Nimrooz
Vol. 17, No. 836, June 3, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۳۶ - جمعه ۱۳ خرداد ۱۳۸۴
دون كيشوتِ چهارصد ساله
*چهارصد سال از آفرينش شخصيت افسانه اى «دون كيشوت» مى گذرد. ولى كافى است همين امروز نگاهى به دور و بر خود بيفكنيد تا اين جا و آنجا، دون كيشوت هاى واقعى را پيدا كنيد! دون كيشوت اگر خيال پرداز بود، آفريننده اش را بايد «واقع بين» ترين و آينده نگرترين نويسنده جهان به شمار آورد. او بى آن كه رمز و راز پيامبرى بداند، مى دانست كه قهرمان رمانش، عمر جاودانه پيدا خواهد كرد. نه تنها در كالبد شواليه اى از «لامانچا»، بلكه در ذهن و انديشه «شهسواران» فرهنگى در همه جاى جهان، جا خوش مى كند! اين شهسواران خيال پرداز، رمان تخيلى «سروانتس» را به زندگينامه واقعى خود تبديل كرده اند!
*
- «ميگل دوسر وانتس»، نويسنده نامدار اسپانيائى (۱۶۱۶-۱۵۴۷)، زندگى پر فراز و نشيبى داشته است. پدرش پزشكى دوره گرد بوده و براى ديدار بيماران به هر سوى اسپانيا مى رفته و «ميگل» را نيز با خود به همراه مى برده است. شناخت لايه هاى مختلف اجتماعى و رفتار و كردارشان از همين سفرها مايه گرفته است.
ميگل بيست و دو ساله بود كه وارد خدمت نظام شد و در يك نبرد دريائى زخمى برداشت و دست چپش از كار افتاد. در بازگشت گرفتار دزدان دريائى شد كه او را در الجزاير به بردگى فروختند. پنج سالى را در اسارت به سر برد تا آن كه توانست با پرداخت مبلغى گران، كه خانواده اش را نيز به فقر و تنگدستى گرفتار ساخت، خود را آزاد كند. در بازگشت به اسپانيا، با وجود تنگدستى، ازدواج كرد و براى تأمين معيشت به كارى كوچك و بى اهميت در سازمان هاى ادارى پرداخت. در اين كار كوچك نيز بخت يار او نبود و دو سه بار به زندان افتاد!
سروانتس نخستين رمانش را با عنوان «كالاتئا»، در دوره تنگدستى،- يكسال پس از ازدواج- نوشت. در همين دوره چندين نمايشنامه نيز نوشت كه دو فقره از آنها تا زمان ما برجاى مانده است. دون كيشوت دومين رمان اوست كه مى گويند بخش اول آن را در زندان نوشته و بخش دوم را ده سال بعد و يك سال پيش از مرگ، انتشار داده است. دون كيشوت اگر چه سروانتس را به شهرت جهانى رسانيد ولى او را از ورطه فقر بيرون نياورد. شهرت زمانى به بار مى نشست كه او ديگر در اين دنيا نبود!
*
*سروانتس با «دون كيشوت» به نبرد با نظام شواليه گرى و نمودهاى فكرى آن مى پردازد. قهرمان داستان، آنقدر قصه هاى مربوط به شواليه ها را خوانده و مجذوب آنها شده كه خود را نيز شواليه اى نيرومند مى پندارد كه مى تواند جهان را به تسخير خود درآورد. او حتى فرسودگى زرهى را كه بر تن مى كند و ناكارآئى شمشير چوبينى را كه به دست مى گيرد، نمى بيند. با همين پك و پز بر اسب مردنى خود سوار مى شود و مى تازاند. او البته نيت خير دارد. جانبدار تهى دستان و ستمديدگان است و مى خواهد به آنها براى رهائى از غم و ستم يارى برساند، ولى چگونه و با كدام نيرو؟ چون گرفتار وهم و خيال است، همه چيز را عوضى مى گيرد يا عوضى ارزيابى مى كند. هر كه را از دور مى آيد، جادوگر مى پندارد، روسپيان را، «شاهزاده خانم» به شمار مى آورد! و آسياى بادى را ديو و غول مى انگارد كه مى خواهد به او حمله كند. پس بايد پيشگيرانه حمله كرد. با شمشير چوبين به جنگ پروانه هاى آسيا مى رود. اگر چه پياپى از پاى درمى آيد، ولى حاضر نيست در پندارهاى خود تجديدنظر كند.
نه دشمنان واقعى را مى شناسد و نه توانائى هاى آنها را درست ارزيابى مى كند. همه چيز را در گرو وهم و خيال نهاده است. از همين روى دست به هر كارى مى زند، مسخره و ابلهانه به نظر مى رسد.
«سروانتس» در برابر «دون كيشوت» كه خود را عقل كل مى داند، «سانچو پانزا»، مهتر او را قرار داده كه اگر چه در ذات، ساده و ابتدائى است، ولى واقعيت ها را خيلى بهتر از ارباب خود مى بيند و حيف كه زورش به او نمى رسد!
*
برگردانِ «دون كيشوت»
*رمان «دن كيشوت» را همه ناقدان ادبى، نخستين، بهترين و تأثيرگذارترين رمان در تاريخ ادبيات مدرن مغرب زمين به شمار مى آورند. گفتنى است كه كميته جايزه نوبل آن را در سال ۲۰۰۲. ميلادى به عنوان بهترين كتاب همه زمان ها به رسميت شناخت برگردان انگليسى «دون كيشوت»، هفت سال پس از تأليف، يعنى در سال ۱۶۱۲ و برگردان فرانسه آن دو سال پس از آن، در سال ،۱۶۱۴ در سراسر جهان انتشار يافت.
-دون كيشوت را «محمد قاضى»، پنجاه سال پيش (۳۷-۱۳۳۵) در دو جلد به فارسى بسيار سازگارى برگردانيده است. در مراسم ويژه اى كه در اوائل خردادماه، در تهران و به مناسبت چهارصد ساله شدن دون كيشوت برپا شد، از جمله «نجف دريابندرى» دقت و وسواس قاضى را در برگردان فارسى آن ستود:
- «چيزى كه در ترجمه دون كيشوت از همان سطرهاى اول نظر خواننده را به خود جلب مى كند... نثر خاصى است كه گويا تنها براى نقل داستان سروانتس... ساخته و پرداخته شده است... كوشش براى به وجود آوردن اينگونه نثر هميشه به نتيجه نمى رسد...»
«دريابندرى» سپس در جستجوى ريشه زبان نثر قاضى به قصه هاى قديمى ايرانى مى رسد:
- «... اين نثر بى ريشه و من درآوردى نيست. خواننده ريشه هايش را تشخيص مى دهد، چه در ادبيات قديم فارسى و چه در زبان داستانسرائى قديم مثل «حسين كُرد» و «امير ارسلان» و.... لحن و سبك بيانى كه مترجم براى نقل داستان پيدا كرده، مربوط به يك صفحه و ده صفحه و يك فصل و دو فصل نيست... زبان در سراسر داستان با قوت تمام، از درون داستان مى جوشد و هيچ جا اُفت نمى كند... اينها همه مشخصات يك كار هنرى ممتاز است...»
*
*و اما امسال كه در جهان ادبيات، سال دون كيشوت شناخته شده، در اسپانيا ۴۰ميليون دلار براى برگزارى مراسم مربوط به بزرگداشت آن اختصاص داده شده است. بديهى است كه در جاهاى ديگر دنيا- از جمله در ايالات متحده آمريكا نيز برنامه هاى ويژه اى تدارك ديده شده است. از جمله مى توان از اجراى باله معروف «دون كيشوت» ياد كرد كه بر روى منظومه سنفونيك «ريشارد اشتراوس» (۱۸۹۷) -به همين نام- طراحى شده است. علاوه براشتراوش «ژول ماسنه» آهنگساز فرانسوى نيز، متن دون كيشوت را دست مايه اى براى «اپرا» قرار داده است (۱۹۱۰). برداشت هاى صحنه اى و نمايشى از دون كيشوت نيز، پايان ناپذير مى نمايد. به نظر مى رسد، جهان نگرى «سروانتس» آن چنان فراگير و همه زمانى است كه هيچگاه بى مصرف نمى ماند. تا «دون كيشوت ها» در جهانند، گمان نمى رود، دون كيشوت سروانتس از رواج و رونق بيفتد!
*
«شاملو» و بچه ها
* «احمد شاملو» از اين بابت نيز كه كمابيش در همه حوزه هاى هنرى و فرهنگى كار كرده، چهره اى استثنائى است. يكى از اين حوزه ها، ادبيات كودك است كه غير از شاملو، شاعران و نويسندگان ديگرى نيز در قلمرو آن دست به تجربه زده اند. اما آن چه را از بازمانده هاى شاملو كه در قلمرو ادبيات كودك قرار مى دهند، بايد به دو گروه تقسيم كرد. در گروه اول آفريده هائى قرار مى گيرند كه اگر چه زبان محاوره كودكانه دارند ولى محتواى آنها را بايد حتى براى بسيارى از بزرگسالان تفسير كرد! قطعات و منظومه هائى است كه عمدتاً براى بيان آرمان هاى سياسى- اجتماعى سروده شده و به علتى از علت ها- از جمله فرار از چشم و گوش سانسور، آنها را در قالب هاى قصه گونه- با زبان كودكانه- جاى داده است. تازه در زبان نيز جاى بحث است. خيلى جاها اگر چه محاوره اى است، ولى كودكانه نيست. جاهائى هست كه محتواى آرمانى، در زبان نرم و كم توان كودكانه نمى گنجد. «پريا» و «دختراى ننه دريا» نمونه هاى برجسته اى از اينگونه آفريده هاى شاملو است كه در آنها محتوا در قالب سنگينى مى كند و به جاى منظومه اى براى بچه ها، به منشورى براى روشنفكران تبديل مى شود. همه كوشش شاملو اين است كه بگويد: «اون ور كوه ساز مى زدن‎/ همپاى آواز مى زدن‎/ دلنگ دلنگ شاد شديم‎/ از ستم آزاد شديم و.... و يا «پسراى عمو صحرا‎/ دل ما پيش شماست‎/ نكنه فكر كنين‎/ حقه زير سر ماس‎/ ننه درياى حسود‎/ كرده اين آتش و دود...» گمان مى كنيم تنها بزرگسالان بودند كه «ننه درياى حسود» را مى شناختند و يا فكر مى كردند كه «اونور كوه واقعاً ساز مى زنن» بچه ها را با اين عوالم كارى نبود. يعنى نمى دانستند. گيج مى ماندند. بزرگسالان هم كه مى شناختند و مى دانستند، زمان درازى نگذشت كه ديدند دارند اشتباه مى كنند! اين حرف ها البته از سر نكته بينى است وگرنه شعر شاملو در هر قالبى كه باشد، به هر حال از آن «شاملو» است....
-بارى، اين گروه از آفريده هاى مربوط به دوره «طاغوت» بود. ولى او يك بار ديگر پس از «انقلاب رهائى بخش»، از سر نياز به اينگونه كارهاى كودكانه- محاوره اى- روى آورد كه محتواى كودكانه ترى دارند و در قالب هاى ريتميك و ساده، فكر و ذهن بچه ها را آسوده تر به سوى خود مى كشانند.
-يكى از اينها، «خروس زرى‎/ پيرهن پرى» نام دارد. شاملو اين قصه كودكانه را با موسيقى ضرب و زنگ دارى درآميخته و در سال ۱۳۶۰- سال آغاز بگير و ببندها- روى كاست ضبط كرده و انتشار داده است. قصه اى است كه مشابهش را تقريباً در ادبيات كودكانه در همه جاى دنيا مى توان پيدا كرد. «خروس زرى» با «گربه» و «طُرقه» در گوشه جنگلى زندگى مى كنند. مزاحم اصلى آنها روباهى است كه چشم طمع در خروس بسته است و وقتى كه گربه و طرقه براى جمع آورى هيزم از خانه دور مى شوند، سر و كله اش پيدا مى شود و مى كوشد به حيله اى از حيله ها، خروس جوان بى تجربه را از خانه بيرون بكشد و ترتيب كار را بدهد! با همه پند و اندرزهاى دوستان، به محض آن كه روباه زبان به تملق و ستايش خروس مى گشايد، دل از او مى ربايد و به چنگش مى آورد... با آن كه قصه كودكانه تر و زبان ساده تر است، باز شاملو، انديشه هاى خود را در آن ريخته است. قصه در واقع نمودى از وضعيت آن روزهاى ايران نيز هست، فريب پشت فريب و در باغ سبز نشان دادن و بعد تهاجم و كشتار... ترجيع بند شعر- قصه اين است: «روباهه دُمش درازه‎/ حيله گر و حقه بازه‎/ تا چش به هم بذارى‎/ ديدى كه سر ندارى! ‎/ كله پا شدى تو زندون‎/ نه دل دارى نه سنگدون!»
-پايان بخش قصه نيز همانگونه كه انتظار مى رود شادمانه است: «قوقولى قوقو سحر شد‎/ سياهى دربدر شد‎/ فرشته ها دويدن‎/ ستاره ها رو چيدن‎/ خورشيد خانوم دراومد‎/ با يك طبق زر اومد‎/ تا شب نكرده حاشا‎/ بچه ها بياين تماشا! ....»
*
* «خروس زرى، پيرهن پرى» را پيش از اين «بهرخ حسين بابائى» در محدوده جشنواره تئاتر كلن صحنه اى ساخته بود، حالا دو هفته پيش، برداشت ديگرى از آن را در كانون چهره، در شهر كلن شاهد بوديم. تنظيم كننده و كارگردان اين برداشت تازه، «اصغر نصرتى» است كه مى گويد «اساس كار ما، محتواى همان نوار سال ۱۳۶۰ است. فقط در بعضى موارد تغييراتى در آن وارد كرده ايم تا آن را به نظر خودمان براى صحنه مناسب تر سازيم.» به گفته نصرتى موسيقى همراه نيز كمى با توجه به تغييرات صحنه اى جا به جا شده است. با اين اميد كه «براى اهل نظر، تماشاگران و پيش از همه كودكان مثبت و جذاب باشد.»
-استقبال غريب كودكان- البته همراه با والدين- از «خروس زرى‎/ پيرهن پرى» نشان از توفيق برنامه داشت. «ساحل بدرود» در نقش روباه بازى پخته تأثيرگذارى داشت و تماشاگران خردسال را به مشاركت در جريان قصه ترغيب مى كرد. البته بچه ها بيشتر قصد داشتند، روباه را فريب دهند و خروس را از ورود او به صحنه آگاه سازند. فريادهاى آنها نشان مى داد كه چه قدر به «عدالت و آزادى» علاقه دارند!
خروس را «آزاده داربوئى» بازى مى كرد، گربه را «شيما راد» و طُرقه را «مريم عارضى».
-بديهى است اگر كمبودهاى صحنه اى نبود، «خروس زرى» اجراى بهترى پيدا مى كرد. ولى به هر حال نصرتى با وجود كمبودها، صحنه ها را جذاب از كار درآورده بود.
«فصلِ خاموشى»
*دكتر مسعود عطائى، مجموعه تازه اى از شعرهاى خود را انتشار داده است با عنوانى كه هيچگاه فكر نمى كرديم به كار او بيايد: «فصل خاموشى»! تنها چيزى كه هميشه بعيد به نظر مى آمد، همين بود كه او روزى به «فصل خاموشى» برسد و يا بپندارد كه به آن رسيده است!
«مسعود عطائى» پزشك است، ولى بيشترين زمان و توان خود را در عرصه ادبيات به كار مى گيرد. بس كه به اين عرصه علاقه دارد. «كارنامه ادبى و هنرى» او كه در پايان آخرين مجموعه شعر آمده است، نشان مى دهد كه از سال ۱۹۹۰ تا سال ،۲۰۰۴ ده فقره كار به بازار فرستاده است. شعر و قصه در اين ميان دست بالا را دارند. ولى گذشته از آن موسيقى نيز عرصه مورد علاقه عطائى است. بر روى شعرهاى خود، آهنگ مى گذارد و آنها را به صورت كاست يا ديسك انتشار مى دهد. ما پيش از اين در جاهاى مختلف و به مناسبت هاى گوناگون درباره كارهاى او صحبت كرده ايم.
به ويژه احساس و انديشه او را در «قصه نويسى» برجسته ديده ايم و توصيه نامطبوعى نيز كرده ايم كه همه نيروى خود را در قلمرو قصه هزينه كند. ولى او خود گمان مى كنيم به شعر علاقه بيشترى مى ورزد. ايرادى هم ندارد به شرط آن كه سر قصه هايش كلاه نرود!
*
*و اما آن چه كه در آخرين مجموعه شعر او، «فصل خاموشى»، جلب نظر مى كند، تغيير روحيه شاعرانه اوست. نااميدى، سرخوردگى و دلمردگى در بندبند شعرهاى مجموعه، به ويژه آن هائى كه از ۲۰۰۳ به بعد سروده شده اند، موج مى زند. شعر او پيش از اين هر چه بود، سرزنده بود و خشم و اعتراض در آن برجسته مى نمود. همين سر زندگى، ضعف هاى احتمالى در ساختار شعرهاى او را مى پوشانيد. «فصل خاموشى» به هر دليل سرزندگى را از دست داده است.
شاعرى كه در سال ،۱۹۹۶ خود را «ياغى» مى دانست، «زندگيِ چون رود خاموش» را نمى پسنديد و نمى خواست چون «مرغ خانگى» باشد و «شامگاهان درون قفس، بى هوا و هوس» بماند، حالا در سال ۲۰۰۴ «بى خروش در سنگلاخ عمر، با پشت خم شده، لنگان» گذر مى كند (نياز). او در «مناجات» كه به دامان «خدا» چنگ مى زند و مى خواهد به او «صدائى رساتر» بدهد كه بتواند چون «حلاج» فرياد «هر چه باداباد» سر دهد، هنوز بارقه اى از سر زندگى را بروز مى دهد. ولى اين برق كوتاه، در ترجيح بند تيره و تار شعر گم مى شود: «بهار عمر بگذشته، مكن خونين خزانم را‎/ بكن هر آنچه مى خواهى، مگير از من زبانم را»!
شاعر حتى «نوروز» را اندوهگين مى بيند: «نوروز رسيد و ما نخوانديم سرودى‎/ از سال نوين بى دل خرسند، چه سودى؟»
مسعود عطائى در يكى از شعرهاى آخرين مجموعه، به استقبال شهريار و شعر «حالا چرا» ى او رفته است. كه باز سر خوردگى از خويش در آن جلوه دارد:
- «ماه من آن گه كه سرمست و جوان بودم، كجا بودى؟ ‎/ خوش برو بالا چه ماه آسمان بودم كجا بودى!؟ ‎/... ناتوانى در جوانى دور بود از من بتا، اما‎/ اين چنين امروز، ديروز آنچنان بودم كجا بودى؟! ....»
به نظر مى رسد روحيه غمگنانه، عطائى را بر آن داشته كه از ميان شعرهاى قديمى تر خود نيز غمزده ترها را براى «فصل خاموشى» انتخاب كند. از جمله شعر «بى ستاره» كه تاريخ ۹ سال پيش را دارد:
- «در اين زمان پر غم، با اين دل پريشان‎/ چون بيژنى به چاهم، چون يوسفى به زندان‎/ با دوستان نشستم كز بى كسى گريزم‎/ بى همدلى نموده است، تنهائى ام دو چندان‎/ آن جا كه موطنم بود؛ خورشيد همرهم بود‎/ اين جا من و غريبى، وين ابر و باد و باران! ‎/ پژمرده مى شود گل چون شد جدا ز ريشه‎/ هرگز دلى نبيند، شادى به روز هجران...»
-شاه بيت غزل، آخرين بيت آن است كه شاعر خود را از نظر شور بختى با «مسعود سعد سلمان» مقايسه مى كند:
- «در اين حصار غربت زندانيم، خدايا‎/ من بى ستاره ام يا، مسعود سعد سلمان» ؟!
*با همه غمزدگى ها، مسعود عطائى، در پايان «فصل خاموشى» خبر انتشار مجموعه اى از قصه هاى تازه خود را با عنوان «بيراهه هوس» در ماه هاى آينده داده است. اميدواريم در «بيراهه هوس» با روحيه پيشين عطائى روبرو شويم. «بيراهه هوس» خيلى بهتر است از كوره راه نااميدى! *
*فصل خاموشى، مسعود عطائى، نشر نيما، آلمان، زمستان ۲۰۰۴.

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
خواندنى ها
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
با نيمروز
مقاله هاى ايران
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   خواندنى ها   • 
•   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   • 
•   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   تحقيق   •   با نيمروز   • 
•   مقاله هاى ايران   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •