرى است.
او تنها صداى زنجير پايش را مى شنود.
در زادگاه تو زنت در انتظار توست.
بچه ها اشك ريزان مى پرسند پدرمان كجاست؟
الگن اوگل
بخش مهمى از زندان هاى كوليما در الگن اوگل بود. شماره اردوگاه يا زندان كار و مرگ ما ۹-۳۸۳ بود. الگن به زبان ياكوتى به معنى جنازه است و اوگل به روسى يعنى زغال. در آن زمان اين منطقه مركز معادن زغال سنگ كوليما بود. برق تمام كارخانه هاى كوليما از الگن اوگل تأمين مى شد.
سرزمين روسيه بسيار ثروتمند است. زيرزمين هاى آن پر از معادن سرشار الماس، طلا، نقره، آهن، مس، نفت، گاز و غيره است. ابتدا و انتهاى جنگل هاى روسيه ديده نمى شود. اما از اين همه ثروت چيزى نصيب ملت نشده است و مردم آن هميشه با بدبختى به سر برده اند.
۷ سال از بهترين ايام جوانى من در اين معادن گذشت. در اين منطقه ۸ماه در سال شب و ۴ماه روز بود. براى من اما كه تمام وقت در اعماق معادن بودم، شب و روز چه فرقى داشت؟ اردوگاه هاى كوليما پُر از شهروندان كشورهاى اروپائى شرقى و غربى بود. ژاپنى ها بى شمار و كره اى ها و چينى ها بيشتر از ژاپنى ها بودند. در اردوگاه ما دو انگليسى، دو آمريكائى و چند فرانسوى بودند كه همانند ما جان مى كندند. آن وقت ها زبان فرانسوى من بد نبود. حتى بخشى از بازجوئى من در كا.گ.ب. عشق آباد به زبان فرانسوى انجام شده بود. گاهى با اين هم زنجيران به زبان فرانسوى حرف مى زدم. اين رفقا از آن رفقاى متعصب كمونيست بودند كه فقط اردوگاه هاى استالينى مى توانست آنها را از خر شيطان پائين بياورد. بسيارى از اين زندانيان خارجى كه كمونيست بودند، هر بلائى هم سرشان مى آوردند، باز با تمام وجودشان از شوروى دفاع مى كردند. اما نظام استالينى در اردوگاه ها اين دوستان سرخ را به سرعت به راه راست هدايت مى كرد. اين پديده را بايد از معجزات استالين دانست و به آن آفرين گفت.
خواننده محترم بايد توجه كند كه مرام كمونيستى آفتى جهانى بود. جائى كه فرانسوى ها گرفتار اين آفت مى شدند، واى به حال ما. اگر به تاريخ روسيه بنگريم، مى بينيم كه فرانسه براى مردم روسيه ساليان سال مظهر فرهنگ و تمدن بوده و بسيارى از خانواده هاى روشنفكر، اشراف و دربار روسيه به زبان فرانسوى حرف مى زدند.
از همه بدبخت تر روسيان اسير شده به دست ارتش فاشيست هيتلرى بودند كه پس از خلاصى از اردوگاه هاى آلمان روانه اردوگاه هاى كشور خودشان شده بودند و تنها گناهشان اين بود كه در ميدان هاى نبرد زنده دستگير شده بودند. همه اين اسيران همانند ما برده ها كار مى كردند.
بارى، برگردم به ادامه سرگذشت خودم. سه روز در برف و سرما به طرف قطب شمال در حركت بوديم. به سبب جدائى از دوستان بسيار غمگين بودم. پس از سه روز، سرانجام كاميون جلوى يك دروازه بزرگ ايستاد. به كوليما رسيده بوديم. كوليما منطقه اى است كه در دورترين سرحدّ شمال شرقى روسيه و در كنار اقيانوس منجمد شمالى قرار دارد. مركز استان كوليما، ماگادان نام دارد. رود كوليما به اقيانوس منجمد شمالى سرازير مى شود. ديوار چوبى اردوگاهى كه مى ديديم به بلندى ۴متر بود و بالاى ديوار پر از سيم خاردار و دو طرف آن خاك شنى نرم ريخته بودند كه بسيار صاف و مسطح بود. حتى اثر پاى پرندگان هم روى اين شن ها باقى مى ماند. در محيط پيرامونى اين اردوگاه در فاصله هر ۶۰متر ديده بان ها در برجك ها در كنار مسلسل به نگهبانى نشسته بودند و كشيك مى دادند. ديده بانان با يكديگر ارتباط تلفنى داشتند. در هر دو طرف ديوار در فاصله هر ۲۰ متر روى تابلوها نوشته شده بود: «نزديك نشويد! ايست! در غير اين صورت بدون اخطار تيراندازى خواهد شد.»
پس از مدت زمانى عده اى از مأموران اين اردوگاه ما را از كاميون پياده كردند. پس از پياده شدن ديگر طاقت ايستادن و حتى نشستن را هم نداشتيم. ما را از درِ كوچكى به اردوگاه داخل كردند. شمارش ما توسط كاركنان شروع شد. پرونده هاى ما در دست مأمورين بود. آنها دوباره در هواى سرد بازجوئى را از ما شروع كردند. اسم و فاميل، سال تولد، مليت، ماده زندانى، مدت محكوميت و سپس به داخل محوطه اردوگاه فرستادند. اكنون، پس از دو سال دربدرى، از اين زندان به آن زندان، از اين كاميون نعش كش به آن كاميون نعش كش، سرانجام به اردوگاهى رسيديم كه در آنجا بردگى رسمى ما شروع مى شد. اين اردوگاه مرگ، قفسى بزرگ بود. دستگاه امنيتى استالينى در وحشيگرى نسبت به زندانيان اسير به سيم آخر زده بود. اصلاً معلوم نبود ديوار ۴مترى، آن هم با سيم خاردار براى چه بود؟ زندانيان در قطب شمال به كجا مى خواستند و يا مى توانستند فرار كنند؟
ما را پس از سرشمارى به باراكى كه گنجايش ۲۰نفر را داشت بردند. بخارى بزرگ آهنى با هيزم جنگل هاى كوليما مى سوخت. باراك تقريباً گرم بود. براى گرم شدن به دور بخارى باراك گرد آمديم. در باراك ديگر از نگهبانان مسلح خبرى نبود. لابد به خود گفته بودند: «بگذار اين حيوانات كمى استراحت كنند.» باز به فكر فرو رفتم: «خدايا، اين جا ديگر كجاست؟ عطاء، همرازان و همدلان و همدردان تو كجايند؟ اى ميهن محبوبم، مازندران من، كجائى؟ اى گذشته هاى زودگذرم، اى دوران كودكى كه پر از اميد و آرزو بودى، اى دوستان دانشسراى سارى كجائيد؟ لابد با هم مى گوئيد و مى خنديد. اما من دو سال است كه خنده اى بر لبانم ننشسته. اى دوستان عزيزم، مبادا هوس آمدن به اين بهشت دروغين به سرتان بزند! نه، عزيزانم! اين يكى را به كل فراموش كنيد! آخ، چقدر وحشتناك خواهد بود كه با احساس حسادت از آمدن من به شوروى روانه اين جهنم شويد! نه، عزيزانم! گول اين شيطان سرخ و نظام انسان فريب را نخوريد! در چشم اين ابليس قرن بيستم، انسان هيچ ارزشى ندارد. اين جا جز گرسنگى، زندان و شكنجه چيزى در انتظار شما نيست. شما نه تنها چيزى به دست نمى آوريد، آنچه را داريد نيز از دست مى دهيد. شما نمى دانيد كه من در اين دو سال چه كشيدم و طورى كه پيداست هنوز اول كار است. اى كاش اينها مرا با يك گلوله نابود كنند. دوستانم، هموطنانم! باور كنيد كه من در اين دو سال هزار بار مُردم و زنده شدم. اكنون نيز خموش و تنها نشسته ام. هيچكس حتى نگاهى به من نمى كند. آهاى كجائيد؟ اى رهبران نادانم، كه من و دوستانم را در سال هاى ۱۳۲۶-۱۳۲۰ با سخنرانى ها و تبليغات شوم خود به اين گرداب هولناك هدايت كرديد؟ و من چه ساده لوحانه سخنان شما بى خبران نادان يا دانايان شيطان صفت را باور كردم و حالا برده سوسياليسم استالينى شده ام! اى رهبران حزب توده كه در مسكو هستيد! اگر باور نمى كنيد، سرى به اينجا بزنيد! بيائيد جوانمردى كنيد، همت داشته باشيد! يك نفر از هواداران زود باور شما در قطب شمال اسير است! در ۲۰سالگى به خاك كشور حاكميت پرولتاريا قدم گذاشته و اكنون كه تنها ۲۲سال از عمرش رفته در سرماى ۵۰-۴۰ درجه زير صفر دارد جان مى كَنَد. او سوسياليسمى را كه شما در روزنامه ها و سخنرانى ها طوطى وار تعريف و تمجيد مى كرديد، به خوبى لمس مى كند! آيا سوسياليسمى كه شما به ملت بدبخت وعده مى داديد: «آزادى براى همه، فرهنگ براى همه، بهداشت براى همه، كار براى همه»، همين است كه من در قبله گاهتان مى بينم؟ اى رهبران مسكونشين حزب توده! مى دانم كه حتى اگر دلتان هم بخواهد مرا نجات بدهيد، جرأت اش را نداريد. حالا شما هم ذليل هستيد. خان داداش شما كه رفيق استالين باشد، شما را مثل موم به هر شكلى كه بخواهد درمى آورد. گرچه خود را قهرمان مى دانيد، اما اكنون به راحتى مى فهمم كه در دست خان داداش قلابى عروسكى بيش نيستيد.»
بازى روزگار را بنگر كه چگونه يك گرجى خبيث و عقده اى با سرنوشت ميليون ها انسان بازى مى كند. مى گويند كه بايزيد بسطامى شاعر ايرانى به اسارت تيمور لنگ افتاد. مى دانيد كه تيمور يك پايش لنگ و يك چشمش كور بود. تيمور اين شاعر را نكُشت و او را در يك قفس آهنى با لشكر خود حمل مى كرد. روزى تيمور با ديدن بايزيد در آن حالت خنده اش گرفت. بايزيد گفت: مى خندى، اما بخت و پيروزى با كسى يار نيست. تيمور گفت: مى دانم كه اين جهان ناپايدار و بى اعتبار است، ولى سبب خنده من قضا و قدر است كه سرنوشت مردم شرق و غرب را به دست يك فرد چلاق و يك چشم داده است!
بارى، پس از چند ساعت براى شام به سالن غذاخورى رفتيم. بورش بى رمقى با كلم شور و كهنه منتظر ما بود. اينجا هم كاسه ما قوطى خالى كنسرو رؤسا و كاركنان اردوگاه و قاشق هاى ما چوبى بود. اينجا هم اگر قاشق فلزى نزد زندانى پيدا مى شد، ۱۰روز كارتسر در انتظار او بود. پس از خوردن شام به باراك برگشتيم. در محوطه زندان تكه اى تيرآهن از يك چوبه دار آويزان بود و هنگامى كه با چكشى بزرگ به اين تيرآهن مى كوبيدند، صداى زنگ آن از چند كيلومترى شنيده مى شد. ساعت ده شب زنگ تيرآهن به صدا درآمد و ما در صف ۵نفرى به هواى آزاد آمديم. هوا خيلى سرد بود. باز شمارش شروع شد. بعضى وقت ها شمارش زندانيان حدود ۲ساعت طول مى كشيد. در اردوگاه ما ۲۰۰۰ زندانى بود. معمولاً تعدادى شب كار بودند، عده اى مريض و در بيمارستان بسترى بودند، چندتائى دست و پا شكسته در باراك افتاده بودند و عده اى در آشپزخانه كار مى كردند. مأمور انتظامات بايد همه را مثل گوسفند دانه به دانه مى شمرد. مصيبت هنگامى بود كه اين مأموران انتظامات مست بودند و هوا هم سرد بود. آنگاه ما مى بايد در هواى سرد دو يا سه ساعت مثل بيد بلرزيم، حرف نزنيم، تكان نخوريم، تا مستى از سر آن جنابان بپرد و با شمارش دوباره اشتباه خود را كنترل كنند. آنگاه باز زنگ تيرآهنى به صدا درمى آمد، يعنى برويد بخوابيد. فردا ساعت ۵صبح دوباره تيرآهن به صدا درمى آيد يعنى بيدار شويد.
ما بردگان كمونيزم را در هر شبانه روز ۴بار مى شمردند: هنگام رفتن به معدن و هنگام خروج از معدن و دوبار هم هنگام ورود و خروج از باراك. در اين ناحيه و در هواى سرد ۵۰درجه زير صفر بيشتر رفت و آمدها به وسيله سورتمه انجام مى گيرد. اين سورتمه ها توسط اسب و يا دو برده قوى هيكل سوسياليسم زير نظر دو نگهبان مسلسل به دست كشيده مى شد. بر سر زندانى فرياد مى كشيدند كه تندتر براند. فرق اسب با اين برده ها يكى اين بود كه اسب شكمش سير بود، ولى زندانى سورتمه كش حسرت يك وعده غذاى سير را داشت و ديگر اين كه اسب نوازش مى شد، ولى زندانى در معرض بلاهاى گوناگون بود.
به هر حال پس از پايان شمارش وارد باراك شديم. زنگ خواب را زدند. چند روز بود كه چكمه نمدى را از پايم درنياورده بود. آن شب به هنگام خواب چكمه را درآوردم و نزديك پايم گذاشتم تا صبح زود هر چه سريعتر آن را بپوشم. صبح كه بيدار شدم، ديدم به جاى چكمه نوى من چكمه اى كهنه و كثيف و پينه خورده آنجا است. به اطرافم نگاه كردم، ديدم كسى را با كسى كارى نيست و همه با عجله خود را آماده مى كنند. اگر كسى خواب بود كارش زار بود و گاه حتى روانه سياهچال مى شد. فهميدم باز زندانيان كهنه كار چكمه مرا دزديده اند. كار از كار گذشته بود. فقط براى اين كه دل خودم را خنك كرده باشم، در دل به دزد لعنتى و به خودم دشنام بسيار دادم.
برنامه روزانه ما زندانيان در اردوگاه الگن اوگل از اين قرار بود: صبح ساعت ۵ با صداى گوش خراش تيرآهن از خواب بيدار مى شديم و سريع خود را آماده مى كرديم. پس از چند دقيقه كاركنان با مأمور ارشد خود وارد باراك مى شدند. زندانيان در صف پنج نفرى خبردار مى ايستادند. سر گروه ما كه به روسى «بريگادير» ناميده مى شود، با صداى بلند گزارش مى داد: «باراك شماره ۵ اين تعداد زندانى دارد. همه بيدارند. كسى بيمار نيست. غايب نداريم. افراد منتظر صبحانه و آغاز كارند.» سپس سر گروه اسم و فاميل و شماره زندانيان خودش را مى گفت. كاركنان زندان به همراه مافوقشان از باراك بازديد مى كردند. يكى از زندانبانان بنا به مأموريتش با صداى بلند مى گفت: «گروه ۵ براى خوردن صبحانه به آشپزخانه برود!» ما در دسته هاى ۲۰ يا ۳۰نفرى و در صفوف پنج نفرى فاصله باراك تا آشپزخانه را طى مى كرديم و وارد آشپزخانه مى شديم. زندانيان در دو طرف ميز ده نفرى مى نشستند. آورنده غذا با سينى دراز يك مترى در دست، به سر آشپز مى گفت: «گروه پنج آماده است». آشپز از روى سياهه مى دانست كه اين گروه چند نفر است. يكى از كاركنان زندان كه نظارت بر سالن غذاخورى را به عهده داشت كاسه حلبى را پُر از سوپ مى كرد و به هر كداممان ۵۰گرم نان مى داد. زندانيانى كه قاشق چوبى داشتند سوپ شان را با قاشق مى خوردند، اما كسانى كه قاشق نداشتند سوپ را سر مى كشيدند. مدت غذاخورى ۲۰دقيقه بود. در سالن غذاخورى هميشه يك يا دو مأمور مراقب زندانيان بودند و همين كه وقت غذاخورى تمام مى شد، فرياد مى زدند: «بلند شويد!» همه بلند مى شديم و با صف به باراك خود برمى گشتيم. نزديك سه ساعت طول مى كشيد تا همه ۲۰۰۰ زندانى اردوگاه ما صبحانه بخورند.
زندانيان خواه ناخواه به راديوى دولتى گوش مى دادند. بايد بگويم راديو در اردوگاه چگونه بود: توى باراك، بيرون باراك و جلوى در ورودى اردوگاه يك سينى يا بشقاب نقش بلندگو را بازى مى كرد. مركز آن در اتاق رئيس اردوگاه بود. او طبق مقررات اردوگاه راديو مسكو و ماگادان را به بلندگو وصل مى كرد و اخبار و يا مسائل مختلف زندان را نيز به وسيله آن پخش مى كرد و يا از بلندگو زندانى اى را با ذكر شماره اش به دفتر مى خواند و يا دستور مى داد: «زندانى شماره فلان فردا سر كار نرود.» تفاوت ساعت ماگادان با مسكو ۸ساعت بود. با آن كه من زبان روسى را آنچنان خوب نمى دانستم، اما به هر روى گوش دادن به راديو براى ما زندانيان چندش آور بود. راديو يك ريز از رشد و شكوفائى سوسياليسم در همه عرصه ها سخن مى گفت. حالا بيا جان بكن و اين مزخرفات را شبانه روز گوش كن و دوام بياور! آرى، نبايد ناشكرى كرد! ببين كه چگونه نعمت هاى سوسياليستى مثل نقل و نبات بر سر و روى تو مى بارد! ديگر چه مى خواهى؟ مگر تو به بهشت نيامده اى؟ ديگر نبايد گله داشته باشى!
توالت اين اردوگاه هم مشابه همان هائى بود كه پيشتر ديده بودم و توصيفش را كرده ام. اما انصاف بايد داشت و گفت كه توالت اردوگاه براى زندانى خالى از فايده هم نبود. آنجا محل بحث و صحبت، گزارش، آشنائى، ديد و بازديد، خنديدن و سيگار كشيدن بود. اين تنها امكانى براى زندانى بود كه مى توانست در ساعت معينى از روز مدت زمانى گرچه كوتاه را به خوبى و خوشى بگذراند.
اگر زندانى از عهده اجراى پلان كار و يا نُرم كار خودش، يعنى كارى كه براى ما برنامه ريزى شده بود، برمى آمد، ۵۰گرم آشغال تنباكو جايزه مى گرفت. در بين ۲۰نفر زندانى شايد يك و يا دو نفر به اين خوشبختى نائل مى شدند. زندنى تنباكو را در روزنامه مى پيچيد و به اصطلاح سيگار درست مى كرد. حالا بيا و تماشا كن كه طرف چه ژستى مى گرفت. باقى سيگارى ها منتظر مى ماندند كه آنها نيز يكى دو پك بزنند. با اين حساب يك سيگار را شايد پنج نفر مى كشيدند. اگر سيگار تمام مى شد و به كسى كه نوبتش بود نمى رسيد، او به بخت خود فحش آبدارى مى داد. البته همه اين كارها در توالت رخ مى داد. هر بار كه توالت خالى مى شد، دو نفر با بيل مدفوعات را جمع مى كردند و با سورتمه به بيرون مى بردند، زيرا كه اين ها اگر روز باقى مى ماندند، فرداى آن دست كمى از بتون سيمان نداشتند و مى بايد با ضربات پى در پى بيل و كلنگ آنها را از جا مى كندند. وقتى كه هوا خيلى سرد مى شد، اگر آدمى ايستاده ادرار مى كرد، ادرار به زمين نرسيده در هوا يخ مى زد. من بچه سارى، به چشم خود اين پديده را ديدم. خوشبختانه توالت هاى قطب شمال و سيبرى به علت سرما بو نداشتند و اين خود امتياز بزرگى بود. برعكس، در تركمنستان كه گرماى هوا به ۴۵درجه مى رسيد، بوى توالت اردوگاه غير قابل تحمل و گيج كننده بود.
هر روز ساعت ۸صبح با شنيدن زنگ تيرآهن از باراك بيرون مى رفتيم و جلو در خروجى زندان جمع مى شديم. دو هزار زندانى كه هر كدام مى دانستند در كدام معدن كار خواهند كرد، دسته دسته مى ايستادند و هر كدام در انتظار سر دسته خود مى ماندند. زندانيان بر روى كلاه، بالاى ران راست و پشت كتف شماره داشتند. اين شماره هاى زندانى بايد همواره پاك و تميز مى بود، وگرنه مجازات داشت. زندانى بايد با رنگ و چوبى مثل چوب كبريت كه در جلوى در ورودى باراك بود مرتب شماره هاى خود را رنگ مى كرد.
پس از خوردن صبحانه اى كه سگ هم حاضر به خوردن آن نبود، در هواى سرد ۵۰-۴۰ درجه زير صفر منتظر مى مانديم تا نوبت گروهمان براى عزيمت به كار برسد. دو طرف دروازه عده زيادى سرباز و افسر مى ايستادند و كاركنان اردوگاه يك يك زندانيان را به مأموران بيرون دروازه تحويل مى دادند. كاركنان اردوگاه و سربازان تحويل گيرنده زندانى را با شماره اش صدا مى زدند. به طور مثال من بايد با صداى بلند مى گفتم: من، عطاءالله صفوى، فرزند اسحاق، سال تولد، محل تولد، ماده زندانى، مدت محكوميت. بايد تند و دقيق مى گفتم و مأمور مربوطه هم كنترل مى كرد و سپس از خط دروازه عبور مى كردم و در صف گروه خود قرار مى گرفتم. هر روز موقع اين مراسم عذاب مى كشيدم، زيرا همه به سبب اسم و فاميلم به من مى خنديدند. سر گروه ما به من فحش مى داد و مى گفت كه اين چند كلمه را سريع بگو و بيا بيرون، براى ما هم دردسر درست نكن.
در اكتبر ،۱۹۴۹ دو روز پس از ورود به الگن اوگل، ما تازه واردها را كه تعدادمان ۲۵نفر بود به صف كردند. افسرى گفت: «كسانى كه مدت محكوميت شان كوتاه است در سمت راست بايستند.» ده سال محكوميتى كوتاه مدت شمرده مى شد. ما چند نفرى را كه مدت محكوميت مان كم بود بيرون بردند و به نگهبانان بيرونى دروازه تحويل دادند. باز بايد اسم و فاميل و ساير مشخصات تكرار مى شد. افسرى جلو صف ما آمد و با صداى بلند گفت: «هنگام رفتن از هم جدا نشويد، از هم فاصله نگيريد، به اطراف نگاه نكنيد، خم نشويد، راست برويد، حرف نزنيد، يك قدم به چپ و راست از نظر ما فرار حساب مى شود و نگهبانان بدون اخطار تيراندازى خواهند كرد، حالا فهميديد؟» ما بايد با صداى بلند مى گفتيم: فهميديم! من در مدت هفت سال هر روز بايد چهار بار اين اخطار خوش آهنگ را مى شنيدم و بدون قيد و شرط اطاعت مى كردم. اين جملات هنوز هم در ذهن ما جاى دارد. بعد فرمان مى دادند: «به پيش!» نگهبانان اغلب ۵نفر بودند. دو سرباز در جلو و دو سرباز در عقب و مسئول آنها هم مسلسل در دست در كنار صف راه مى پيمود. سگ هاى گرگى (آفچاركاى آلمانى) در تب و تاب بودند و تنها كارى كه نمى كردند تكه پاره كردن ما بود. راه هاى كوليما در سراسر سال پُر برف است. صبح ها تراكتور برف روب برف شب باريده را به چپ و راست جاده مى ريخت و در دو طرف جاده تپه هاى كوچك برفى به ارتفاع دو متر و يا كمى بيشتر و يا كمتر به وجود مى آمد. چقدر راه رفتيم، نمى دانم. فرمان ايست دادند. همه ايستاديم. هر چه به اطراف نگاه مى كرديم، تنها برف بود و درخت هاى بلند كه دو سه متر از تنه آنها زير برف بود. چيز ديگرى ديده نمى شد. ناگهان عده اى كه لباس شان مثل لباس ما بود، به ما نزديك شدند. اما آنها شماره زندانى نداشتند. بعد معلوم شد كه اين افراد هم زمانى مثل ما زندانى بودند، اما حالا ايام تبعيد را مى گذراندند. تبعيدى ها به ما پيوستند. سركارگر تعدادى بيل و اره و تبر بزرگ با خود آورده بود. به عنوان ابزار كار اره و تبر در اختيار ما گذاشتند و هشدار دادند كه گم كردن آنها عواقب وحشتناكى براى همه گروه خواهد داشت. ما با بيل اطراف درختان را كه پر از برف بود پاك مى كرديم و سپس با اره درخت را مى بريديم، با تبر شاخه هاى آن را مى زديم و درخت را لخت مى كرديم. سپس بايد تنه كلفت درختان را با اره قطعه قطعه مى كرديم. من و يك زندانى روس قوى هيكل براى بريدن درختان همكار شديم. پس از بريدن و پاك كردن برف اطراف درخت، او اره دو سر را برداشت و يك سر آن را به دست من داد. من كه در عمرم اره كشى نكرده بودم و اين كار را بلد نبودم، دستم مى لرزيد و به چپ و راست حركت مى كرد. مرد روس عصبانى مى شد، به من ناسزا مى گفت و به سرباز بالا سرمان شكايت مى كرد كه اين كه روس نيست، اره كشى بلد نيست. گفتنى است كه طبق برنامه كار مقدار معينى درخت بايد مى بريديم. به طور مثال در ده ساعت بايد ده متر مكعب تحويل مى داديم. بايد پس از قطع درخت و بريدن شاخه هاى آن، آن را براى گذاشتن توى بخارى قطعه قطعه مى كرديم، روى هم مى گذاشتيم و سرانجام روى شانه هايمان توى برف ها حمل مى كرديم و به جاده مى رسانديم.
از سرما و گرسنگى و امر و نهى مأموران چه بگويم؟ با فشارهائى كه در عرض دو سال گذشته تحمل كرده بودم، وزنم بيشتر از ۴۵كيلو نبود. من كه نمى توانستم اين كار شاقّ را به خوبى انجام دهم، برنامه كار به تحقق نمى پيوست و در نتيجه سهميه نان ما دو نفر كمتر مى شد. همكار بدبختم را كه قوى هيكل بود، گرسنگى بيشتر عذاب مى داد. او از بخت بد گير من افتاده بود. اگر امكان داشت مرا با دو دست خود خفه مى كرد! بيچاره از شدت ناراحتى، با فحاشى به من دلش را خالى مى كرد. اما ناسزا كه برايش نان نمى شد! او از روى ناچارى تسلط بر اعصاب خود را حفظ مى كرد و به من ياد مى داد كه چگونه اره بكشم و با مهربانى به من مى گفت: «پرس (ايرانى)! مادرت را فلان فلان كردم (يعنى قربانت بروم)! تو بايد زود ياد بگيرى، والا من از گرسنگى مى ميرم! بچه ها و همسرم منتظر من هستند. آخر تو براى چه به شوروى آمدى؟» من تلاش بسيار كردم تا خود را با او هماهنگ كنم، اما توانش را نداشتم.
|